دروس خارج اصول / درس ۱۱۰:ادله مفوّضه

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
مرحوم آخوند در کفایه بعد از اینکه ملتزم شد صیغة الامر المعبر عنها بصیغة افعل این دائما استعمال میشود در معنای واحد و آن معنای واحد انشاء الطلب است و انشاء البعث، و لکن داعی به انشاء الطلب و البعث دواعی مختلف است، تارة داعی به جهت این است که اراده مولا متعلق شده است به فعل العبد، منتها اراده مولی اراده در ذات باری به معنای علم بالصلاح و در غیر ذات باری مثل نفس النبی(ص) او الولی آنجا همان شوق و اشتیاق به فعل الغیر. روی این حساب این داعی میشود این شوق به فعل العبد این موجب میشود که انشاء کند طلب را روی آن فعل، این طلبی که به صیغه انشاء میشود عنوان الطلب است که انشاء میشود. آنوقت این میشود طلب حقیقی. وقتی که داعی آن اراده حقیقیه در نفس مولا شد به فعل العبد، این میشود طلب حقیقی.
و اخری داعی بر انشاء الطلب در نفس مولا اشتیاق نیست، یا علم به صلاح نیست. داعی تحقیر الطرف است و توهین به طرف است، اثبات عجز طرف است، تعجیز است، سخریه است، تحقیر است او غیر ذلک، داعی اش اینها است. در این موارد فرمود که مستعملفیه بعینها همان مستعملفیه در موارد طلب حقیقی است، منتها داعی فرق کرده است. پس مستعملفیه که استعمال میشود انشاءِ عنوان الطلب است، دواعی مختلف میشود.
اینکه گفتهاند صیغه افعل استعمال میشود در معنای تحقیر، این از باب اشتباه الداعی بالمستعملفیه است. اشتباه کردهاند داعی را و خیال کردهاند مستعملفیه است. بله غایة ما فی الباب این است که انسان میتواند ادعا بکند که صیغه افعل وضع شده است به انشاء الطلب در صورتی که داعی اراده حقیقیه بوده باشد و آن انشاء طلبی که داعی مخصوص دارد به او وضع شده است. در انشاء الطلب به داعی آخر استعمال مجازی میشود، چونکه بر طبق وضع نیست، و لکن مستعملفیه امر واحد است، آنی که لفظ در موارد آن استعمال حقیقی در او استعمال میشد، بعینه در او مستعملفیه است. این حاصل کلام ایشان بود در صیغه طلب.
و اینجا هم عرض کردیم که صیغه افعل معنایش انشائی است این جای کلام نیست، و معنای واحد دارد صیغه افعل در این موارد، این هم جای کلام نیست. فقط آنی که ما منع کردیم گفتیم بر اینکه در موارد طلب حقیقی داعی بر انشاء الطلب تعلق اراده مولا به فعل العبد نیست، چونکه این اساس را ما منکر شدیم، گفتیم اراده مولا به فعل العبد متعلق نمیشود، اراده مولا متعلق به فعل خودش میشود. اراده کرده است که انشاء کند طلب را. در هر فعلی عاقل باید یک غرضی داشته باشد، غرض از این انشاء این است که لعل عبد حرکت کند نحو الفعل که انبعاث است، غرض انبعاث. وقتی که انشاء الطلب غرض از او انبعاث نحو الفعل شد او میشود طلب حقیقی. این حرف ما بود آنجا.
