دروس خارج اصول / درس ۱۰۶: اشکال مرحوم کمپانی بر مرحوم آخوند در باره اراده

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

در اصل افعال العباد، افعال اختیاری هست، معنای اختیار این است که مکلف سلطنت دارد فاعل قدرت دارد که آن قدرت سلطنت بر کلا طرفی الشیء است در اختیار و احداث، می‌تواند طرف وجود شیء را اختیار کند و می‌تواند بقاء علی عدمش را اختیار کند. در عین آن حالی که اختیار می‌کند طرف الوجود را لمرجحی که در آن طرف وجود می‌بیند، صرف قدرت می‌کند و ممکن است صرف قدرت در طرف دیگر و فعل ترک کند و آن طرف عدم فعل را بگیرد. در مواردی که فعل، فعل اختیاری است، فعل اختیاری به فاعل احتیاج دارد و اما علت تامه که به نحوی بوده باشد که معلول به حد وجوب برسد واجب الوجود بشود منتها واجب الوجود بالغیر، نه این مسأله در افعال اختیاریه نیست. چونکه معنای اختیار و حقیقة القدرة همین است که فرق ما بین اضطرار و قدرت در همین است که در موارد اضطرار شیء یک طرفش موجود می‌شود آن طرف دیگر ممکن نیست. و لکن معنای قدرت این است که دو طرف شیء نسبت به آن شخص علی حد سواء‌ است، هر کدام را می‌تواند قدرت را در او صرف کند و ایجاد کند یا ترک کند. منتها چونکه عاقل مرجح می‌خواهد کار عبث و لغو نمی‌کند، در یک طرف وقتی که فایده‌ای دید آن طرف را می‌گیرد، با نظر مرجحات اختیار می‌کند اراده او به او تعلق می‌گیرد.

پس در افعال ما بنائا بر اینکه نمازی که می‌خوانیم، روزه‌ای که می‌گیریم، معاصی را که ترک می‌کنیم، آن قدرت و قوتی که واجبات را به آن قدرت و قوت اتیان می‌کنیم یا محرمات را علی عدمها ابقاء می‌کنیم، آن قدرت و حول من قبل الله هست، و بحوله و بقوته این عمل را اتیان می‌کنیم. و اما عرض کردم خود آن انتخاب طرف وجود یا طرف العدم به خود انسان برمی‌گردد بعد از اعطاء این سلطنت و قدرت من قبل الله سبحانه (که این سلطنت فیضی است که از ذات باری برای بشر و انسان داده می‌شود)، و بعد از اعطاء قدرت و حولی که خداوند متعال داده است انتخاب مستند به خود شخص است، این انتخاب ربطی به خداوند متعال ندارد، خداوند متعال در عباد افعال‌شان را اراده بکند به اراده تکوینی که مثلا فلان کس نماز بخواند یا روزه بگیرد اینها را نکرده است، اراده‌ای وجود ندارد. طلب هست، امر هست، اراده کرده فعل خودش را که طلب است، نه فعل عباد را، عباد را مخیر گذاشته است ما بین اینکه طرف عصیان را انتخاب کنند، یا طرف اطاعت را، اگر ملاحظه شود آن روایاتی که در دو سه باب در اصول کافی هست، این معنا پرواضح می‌شود.

ما نمی‌خواهیم بگوییم که در مواردی که مکلف اراده می‌کند اتیان کند و قدرتش را در فعلی صرف کند یا شیء را در عدمه ابقاء کند، خداوند متعال اراده نکرده این افعال را، یعنی ممکن نیست اراده خداوند متعلق بشود. ما امکان را نفی نمی‌کنیم، ممکن است اراده خداوند متعلق بشود به فعلی که من اراده کرده‌ام ترک او را یا متعلق بشود به ترک آن فعلی که فاعل انجام می‌دهد آن را، آنجا که حضرت ابراهیم(ع) چاقو را به گلوی اسماعیل می‌زند و می‌بیند نمی‌برد، لذا صدایی می‌آید که: الخلیل یأمرنی و الجلیل ینهانی. بله اگر اراده متعلق بشود و هو القاهر فوق عباده. ما اینها را منکر نیستیم، و لکن این را مدعی هستیم که خداوند امتحانا للعباد که دار دنیا را دار امتحان قرار داده است این افعالی را که از مکلفین خواسته است و نسبت به ترک آنها نهی کرده، برای امتحان است تا تشخیص دهد خبیث از طیب و این مانعی ندارد.

