دروس خارج اصول / درس ۱۰۳:در معنای اراده و کلام نفسی و طرح نظریه اشاعر

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
عرض کردیم اراده اطلاق میشود به دو معنا: معنی الاول قصد و بناء قلبی است. و معنای دومی: عبارت از صرف القدرة است فی احد طرفی الشیء. روی این اساس مقتضای این کلام این است هیچ وقت اراده مولا متعلق به فعل العبد نمیشود. برای اینکه انسان قصد نمیکند مگر آن چیزی را که تحت قدرتش هست و فعل العبد بما هو فعل العبد غیر مقدور است بر مولا بما هو مولا یعنی بما هو آمر. آن تحت اختیار عبد است، بخواهد انجام دهد بخواهد انجام نمیدهد، تحت اختیار مولا بما هو مولا نیست. و هکذا مولا صَرْفَ میکند قدرت خودش را در فعل خودش که فعل خودش طلب من العبد است. بدان جهت در موارد طلب حقیقی مولا اراده کرده است طلب خودش را، صَرْفَ قدرت میکند و متصدی میشود برای رسیدن به مطلوب خود، که مطلوب خودش طلب است، آن طلب را موجود بکند. اما قضیه شوق، انسان به فعل دیگری میتواند شوق پیدا کند، شوق به غیر مقدور هم متعلق میشود. مولا هم میتواند اشتیاق پیدا کند به فعل العبد، و لکن گفتیم شوق اراده نیست، اراده غیر از شوق است.
روی این حرفی که عرض کردیم ما در مانحنفیه آن قدرتی که در فاعل بالاختیار هست، این قدرت که عبارت از سلطنتی است که آن سلطنت در شخص هست، میتواند آن طرفِ فعل را یعنی طرف وجود را اخذ کند، قدرتش را صَرْفَ در طرف وجود الشیء بکند و میتواند صرف بکند قدرتش را در ناحیه ابقاء الشیء علی عدمه که ترک است. وقتی که این شخصِ فاعل عاقل شد، حکیم شد، آن طرف را که اختیار میکند باید در او مصلحت بوده باشد. بدان جهت گفتیم آن شوق تصدیق به منفعت و اینها داعی میشود بر اینکه انسان آن طرفی که اینها هست او را اخذ بکند. بدان جهت به صرف القدرة اختیار میگویند. معنای اختیار یعنی اخذ به خیر. شیء دو طرف دارد، هر کدام را خیر دید آن طرف را اخذ میکند و قدرت خود را صرف در آن طرف میکند. بدانجهت به این صرف القدرة گفتهاند اختیار، اختیار یعنی اخذ به خیر.
بدانجهت اگر شخصی بوده باشد که حکیم نبوده باشد آدم دنگی بشود او بخواهد قدرتش را صرف در یک طرف بکند بدون هیچ ترجیحی، این ممکن است، عیبی ندارد.
آنهایی که فعل الاختیاری شخص را از قبیل معلول میدانند، و میگویند این فعل مستند به اراده است، اراده هم شوق مؤکد است و علت تامه است بر تحریک عضله نحو الفعل و آن اراده و شوق مؤکد هم ناشی است از مبادی، آنها حرفهایی را که ما میگوییم نمیگویند: ما سلسله علل را در فاعل اختیاری منکر هستیم، میگوییم علل و معلول نیست خود قدرت کافی است بر اینکه یک طرفِ شیء تحقق پیدا کند، طرف وجود تحقق پیدا کند یا ابقاء علی العدم بشود، خود قدرت کافی است، ما میگوییم که در این اخذ به خیر و اخذ به احد الطرفین مولای حکیم رعایت مصلحت میکند. بدان جهت میتواند یک طرف را صرف قدرت بکند بدون اینکه در او مرجحی بوده باشد. بدان جهت ترجیح احد الطرفین من غیر مرجح که ترجیح یعنی صرف القدرة این معنا از شخص فاعل حکیم قبیح است. مخالف امتناعی ندارد، ولکن آنی که ممتنع هست او ترجح بلامرجح هست، یعنی در فاعل بالاضطرار که صحبت قدرت نیست، آنجا فاعل، فاعل بالاضطرار است، مثل ناری که مضطر است در احراق الشیء، وقتی که آن شرطش موجود شد و مانع مفقود شد، بله آنجا شیء موجود بشود بدون علت تامه این غیر ممکن است و معقول نیست. و اما ترجیح بلامرجحی که هست او در فاعل عیب ندارد. این داخل سلسله علل و معلول نیست.
مرحوم آخوند در کفایه مضطرب است کلماتش، در بعض موارد کفایه فعل اختیاری را از باب علل و معلول خارج کرده است و فرموده است که نه، این فعل، فعل اختیاری است. کجا فعل اختیاری را از باب علل و معلول که اراده علت تامه است خارج کرده یکی در باب تعارض ادله، است، آنجا که استدلال کردهاند بر تساقط که ترجیح احدهما من غیر مرجح ممکن نیست، یکی هم در اوائل جلد ثانی است، آنجا دارد که در جواب شبههای که شده است که فعل شخص فعل غیر اختیاری است چونکه این فعل مستند است به اراده، اراده مبادیش غیر اختیاری است ارادی نیست، مبادی اراده ارادی نیست اختیاری نیست، توضیحش را خواهیم داد. آنجا در جوابش این مطلب را فرموده که خدمتتان میگوییم، گفتهاند نه بعض مبادی اراده اختیاری است للتمکن من عدمه. آنجا ملاک اختیاریت را شوق مؤکد دیگر قرار نداده که فعل اختیاری آنی است که مسبوق به شوق مؤکد باشد، شوق مؤکدی که ناشی از مبادی است، این را ول کرده. بلکه این حرفی که ما میگوییم او را گرفته است. ما ملاک اختیاریت را این میدانیم که انسان تمکن و قدرت داشته باشد که صرف قدرت در عدم بکند یا در وجود بکند. آنجا دارد که نه، اراده بعض مبادی اش اختیاری است. چرا؟ للتمکن من عدمه متمکن است آن بعض مبادی از بین ببرد، للتأمل فیما یترتب علیه، اینکه اراده کرده نعوذ بالله زنا بکند، شوق و هیجان پیدا کرده است و اینها، میتواند تأمل بکند که این منفعتی که در این هست، من شوقی که پیدا کردهام، این هیجانی که شد، این منفعت، منفعت آنی است و لکن عذاب ابدی دارد. آنها را تأمل بکند میبینید که آن شوق آب شد، آن تصدیق به منفعت از بین رفت، جایش تصدیق به خلاف آمد که در این ضرر است، عقوبت است، استحقاق غضب الهی است. اراده هم از بین رفت. اینکه للتمکن من عدمه که میفرماید ملاک اختیاریت را، آن معنایش عبارت از است که ملاک اختیاریت این نیست که اینجا ملتزم میشود.
و لکن ایشان در کفایه در بحث طلب و اراده ملاک اختیاریت افعال را این قرار داده است که فعل اختیاری آن فعلی است که مسبوق به اراده باشد. اراده را هم تفسیر کرده است به شوق مؤکد که محرک عضلات است، و این اراده را علت تامه میداند بر صدور الفعل و بر حرکت عضله، و این اراده هم ناشی میشود از مبادی که بیان خواهد کرد که آن مبادی هم اختیاری نیستند یعنی بالارادة نیستند. مسلکش در باب طلب و اراده این است که همان سلسله علل و معلول است که آن قاعده کلیهای که الشیء ما لم یجب لم یوجد، شیء مادامی که واجب الوجود نشود موجود نمیشود که مسلک فلاسفه است مطلقا این را ملتزم هستند، ایشان در باب طلب و ارادهای که در کفایه دارد همین را اختیار کرده. روی این اساس هم ملتزم شده است که فعل آن وقت فعلی میشود که اراده، شوق مؤکد علتش است، و علت آن شوق مؤکد هم که در نفس موجود میشود آن مبادی اش است. حالا آن مبادی چگونه موجود شده داستانش خواهد آمد، چونکه خود آن مبادی هم که واجب الوجود نیستند، ممکن الوجود هستند، آنها علتشان چیست به آن خواهیم رسید.
و اما بنائا علی مسلکنا ما در موارد فاعل بالاختیار قاعده سلسله علل و معلول را منکر هستیم. کسی اگر فرق بگذارد حقیقتا ما بین الاضطرار و الاختیار یعنی ما بین فاعل بالاضطرار و ما بین فاعل بالاختیار فرق بگذارد حقیقتا، حقیقت قدرت را هضم کند که حقیقت قدرت در فاعل چیست، او تصورش کافی در جزم است که آن کسی که مثلا یدش رعشه دارد که میگوییم حرکت ید این مستند به اختیار نیست، اختیاری نیست اضطراری است، معنایش عبارت از این است که این نمیتواند آن طرف دیگر را موجود و احداث کند، این شخص نمیتواند. اضطرار معنایش این است، نمیتواند. این سنخیت دارد فقط با حرکت. این حیثیت و این جهتی که در عضلهاش موجود هست، این فقط سنخیت با حرکت دارد، سکون نمیشود. اما در فاعل بالاختیار که میگوییم قدرت دارد، در آن عین حالی که میتواند آن حرکت را احداث کند میتواند سکون را ابقاء کند، این قدرت حقیقتش را انسان هضم بکند میبیند وقتی که این شخص قدرت دارد دیگر احتیاج به شیء آخر ندارد، در وجود فعل غیر از قدرت چیز دیگر لازم نیست. منتها اگر فاعل اگر حکیم باشد باید آن طرفی که صرف قدرت در او میکند باید یک مصلحتی داشته باشد. که همانکه میگویند ترجیح بلامرجح قبیح است از حکیم. مراد و لو آن مرجح در جامع بوده باشد. دو تا فعل است، یکی را اختیار میکند شخص و لکن در خصوص او یک مصلحتی نیست، در جامع ما بین الفعلین مصلحتی هست که آن مصلحت در جامع بودن کافی است در ترجیح. مثلا چگونه؟ مثل کسی که عطشان است، دو تا ظرف آب گذاشتند جلوش، هر دو یکسان است هیچ فرقی هم با همدیگر ندارند، در قرب و بعد همهاش یکسان است برای این شخص، تمام خصوصیاتش هم یکی است، این هم عطش دارد. ملاحظه بکند که این را بخورم یا آن یکی را بخورم، نه این بر او ترجیح دارد نه آن یکی بر این ترجیح دارد. این عطشان، عطشان نمیماند که ترجیح بلامرجح قبیح است. چونکه در جامع اینها که شرب طبیعی الماء است، مصلحت در او هست، بدان جهت یکی را اختیار میکند. آن مصلحتی که میگوییم مرجح میخواهد در آن طرف نه آن در شخص او، و لو در جامعی که منطبق بر آن طرف است، در آن جامع مصلحت بوده باشد او کافی است.
حقیقت قدرت چیست؟ این را بدانید حقیقت قدرت اگر هضم بشود که قدرت یعنی چه، حقیقت قدرت یعنی انسان تمکن دارد، تمکن عبارت از این است که میتواند هر کدام از دو طرف شیء را اختیار بکند، این را میتواند، اگر حقیقت این را تصور بکند، این قطع پیدا میکند که آن الشیء ما لم یجب لم یوجد، در فاعل بالاضطرار است.
فاعل بالاختیار مستند به خودش است به کسی مربوط نیست، منتها سلطنت دارد، خواهیم گفت این سلطنت را خدا داده. در مورد فاعل بالاختیار علت و معلول نیست، فعل و فاعل است. در موارد فاعل بالاضطرار است که علت و معلول است و باید به حد وجوب برسد تا موجود بشود. آن کسی که یدش ید مرتعش است او نمیتواند آن طرف را موجود بکند، اگر بخواهد آن طرف دیگر موجود بشود باید از خارج علتی موجود بشود کسی دست این را بگیرد یا قوهای وصل کنند به عضلهاش که بایستد، قدرت نیست آنجا. و اما در مواردی که شخص سلطان است، سلطنت دارد، مالک بر شیء است، یعنی دو طرفش را، طرف وجود و عدم را مالک است، مقتضا و لازمه مالکیت این است که میتواند احداث کند آن شیء را و میتواند ترک کند، منتها اگر عاقل باشد آن طرفی را که اختیار میکند باید خیر بوده باشد و اگر عاقل نبوده باشد بدون عقل بوده باشد بدون دلیل کار بوده باشد، او هرکدام طرف را میتواند موجود کند.
علت غائی نمیخواهد اصلا، چونکه سلطنت است بر دو طرف شیء، عاقل هر کاری را روی غرضی میکند، اعمال که میکند قدرتش را در یک طرف، باید یک غرضی داشته باشد امر خارجی باشد او میشود مرجح. وگفتیم مرجح در شخص هم نمیخواهی، در جامع بوده باشد کافی است و معنای قدرت التمکن علی ایجاد الشیء وترکه. احتیاج به آلتی هم ندارد اتیان نفس الفعل مراد است، و آلتی هم بر اتیان فعل نمیخواهد مثل تکلم است.
حرفمان این است: اگر کسی مسلک صاحب کفایه را بگیرد بالاخره باید در مسلک جبر بیفتد، این خلاصی ندارد، یا جبر یا شبه الجبر. بدان جهت مرحوم آخوند هم از جبر فرار کرده است به شبه الجبر افتاده است. اما مسلکی که ما اختیار کردیم، به جبر اصلا ربطی ندارد. دو تا مسلک است. باب علت و معلول است یا فعل و فاعل است.
کلام مرحوم آخوند را نقل میکنم تا ببینید که چگونه مترتب میشود بر مسلک علت و معلول مسلک جبر. مرحوم صاحب کفایه، بعد از اینکه این را آورد که آن مؤمن که اطاعت را اختیار میکند، مسلمان ایمان را اختیار میکند و آن کافر کفر را اختیار میکند، در اینها فرمود که در موارد امر، خداوند متعال اراده تشریعی دارد که علم به صلاح است. فرمود این اراده تشریعی با اراده تکوینی تارة توافق پیدا میکند آن وقت لابد من الطاعة و الایمان، و ربما تخالف پیدا میکند، یعنی اراده تشریعی طوری است اراده تکوینی خداوند طور دیگر است.
آن وقت رسید به مسأله اینکه افعال عباد پس غیر اختیاری است. چرا؟ وقتی که افعال عباد مسبوق به اراده ازلیه شد، به اراده خداوند شد که آن ارادهای که لاتتخلف عن المراد، ایمان و اسلام شخص با اراده تکوینی خداوند است و اگر اراده تکوینی نباشد اراده تشریعی است، چون فقط بر شخص مصلحت دارد، بالاخره ایمان مؤمن و طاعت مؤمن، عصیان عاصی و کفر کافر منتهی میشود به اراده ازلیه و آن اراده تکوینیه خداوند که لاتتخلف عن المراد. پس وقتی اینگونه شد پس فعل العباد و افعال العباد اختیاری نمیشود، بلکه این فعل، فعل غیر اختیاری میشود.
از این اشکال جواب میگوید در کفایه، میفرمایند: بله، افعال العباد متعلق اراده ازلیه شده است که لاتتخلف عن المراد، اینجور هست، و لکن اراده خداوند و مشیت ازلیه متعلق شده است به فعل اختیاری که مؤمن طاعت اختیاری کند، مسلمان اسلام اختیاری را موجود بکند که مسبوق به اراده خودش است، کافر کفر اختیاری را موجود بکند، آن عاصی عصیان اختیاری را موجود بکند، وقتی که اراده خداوند متعلق شد مراد کفر و عصیان و طاعت و ایمان اختیاری شد اینها دیگر از اختیاریت خارج نمیشوند، اگر از اختیاریت خارج بشوند اراده خداوند از مرادش تخلف پیدا کرده. چونکه خداوند اراده کرده است که ایمان اختیاری موجود بشود، کفر اختیاری موجود بشود.
از این جهت که افعال عباد از ناحیه اراده خداوند غیر اختیاری میشود، از این جهت راه را بست مرحوم آخوند. مستشکل میگوید به واسطه بستن این راه افعال عباد اختیاری نمیشود. چرا؟ چونکه افعال عباد شبه جبر میشود.
وقتی که این کفر انسان و ایمان انسان اختیاری شد یعنی مسبوق به اراده خودش شد که شوق مؤکد است، این شوق مؤکد که واجب الوجود است خودش یکی از ممکنات است، علت میخواهد، علتش چیست؟ مبادیاش است. مبادی اش چیست؟ تصور الشیء است، تصدیق به منفعت است، میل و هیجان رغبت است، جزم به عدم المانع است که آنوقت هیجان به حد شوق مؤکد میرسد میشود اراده، این مبادی که فعل مستند شد به اراده، اراده هم مستند شد به مبادی، مبادی که امور اختیاری نیستند. پس بالاخره این مبادی که ممکن الوجود هستند، علتشان چیست؟ هر ممکن الوجودی احتیاج به علت دارد، علتش چیست؟ اراده ازلیه باشد. پس افعال العباد بالاخره ریشهاش بند شد به اراده ازلیه. این همان مسلک جبر است. جبریها میگویند، میگویند خداوند اراده کرده است که این فعل را به ارادهاش موجود بکند و قهرا آن اراده خداوند اراده غالبه است و فعل در خارج موجود میشود.
در جواب چه میگوید صاحب کفایه؟ میگوید نه، فعل انسان علتش ارادهاش است، اراده هم علتش همان مبادی اش است. مبادی دیگر علت ندارد. چرا؟ یعنی مبادی به اراده خداوند موجود نشده، نه جعل بسیط دارد این مبادی نه جعل مرکب دارد، هیچکدام نیست. چرا؟ چون ایشان میفرماید: این مبادی لازمه ذاتی انسانها است. این افراد انسانها به حسب ذواتشان مختلف هستند:
بعضی اشخاص که در خارج موجود میشوند یک عارض لازمی دارند، مثل حرارت چگونه لازمه نار است، بعضی انسانها به حسب وجود لازمهشان سعادت است، بعضیها لازمه وجودشان شقاوت است. آنی که لازمه وجودش شقاوت است این لازمه شقی بودن این است که آن افعال که در آنها عصیان خداوند است آنها به ذهنش خطور میکند، تصدیق میکند به نفع آنها، هیجان رغبت به آنها پیدا میکند، اراده میکند و موجود میکند. آن کسی که نه، سعادت دارد، «الشقی شقی فی بطن امه و السعید سعید فی بطن امه» که در روایات است در اصول کافی نقل شده است، «الناس معادن کمعادن الذهب و الفضة»، وقتی که اینگونه شد باب سلسله علل قطع شد. چرا؟ چون وقتی که به ذاتی شیء رسید ذاتی شیء دیگر علت ندارد، آنی که لازمه شیء است او دیگر علت ندارد، او جعل تبعی دارد. وقتی که علتی شیء را موجود کرد لازمهاش هم بالتبع موجود میشود. خداوند متعال وقتی که فیض شد، انسانها در خارج موجود شدند، این لازمهشان هم موجود میشود.
قلم اینجا رسید سر بشکست، یعنی آن قلم علل که سلسله علل را تعیین بکند، سلسله علل تمام شد. دیگر وقتی که فعل مستند به اراده شد، اراده هم مستند به مبادی شد، مبادی هم مستند شد به شقاوت ذاتیه و به سعادت ذاتیه، دیگر سلسله علل تمام شد.
میبینید مسلک ایشان شد شبه الجبر. جبری میگفت این مبادی را، اراده خداوند موجود کرده است، او گفت نه، این مبادی که موجود شده است لازمه شقاوت است که آن شقاوت هم لازمه ذات شخص و این افرادهای انسان است. این مسلک ایشان میشود بالاخره چه چیز؟ میشود شبه الجبر. شبه الجبر یعنی چه؟ یعنی حقیقتا فعل اختیاری نداریم ما. آن کسی که در خارج دزدی کرده است، آدم کشته است، یا فلان کار را کرده است او نمیتوانست بالاخره نکند این را. نمیتوانست یعنی چه؟ یعنی چونکه شقی بود. شقی بودن هم مقتضایش این است که مبادی اراده عصیان موجود بشود، اراده عصیان هم که موجود شد عصیان موجود بشود. خودش هم یک منتی میگذارد مرحوم صاحب کفایه، میگوید وقتی که مطلب به اینجا رسید، به جایی رسید دیگر افهام کثیر من الناس سعه ندارد این حرفها را متحمل بشود و این مطالب را متوجه شود (قلم به اینجا که رسید شکست). میبینید این کسی که ملتزم به باب سلسله علل شد افتاد در همین چاه که نمیشود در آمد، یا باید جبری بشود یا شبه الجبری.
و للکلام تتمة.