بعد مرحوم آخوند(ره) در مقام میفرماید، آنکه ما در استعمال صیغه افعل در انشاء الطلب گفتیم بعید نیست این حرف را جاری بکنیم در تمام صیغ انشائیه مثل تمنی، ترجی، نداء، استفهام و غیر ذلک. یعنی آنجاها هم بگوییم ملتزم بشویم که همیشه لفظ لعل یا لیت یا اداة الاستفهام و اداة النداء همیشه در معنای واحد استعمال میشوند. منتها چگونه سابقا مرحوم آخوند گفت: طلب دو فرد دارد، یک فردش فرد حقیقی است که طلب حقیقی در نفس میشود که همان اراده مولا است، متعلق به فعل الغیر به فعل العبد، یک طلب دیگری هست که آن طلب انشائی است، انشاء میشود باللفظ، و صیغه افعل وضع شده است یا ماده امر وضع شده است یا به غیر اینها، که انشاء طلب بشود یعنی عنوان الطلب. آن چیزی که در خارج به انشاء موجود میشود فرد اعتباری طلب و انشائی طلب است نه فرد حقیقی، فرد حقیقی سبب حقیقی میخواهد در آن جایی که ممکن الوجود بوده باشد. میفرماید: ترجی هم دو گونه است، عنوان ترجی مثل عنوان الطلب است. عنوان تمنی هم دو سنخ وجود دارد مثل عنوان الطلب. عنوان ترجی یک وجودی دارد که آن وجود وجود حقیقی است که در آن نفس موجود میشود، «یا حسرتی علی ما فرّطت فی حیاتی»، این صفتی که در نفس موجود است که ربما به او هم تکلم نمیکند فقط در دلش است، کاش آن حیات من دوباره بر میگشت، آن کاش در ته دل است و لو زبان حرکت نکند، کاش جوانی بر میگشت، آن کاشی که نه معنای لیت است! آن لیت هم نگوید ابراز هم نکند در دل است که ای جوانی اگر بر میگشتی، آن یک فرد از تمنی است که در نفس میشود. آن یک سنخ است. آن امر، امر حقیقی است، موجود حقیقی است که سبب حقیقی میخواهد که انسان بعد از اینکه لبّ پیدا کرد به آن چیزی که مضی، مضی دیگر ممکن نیست اعاده او و گذشته است، آن اشتیاقی که پیدا کرد قهرا دنبالهاش این کاش و این صفتی که پیدا میشود این تمنی حقیقی است که وجود حقیقی دارد.
یک تمنی هست که آن تمنیِ اعتباری است که به لفظ انشاء میشود، ایشان میفرماید این لفظ تمنی یا ترجی لفظ لعل، اینها هم وضع شدهاند لانشاء الترجی یعنی عنوان ترجی، که وقتی که انشاء شد ترجی، ترجی انشائی موجود میشود. وقتی که انشاء شد با لعل ترجی، ترجی انشائی میشود. با لیت تمنی انشائی میشود. معانی متعدده ندارد اداة تمنی و ترجی و استفهام، همیشه مستعملفیه امر واحد است. منتها غایة الامر این استعمال دواعیش مختلف است، تارة انسان آن ترجی حقیقی را یا تمنی حقیقی را دارد در نفس، او داعی میشود که بگوید «یا لیت الشباب یعود لنا یوما فاخبره بما فعل المشیب». و اخری نه، اینکه ترجی را انشاء میکند داعی اش امر اخر است، یا تمنی را انشاء میکند نه به جهت آن صفت احتمال وقوع الشیء مستقبلا است که از او تعبیر به ترجی میشود، او نیست، احتمال وقوع، این نیست. احتمال نیست در شخص یا نمیتواند باشد مثل ذات باری جل و علا که جهل نمیتواند تردد در مبدأ اعلی متصور بشود، داعی اش انبعاث است، «لعلکم تتقون» انشاء میکند عنوان ترجی را، همان معنا را، همان معانی که در مواردی که انسان ترجی حقیقی دارد و ترجی را انشاء میکند به آن داعی، این ذات جل و علا در قولش که «لعلکم تتقون» همان معنا را انشاء میکند که ترجی است، منتها داعیاش امر آخر است، داعی اش امکان انبعاث آن عباد است نحو التقوی و نحو غیر تقوی سایر افعال.
نداء هم اینگونه است، همان طلب توجه را انشاء میکند آن کسی که میگوید یا زید، چگونه که زید را میبیند حقیقتا میخواهد ملتفت بشود به انسان، انسان حرف دارد به او میگوید زید، در همان معنایی که یا زید، یا را استعمال میکند که طلب انشائی توجه است، آن زنی که ولدش را از دست داده است نوجوانش شهید شده است، آن هم که میگوید یا ولدی او هم یاء را در همان معنای استعمال میکند، هیچ فرقی ندارد مستعمل اینها فرقی ندارد، داعی مختلف است. داعی آنجا این بود که انسان اراده داشت حقیقتا با او یک مطلبی بگوید، اما در اینجا داعیاش آن حسرت است، حسرت در دل میجوشد این باعث میشود که این را انشاء بکند طلب توجه را انشاء بکند، اشتیاق است و حسرت است و امثال ذلک است. این هم میشود نداء به داعی آخر.