یک جهت دیگر را هم که باز متوجه بوده باشید ما این را هم منکر نیستیم که خداوند متعال نسبت به بعض العبید غیر از اعطاء قدرت یک امور دیگر را هم موجود بکند که آن امور دیگر دخل داشته باشند در صرف مکلف قدرتش را در طرف فعل، که به قول آنها از اینها عنایات تعبیر می‌شود، عنایات و الطاف خاصه خداوند. می‌بینید که مثلا شهوت غلبه کرد خواست فلان کار را بکند فشار بر او وارد شده و چون از خدا می‌ترسد و یاد مرگ و قیامت می‌افتد می‌بینید که برگشت و معصیت نکرد. این عنایت است، «و لقد همّ به و همّ بها لولا ان رأی برهان ربه»، این عنایات را منکر نیستیم. نسبت به آن اشخاصی که خداوند رئوف و رحیم بعباده هست، می‌بیند این بیچاره اهل معصیت و اینها نیست، شیطان یک زور آورده است. خدا کند از شر شیطان خلاص شود و خدا عنایت می‌کند از محاصره شیطان خارج شود، چون خدا رئوف است رحمان است، رحیم است. اینها را ما منکر نیستیم. از روایات و آیات استفاده می‌شود. فقط مدعای ما این است: باب افعال اختیاریه از باب الممکن ما لم یجب لم یوجد نیست، قدرت خودش کافی است در حصول آن شیء وجودش یا طرف ترکش، منتها عاقل مرجح می‌خواهد، مرجح هم تصدیق به نفع است، یقین به سزای اعمال است و امثال اینهاست، اینها مرجح می‌شود که فعل را ترک کند. و اما اگر کسی گفت که الممکن ما لم یجب لم یوجد، این یا باید ملتزم به جبر بشود یا شبه الجبر. چاره‌ای ندارد. آن وقت حقیقتا افعال از اختیار خارج می‌شود حتی افعال خود خدا. افعال خود خداوند حقیقتا از اختیار خارج می‌شود، چونکه اراده‌ای است علت تامه است در ذات احد، معلوم باید موجود بشود، دیگر تمکن از ترکش ندارد، این اراده موجود است و هکذا و هکذا.

جبابره که در مقابل مفوضه هستند دلیلشان قوی است در مقابل مفوضه آنها ملتزم هستند که از آیات مبارکات استفاده می‌شود که غیر از ذات حق جل و علا مؤثری در این عالم نیست، او فوق عباده هست، او قاهر هست، بیده ملکوت السموات و الارض است، او خالق کل شیء است، او بکل شیء وکیل است، از این ‌آیاتی که در قرآن فراوان است ‌اگر ملاحظه بفرمایید، خالق کل شیء است، بیده الملکوت است، قاهر علی کل شیء، علی کل شیء قدیر است، علی کل شیء وکیل است و امثال ذلک از آیات، از اینها استفاده می‌شود آن چیزی که در عالم تحقق پیدا می‌کند او باید بارادة الله بشود. اینها روی این عقیده گفته‌اند که باید افعال العباد که زید زنا می‌کند خدا باید اراده بکند بر اینکه زید زنا بکند تا زنا بکند. مقتضا این است. نماز بخواند عمرو، باید خداوند متعال اراده بکند نماز بخوان تا این نماز بخواند. هر چه در خارج موجود است بارادة الله است. بدان جهت این جبری‌ها اصلا مسأله علت و معلولیت را منکرند. می‌گویند در دنیا شما یک علتی پیدا کنید معلولی پیدا کنید که در فلسفه اینگونه می‌گویند یعنی شیء واجب الوجود بشود اینگونه نیست، اصلا علتیت و معلولیت به این معنا نیست، چون اگر علیت و معلولیت را قائل بشود معلول موجدش علت است، این‌ کانّ از دست خدا در رفته است. جبابره می‌گویند او قاهر علی کل شیء است، او علی کل شیء وکیل است. بدان جهت روی این عقیده این معنا اختیاریت در افعال عباد را که منکر شده‌اند، گفته‌اند در افعال عباد اختیاری نیست، اصل مسأله سلسله علت و معلول را اصلش را منکر هستند. ما این را منکر نبودیم، در خارج علت و معلولی هست، نار علت است، علت احراق است با شرائط و فقد موانع معلول را موجود می‌کند. آنها می‌گویند اینها مزخرفات است هیچ در دنیا علت و معلولی نیست. منتها مشیة الله بر این جاری شده است که خلق بکند شیئی را عقیب شیء، و الا صحبت علیت نیست.

