دروس خارج اصول / درس ۱۰۵: اشکال مرحوم کمپانی بر مرحوم آخوند در باره اراده

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
کلام در این فرمایش صاحب الکفایة بود که ایشان فرمود در جواب شبههای که شد که افعال العباد اختیاری للعباد نیستند، حیث آنکه اراده ازلیه تعلق پیدا کرده است به این افعال العباد، آن اراده ازلیه که لاتتخلف عن المراد که همان اراده تکوینیه است. اگر فرض کردیم فعلی که به اراده تشریعیه مراد است، به اراده تکوینیه هم مراد بوده باشد باید لامحالة موجود بشود، و اگر به اراده تکوینیه مراد نشود لامحالة موجود نمیشود. چونکه مؤثری در وجود نیست الا مشیة الله و ارادته. پس کفری را که کافر موجود میکند، عصیانی را که عاصی موجود میکند، اطاعت و ایمانی که از مؤمن و مطیع صادر میشود اینها امور غیر اختیاریه هستند.
فرقی نیست بالدقة العقلیة در افعال عباد ما بین شخصی که یدش را حرکت میدهد در مقام تکلم و ما بین آن شخصی که مرتعش است یدش را حرکت میدهد لارتعاشه، وهکذا فرقی نیست ما بین آن کسی که یدش را حرکت نمیدهد در وقت تکلم و ما بین آن کسی که یدش شلل دارد و اصلا حرکت نمیکند. بنائا علی ما ذکر که به افعال العباد ارادة الله و مشیة الله اراده تکوینی متعلق شده است، این افعال میشود افعال غیر اختیاری.
مرحوم آخوند خواسته از این شبهه جواب دهد: فرمود بر اینکه اراده ازلیه تعلق پیدا کرده است به صدور صلاة عن ارادةٍ. یعنی صدور صلاة از مکلف مصلی بارادته که صلاة بارادته از او صادر بشود، یا از مؤمن ایمان بارادته صادر بشود، یا از آن شخصی که کافر است آن کفر بارادته آن کفری محقق میشود و لذا اگر فعل از اختیاریت خارج بشود به تعلق اراده ازلیه، این تخلف مراد از اراده میشود، یعنی تخلف مراد خداوند از ارادته میشود. تعالی الله عن ذلک علوا کبیرا. چرا؟ به جهت اینکه خدا اراده ازلیه اش متعلق شده است به آن صلاة اختیاری.
این جواب و حرفی که مرحوم آخوند زد معقول نیست. چرا؟ برای اینکه از مرحوم آخوند میپرسیم: شما که میگویید اراده ازلیه متعلق شده است به صلاتی که صادر از اراده فاعل میشود، این اراده ازلیه در او تعلیقی هست نسبت به اراده فاعل یا تعلیقی نیست؟ یعنی اگر اراده ازلیه معلق است که صلاة صادر بشود، اراده ازلیه در صورتی است که اراده از خود مصلی اگر موجود شد و مصلی خودش اراده کرد، در آن صورت اراده ازلیه متعلق شده است که صلاة صادر بشود، اگر تعلیق در اراده ازلیه است که ارادة الله در صورتی است که از آن شخصِ فاعل اراده صلاة حاصل شده باشد، این اگر باشد این تعلق اراده است به موجود. این ممکن نیست. چونکه مفروض این است که مسلک صاحب کفایه این است که اراده مصلی علت تامه است بر وجود صلاة. اراده هر شخصی علت تامه است بر حصول آن فعل خارجا. الممکن ما لم یجب لم یوجد، فعل ممکن الوجود است، مادامی که واجب الوجود نشود در خارج موجود نمیشود. و آن اراده مکلف فعل را واجب الوجود میکند علت تامه است. علی تقدیر اینکه اراده در مکلف موجود بشود یعنی علی تقدیر اینکه نماز موجود بشود، علی تقدیر اراده به او متعلق شده است. اراده به موجود متعلق نمیشود. اراده متعلق به ایجاد میشود یا به ترک؟ به شیئی که در خارج موجود است، فعلی که در خارج واقع شده است اراده به او متعلق نمیشود. شما ببینید معقول است کاری را بکنید بعد از اراده کردن؟ با توجه به اراده ازلیه که عرض شد، این نمیشود. اراده احداث میشود و ایجاد میشود به وجود، اما بعد از اینکه فرض وجود شد و شیء موجود شد اراده به او تعلق پیدا کند این نمیشود و معنای معقولی ندارد.
آیا اراده و مشیت الهی تعلیق هست بر اراده فاعل که علی فرض اینکه از فاعل اراده متعلق به فعل بشود، در این صورت است که ذات باری و مشیت ازلیه و اراده تکوینیه خدا متعلق به او شده است، این معنایش تعلق اراده است به شیء موجود. این نمیشود.
خداوند میخواهد نماز موجود بشود اما نماز اختیاری. این معنا معقول است. دیگر این تعلق اراده به موجود نیست، تعلق پیدا کرده است مشیت ازلیه بر اینکه صلاة موجود بشود منتها صلاة مسبوق به اراده فاعل. اگر این باشد همان جبر میشود. چرا؟ چونکه انسان که اراده میکند مسبب را، اراده مسبب اراده سببش است. آن صلاة خارجی مسبب از اراده مکلف است، وقتی که ذات باری تعلق پیدا کرد اراده ازلیه از او به صلاة خاص، یعنی صلاتی که مسبب از اراده مکلف است معنایش این است که ارادهاش متعلق شده است به اراده مکلف که مکلف اراده کند صلاة را. این همان است که جبابره میگوید، این همان حرفی است که جبری است.
پس ذات احدیت حقیقتا اراده ازلیهاش متعلق شده است به اراده مکلف صلاة را. این همان حرف جبابره میشود.
اراده متعلق بشود به شیء موجود این نمیشود، بلکه به اراده، شیء ایجاد میشود یا ترک میشود. ایشان اراده کرده بر اینکه فعلی را که سبب دارد، سببش اراده مکلف است، مسببی را ذات احدیت اراده کرده که سبب دارد و سبب برایش هست. اراده وجود مسبب اراده وجود السبب است. ارادة الله که جبابره میگویند اراده عباد مسبوق به ارادة الله جل و علا هست و این همان حرفی است که جبری است.
اینجا ایشان خواست از جبر خلاص بشود، گفت فعل عبد مستند به اراده خودش است و اراده خودش هم مستند به مبادی است، آن مبادی هم لازمه آن شقاوت ذاتی و سعادت ذاتی است. ذاتی در باب برهان، نه در باب کلیات خمس. ذاتی یعنی عرض ذاتی، عرض مفارق نیست. اشخاص مثل معادن هستند، اینها عوارضشان مختلف است، بعضیها لازمه وجودشان شقاوت است که شقاوت از او منفک نمیشود، بعضیها لازمه وجودشان سعادت است که سعادت عرض مفارق نیست ذاتی است. این عرض ذاتی یک لازمهای دارد، لازمهاش این است که این شقاوت مبادی فسق و فجور در نفس موجود میشود، فرض کنید انسان کشتن همیشه در ذهنش میآید، تصدیق به منفعت او میکند، میل به او پیدا میکند، شوق مؤکد به او پیدا میکند آن فعل را موجود میکند. پس ایشان میخواست بگوید که فعل مستند به ارادة العباد و مسبب از اراده عباد است، اراده عباد هم مسبب از مبادی است، مبادی هم مسبب از آن ذاتی است که سعادت و شقاوت است. دیگر آن عرض ذاتی سبب ندارد. چونکه ذاتی الشیء و لو ذاتی عرض ذاتی باشد لایعلل احتیاج به علت ندارد. قلم به اینجا رسید سر بشکست یعنی سلسله علل تمام شد، کنایه از این است که سلسله علل تمام شد. وقتی که مطلب به سعادت و شقاوت ذاتی رسید دیگر نمیشود سؤال کرد که علت این سعادت چیست؟ علت ثبوتش، علت وجودش، علت تحققش چیست؟ لازمه شیء احتیاج به علت ندارد، نه جعل بسیط دارد لازمه شیء نه جعل مرکب دارد، بلکه جعل تبعی است وقتی که خود ملزوم را سبب موجود کرد، علت که ملزوم را موجود کرد قهرا آن لازم هم بالتبع موجود میشود.
مرحوم آخوند(ره) خواست این افعال عبادی را به ارادة الله منع کند، و ببندد به آن شقاوت ذاتی و سعادت ذاتی. این کلام ایشان شبه الجبر است، یعنی نتیجهاش نتیجه همان جبر است. یعنی چه؟ چگونه بنا بر مسلک جبر حقیقتا و واقعا آن کسی که در خارج زنا میکند او نمیکند، او اختیار ندارد، بنا بر مسلک جبر باید این کار را انجام دهد، چونکه اراده ازلیه متعلق شده است به آن زنا. این شبه الجبر هم نتیجهاش او است، بالاخره آن کسی که زنا میکند این کار را انجام دهد. چرا؟ چونکه شقاوت ذاتی دارد، شقاوت ذاتی هم که از او جدا نمیشود، شقاوت ذاتی هم لازمهاش صدور فعل است چونکه مقدمات حاصل میشود، شوق مؤکد حاصل میشود، اینها همهاش علت تامه هستند، فسق در خارج موجود میشود. در حقیقت بالدقة العقلیة آن کسی که مرتعش است و عصب عضلهاش استقرار ندارد چگونه دستش حرکت میکند بلااختیار و باید این حرکت بوده باشد تا مادامی که این دست هست، این هم مادامی که هست باید این کار را بکند بکشد و ظلم بکند و زنا بکند و هر کاری که هست باید بکند. بالدقة العقلیة هیچ فرقی ندارد. چونکه بالاخره منتهی میشود بنا به گفته صاحب کفایه به شقاوت و سعادت که تحت اختیار انسان نیست یا منتهی میشود به ارادة الله. گفتیم باید منتهی به ارادة الله بشود، چونکه تعلق اراده به فعل العباد معلقا علی ارادة العباد صحیح نیست. موجودات در کون هم همهاش متعلق ارادة الله است حتی پیش صاحب کفایه. بدان جهت باید متعلق بشود که صلاة را موجود بکند صلاتی که اراده خدا قبلاً تعلق گرفته و موجود شده، چگونه موجود کنند. پس اولا این قراری که مرحوم آخوند میخواست در خصوص شبهه از آن فرار کند نتوانستند.
و ثانیا بنابر آنچه که از صاحب کفایه بیان شد لازم میآید عقاب بر فعل غیر اختیاری، عقاب به چیزی میشود که بالاخره تحت اختیار این نیست.
ائمه(ع) آن استدلالی را که در روایات کردهاند، عمدۀ استدلالات به نفی جبر است، گفتهاند بر اینکه خداوند اعز و اکرم است چیزی را اراده بکند که در خارج باید بشود و عبد آن کار را بکند بعد عبد را عقاب بکند که چرا کردی. آخه تو خودت اراده کردی، اگر بنا بوده باشد مسلک، مسلک جبری بشود بالاخره عقابی که هست عقاب عباد بر میگردد به امر غیر اختیاری، به امری عقاب میشوند، عباد که تحت اختیار خودشان نبود. برای اینکه مسبوق به اراده یعنی شوق مؤکد است این اسمش اراده است. و الا اگر به سلسله علل این مستند بشود به شقاوت ذاتیه یا به سعادت ذاتیه یا مستند به ارادة الله بشود به آن نحوی که گفتم در اراده خدا تعلیق نباشد که معنای معقولی داشته باشد، این لازمهاش جبر است، لازمهاش این است. اسمش اختیار است ولی واقعش اختیار نیست، در واقع فرقی ندارد ما بین آن کسی که رعشه ید دارد و یدش متحرک است او را عقاب میکنند و ما بین آن کسی که این نحو است. پس کجا میماند بر اینکه ان الله لیس بظلام للعبید یا آن آیاتی که نفی میکند که خداوند متعال ظالم است، آیه ای که مضمونش این است که حسنهای بوده باشد یضاعفها، او را مضاعف میکند و اگر سیئهای بوده باشد جزاء داده میشود و خداوند ظلم نمیکند بر عباد. ظلم بالاتر از این چه میشود که کسی رعشه ید دارد به او عقاب بکنند که چرا رعشه ید داری. من چه کار کنم؟ چه کار میتوانستم بکنم که نشود این؟ این صحة العقاب که عقلا بر عقاب به امر غیر اختیاری حکم کنند این حکم عقل قبیح است، و این ظلم است این عمده دلیل است در رد جبابره که جبابره نتوانستند تا حال این شبهه را حل کنند، این شبهه واستدلال بر علیه آنها که ائمه (علیهم السلام) در اخبار ذکر کردهاند.
ما میگوییم اگر بر اراده فاعل، اراده خدا مسبوق باشد این جبر است، چون ولو فعل فعل اختیاری است، لکن تا واجب الوجود نشود موجود نمیشد. البته این را بدانید که جبابره دلیلشان این قاعده نیست. جبابره که ملتزم به جبر هستند روی جهت دیگری ملتزم به جبر شدهاند. ما حرفمان این است که این التزام لازمهاش جبر است، نه اینکه جبابره که ملتزم به جبر هستند روی این قاعده ملتزم به جبر شدهاند، نه، آنها حرف دیگر دارند که خواهیم گفت. و لکن حرف ما این بود که این قاعده الشیء ما لم یجب لم یوجد اگر در افعال العباد جاری بشود، لازمهاش یا جبر است یا شبه الجبر، میگوییم شبه الجبر به آن نحوی که مرحوم آخوند تصحیح کرده است درست نیست، بدان جهت لازمهاش جبر میشود.
ما اگر بخواهیم نفی کنیم جبر را باید این قاعده را از بین ببریم، بگوییم الشیء ما لم یجب لم یوجد این در فاعل بالاضطرار است. چونکه در فاعل بالاضطرار معلول وجود ترشحی علت است، چونکه وجود، وجود ترشحی است، الشیء ما لم یجب لم یوجد در آنجا هست.
و اما در فاعل بالاختیار گفتیم شخص سلطنت دارد، قدرت دارد، معنای قدرت این است: طرفی الشیء نسبت به این شخص علی حد سواء است، و الا اگر یک طرف را بتواند موجود کند آن اضطرار میشود. مثل حرکت ید مرتعش میشود که او نمیتواند سکون عضله را موجود بکند یدش ساکن بشود حرکت را ترک کند، نمیشود، او اضطرار است. یا فرض کنید آن کسی که یدش شلل دارد او نمیتواند این دستش را تکان بدهد. او وقتی که یک طرف شیء را فقط توانست موجود بکند او اضطرار است اختیار نمیشود. اختیار آن وقت میشود که طرفی الشیء الی الفاعل علی حد سواء بوده باشد، قدرت آنجا است که طرفی الشیء الی الفاعل علی حد سواء باشد. معنایش کدام است؟ معنایش این است که این فاعل میتواند آن طرف را اختیار کند و این طرف را اختیار کند. منتها گفتیم که اگر شخص عاقلی بوده باشد، چونکه ترجیحش بلاغرض و بلافائدة فی احد الطرفین نمیشود آنی که در او فائده و غرض هست او را موجود میکند. در آن آنی که در یک طرف مرجح هست و شخص آن طرف را موجود میکند آن طرف واجب الوجود نیست و به حد وجوب نرسیده است.
اصلا قاعده الشیء ما لم یجب لم یوجد در افعال اختیاریه نیست، آن مرجح ترجیح میآورد به حیث آنکه این فاعل اگر خلاف را بخواهد بکند میتواند، میتواند با وجود اینکه آن طرف مرجح دارد دنگش بگیرد آن یکی را موجود کند. این قبیح است از فاعلی که حکیم است این ترجیح بلامرجح قبیح است، اما امتناع ندارد، چونکه قدرت به این معنایی که طرفی الشیء علی حد سواء بر شخص است طرف وجود و عدمش، که معنای قدرت این است، چونکه حقیقت قدرت این است که استواء طرفی الشیء نسبت به شخص بوده باشد این لازمهاش این است که آن طرف را هم میتواند موجود کند این طرف را هم میتواند موجود کند. در یکی باید غرض داشته باشد، باید یعنی اگر حکیم بشود باید مراعات غرض بکند. این علت تامه نمیشود باز تحت اختیارش است، در همین عین حال ممکن است که آن طرف را موجود بکند، آنی که مرجح ندارد و او مرجوح است او را اختیار بکند. روی این حسابی که ما گفتیم دیگر این افعال العباد از ناحیه قاعده الممکن ما لم یجب لم یوجد جبری نمیشود. ما مبتلا به جبر از ناحیه این قاعده که الشیء ما لم یجب لم یوجد نمیشویم.
نظر ما این است که: افعال العباد به فعل خود عباد موجود شدهاند، اصلا اراده ازلیه به فعل عباد موجود نشده است، اراده ازلیه متعلق شده است که عباد در افعالشان مختار بشوند اختیار داشته باشند، آن اختیار و قدرت داشته باشند این مورد اراده ازلیه است. اما افعال ما مورد اراده ازلیه نیست، مورد علم هست، علم باری متعلق است که من چه افتضاحی در آن دنیا موجود خواهم کرد. این قدرت و سلطنتی که آنا و آنا در نفس من موجود است این به ارادة الله است. این فیض را خدا داده که هر طرف را بخوانیم انجام دهیم حولی (لا حول ولا قوة الا بالله) خداوند به من داده و مرا مختار گذاشته صرف کنم او را در احد طرفی الفعل، آنجا به اختیار خود من است، ربطی به خداوند متعال ندارد. بدان جهت نه از ناحیه تعلق ارادۀ خداوند به افعال ما جبری هستیم، نه هم از ناحیه، ما لم یجب لم یوجد از این ناحیه جبری هستیم، هیچکدام را ما ملتزم نیستیم.
و همچنین روایت دیگر بر نفی جبر در اصول کافی است، علی بن ابراهیم عن محمد بن عیسی عن یونس بن عبدالرحمن عن غیر واحد عن ابی جعفر و ابی عبدالله (علیهما السلام). ان الله ارحم بخلقه من ان یجبر خلقه علی الذنوب ثم یعذبهم علیها، و الله اعز من ان یرید امرا فلا یکون، افعالی که از عباد در خارج موجود میشود، اینها استناد به خداوند داده میشود و لکن این استناد استناد حقیقی نیست، این به جهت این است که این افعال به قدرت و حول خدا است، یعنی حول معطی من قبل الله است. بدان جهت در بعض آیات که میفرماید ما تشائون الا ان یشاء الله، برای اینکه خداوند متعال این قدرت را دارد که نگذارد این فعل در خارج موجود بشود. خداوند متعال روی مصلحت نظام به انسان مجال داده است و این قدرت را به او داده است، به این لحاظ آن نسبت را به خدا میدهند، چون مشیتش متعلق شده است ما یشائون الا ان یشاء الله.
یا در بعض موارد مشیت، اذن میشود، ما کان لنفس ان یؤمن الا باذن الله، که اذن همان اذن تکوینی است همان قدرت است، مثل ما قطعتم من لینة او ترکتموها قائمة علی اصولها فبإذن الله، همان قدرت است همان سلطنت است. و هکذا در بعض آیات نسبت داده است که له ملک السموات و الارض این به اعتبار این است که هر چه در سماوات و ارض واقع میشود مالک و سلطنتش بالاخره به خدا برمیگردد. حتی در عبادی که هست، افعالی را موجود میکند عباد فی الارض، این به واسطه حول و قوه خدا است. این حول و قوه من قبل الله است، آنا فآنا فیض و قوه من قبل الله است.
این مثل این میماند، که کسی یدش شلل دارد نمیتواند این را حرکت بدهد، طبیب حاذقی به واسطه بستن بر عصب دست این شخص، دست این شخص شلل را راه انداخت.
این که دستش را بلند کرد دید که خیلی خوب دستش بلند میشود و قدرتی بر او حاصل میشود، وهکذا نسبت به افعال عباد خداوند موجود را طوری خلق کرده که سلطنت دارد میتواند طرف خیرِ خودش را انتخاب کند و اختیار کند و میتواند طرف شرش را اختیار کند.
کلام این است این صرفی که میکند عبد در طرف خیر یا در آن طرف شر این مستند به خودش است، حولش و لو من قبل الله است، قوتش و لو من قبل الله است حتی در این حال، فعل مستند به فاعل است. در همین حالی که قدرت را صرف میکند در فعل الزنا و لو حولش من قبل الله است، اما صرف این قدرت در طرف وجود موجب میشود فعل مستند به خودش است، مستند به خداوند نیست. روی این مبنی عرض کردیم این فعل هم نه از ناحیه اراده خداوند واجب الوجود میشود، نه از ناحیه قاعدهای که الممکن ما لم یجب لم یوجد واجب الوجود میشود. بدان جهت فعل، فعل اختیاری من است. مفوضه این کلام ما را نمیگویند، بلکه مفوضه میگویند عالم در بقائش احتیاج به مؤثر ندارد، بدان جهت افعال تمامش مستند به خود انسان است ربطی به خداوند ندارد. چونکه ممکن در بقائش اصلا احتیاج به خدا ندارد، یکی هم از آن ممکنات قدرت من است، قدرت من در بقاء احتیاج به خدا ندارد. بدان جهت لازمهاش این است که افعال من، اصلا مربوط به خدا نیست. این تفویض است. این است، که ائمه (سلام الله علیهم) منکر شدهاند.
ان شاء الله توضیحش.