پس لفظ یاء یا اداة استفهام که در کلام ذات باری استعمال میشود، «ما منعک ان لاتسجد اذ امرتک» همان معنایی که لفظ ما در کلام شارع استعمال میشود در مقام، آن کسی که جاهل به حال قضیه است میگوید «ما لک ان لاتذهب»، او در هر معنایی استعمال میکند این هم در همان معنا استعمال کرده است ذات باری. دواعی مختلف هستند. پس ترجی، تمنی، اینکه گفتهاند در کلمات ذات باری در قرآن مجید لفظ لعل در غیر معنای موضوعله استعمال شده است در معنای آخر استعمال شده است، در معنای طلبی استعمال شده، این از باب اشتباه الداعی بالمستعملفیه است، داعی را به مستعملفیه اشتباه کردهاند، داعی امر آخر است. منتها مثل صیغه افعل، کسی اگر گفت چگونه صیغه افعل وضع شده است بر انشاء الطلب در صورتی که داعی اراده حقیقیه بوده باشد، ممکن است اینجا هم بگوید که این الفاظ وضع شدهاند به انشاء تمنی، ترجی و امثال ذلک در صورتی که داعی اینها آن ترجی حقیقی باشد. این کلامی است که مرحوم آخوند در مقام ذکر فرموداند و افاده کردهاند.
کلامی را سابقاً بیان کردیم که بعد دیدم مرحوم کمپانی(ره) هم این کلام را دارند، گفتیم بر اینکه آنی که تمنی و ترجی بر خداوند سبحان عز و جل محال است، آن ثبوت تمنی واقعی بر ذات باری. شخصی که تمنی یا ترجی میکند مثلاً: میگوید «لیت ان یکون کذا»، این اظهار میکند همان صفت را که اسمش را تمنی گفتیم یا اسمش را ترجی گفتیم. منتها این اظهار مثل زید کثیر الرماد است، در زید کثیر الرماد گفتیم اظهار میکند کثرة الرماد را، ولکن یک مثقال در خانهاش خاکستر نیست این کلام کذب نمیشود. چرا؟ چونکه این اظهار به داعی شیء آخر است، به داعی اعلام به سخاء الشخص و جود الشخص است که زید کثیر الرماد میخواهد بفهماند که جود و سخاء دارد. بدان جهت کلام خلاف واقع هم نمیشود متصف به کذب هم نمیشود. اینجا هم ذات باری اظهار میکند آن صفت نفسانیه ای که در ما هست که اسمش را ترجی باطنی و واقعی گفتیم، همان را اظهار میکند، اما نه به داعی اینکه در من موجود است، بلکه به داعی اینکه مردم این فعلی که هست این فعل را اتیان بکنند یا آنی که از دستشان میآید درباره تقوی و مراتب تقوی او را تحصیل بکنند. غرضش عبارت از انبعاث العباد است. اینکه در خداوند محال نیست. کسی بگوید لعل، تمنی، ترجی، اداة نداء همیشه اینها استعمال میشوند در اظهار آن صفت، آن قصدی که این شخص دارد میخواهد غیر به آن متوجه بشود، یعنی معنای در نظر دارد که میل دارد، شوق دارد غیر به آن معنی متوجه کند و اشکالی ندارد شوق و میل به فعل غیر متوجه بشود، یاء دلالت میکند که آن متکلم به توجه زید راغب است یا لعل دلالت میکند که آن مدخولش که آن فعل است آن مرغوب الیه متکلم است. اظهار این شیء نه به جهت این است که ثبوت واقعی اعلام بشود، بلکه مثل موارد الکنایات میتواند اظهارش به داعی امر آخر است.
راهی نیست که این مسلک ابطال شود. این معنا محتمل است جدا. در مقابل آنی که مرحوم آخوند میگوید، ایجاد، به ابراز است که با ابراز تحقق پیدا میکند، ابراز میکند که در نفس من این هست، به لفظ یاء ابراز موجود میشود. یاء وضع شده است، به معنای ایجادی که ابراز است، یعنی ابراز امر مخصوص، و غایتش هم مختلف میشود.
متحصل از ما ذکرنا این میشود که: ما ملتزم شدیم که صیغه افعل استعمال میشود در مقام الطلب، این بأسی و مانعی ندارد که عنوان الطلب به صیغه افعل انشاء بشود و داعی و غرض مولا هم بر این انشاء الطلب این بوده باشد که آن مکلف (من یتوجه الیه الطلب) منبعث نحو الفعل باشد به وصول هذا الطلب. این گفتیم این عیبی ندارد این را میشود ملتزم شد. و کذلک اگر کسی اینگونه گفت، گفت صیغه افعل، هیئتی وضع شده است به اظهار اینکه این مولا میل دارد و اشتیاق دارد بر وقوع الفعل از عبد، آن مادهای که هیئت رویش آمده مثل اضرب زیدا، یا اقتل زیدا این منتسب به متکلم است به نسبت طلبیه، به نسبت طلبیه یعنی چه؟ یعنی همان قصد و میل و هیجان و رغبتی که میگفتیم در نفس موجود میشود، میل دارد که این فعل موجود بشود، و وقتی که مولا اظهار کرد چیزی را من میل دارم و ترخیص در ترکش نداد، آنجا اگر مخالفت کرد عبد، مستحق عقوبت میشود و مستحق مؤاخذه میشود که همان طلب وجوبی است. این هم محتمل است بنا بر این حرفی که این هیئت وضع شده است، این اداة وضع شدهاند به جهت اظهار آن ثبوت امر واقعی. این هم محتمل است.
بعد از اینکه این حرفها را گفتیم و این معنی را ملتزم شدیم و نهایتاً گفتیم که معانی تعدد ندارد و مستعملفیه واحد است، این کلام مبنی بر این است که انشاء که ایجاد میشود برای لفظ، معنا میباشد، بنا بر این مسلک صحیح است که کسی بگوید با صیغه افعل انشاء میشود طلب انشائی، دواعی ایجاد مختلف است، بنا بر این مسلک صحیح است. اما معنای انشاء ابراز امر اعتباری بوده باشد آنجا قهرا باید مستعملفیه متعدد بشود تفصیلش را گفتیم، حتی اگر ما ملتزم بشویم که انشاء معنایش ابراز امر اعتباری است، این امر اعتباری را ابراز میکند، که این فعل در ذمه مکلف است دِیناً، این ابراز دواعی دارد، یک وقت ابراز ما فی الذمة است، که امر اعتباری را ابراز میکند حقیقتا اعتبار کرده ابراز میکند، این میشود طلب حقیقی. یک وقت حقیقتا اعتبار نکرده ابراز میکند اعتبار فی الذمة را تحقیرا، توبیخا، اهانتا و غیر ذلک، باز ابراز ما فی الذمة کرده است، ابراز کرده است آن هیئت ما فی الذمة را، ابراز کرده است و لکن به داعی آخر و این طلب حقیقی نیست.
تفصیل دادن ما بین مسلک انشاء که ایجادی باشد یا ابرازِ امر اعتباری بوده باشد هیچ تفصیل عیب ندارد. که عرض کردیم که دیگر احتیاجی به توضیح بیشتر هم ندارد که هر کسی کنایه را تصور کرد، باب کنایه را تحلیل کرد و هضم کرد که آنجا کثرة الرماد اظهار میشود تارة به جهت اینکه واقعا رمادش خیلی است، چونکه جمع کرده رماد را میخواهد مزرعه درست کند، به مزارع بدهد تقویت کند، تارةً زید کثیر الرماد، میگوید: و اراده میکند کثرة السخاء را. کسی که استعمال حقیقی غیر کنایی و استعمال حقیقی کنایی، اینها را ملاحظه کند قطع و یقین پیدا میکند که در این امر که مستعملفیه واحد باشد داعی متعدد است، فرقی ما بین معنای انشاء به معنای ایجادی، یا بمعنی ابراز امر اعتباری در اینجاها وجود ندارد.
[دلالت وضعی صیغه بر طلب]
کلام این است که آیا صیغه افعل هم با ماده امر یکی هستند که باز ماده امر چگونه دلالت میکرد بر خصوصیة الطلب، صیغه افعل هم دلالت میکند، یا اینکه نه صیغه افعل فقط کشف میکند به مقتضای وضع و به قانون الوضع کشف میکند از مطلق الطلب، از خصوصیتش کشف نمیشود. خصوصیتش مثل باب اطلاق و تقیید است، چگونه در باب اطلاق و تقیید اصل حکم روی طبیعت رفته است، این از خطاب استفاده میشد بمقتضی الوضع، اما این حکم علی نحو الشمول است لکل فرد است شمولا او بدلا از مقدمات حکمت استفاده میشد. اینجا هم اینگونه است، اصل این فعل مطلوب است این از صیغه افعل استفاده میشود، اما خصوصیتش که ترخیص در ترک ندارد این از مقدمات اطلاق استفاده میشود، چونکه ترخیص احتیاج به بیان دارد عدم ثبوت الترخیص کافی است در اینکه سلب بشود ترخیص از طلب.
چرا؟ برای اینکه گفتیم این حکم العقل باستحقاق العقوبة و عدم استحقاق العقوبة بعد وصول تکلیف است به مکلف. بعد از اینکه تکلیف مولا به مکلف رسید به مرتبه تنجز رسید، در مرتبه تنجز عقل حکم میکند به استحقاق عقوبت و عدم استحقاق العقوبة. این طلب تقسیم میشود به طلب ندبی و طلب لزومی در مرحله جعلش، آنی که جعل میشود در مرحله جعل و مولا طلب را روی فعل جعل میکند، بالوجدان در آن وقت متصف میشود که چه طلبی جعل کرد، طلب لزومی یا طلب ترغیبی، کدامیک را جعل کرد. پس بدان جهت وجوب و ندب در مرحله جعل مولا است، کلام این است که صیغه افعل وضع شده است به جعل طلب لزومی که طلب لزومی معنایش این است که گفتیم مولا طلب کند فعلی را و ترخیص در ترک ندهد. وصف عدمی است، مرکب نیست، طلب خاص است. آن طلبی را مولا بکند که ترخیص در ترکش نداده. گفتیم خود ماده امر وقتی که مولا بگوید امرتک بذلک، ماده امر به حسب الوضع که معنایش فرمان است کشف میکند که در طلب این فعل ترخیص نیست. کلام این است که آیا صیغه افعل هم اینگونه کشف وضعی دارد، یا نه صیغه افعل کشف میکند از مطلق الطلب، اما این طلب موصوف است و وصفش که ترخیص در ترک ندارد یا دارد، از این وصف حکایت نمیکند، دلالتی به این خصوصیت ندارد.
گفتهاند: در باب عام و خاص چگونه کل بر آن شمول و عموم وضع شده و دلالت میکند، اگر کل العلماء بگویید و استعمال کنید کل را، چونکه مستعملفیه همان عموم است، و اگر اراده کرد از کل العلماء بعض را، این میشود مجاز، این اشکالی ندارد. و هکذا در مانحن فیه، اگر ماده امر را استعمال کرد در طلب ندبی این مجاز میشود. چرا؟ چونکه وضع شده بود به طلبی که وصفش و خصوصیتش وصف سلبی است که ترخیص نباشد، استعمال شده است بر اینکه «امرت الناس بالاغتسال یوم الجمعة»، «امرت الناس بالسواک»، این استعمال، استعمال مجازی میشود، حقیقتا امر نیست، معنای مجازی امر است.
کلام این است که آیا صیغه افعل هم با ماده امر یکی هستند که باز ماده امر چگونه دلالت میکرد بر خصوصیة الطلب، صیغه افعل هم دلالت میکند، یا اینکه نه صیغه افعل فقط کشف میکند به مقتضای وضع و به قانون الوضع کشف میکند از مطلق الطلب، از خصوصیتش کشف نمیشود. خصوصیتش مثل باب اطلاق و تقیید است، چگونه در باب اطلاق و تقیید اصل حکم روی طبیعت رفته است، این از خطاب استفاده میشد بمقتضی الوضع، اما این حکم علی نحو الشمول است لکل فرد است شمولا او بدلا از مقدمات حکمت استفاده میشد. اینجا هم اینگونه است، اصل این فعل مطلوب است این از صیغه افعل استفاده میشود، اما خصوصیتش که ترخیص در ترک ندارد این از مقدمات اطلاق استفاده میشود، چونکه ترخیص احتیاج به بیان دارد عدم ثبوت الترخیص کافی است در اینکه سلب بشود ترخیص از طلب.
مرحوم آخوند میفرماید: صیغه افعل هم به مقتضای وضع دلالت دارد بر طلب وجوبی. مؤیدش چیست؟ مؤیدش همان استدلالات صاحب معالم است، مولا اگر از عبدش فعلی را به صیغه افعل طلب کرد و اگر عبد به جا نیاورد مولی میتواند مؤاخذه کند و عبد نمیتواند بگوید که من احتمال میدادم که ترغیبی باشد طلب تو، این اعتذار لایسمع، این معلوم میشود که صیغه افعل دلالت دارد بر طلب لزومی. اینکه بگوییم دلالت صیغه افعل بر طلب دلالت وضعی است ما این را قبول نداریم.
چرا این استدلال درست نیست؟ شاید دلالت صیغه افعل بر طلب به آن نحوی که خواهیم گفت دلالت اطلاقی است، اصل در حکمی که از مولا صادر میشود این است که در مقام بیان است از ناحیه موضوع او و متعلق او و نفس آن حکم. اصل این است که در مقام بیان است، و این قیدی برای حکم ذکر نکرد که ترخیص در ترک دارد، استحباب احتیاج به ذکر قید دارد و اگر ممکن بود باید قید را ذکر میکرد و اگر ذکر نکرد، مقتضایش این است که کلام ظهور اطلاقی پیدا میکند که ترخیص نیست، طلب، طلب لزومی است.
لعل خود صاحب کفایه ملتفت به این مطلب است. بدان جهت اینجا دارد که مؤاخذه آن عبد صحیح میشود. اگر بنا بود که این دلالتی داشت و یدل علیه باید بگوید، بدان جهت این عیب ندارد این صیغه افعل دلالت اطلاقیش عیب ندارد، اما دلالت وضعی قطعا ندارد بر وجوب. برای اینکه وجدان ما شاهد است در مواردی که صیغه افعل استعمال میشود و طلب در آنجا ندبی است هیچ فرقی ندارد در مستعملفیه ما بین آن مورد و ما بین آن جایی که طلب، طلب لزومی باشد. وقتی که میگوید اغتسل للجمعة و الجنابة، آن اغتسل نسبت به جنابت چه معنایی دارد نسبت به جمعه هم همان معنا را دارد. وجدان شاهد است که هیچ فرقی نیست. منتها از خارج در آن اغتسل نسبت به جمعه ترخیص ثابت شده است، از اطلاقش رفع ید کردهایم بدان جهت ملتزم شدهایم که ترکش عیب ندارد، اما نسبت به آن غسل الجنابة ترخیص ثابت نشده است، بلکه عدمش ثابت شده است بدان جهت در اطلاقش باقی است میشود وجوب. وجوب آن خصوصیت طلب است که آن ترخیص نداشته باشد، آن ترخیص وقتی که نداشت بمقدمات الحکمة، از او وجوب استفاده میشود.
پس کسی اگر بگوید بر اینکه صیغه افعل وضع شده است بمقتضی الوضع به انشاء مطلق الطلب و لکن این در اطلاق در مقام البیان ظهور دارد در طلب لزومی و فرقش با ماده امر مثل فرق ما بین اطلاق و اداة العموم است، چگونه اداة العموم بالوضع کشف میکنند از خصوصیت شمول، ماده امر هم به وضع اقتضاء میکند دلالت میکند که ترخیص در ترک نیست، و لکن در صیغه افعل عدم ثبوت ترخیص بمقدمات الحکمة و بالاطلاق است به دلالت وضعی نیست.
و الحمد لله رب العالمین.