استشهاد می‌کنند به آتش انداختن حضرت ابراهیم(ع) توسط نمرود. و «قلنا یا نار کونی بردا و سلاما علی ابراهیم»، آن وقت چی شد؟ آتش نسوزاند. انداختند دیگر، آتش سبب بود، آن مماثله هم که شرطش بود موجود بود، آب و اینها هم که نبود مانع هم که نبود نسوخت. ابراهیم برداشت خنجر را کشید به حلق اسماعیل، کشید کشید آنقدر کشید که کج شد، نبرید، علت و معلول چه شد که می‌گویید علت و معلول است، مگر گلوی اسماعیل گوشت نیست و این هم چاقو و آن هم دست. چرا نبرید؟ بدان جهت اینها داستان علیت و معلولیت را، دیگر نمی‌گویند، مثل ما که ملتزم به باب علیت و معلولیت هستیم که در علت تصرف شد، اراده کرد نار از ناریت افتاد، آن خنجر از آن تیزی افتاد که دیگر تاثیر نکرد یا در گلو مانعی موجود شد که نبرید و امثال ذلک که ما اینگونه می‌گوییم که ملتزم هستیم به اینکه اگر علت تامه هست معلول موجود می‌شود، آنها می‌گویند نه، علت تامه موجود می‌شود معلول نمی‌شود. غرض آنها روی این اساس است.

نقضی که ائمه(ع) و شیعه به این جبابره داشتند این است که: وقتی که تمام اعمال بارادة الله شد دیگر فرقی ندارد نماز خواندن من، مثل نفش کشیدن است، خدا به نفس کشیدن هم ثواب می‌دهد، چون خودش اراده کرده و هکذا نسبت به زنا که عقاب می‌کند ما را در حالی که خودش اراده کرده این زنا کند. جبابره می‌گویند خدا زنا می‌کند، منتها این زید آلت است حقیقتا، آلة الفعل است این زید، اسنادش حقیقتا به خدا است. پس چرا عقاب می‌کند؟ اگر خودش یعنی خدا اراده کرده، چرا عقاب می‌کند؟

نقل کرده است که این اسناد افعالی که به عبد داده می‌شود و اسناد افعالی که به ذات الحق جل و علا هم داده می‌شود این مثل اسناد ضرب است و کتابت است که به ید داده می‌شود و به انسان داده می‌شود، هر دو در آن واحد است و اسناد هر دو هم اسناد صحیحی هست. می‌دانید ضرب نسبتش به ید داده نمی‌شود، ید آلت است، ضربت بیدی، کتبت بیدی، اسناد ضرب صدورا به شخص داده می‌شود که ضرب زید، ضرب یدی نمی‌گوید، چونکه او آلت است. اینکه اسناد افعال را به ما داده می‌شود، زید صلی، زید زنی او سرق باید این افعال که مستند به ما داده می‌شود مصححی داشته باشد، مصححش همان اختیار و صرف قدرت خود شخص است کما بینا. آنی که مستند به خداوند است، استناد به خداوند متعال است، آن اعطاء قدرت و آن عنایات است.

در بعض روایات دارد که خطاب از خداوند است: عبدی انا اولی بحسناتک منک و انت اولی بسیئاتک، تو به سیئاتت اولی هستی و لکن به حسناتت من اولی هستم. این معنایش همان کلامی است که قبلاً عرض شد، چونکه در حسنات و سیئات هر دو به حول و قوه خداوند است، ولکن خداوند قبلاً حسنات و سیئات معلوم کرده و آنچه ما یرضیه و ما یسخط را بیان کرده است، بدان جهت خداوند در حسنات می‌گوید آن کار خوبی که کردی من گفتم به تو خوب است و قدرت و استطاعت را هم من دادم، پس در حقیقت دو قدرت داده. اما در سیئات اینگونه نیست، خداوند قدرت را داده اما گفته نکن، مع ذلک عبد است که اختیار می‌کند، ای عبد دو چیز کردی، صرف قدرت در او کردی و مخالفت حرف من را کردی، فقط من قدرتش را به تو داده بودم معصیت را من قدرت دادم لکن منع هم کردم و گفتیم قدرتت را صرف به آن طرف نکن، تو صرف کردی. ای عبد تو به گناهت اولی هستی.

وقتی می‌گوید ضربت بیدی این اسناد آلتی است. اگر اسناد صدوری بشود خدا اراده کرده نمی‌تواند من را تکلیف کند که ترک کن. یا فعلی را که من ترک می‌کنم خدا اراده نکرده وجودش را نمی‌تواند به من امر کند که موجود بکن. تکلیف لغو می‌شود، باب استحقاق عقوبت و استحقاق مثوبت باطل می‌شود. جبری‌ها چه جواب دارند در مقابل این استدلال؟ این استدلال در زمان ائمه(ع) هم بود به آنها که این را چگونه خداوند عقاب می‌کند عباد را؟

جبریها گفته‌اند، ثواب و عقاب بر کسب است. افعال عباد غیر اختیاری است، افعال عباد به ارادة‌ الله است و ثواب و عقاب هم بر کسب است. کسب یعنی چه؟ «بما کسبت ایدیهم» که در قرآن هست از آنجا گرفته‌اند، گفته‌اند ثواب و عقاب بر کسب است. کسب یعنی چه؟ اینگونه توجیه کرده‌اند آن توجیهی که دیگر شاید بهتر از این توجیه نشود بر اینها. فرض کنید شخصی می‌خواهد این منبر را بر دارد، خب قصد می‌کند این منبر را بر دارد، پا می‌شود دست‌ها را می‌گذارد زیر منبر که تکان بدهد. خودش ملتفت نیست، شخص آخری که از آن طرف منبر است و دیده نمی‌شود از این طرف، این هم از این طرف دست هایش را گذاشته آن شخص آخر را در آن طرف نمی‌بیند، او قوی هیکل است، آن شخصی دید که این آدم ضعیف آمد این منبر را بردارد نمی‌تواند هم بردارد، گفت من بیایم من بردارم، او حرکت داد این منبر بلند شد. این طرفی که قصد کرده بود بلند کند این خیال می‌کند که این بلند کرده این منبر را. این قصد کرده بود بردارد و الا در حقیقت آن کسی که بلند کرد که بود؟ شخص آن طرفی بود. ما این افعال را قصد می‌کنیم غافل هستیم، جبابره می‌گویند قصد کننده، آنی که اراده کرده این فعل موجود بشود مبدأ اعلی، ذات الحق است هو القاهر فوق عباده. منتها عبد نمی‌فهمد خیال می‌کند خودش دارد می‌کند این را. و حال آنکه این فعل به اراده او موجود می‌شود. این کسی که دست هایش را گذاشته است در این طرف منبر خیال کرد که منبر را خودش برداشت، کسب این است. این عباد که خیال می‌کنند این افعال را خودشان کرده‌اند و این ترک را خودشان اختیار کرده‌اند، به اراده خودشان شد، این کسب است، عقاب و ثواب مال این است.

این درست نمی‌کند مطلب را. چرا؟ برای چه این شخص عبد عقاب شود، چون حقیقتاً او جابه‌جا نکرده است آن کس که جابه‌جا کرده باید عقاب شود نه این شخص که خیال می‌کرد کار کار اوست در حالی که کار مال آن شخص است که به قول شما اراده کرده و جابه‌جا کرده. پس این جواب بر توجیه جبابره به کسب نمی‌شود.

جلسه 107

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

قبل از اینکه شروع بکنیم به مذهب مفوضه، دو امر را در ذیل مسأله جبر ذکر می‌کنیم، علاوه بر مطلبی که سابقاً ذکر شد.

امر اول این است: عرض شد خدمت شما که آن افعالی که خداوند متعال برای انسان قدرت داده است و اختیار داده است نسبت به آن افعال که می‌تواند شخص انسان قدرتش را صرف کند در طرف وجود الشیء و می‌تواند صرف کند در طرف بقائه علی الترک، که آن شیء دو طرف که دارد طرف وجود و طرف ترک، هر دو تایش نسبت به انسان علی حد سواء‌ است، می‌تواند او را موجود بکند و می‌تواند این یکی را موجود بکند. عرض کردیم در موارد واجبات و در موارد محرمات، مرادمان از امر، امر حقیقی است نه امر صوری و امتحانی. مراد از نهی، نهی حقیقی است که خداوند متعال نهی کرده است و غرض از طلبش انبعاث عباد است الی الفعل او مراد از نهی الترک غایة‌ الامر بعد از اینکه انسان به خدا ایمان آورد به نبیش، و یوم الجزاء، و تصدیق کرد، آن وقت اینها داعی می‌شود بعد از اینکه فهمید خدا طلب کرده اتیان می‌کند و اگر نهی کرد انجام نمی‌دهد و اما اینکه بگوییم مشیت خدا تعلق گرفته به فعل یا ترک این حرف صحیح نیست. خدا فقط قدرت می‌دهد و عبد مختار است به فعل اختیاری والا اگر مشیت خدا به فعل یا ترک تعلق گیرد این جبر است.

به به مضمون این روایت نظر کنید: محمد بن اسماعیل، این شیخ کلینی است یعنی کلینی از او روایت نقل می‌کند. عن فضل بن شاذان عن حماد بن عیسی عن ابراهیم بن عمر یمانی، این ابراهیم بن عمر یمانی از اجلاء است، از اصحاب عدول امام صادق(ع) است.  عن ابی عبدالله(ع)، قال: «ان الله خلق الخلق»، خداوند متعال خلق را خلق کرده است، «فعلم ما هم سائرون الیه»، علم داشت که اینها چه کاره خواهند شد در دنیا، «و امرهم و نهاهم»، آنها را امر کرده است و نهی کرده است، «فما امرهم به من شیء، فقد جعل لهم السبیل الی ترکه»، این همان اختیار است، «و لایکونون آخذین و لا تارکین»، این عباد اخذ نمی‌کنند و ترک نمی‌کنند، «الا باذن الله»، این اذن همان قدرت است! مثل «ما کان لنفس ان یؤمن الا باذن الله، ما قطعتم من لینة او ترکتموها فباذن الله» و امثال ذلک، این همان قدرت است.

این مواردی که بیان شد در افعال اختیاری است‌ ربما در این افعال اختیاریه، مشیت الهی تعلق بر طرف وجود یا ترک می‌گیرد، دیگر فعل از اختیاریت خارج می‌شود، مثل همان ‌که عرض کردم خداوند متعال مشیتش متعلق بر این شد که اسماعیل ذبح نشود، چاقو ذبح نکند، ابراهیم نسوزد. او دیگر ممتنع می‌شود، موجود نمی‌شود. آن فعل سوزاندن ابراهیم از تحت اختیار نمرودیان خارج می‌شود وقتی که مشیت الهی متعلق شد.

یک امری را که می‌خواهم اضافه کنم یک مطلب ریزی است و آن اینکه: مشیت الهی که متعلق می‌شود در مواردی به فعل انسان و فعل از اختیاریت خارج می‌شود، این در صورتی که مشیت ازلیه متعلق به طرف الوجود یا به طرف ترک الشیء بشود. و اما خود فاعل مختار، قدرت خود را که صرف می‌کند در طرف وجود و عدم، باید مرجح داشته باشد. باید نه باید فلسفی، باید یعنی عاقل قبیح است بدون مرجع و بدون در نظر گرفتن فایده اقدام کند. البته نه اینکه مرجع، مرجع واقعی باشد مثل شخصی که دزدی می‌کند او به نظرش ترجیح هست والا دزدی ترجیح ندارد. تارةً مشیت الهی متعلق به چیزی گرفته است که مرجحی نداشته باشد، در این صورت فعل از مقدوریت خارج نمی‌شود.

کی این مشیت الهی به این متعلق می‌شود؟ ربما خداوند متعال، «یعلم انهم سائرون علیه»، دیگر وقتی که قبل از خلق می‌داند که مخلوق بعد از خلق چه خواهد کرد. یک اشخاصی را می‌بیند که نه، اینها را که امر خواهد کرد، نهی خواهد کرد اوامرش را اطاعت خواهند کرد و لو به فشار به نفس‌شان، ذره‌ای مخالفت و عصیان نخواهند کرد، محرمات‌شان را هم ترک خواهند کرد، چونکه خداوند در اینها یک مزیتی می‌بیند که الان خواهیم گفت وجودات مختلف هستند، افعال انسان، در اینها یک مزیت هست، مع اختیار‌شان! که اختیار دارند، و لو به نفس‌شان فشار بیاورند اینها متحمل مشاق خواهند شد محرمات را ترک خواهند کرد، واجبات را اتیان خواهند کرد. بلکه غیر از واجبات آنهایی که و لو مستحب بوده باشد محبوب الهی است اینها را ملتزم خواهند شد، اتیان خواهند کرد، مکروهات را ترک خواهند کرد، خداوند متعال به اینگونه اشخاص یک نشانه می‌دهد. آن وقت می‌شود «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا»، این نشانه خداوندی اختیاریت را از ائمه(ع) نمی‌گیرد آنها هم قادر بر معصیت هستند. سلب قدرت از عصیان بشود او دیگر فضیلت نمی‌شود. نه، خداوند متعال چونکه اینها را دید در ما بین مخلوقاتش نشان کرد که دید اینها اینگونه هستند که اگر مرجح در نفس‌شان پیدا بشود، باز اینها عصیان نخواهند کرد، باز اطاعت خواهند کرد، به اینها یک نشانی داد که در این نشان دادن هم یک مصالحی هست که مردم تبعیت از اینها بکنند، بفهمند که اینها خطا نمی‌کنند، معصیت نمی‌کنند، دروغ و افتراء بر خدا و رسولش نمی‌بندند و امثال ذلک، این قدرت را نفی نمی‌کند.

انما یرید الله، اگر این اراده، اراده تکوینی باشد که شاهدش هم در روایات همین است، ظاهرش «و یطهرکم تطهیرا»، در آن محاجه قضیه فدک هم که مولانا علی بن ابیطالب(ع) به او می‌گفت: خدا شهادت داده است بر طهارت فاطمه زهرا(س)، این معنایش این است که وقتی که اینها عقلشان که فوق عقول سائرین است و خدا می‌داند به هیچ عنوان معصیت نمی‌کنند، روی این اساس یک نشانه‌ای و یک درجه‌ای به آنها داده است، این سلب قدرت نمی‌کند از آنها، آنها قادر هستند.

فعل عباد تارة خداوند به آن یک فضیلتی می‌دهد چون می‌داند اینها گناه نمی‌کنند. می داند تخلف نمی‌کنند لذا خداوند یک عنایتی به آنها می‌کند. فعل عباد اراده و مشیت ازلیه متعلق بشود فعل عباد از اختیاریت خارج می‌شود نقض نشود که چگونه اراده ازلیه متعلق شده است به طهارت و تزکیه اهل البیت(ع)، مع ذلک افعال از اختیاریت آنها خارج نشده است و اگر خارج از اختیاریت می‌شد دیگر فضیلت نمی‌شد. آنجا مشیت الهیه متعلق شده است که مرجح در نفس پیدا نشود، او سلب قدرت و اختیار را و نفی اختیار را نمی‌کند. این یک امر بود که خدمتتان عرض شد.

امر ثانی که تتمیما لمسلک جبر می‌گوییم: این را ما منکر نیستیم که انسانهایی که در خارج موجود هستند، مختلف هستند در آن کمال نفس و نقص النفس، نفوس مختلف هستند، این جای شک نیست. مثل آن فهم و استعداد است، اگر کسی بگوید همه فهم و استعداد انسانها یکسان است، هیچ فرقی ندارند، این مکذبش وجدان است. می‌بینید یک استادی یک درسی می‌گوید یکی می‌قاپد، یکی نه، مانده است که چه شد نمی‌تواند آن مطلب هضم کند. خیلی هم گوش می‌دهد. این بلااشکال ثابت می‌کند انسانها مختلف هستند و من حیث المراتب، در شدت و ضعف هستند. ما این را منکر نیستیم. ولکن کلام ما این است: این اختلافی که در انسان هست، این اختلاف اینطور نیست که مرحوم آخوند می‌گوید، ذاتی بوده باشد به نحوی که قابل تغییر و تبدل نباشد، یعنی به نحو علت تامه بوده باشد. مثلا یک اشخاصی که نفس ‌شان یک طوری است که علت تامه بر اختیار طاعات بوده باشد، آن دیگری طوری بوده باشد که آن نفس دیگر علت تامه است بر آن مبادی شرور و معاصی و امثال ذلک، نه اینگونه نیست.

بله، نفوس مختلف هستند، خداوند متعال بعضی‌ها را اکرام کرده است در وجود. ولکن از حد اقتضاء خارج نمی‌شوند، از حد اقتضاء که اقتضاء هم خودش مراتب دارد. بلااشکال فضیلت این بیشتر است، چونکه این بیشتر زحمت کشیده است. تهذیب نفسش را که نفسش را منقاد کرده است به عقلش تا اوامر و نواهی خداوندی مرجح بوده باشد این عتاب نفس کرده است، این فضیلتش بیشتر از او است. روایات را نگاه بکنید، اینکه می‌گویند خداوند متعال در روایات هست هفتاد معصیت را از عامی می‌بخشد یک معصیت را از عالم نمی‌بخشد اینها یعنی چه؟ اینها معنایش عبارت از این است که خداوند متعالی که هست، این اشخاصی که خلق شده است و لو شخصی ولد الزنا بوده باشد ولکن اینگونه نیست که سریره او خباثت باشد، خبثش به حیث علت تامه بوده باشد، نه خیر اینگونه نیست.

این‌که در روایت هم دارد بر اینکه الناس معادن کمعادن الذهب و الفضة، این تشبیه خودش دلیل بر این است که این اشخاص اختلاف‌شان طوری نیست که از اینها سلب قدرت کند. چونکه الناس معادن کمعادن الذهب و الفضة خود معدن ذهب و فضه، ذهب خالص نمی‌شود، ذهب خالص در معدن نمی‌شود، فضه خالصه در معدن نمی‌شود. اینها مخلوط هستند. اینها بعد از صاف کردن می‌شود ذهب صاف یا آن می‌شود فضه خالصه. ناس هم اینگونه هستند، اینگونه نیست که علت تامه شر بوده باشد. نه، قابل صاف کردن است. چگونه ذهب و فضه صاف می‌شود و لو با وجود اینکه معدن، معدن ذهب است و فضه است، فضه خالص نیست، ذهب، خالص نیست بعد باید صاف بشود، انسان هم اینگونه است در دار دنیا به عمل صاف می‌شود، لیتمیز الخبیث من الطیب. تا اینکه اینها از همدیگر تمییز پیدا کنند جدا بشوند. بله اقتضاء‌ در نفس است.

بدان جهت  اینکه در روایات دارد من سعد فهو فی بطن امه سعید یا من شقی فهو فی بطن امه شقی اگر این روایات سندش تمام بشود، که تمام نیست، دو تا روایت هم بیشتر من پیدا نکردم که به این مضمون است، یکی سعید دارد. روایت دیگر سعید وثقی دارد اینطور نیست که آن سعادتش علت تامه بوده باشد.

و ربما هم یک جهتی هست خداوند می‌داند «ما هم سائرون»، اینها چه خواهند شد، که بیان شد، ربما در خلقت شخصی یک الطاف خاصه‌ای را عنایت می‌فرماید. یک وقت می‌بینید که خدا می‌داند که این چه خواهد شد، چه عالمی خواهد شد، چه هدایتی خواهد کرد، چه خدماتی خواهد کرد، در ولادت او یک چیزهایی را ابراز می‌کند که معلوم می‌شود که این یک وجود خاصی هست، یک عنایات خاصه‌ای را در بر دارد. در مقابل کسی که مثل بعض ملعون‌ها که شبی که تولد می‌شود، زلزله می‌آید همه شهر را خراب می‌کند. این معلوم می‌شود یک وجود نحسی هست.

خداوند متعال می‌داند که این موجود چه خواهد کرد، یک اکراماتی در خلقت او می‌شود، در انعقاد نطفه، در ولادت، کیفیت ولادت، کیفیت خوردن شیر و امثال ذلک. اینها هم هست اینها را هم منکر نیستیم. و لکن هیچکدام از اینها فردی را که در خارج متولد می‌شود، شقی به نحو علت تامه نمی‌کند یا سعید به نحو علت تامه نمی‌کند به حیث اینکه اختیار از او مسلوب بشود، حتی در مثل ائمه اطهار(ع) و رسول اکرم(ص)، در آنها آن ارده‌ای که خداوند متعال دارد در کتاب مجید بیان کرده است، او اینگونه نیست که قدرت را از آنها سلب کند به نحوی که دیگر آن صدور اطاعت از اینها واجب الوجود بشود، صدور معصیت ممتنع الوجود بشود و قدرت از اینها سلب بشود اینگونه نیست. هذا کله نسبت به نفی الجبر.

و اما نسبت به مسأله تفویض:

جماعتی پیدا شده‌اند که در مقابل جبابره آنها می‌گویند که نه، آنی که از عباد در خارج موجود می‌شود هیچ استنادی به هیچ نحو من الوجوه به خداوند متعال ندارد، به رب الجلیل ندارد این فعل، فعل شخص ربطی به خدا ندارد. می‌گویند در عالم هر چه موجود می‌شود هیچ کدامش مربوط به خدا نیست، هیچ کدامش را خدا موجود نکرده است. آنی که در عالم موجود می‌شود اعم از اینکه از انسان تحقق پیدا کند، از حیوان تحقق پیدا کند، از جماد متولد بشود، در افلاک در آسمان و زمین هر چه می‌شود این مربوط به خدا نیست. ربطی ندارد، اینها صدورا مستند به خدا نیست. چرا؟ دو وجه گفته اند:

یک وجهش این است که گفته‌اند سرش این است: ممکن الوجود فقط در حدوث احتیاج به علت دارد، بعد از اینکه ممکن الوجود حادث شد علت نمی‌خواهد. وقتی که زلزله شد اینجا شکافت خورد، این شکاف تا الی الابد می‌ماند. و هکذا فرض کنید آتش را انداختیم آن منبر را سوزاندیم، بعد از اینکه سوختن موجود شد می‌ماند، بقاء سوختن دیگر احتیاج به علت ندارد. چیزی که سابقا خودش موجود است و وجود پیدا کرده است، بقاء او دیگر احتیاج به علت ندارد.

اینها را هم متوجه باشید این در موجودات قارّة است، یعنی وجودات تعدد ندارند. آن موجوداتی که قارّة نیستند یعنی وجودات متعدد دارند آنها احتیاج به علت دارند مثل شخصی که تکلم می‌کند یا راه می‌رود در آن ثانی هم علت و فاعل می‌خواهد. و هکذا چرخ فلک می‌چرخد، این چرخیدن علت می‌خواهد. چرا؟ چون این وجوداتِ متعدده است، لاتصالها، اتصال مساوق با وحدت است. آن تکلمی که آن اول موجود نبود بعد موجود شد در وجود احتیاج به علت دارد کرده بودم او تمام شد آن لفظ، این لفظ، لفظ آخر است. لاستمراره کلام واحد است، لاستمرار این حرکات، حرکت، حرکت واحده است. اتصال مساوق با وحدت است، حتی عقلا اتصال اتصال حقیقی بوده باشد که مساوق با وحدت حقیقیه است آنجا احتیاج به علت دارند. چرا؟ چونکه این حقیقتا وجود آخر است. اگر بگوییم این وجود ثانی هم، همان وجود اول است وجود آخر نیست بالدقة العقلیة که بچسبد به اولی حرف درستی نیست چون این وجود آخر احتیاج به علت دارد، ولکن در آن موجوداتی که موجود می‌شود، وجوداتشان متعدده نیست حقیقتا، آنات متعدده نیست، حرکات متعدده نیست که لاتصالها می‌شود واحد، نه، در آنها وقتی که شیء موجود شد دیگر در ادامه احتیاج به علت ندارد. وقتی که آن سوخت سوختن می‌ماند، شکاف حاصل شد، به وسیله زلزله شکاف می‌ماند.

وقتی اینگونه شد، پس آن وقتی که خداوند متعال حضرت آدم را خلق کرد حضرت آدم موجود شد، دیگر بقاء حضرت آدم ربطی به خدا ندارد، تا مادامی که این استعداد هست، عواملی که تنازع در بقاء و امثال ذلک هست، دیگر در بقاء احتیاج به علت ندارد.

نهایه اینها در این موارد می‌گویند: اگر واجب الوجود ذات باری عدم به او طریان بکند این عالم اینگونه می‌ماند می‌چرخد، احتیاج به خدا ندارد. باران می‌آمد، باد می‌آمد، گرما می‌آمد، سرما می‌آمد، این عالم هم اینگونه می‌چرخید.

دلیل دوم مفوضه این است که: قبول کردیم ممکن در بقاء هم احتیاج به علت دارد و قائل شدیم که در مثل آن سوختن و در مثل شکاف زمین و امثال ذلک آنجا علت محدثه علت مبقیه هم است، شما در افعال انسان چه می‌گویید: افعال انسان نسبت به انسان چگونه گفتید علت و معلول نیست، و فعل و فاعل است، این عالم هم استنادش به خداوند از قبیل استناد فعل به فاعل است. در فعل و فاعل ما قبول نداریم که باید فاعل موجود بشود در بقاء اثر الفعل، مثلا این عمارتی که بِنای خارجی است اثر آن بِنای فعل مصدری است که از فاعل صادر شده است. این فعل است در حدوث اثر فاعل می‌خواهد، و اما بقاء این قبول کردیم احتیاج به علت دارد، این بِناء ممکن الوجود است در بقاء احتیاج به علت دارد، اما در بقاء‌ احتیاج به فاعل ندارد. در بقاء احتیاج به علت مادی دارد. علت مادی چیست؟ علت مادی همان استعدادی که در اجزاء و آلات این بِنا هست، تا مادامی که این استعداد هست این بِنا موجود است. وقتی که این استعداد تمام شد، ممکن در بقاء احتیاج به علت دارد، این را قبول کردیم، این بنا در حدوثش احتیاج به بنّاء به فاعل دارد، شما هم که ملتزم شدید که عالم فعل است، اثر فعل خداوند است که خداوند خلق الاشیاء بمشیته و خلق المشیة بنفسها، خداوند اینها را خلق کرده است. در انسان مادامی که این توالد و تناسل هست، انسان در بقائش احتیاج به علت دارد؟ نه، احتیاج دارد به آن خلق اولی و فاعلی که خلق کرد. نه در بقاء احتیاج به علت دارد، علتش همان است که واقع شد و به واسطه ازدواج نسل ادامه پیدا کرد.

و نهایتاً نتیجه مثل همان نتیجه اولی می‌شود که لو فرض اگر بر ذات باری جل و علا دنیا را خلق کرد ولکن الآن دارد می‌چرخد و حرکت می‌کند و امور در حال انجام است، ینتهی امر الکائنات و الموجودات، تا زمان کل شیء فان و یبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام بشود. استعدادات وقتی تمام شد علل مادی از بین رفت و لو علل مادی که در خود اشیاء هست که خلق شده است، آنها تمام بشود عالم هم تمام می‌شود. که این یک حرفی است که این الان هست در اذهان.

این جوابش چیست ان شاء الله فردا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا