دروس خارج اصول / درس ۱۰۰ : فرمایش مرحوم نائینی و ردّ نظریه مرحوم کمپانی

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

مرحوم آخوند فرمود که ماده امر وضع شده است به طلب فی الجملة. کانّ آن طلبی که موضوع‌له هست برای لفظ الامر و مادة الامر، در آن طلب یک خصوصیتی هست. از آن خصوصیات سه تایش را عنوان فرمود که باید آن شخصی که طلب می‌کند عالی باشد، و دیگر اینکه: آن کسی که طلب می‌کند طلبش طلب لزومی بوده باشد، وجوبی باشد، و دیگر اینکه: آن خصوصیت، طلب باید بالقول بشود. این هم یک خصوصیتی بود که اینها را بیان کردیم.

ایشان در جهت رابعه مدعی است که در آن طلبی که موضوع‌له مادة الامر است، خصوصیت دیگری هم ملاحظه شده است، آن طلب باید این خصوصیتی که می‌گوییم او را داشته باشد. چونکه لفظ الامر و مادة الامر به این طلب خاص وضع شده است. آن خصوصیت چیست؟

می‌فرماید بر اینکه طلب، دو سنخ وجود دارد: یک سنخ از وجود الطلب سنخی است که (یُنشأ) انشاء می‌شود. از انشائیات و ایقاعات است، انشاء بنا بر مسلک مرحوم آخوند(ره) انشاء حقیقتش این است: آن عنوانی که قابل است به لفظ موجود بشود مع القصد، چونکه یک عناوینی هست که قابل نیستند آنها مصداق انشائی ندارند آنها، مثل فرض کنید قتل، کسی اگر کسی را خفه کرد روحش را از بدنش بیرون برد می‌گویند قَتَلَ. و الا شخص اگر بگوید: أَقْتُلُک یا قَتَلْتُک، هِی انشاء بکند او نمی‌میرد. آن قتل یک عنوانی است که سبب تکوینی می‌خواهد، وجودش هم وجود تکوینی خارجی است. چونکه قتل فقط وجود حقیقی دارد، اگر آن سبب حقیقش هم موجود می‌شود و الا فلا. ولکن بعضی مفاهیمی که هست اصلا آنها وجود حقیقی ندارند، وجود‌شان وجود اعتباری است و آنها مفهوم عکس مفهوم قتل است، عنوان قتل چگونه وجود حقیقی داشت و وجود اعتباری نداشت، یک عناوینی هست که عکس او است، فقط وجود اعتباری دارد، وجود حقیقی ندارد. مثل وکالت، شما از ناحیه من وکیل بشوید این دیگر وجود حقیقی ندارد، بلکه همان اعتبار است که وَکَلْتُک فی بیع مالی، فی بیع داری، یا امثال ذلک. این وکالت امری است اعتباری، دیگر وجود حقیقی در خارج ندارد. اعتباریات همان انشائیات هستند. یک مفاهیمی هست که نه، هم وجود حقیقی دارد هم وجود اعتباری دارد. یعنی هم با انشاء اعتبار می‌شود و تحقق پیدا می‌کند، و هم با اسباب تکوینیه وجود حقیقی‌اش در خارج موجود می‌شود که آن روز، مثال آن. یک وقت انسان بر می‌دارد سنگ بزرگی را بالای سنگ دیگر می‌گذارد، این می‌شود وضع. وضع وجود حقیقی است، گذاردن وجود حقیقی است. چونکه وجود حقیقی است به سبب حقیقی هم موجود شده است. یک گذاردن است که اسم فلانی را مثلاً این نحو گذاشتیم، اسمش را حسن گذاشتیم یا زید گذاشتیم. این گذاردن گذاردن خارجی نیست که وضع الحجر علی الحجر. این گذاردن، گذاردن اعتباری است. فرض بفرمایید در مواردی که برای شیئی علامت می‌گذارند، این گذاردن گذاردنِ اعتباری است. فرض بفرمایید در الفاظ هم که الفاظ علامت بر معانی هستند، این اعتبار است، قابل الغاء است، می‌شود الغاء کرد که نه بعد از این این لفظ دیگر برای این معنا نبوده باشد، در موارد نقل و غیر ذلک. این مفاهیمی که هم وجود حقیقی دارند، هم وجود اعتباری دارند که به انشاء موجود می‌شود مرحوم آخوند در این مفاهیمی که انشاء می‌شود و در آن مفاهیمی که اصلا وجود حقیقی ندارند فقط امر انشائی هستند، انشاء را اینگونه فرموده: آن معنا را آن شخصی که می‌خواهد انشاء کند لحاظ می‌کند، آن معنایی که قابل انشاء است. یا اصلا وجود حقیقی ندارد مثل وکالت، یا نه وجود حقیقی هم دارد وجود اعتباری هم دارد، مثل وضع و امثال ذلک. وقتی که آن معنا را که لحاظ کرد لفظی را می‌گوید، قصد می‌کند به این تلفظ آن عنوان در خارج موجود بشود. می‌گوید وضعت لفظ زید لهذا الرجل، این با این انشاء که قصد کرده بود این وضع اعتباری موجود بشود، این هم موجود می‌شود، چونکه عنوان قابل اعتبار و قابل انشاء است. یا وکّلتک فی بیع داری، این کلام را می‌گوید وکالت را لحاظ کرده است. این کلام را می‌گوید و قصد می‌کند که وکالت موجود بشود و موجود هم می‌شود. چونکه امر، امر انشائی است.

مرحوم آخوند ملتزم است، که طلب هم اینگونه مثل الوضع است، دو سنخ وجود دارد، یک وجود، وجود حقیقی دارد که آن طلب، طلب حقیقی است، خواستن حقیقی است. آن خواستن حقیقی فرقی نمی‌کند آن عین الارادۀ فعل است که در نفس مولا موجود می‌شود و در نفس شخص موجود می‌شود، (آن اراده‌ای که خواهیم گفت، آن شوق مؤکدی که محرک عضلات است، اراده را شوق مؤکدِ محرک الی العضلات می‌داند مرحوم آخوند) مرحوم آخوند(ره) می‌فرماید: طلب حقیقی عین همان اراده است، چه بگویید: لفظ الارادة به او بگویید چه، لفظ الطلب، آن فرد حقیقی طلب یعنی فرد حقیقی اراده است.

و می‌دانید آن اراده که متعلق می‌شود به فعل، تارة فعل نفس است فعل خود انسان است، انسان اگر به فعل خودش مشتاق بوده باشد، همان اراده حقیقیه است نه طلب حقیقی. در آن جاهایی که متعلق اراده و شوق مؤکد متعق به فعل الغیر بوده باشد، در آن موارد حقیقة الارادة (که متعلق به فعل الغیر شده است) و حقیقة الطلب یکی هستند، و اما آن جاهایی که اراده متعلق به فعل خودش است (که محرک عضلات نحو الفعل خودش می‌شود و در جاهایی که اراده کرده است فعل الغیر را، تحریک عضلات نحو الفعل نمی‌شود، این مستتبع این می‌شود که امر کند غیر را به فعل). اگر دقت بکنید او هم حقیقتا طلب است. همان حقیقة الطلب است، او خواستن است. منتها اگر شما بگویید که نه این طلب نیست چونکه فعل خودش است، او مانعی ندارد، او ضرری به حرف مرحوم آخوند نمی‌زند. مرحوم آخوند می‌فرماید: طلب در مواردی که متعلق است اراده به فعل الغیر، طلب حقیقی عین همان اراده است، آن ارده‌ای که متعلق به فعل الغیر است عین طلب حقیقی است، عینیت دارند اینها. این یک فرد از طلب است، که اراده یک مبادی دارد، همان مبادی مبادی طلب هم هست، این اراده امر تکوینی است، امر حقیقی است، وجود حقیقی دارد، داخل مقولات است. مقدماتی دارد مبادی دارد که اراده پشت سر آنها موجود می‌شود آنها هم امور حقیقیه هستند، آن مقدماتی که این اراده را موجود می‌کند.

در مقابل این اراده و طلب حقیقی، یک طلبی هست که شخص آن را انشاء می‌کند. می‌گوید: اطلب منک ضرب زید، طلب را قصد می‌کند، یعنی عنوان خواستن را قصد می‌کند. وقتی عنوان خواستن را قصد کرد می‌خواهد آن طلب موجود بشود. همانگونه که با گذاردن، وضع حاصل می‌شود، هکذا قصد می‌کند که این طلب و خواستن موجود بشود. این خواستن خواستن انشائی است که انشاء می‌شود. یا اضرب می‌گوید و قصد می‌کند که آن طلب موجود بشود در خارج، که گفتیم فرقی نمی‌کند بنا بر مسلک مرحوم آخوند آن طلب انشاء بشود به عنوان اسمی که به ماده انشاء‌ بشود، مثل اطلب منک ضرب زید، یا به هیئت صیغه افعل انشاء بشود که بگوید: اضرب زیدا. این طلب را اینگونه انشاء می‌کند.

مرحوم آخوند می‌فرماید: طلب انشائی، به او، عنوان طلب به حمل شایع حمل نمی‌شود. این طلب انشائی که به لفظ انشاء می‌شود، لحاظ می‌کند عنوان طلب را، أَطْلُبُ می‌گوید یا إضرب می‌گوید یا غیر اینها را می‌گوید و قصد می‌کند که این طلب موجود بشود این طلبی که موجود می‌شود به حمل شایع حمل نمی‌شود. فقط به حمل اولی حمل می‌شود. این حرف ایشان مبتنی است به آنی که بعض فلاسفه در فلسفه گفته‌اند که حمل شایع منحصر است به حمل بر وجودات عینیه. اگر طبیعت حمل بشود به وجود عینی آن حمل، حمل شایع است، و الا اگر به غیر وجود عینی به وجود ذهنی حمل بشود آن حمل حمل اولی است. کانّ اینجا هم طلب که وجود عینی ندارد در طلب انشائی، حقیقتا موجود نیست، اعتبار است، انشاء است، چون وجود اعتباری دارد، وجود عینی ندارد و حقیقتا موجود نیست، بدان جهت حمل طلب بر این طلبی که انشاء شده است در خارج، حملش حمل شایع صناعی نمی‌شود، بلکه حمل اولی می‌شود. به جهت اینکه حمل طلب بر غیر وجود عینی است. اما به خلاف آنجایی که حمل کنیم، عنوان الطلب را به آن اراده حقیقیه، که متعلق به فعل الغیر است، یعنی آن شوق مؤکدی که مولا به فعل الغیر دارد در نفس، اگر طلب را به او حمل بکنید، حملش به حمل شایع صناعی است، یعنی عنوان حمل شده است بر وجود عینی خودش.

مرحوم آخوند می‌گوید لفظ الامر به آن طلب انشائی وضع شده است. اگر گفتند اَمَرَ فلانٌ، متبادر از فلان، این است که این طلب انشائی کرده است. اما طلب یعنی اراده و شوق مؤکد به فعلِ او در نفس دارد یا ندارد، این از لفظ امر فهمیده نمی‌شود. بر این لفظ الامر چه چیز وضع شده است؟ چونکه دو سنخ از وجود شد، یک وجود، وجود حقیقی است که یک طلب قهرا طلب حقیقی می‌شود. یک سنخ هم طلب اعتباری شد. طلب اعتباری، از ناحیه سبب طلب ضیق ذاتی دارد، چونکه سببش امر اعتباری است، به دلیل اینکه سبب، سبب حقیقی نیست، سبب، سبب تکوینی نیست، در این صورت طلب ضیق ذاتی پیدا می‌کند، یعنی آن طلبی که معلول از ناحیه علت، ضیق ذاتی پیدا می‌کند. همانگونه که حرارت دو گونه است، یک حرارت شمسی است یک حرارت ناری است، دو سنخ هستند، آن حرارت شمسی با حرارت ناری و لو حرارت هستند و لکن چونکه علت دو تا هست قهرا معلول ضیق پیدا می‌کند، حرارت خاص می‌شود، اینجا هم اینگونه است، آن طلبی که به لفظ انشاء می‌شود قهرا طلب خاص می‌شود، نه طلبی است که ما قید زدیم.‌ در این جا تقیید نیست، بلکه خودش ذاتا مضیق است. لفظ الامر وضع شده است به آن طلب مضیق. وقتی که شخصی گفت: آمرک بکذا، یا گفت: امرتک بکذا، اخبارا او انشائا، فرق نمی‌کند، آمرک انشائا بگوید، یا امرتک اخبارا. امرتک انشائاً یعنی طلب انشائی کردم. در انشاء با همین لفظ موجود می‌کند آن طلب انشائی را، ولکن اگر گفت: آمرتک اخباراً، یعنی موارد اخبار قبلا موجود شده، او را إظهار و حکایت می‌کند.

پس علی هذا الاساس امر که می‌گفتیم وضع شده است به طلب، معلوم شد که مراد آن طلب حقیقی نیست که در نفس موجود می‌شود و متعلق به فعل غیر می‌شود و موجب می‌شود که غیر را امر بکند به فعل. بلکه مراد از این امر آن طلبی است که انشاء می‌شود.

مرحوم آخوند می‌گوید: مطلب بالا را قبول نکردید و گفتید، امر وضع شده است بر مطلق الطلب، یعنی از حیث انشاء و وجود حقیقی و وجود انشائی بودن مطلق است، می‌گوید: اگر ما قبول کردیم این حرف را و تنزل کردیم و گفتیم که لفظ امر وضع شده است به مطلق الطلب، اشکالی در این نیست که عند الاطلاق منصرف است به طلب انشائی. لکثره الاستعمال فی الطلب الانشائی مثل لفظ الامر هم می‌شود لفظ الطلب، همانگونه که لفظ الطلب وضع شده به جامع ما بین آن وجود حقیقی و اعتباری که طلب اعتبار می‌شود، لفظ امر هم بر جامع وضع شده، اما اگر گفتند طلب فلان من فلانٍ کذا، ظهور در طلب انشائی دارد، اینکه در نفس شوق مؤکد دارد یا ندارد، به طلب ربطی به آن ندارد، این ظهور دارد در همان طلب انشائی، لفظ الامر هم اینگونه می‌شود، امر فلان فلاناً، مثل لفظ الطلب می‌شود، منصرف می‌شود به طلب انشائی.

اولا می‌گوییم که طلب معنایش فقط، طلب انشائی است، خود امر یک قسم از طلب است، و امر مرادف با لفظ الطلب نیست، فرق نمی‌کند بگوییم، امر وجود حقیقی‌اش باشد یا وجود اعتباری‌اش باشد، مثل لفظ الطلب نیست. اگر کسی گفت نه، امر مثل لفظ الطلب است، از این حیث اطلاق دارد، که امر طلب حقیقی باشد یا طلب انشائی بوده باشد، لااشکال که منصرف است بر اینکه طلب، طلب انشائی بشود.

مرحوم آخوند در ادامه می‌فرماید: اراده هم مانند طلب دو تا وجود دارد. یک وجود حقیقی دارد که در نفس می‌شود، یک وجود اعتباری دارد که انشاء می‌شود، «ارید منک ضرب زید». اینکه می‌گوید ارید و قصد می‌کند انشاء را. همان طلب را انشاء می‌کند. منتهی فرق لفظ الارادة با لفظ الطلب این است که: لفظ الطلب عند الاطلاق منصرف است به فرد انشائی، ولکن لفظ الارادة عند الاطلاق منصرف است به فرد حقیقی‌اش.

لفظ الطلب عند الاطلاق منصرف می‌شود به وجود انشائی که داخل تحت مقولات نیست. چون مقولاتی که هست تقسیم موجودات حقیقیه است و موجود انشائی حقیقتا موجود نیست، به تعبیری طلب انشائی، ضرب من الخیال می‌باشد که آثار به او مترتب می‌شود.

اگر شما لفظ الامر را می‌گویید، (لفظ الامر ثمره عملی دارد). آن معنایش عبارت از این است که در خطاب شارع یا در غیر خطاب شارع که لفظ امر وارد شده است، طلب هست و آن طلب هم طلب لزومی است، همان طلب انشائی، که طلب انشائی هم لازم الاتباع است مادامی که معلوم نشود که بر طبقش اراده نیست.

[تفاوت بین طلب و اراده]

بحث این است که فرق ما بین طلب و اراده چیست؟ و این بحث مربوط به اصول نیست، این مربوط به کلام است.

مرحوم آخوند(ره) می‌فرماید: وقتی که کلام منتهی شد به اینکه، اراده و طلب یکی هستند، اینها یک وجود حقیقی دارند، یک وجود اعتباری، مناسب است در اینجا متعرض شویم به خلاف ما بین اشاعره و ما بین معظم اصحاب ما و معتزله. چون جماعتی از اصحاب ما و جماعت اشاعره اینها ملتزم هستند که طلب حقیقی، عین اراده حقیقیه است که مرحوم آخوند گفت: طلب عین اراده حقیقیه هست و ادعا کرد که طلب حقیقی عین اراده حقیقیه است، معتزله طُراً و بعض اصحاب ما هم که تبعیت به آنها کرده‌اند، گفته‌اند نه طلب حقیقی غیر از اراده حقیقیه است. مرحوم آخوند(ره) عینیت فرمود، معتزله و اکثر اصحاب امامیون گفته‌اند نه، طلب حقیقی عین اراده حقیقیه نیست. ایشان می‌فرماید اشکالی نیست که ما عنان کلام  را بر گردانیم به این مسأله و لو این را ما در فوائدی که در آخر حاشیه رسائل (فوائدی هست) آنجا متعرض این مسأله شده‌ایم و لکن چونکه اعاده خالی از فایده و افاده نمی‌شود و حواله هم محذور دارد، دوباره کلام را ذکر می‌کنیم:

مرحوم آخوند(ره) می‌فرماید: لفظ الارادة و لفظ الطلب اینها وضع شده‌اند مفهوما یکی هستند، مانند آنجایی که می‌گفتیم: لفظ حیوان ناطق با لفظ انسان مفهوم‌شان یکی است، آنجا یک اجمال و تفصیل هم می‌گفتیم فرق دارد، مرحوم صاحب این را هم منکر است می‌گوید لفظ الارادة و لفظ الطلب لفظین مترادفین هستند، بین معنای‌شان اختلافی حتی اعتبارا وجود ندارد، بلکه عین هم هستند. و وقتی که معنا یکی شد، دو سنخ از وجود دارد، یک وجود حقیقی اراده، که عین طلب حقیقی است. یک وجود انشائی طلب هست که عین اراده انشائیه است و چیز دیگری هم نیست. فقط فرق‌شان در آن انصراف است، لفظ اراده منصرف است به وجود حقیقی، لفظ الطلب منصرف است به وجود انشائی.

مرحوم آخوند(ره) می‌گوید: ما چرا گفتیم طلب و اراده در نفس عینیت دارند، غیریت ندارند، می‌گوید: دلیلش وجدان است. وجدان شاهد است، وجدان شاهد است انسان وقتی که رجوع به وجدانش کرد، می‌بیند در مواردی که اراده کرده است فعل الغیر را، و یا فعل خودش است، در این صورت غیر از آن اراده یک صفت اخرایی را پیدا نمی‌کند که آن صفت اخری صفت حقیقیه باشد، که حقیقة الطلب باشد. نمی‌گوییم در مواردی که انسان اراده می‌کند فعل خودش را یا فعل الغیر را در نفس که اراده می‌کند، غیر از اراده چیز دیگر نیست. در نفس امور دیگری هم هست، اراده مبادی دارد، و آن مبادی عبارت از این است که انسان آن اراده که همان شوق مؤکد است، محرک عضلات است نحو الفعل، در فعل مباشری و در غیر فعل مباشری، این اراده و این شوق مؤکَّد حاصل می‌شود آن وقتی که جزم بکند مانعی نیست. وقتی که مانعی وجود نداشت جزم حاصل می‌شود به فعل کانّ این جزم به عدم المانع مقدمه اخیره علت است. کی این عدم المانع حاصل می‌شود؟ شیء خطور می‌کند به ذهن انسان، تصور می‌کند انسان زدن زید را، زدن زید خطور به ذهنش می‌کند. وقتی که خطور به ذهنش کرد، ملتفت می‌شود که این زدن زید منفعت دارد، چون او شلوغ کاری می‌کند، خرابکاری می‌کند، این زدن مصلحت دارد. وقتی که دید مصلحت دارد، هیجان رغبت پیدا می‌کند، یعنی میل پیدا می‌شود. میل همان هیجان رغبت است.

آن جزم به عدم مانع آن جزء اخیر علت است، غیر از این مبادی که چهار تا شد: 1- خطور الشیء، 2- تصدیق و اعتقاد به منفعتش، 3- میل النفس، 4- جزم به عدم المانع، غیر از این چهار تا که مبادی است، شوق مؤکدی است که این تحریک عضلات می‌کند در نفس صفت اخری وجود ندارد، صفت اخرایی که اشعری ادعا کرده است و اشعری می‌گوید بر نفس یک طلب حقیقی است، صفت اخرایی هست غیر از اراده که آن حقیقت آن طلب است، چنین صفت اخرائی به نظر مرحوم آخوند وجود ندارد. در جاهایی که کلام، کلام طلبی است، حقیقت آن طلب در آن نفس است.

ما شیعه اثنی عشری معتقدیم که: کلام الهی همان اصوات و حروفی است که حادث بوده و قائم به ذات خدا نیست، بلکه فعل و مخلوق خدا است و تکلم از صفات فعل است، اشاعره ملتزم هستند که صفات خدا، صفت ازلی و قدیم است و قائم به ذات الهی است. اشاعره می‌گویند: اراده‌اش از صفات ذات است موجود است. قدرت و حیاتش از صفات ذات است موجود است. علمش از صفات ذات است موجود است. یکی هم از آنهایی که موجود است، کلام خدا است که صفات ذات است.

اشاعره ملتزم شده‌اند که متکلم کسی که کلام دارد، حقیقت کلام آن کلام نفسی است، به خدا هم که می‌گوییم متکلمٌ، یعنی کلام نفسی دارد. آن کلام نفسی چیست؟ آن کلام نفسی در ما‌ها گفته‌اند حقیقة الکلام آن کلام نفسی است. در قلب ما می‌شود، که در فؤاد است، جمله لفی الفؤاد، ناظر به کلام‌‌های نفسی مردم است نه ذات باری. ان الکلام لفی الفؤاد چونکه کلام نفسی است، می‌گویند، امر قلبی است. زاید بر آن اراده است. هم در خدا هم در ما. آن اراده حقیقیه که آن امر نفسی، زاید بر او است. ان الکلام لفی الفؤاد و انما جعل اللسان علیه دلیلا او کاشف است از آن امر نفسی که در موارد طلب، آن طلب حقیقی غیر از اراده است و در نفس موجود است.

و دلیل اشاعره بر این معنی چیست؟ در مواردی که امر اعتذاری است، یعنی آن جایی که مولا می‌خواهد آن عبد را تنبیه کند دنبال بهانه می‌گردد، او را امر می‌کند به فعلی که قدرت ندارد، عبد نمی‌تواند اتیان بکند، یا قدرت دارد حاضر به اتیانش نیست، یک چیز قبیحی را امر می‌کند که این را موجود کن، عبد هم موجود نمی‌کند. وقتی که موجود نشد، دست مولا بهانه می‌افتد و عبد را می‌زند و تنبیه می‌کند. این امر، امر اعتذاری است. یا در موارد امر امتحانی که مولا می‌خواهد امتحان کند که امر می‌کند که مثلا پسرت را ذبح بکن.

اشاعره گفته‌اند کسی که امر می‌کند اعتذارا یا امر می‌کند امتحانا، آن حقیقة‌ الطلب را در نفسش پیدا می‌کند با وجود اینکه ارادۀ فعل ندارد. اما طلب حقیقتا هست در نفس. این دلیل این است که کلام نفسی در موارد طلب هست، در آن طلب حقیقی هم کلام نفسی است حقیقتا، کلام نفسی همان حقیقة الطلب است که در نفس موجود است و دلیلش هم این است، اوامر امتحانیه و اوامر اعتذاریه، اینها دلیل این است.

مرحوم آخوند این کلام اشاعره را با یک کلام از بین می‌برد: در موارد اوامر اعتذاریه یا امتحانیه همانگونه که اراده حقیقتا نیست، طلب هم در نفس موجود نیست. اصلا صفت اُخرای در نفس موجود نیست که اسمش طلب حقیقی بوده باشد. فقط در این موارد طلب انشائی است و اراده انشائیه، که لفظ الارادة منصرف است از اراده حقیقیه به اراده انشائیه، که اراده حقیقیه نیست. و اما چونکه طلب منصرف است به طلب انشائی، طلب می‌گوییم هست یعنی طلب انشائی هست که حقیقتا اراده انشائیه هم هست. مرحوم آخوند کلام نفسی را منکر شد، آن کلام نفسی که اشعری ادعا می‌کند که از صفات ذات است او را منکر شد. انکارش به این شد که در طلب حقیقی غیر از اراده چیز دیگر نیست، پس در ذات باری هم که می‌گوییم متکلمٌ اگر مراد از متکلم صوت نبوده باشد چیز دیگری بوده باشد او اراده است، امر اُخرای نیست، همان اراده است.

اشاعره کلام نفسی را در غیر اوامر هم ملتزم هستند، در موارد جمله خبریه متکلم یک علم به ثبوت النسبة دارد، بدان جهت به مردم می‌گوید زید مات، چون می‌داند زید مرده. آنها ملتزمند در موارد اخبار غیر از علم به ثبوت النسبة در نفس چیز دیگری هست که او حقیقت کلام خبری است غیر از علم به نسبت. در موارد تمنی، ترجی، استفهام و امثال ذلک، در نفس یک اموری هستند غیر از آنی که ما به او ترجی می‌گوییم، ترجی را یک چیزی می‌دانند از قبیل کلام نفسی و می‌گویند غیر از آن صفات معروفه در نفس یک چیزی هست که او کلام نفسی است، حقیقة الترجی است، حقیقة التمنی است.

نکته 1: صوت جلسه 86 بسیار ناقص و نامفهوم است و لذا تایپ آن هم ناقص است.

نکته 2: درس 89 از اثناء صوتش موجود است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا