دروس خارج اصول / درس ۹۱: علت بساطه معنای مشتق – ردّ علت مذکور – بحث درلابشرط …

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
خلاصه کلام این شد که مرحوم آخوند(ره) فرمود فرق ما بین جنس و ماده و فرق ما بین فصل و هکذا صورت اینها فرقشان بالاعتبار نیست، جنس با ماده دو شیء است که احدهما ذاتا بشرط لا است که از او تعبیر به ماده میشود و دیگری ذاتا لابشرط است که از او تعبیر به جنس میشود. و هکذا صورت با فصل اینگونه است، صورت ذاتا بشرط لا است و لکن فصل ذاتا لابشرط است، نه اینکه اینها حقیقتا یکی بوده باشند تفاوت اینها بالاعتبار بوده باشد. این فرمایش مرحوم آخوند(ره) بود.
در مقابل فرمایش مرحوم کمپانی(ره) و ظاهر فلاسفه هم همین است که فرق ما بین اینها اعتباری است و الا جنس همان ماده است ماده همان جنس است، فقط فرق اینها بالاعتبار است. و به آن اعتبار صورت به ماده، ماده به صورت حمل نمیشود، بلکه صورت تنها به جنس حمل نمیشود. و لکن جنس و فصل اینگونه نیستند، جنس بر فصل، فصل بر جنس، جنس بر نوع، فصل بر نوع، نوع بر فصل حمل میشود. این حاصل حرف بود.
ما کلامی داریم که نتیجهاش این است که ماده با جنس ذاتا با هم فرق دارند، مادهای که هست ذاتا بشرط لا است و لکن جنس ذاتا لابشرط است. کما اینکه در توجیه مطلب مرحوم آخوند گفته بودیم، که ذاتا فصل لابشرط است و لکن صورت ذاتا بشرط لا است. اینها ربطی به تفاوت بالاعتبار ندارد. سابقاً اینگونه عرض میکردیم اگر قبول بفرمایید، عرض میکردیم عقل این موجود خارجی را به دو نحو قیاس میکند، تارة این موجود خارجی را قیاس میکند به موجودات دیگر، این شیء خارجی را ملاحظه میکند بالاضافة الی الاشیاء دیگر. تارة میبیند این موجوداتی که در خارج هست این موجود خارجی بعض آثاری و بعضی از اعراض را دارد که از او تعبیر به عرض میکنیم که این در سایر موجودات هم هست، منتها نه در تمامی شان، مثلا میبیند که آن انسان خارجی که زید است این هم میخورد، زید میخورد، عمرو هم میخورد، بکر هم میخورد، حیوان هم میخورد، اسب هم میخورد، گوسفند هم میخورد، اینها همه شان هم میخوابند. این اثر واحدی را که در این موجودات میبیند این عقل کشف میکند که در حقیقت اینها یک جهت جامعی است که به واسطه آن جهت جامعه اینها اشتراک در این اثر دارند. اینها یک امر وجدانی است.
مثلا درخت هم اینگونه است، کوچک بود بزرگ شد بزرگ شد نمو کرد، زید هم نمو کرد. چه فرق دارد؟ او هم نمو و رشد است او هم نمو و رشد است. پس یک جهتی باید ما بین درخت و ما بین این زید و سایر الحیوانات یک جهت جامعهای باید بوده باشد. اینکه موجود خارجی را قیاس میکند با موجودات دیگر، ما بین اینها جهت جامعه پیدا میشود که این جهت جامعه هم مراتب دارد، از او تعبیر به جنس میشود. بدان جهت او هم چیست او را نمیفهمیم، او ذاتا چه چیز است که در تمامی اینها به قول مرحوم آخوند(ره) جهت جامعه است حقیقتا نمیفهمیم، از آثار عقل کشف میکند که یک جهت جامعهای هست، میبینیم که در انسان، یک جهتی، یک خصوصیتی هست در این زید، عمرو و بکر ولکن دیگر در سایر حیوانات نیست، در اینها نیست. و لو اینها یک آثاری داشتند که مشترک بودند با زید، ولکن در آن حیوانات دیگر آن اثر نیست. معلوم میشود که ذاتا این انسان، این زید و عمرو و بکر ذاتا یک فرقی دارند با آن اسب که این موجب شده است بر اینکه این خاصیتی که هست درک میکند کلیات را، مثلا فرض بفرمایید، این به جهت این خصوصیتی است که در انسان هست، این در سایر انواع حیوانات نیست. از آن جهت ممیزه، آنی که ما به الاشتراک پیدا کرده بود ما بین موجودات، از آن جهت ممیزه هم تعبیر به فصل میشود.
در آن چیزی که عقل میگوید جنس و فصل اینها اجزاء عقلیه هستند، یعنی عقل وقتی که تحلیل میکند تحلیلش به قیاس این شیء و این موجود به سایر موجودات است، یک جهت جامعه پیدا میکند، مراتبی دارد: جنس بعید، جنس قریب. تارة اصلا جهت جامعه نمیشود، مثل حرف زدن. حرف زدن و خود ذات متکلم. ما بین اینها جهت جامعه نیست. یک عنوان زاید بر ذات که وجود زاید است، هر دو موجود هستند، و لکن این جهت جامعه ذاتی وقتی که پیدا کرد ما بین موجودات، آن هم علی اختلاف مراتبش که جنس بعید است و جنس قریب، یا فصلی پیدا کرد این به واسطه قیاس موجود بود بالاضافة الی سایر الموجودات. در جنس و فصل اینگونه است.
چون که این بالاضافة الی سایر الموجودات این موجود خارجی انسان و ناطق است اما بالاضافة الی نفسه دو شیء نیست، این موجود را بالاضافة الی سایر الموجودات میگوییم دو شیء است، حیوان ناطق است، جسم نامی حساس ناطق است. این بالاضافة الی سایر الموجودات این عناوین متعدده است، اما بالاضافة الی نفسه یک شیء است. بدان جهت به این میگوییم هذا حیوان ناطق، الحیوان ناطق، الناطق حیوان، الناطق انسان، الحیوان انسان. همه این حمل ها صحیح است. چرا؟ چونکه تعدد اینها که این شیء این موجود خارجی را متعدد کردیم بالاضافة الی سایر الموجودات است، اما فی نفسه تعدد ندارد این، فی نفسه یک شیء است. چونکه فی نفسه در خارج این ترکیب ترکیب اتحادی است در خارج دو شیء نیست، در خارج یک شیء است، بدان جهت این عناوین به همدیگر حمل نمیشود برای اینکه ملاک حمل اتحاد در وجود است که الان میگوییم. یعنی یک ملاکش. این شیء که میگفتیم حیوان ناطق است اینگونه دو تا میکردیم این بالاضافة الی سایر الموجودات بود، اما بالاضافة الی نفسه و قطع نظر از موجودات یک شیء بیشتر نیست.
این یک ملاحظهای است که عقل در یک شیء میکند.
و اخری عقل در شیئی که در خارج موجود است، قهرا این در اجسام میشود دیگر در قسم طبیعی میشود، آن که در خارج مرکب حقیقی است مرکب از ماده و صورت میشود آنجا میشود، عقل تارة این شیئی را که در خارج موجود است لحاظ میکند این موجود خارجی را بالاضافة الی مراتب وجوده، این سیری که داشت، این مراتب وجود که داشت، این حرکت در وجود که داشت و ماهیات متعددۀ همین شیء واحد، اول فرض بفرمایید منی بود بعد دم شد، بعد لحم شد، بعد عظم شد، این مراتب سیری که هست خود این موجود را بالاضافة الی مراتب وجودش، مراتب سیری که داشت در این مراتب، این شیء را بالاضافة الی این مراتب سیر ملاحظه میکند. وجدان حاکم است، این شیئی که الان موجود است الان انسان است، قبلا این فرض بفرمایید نطفه بوده است، دم بوده است، علقه بوده است، مضغه بوده است. وجدان شاهد بر این است، اینگونه نیست که آن نطفهای که هست آن نطفه منتهی بشود به عدم محض و معدوم محض بشود بعد که علقه میشود این علقه من عدم محض موجود بشود. اینگونه نیست، بعد هم که فرض کنید این علقه لحم میشود، این لحم عظم میشود و هکذا. شما انسان را هم حساب نکنید خود شجر را حساب کنید که اول دانه بوده است، بعد نبات شد، بعد آن نبات رشد کرد الان شد شجر. اینگونه نیست که آن دانه منتهی بشود به عدم محض، این نباتی که بعد شده است این از عدم محض موجود بشود. عقل یک جهت جامعی ما بین این مراتب وجود میبیند، این وجود واحد که مراتبی پیدا کرده است و سیر کرده است، یک جهت جامعه میبیند که در تمام این تبدلات آن جهت جامعه مانده است. و لو اینکه متبدل شده است فی کل مرتبة ماهیتی است غیر از آن ماهیتی که سابقا بود، آن چیزی که دم هست، دم غیر از نطفه است، شجر غیر از دانه است. و لکن یک جهت جامعی هست که آن جهت جامعه محفوظ است در این مراتب ذیل و در این تبدلات.
آن جهت جامعه، آن قابلیت است که شیء آخری، آن قابلیت فعلیتِ این جهت جامعه به آن شیء آخر است که از آن شیء آخر تعبیر به صورت میشود. آن چیزی که محفوظ در تمام این مراتب است که با شیء آخر موجود میشود، شیئیة الشیء بصورته است لا به آن ماده و قابلیتش است، آن صورتی که این شیء را امر فعلی میکند که میگویند الان انسان است که سابقا دم بود، بعد هم خاک خواهد شد. اینی که خاک هست و انسان است و قبلا هم فرض کنید نطفه بوده است، ما بین اینها یک جهت جامعهای هست. منتهی نشده است مرتبه اولی به عدم محض که آن مرتبه بعدی از عدم محض موجود بشود. یک جهت جامعه است، از آن جهت جامعه تعبیر میشود به ماده، آن قابلیت، که شیء آخر به جزء آخر این امر فعلی شده. بدان جهت میگویند ماده و صورت اجزاء خارجیه است. این به همدیگر دیگر نباید حمل بشود، دیگر نباید صورت به ماده حمل بشود، چونکه یکی قابلیت محض است فعلیتش به امر آخر است، احدهما ذاتا دون دیگری است. و لو اینها هم در خارج من حیث هستی که من حیث وجود در خارج عرض کردم، اینها هم ترکیب شان اتحادی بوده باشد و لکن چونکه در لحاظ عقل ماده قابلیت است، جهت جامعه هست که به شیء آخر امر فعلی شده است و این شیء شده است، این غیر آن امر آخر میشود که از او تعبیر به صورت میشود، یکی به دیگری حمل نمیشود. بدان جهت صورت نسبت به ماده، ماده نسبت به صورت بشرط لای ذاتی میشود.
فرق ما بین ماده و صورت و جنس و فصل، فرق ما بین جنس و ماده این به واسطه این قیاس عقلی مختلف است، لحاظ عقلی دو تا است. در یکی شیء قیاس میشود به سایر موجودات، در لحاظ دیگری شیء قیاس میشود به مراتبی که در سیر وجودی داشت. و نتیجه این میشود که صورت بر ماده، ماده بر صورت حمل نمیشود. این را میگوییم حمل نمیشود خیلی محکم نمیگوییم. اگر حمل نشود سرش این است که جنس و فصل حمل میشود چونکه شیء خارجی جنس و فصل از او بالقیاس الی سایر الموجودات این شیء دو تا است: حیوان است و ناطق. اما بالقیاس الی نفسه دو تا نیست، یکی شیء بیشتر نیست. بدان جهت آن جنس بر فصل حمل میشود.
و لکن ماده و صورت اینگونه نیست. جسم این مراتب وجودی که دارد، یک جهت جامعهای در این مراتب هست که او میشود هیولا و آن جهت آخری که این قابلیت با او فعلیت پیدا میکند او صورت است، چونکه در لحاظ عقلی دو شیء هستند یکی قابلیت است و یکی آنی که قابلیت را فعلی میکند، اینها به همدیگر حمل نمیشوند. و این نهایت کلامی است که به عرض رسید.
بعد مرحوم آخوند(ره) در مقام امری ذکر میکند که برمیگردد به حرف صاحب فصول(ره)، فرموده است ملاک حمل تارة اتحاد حقیقی است ما بین موضوع و محمول و تغایر، تغایر اعتباری است. ملاک حمل تارة اتحاد ما بین موضوع و محمول است حقیقتا ولکن تغایرش، تغایر اعتباری است. این فرقی نمیکند حمل، حمل اولی باشد یا حمل شایع صناعی باشد. وقتی که ما میگوییم مثلا الانسان حیوان ناطق، این انسان با حیوان ناطق در مرحله ذات متحد هستند، حقیقتا یک چیز هستند. فقط تفاوتشان اعتباری است لکن حیوان و ناطق در مرحله ذات، در مرتبه انحلال است که عقل وقتی که آن متصور را منحل کرد، منحل میکند به این حیوان و ناطق. تفاوتشان بالاجمال و التفصیل است که حد و محدود اختلافشان اینگونه است، اینها یک چیز هستند در عالم مفهوم و در عالم ذات یکی هستند، و لکن اختلافشان بالاعتبار، بالاجمال و التفصیل است، در حمل شایع صناعی هم که میگوییم الانسان موجود، این حمل شایع صناعی است، یا میگوییم زید انسانٌ فرق نمیکند، زید انسان، انسان در خارج همان عین زید است، تغایرشان فقط اعتباری است. که زید اعتبار میشود که شخص است و لکن انسانی که به او حمل میشود، محمول است اعتبار میشود کلی است قابل صدق بر کثیرین است و وجودات متعدده دارد که یکی زید است.
پس تارة اتحاد ما بین موضوع و محمول، اتحاد حقیقی است و تغایر اعتباری است، و تارة عکس است: این کلام صاحب فصول است، تارة در حمل فرموده است صاحب فصول، حقیقتا تغایر حقیقی است حقیقتا اینها دو شیء هستند، اتحاد اینها اعتباری است و الا حقیقتا اینها دو تا شیء هستند. مثال زده است به این موارد، مواردی که فصل بر نوع حمل میشود، مثل الانسان ناطق، الانسان حیوان. یا فرض بفرمایید بر نوع جنس حمل میشود میگوییم الانسان حیوان یا الانسان ناطق. در آن مواردی که اتحاد، حقیقی باشد، مثال زده است به آنجا الانسان حیوان ناطق یا الناطق حساس که اتحاد حقیقی است تغایر اعتباری است. و لکن در مواردی که تغایر حقیقی است و لکن اتحاد اعتباری است مثال زده است به مثل الانسان ناطق یا الانسان حیوان. این وحدت اعتباری است حقیقتا متغایرین هستند. چگونه؟
صاحب فصول میگوید: بلااشکال وقتی که ما میگوییم الانسان ناطقٌ، مفهوم انسان با مفهوم ناطق دو تا مفهوم هستند، در مفهوم که تغایر دارند. در وجود هم تغایر دارند. این تغایر در مفهوم ضروری است، بدیهی است که الانسان وقتی که انسان میشنود لفظ حیوان را که الانسان حیوان، از حیوان یک معنایی خطور میکند به ذهن، از انسان هم معنای دیگر را خطور میکند، اینها مفهوما دو تا هستند. در ناطق هم اینگونه است، ناطق هم مفهوم ناطق با مفهوم انسان دو تا است.
بدان جهت گفتیم با حیوان ناطق اتحاد دارد در ذات و در مفهوم، ولکن انسان با ناطق دو تا است. ایشان فرموده در وجود هم اینگونه است، وقتی که میگوییم الانسان حیوان اینها در وجود اتحاد ندارند. ایشان میفرماید اینجا که حیوان حمل شده است بر انسان اینجا در ناحیه موضوع ما باید قائل به ترکیب بشویم، یعنی از انسان اراده کنیم مجموع روح و بدن را. انسان یعنی مجموع روح و بدن، مجموع امرین او امور، در انسان مجموع امرین است که روح و بدن است. میگوییم این انسان که مجموع روح و بدن است این مجموع حیوان لابشرط است، حیوان را هم لابشرط اعتبار کنیم که با جزء آخر هم منضم بشود منافات نداشته باشد که میشود بر اینکه این انسان که روح و بدن است حیوان ناطق است مثلا، ناطق منضم بشود به حیوان، حیوان را هم باید لابشرط ملاحظه کنیم. موضوع را مرکب فرض میکنیم از روح و بدن، آن وقت ناطق را به او حمل میکنیم که ناطق لابشرط که منافات ندارد حیوان با او شرط شده باشد که منضم بشود و آن وقت هم حمل تمام بشود. میبینید تغایر حقیقی بود در وجود و در مفهوم و لکن اتحاد، اتحاد اعتباری شد. با این رعایت ترکیب در ناحیه موضوع و ملاحظه محمول، لابشرط این حمل را تصحیح کردیم.
بدان جهت مرحوم صاحب فصول گفته است: مصحح حمل در قضایای حملیه امرین است، إما الاتحاد الحقیقی و التغایر الاعتباری، چون اگر تغایر اعتباری بین موضوع و محمول نشود حمل لغو میشود، چون الانسان انسانٌ از ضروریات است. بدان جهت ما بین موضوع و محمول باید یک تغایری باشد و یک وحدت حقیقی هم بوده باشد. یا ملاک حمل وحدت حقیقی و تغایر اعتباری است و یا بالعکس ملاک حمل تغایر حقیقی است با وحدت اعتباری با آن بیانی که ایشان فرمود.
مرحوم آخوند این حرف صاحب فصول را رد میکند، و میفرماید: کلام درست نیست، ملاک حمل یک دانه بیشتر نیست. ملاک الحمل همان هوهویت است، همان اتحاد است، محمول با موضوع باید اتحاد داشته باشند. یعنی اتحاد حقیقی، و الا اتحاد اعتباری معنا ندارد. موضوع با محمول باید یک نحوی از اتحاد حقیقی داشته باشد به نحوی که موضوع عین محمول، محمول عین موضوع بوده باشد، عینیت، هوهویت، این عین او بوده باشد تا حمل صحیح بشود. تغایر هم باید بوده باشد اعتبارا تا حمل لغو نشود.
فرق نمیکند این عینیت و اتحاد در حمل اولی در ذات است، مثل الانسان حیوان ناطق، این حیوان ناطق عین انسان است در مرحله ذات و در مرحله ماهیت. برای اینکه حیوان ناطق همان جنس و فصل انسان است. همان عین ذاتیات انسان است که انسان ذات است. ذاتیاتش یعنی اجزاء مقومۀ ذات همان هستند که الان گفتیم که عقل آنها را در آورده است بالقیاس الی سایر الموجودات اگر صحیح باشد. و اتحاد حقیقی است تغایر هم اعتباری است بالاجمال و التفصیل. در حمل شایع صناعی هم اینگونه است. در حمل شایع صناعی اتحاد باید خارجا باشد وجودا بوده باشد. تارة محمول از آن عناوینی است که مابازاء دارد در خارج، یک وقت منشأ انتزاع دارد. فرقی نمیکند. موضوع هم اینگونه است، موضوع تارة از عناوینی است که مابازاء دارد و اخری منشأ انتزاع دارد. فرقی نمیکند. این اتحاد را که میگوییم خارجا در حمل شایع باید اتحاد بوده باشد، این اعم از این است که آن وجودی که به او عنوان موضوع و محمول صدق میکند آن وجود مابازاء هر دو تا بوده باشد یا اینکه مابازاء احدهما و منشأ انتزاع دیگری بوده باشد. این هم یک نوع از اتحاد است.
در مشتق اینگونه است، به ذات که حمل میکنیم میگوییم زید ضارب، ضارب را که به زید حمل میکنیم، این زید همان منشأ انتزاع ضارب است. زید به اعتبار تلبسش به مبدأ ضارب از او انتزاع شده است، و زید عند التلبس بالمبدأ همان مصداق ضارب میشود. این زید خارجی با آن مبدئی که در خارج موجود شده است این منشأ انتزاع ضارب است. فرقی نمیکند در این اتحاد وجودی که نحوهای از اتحاد باید داشته باشد، فرقی نمیکند آنی که در خارج موجود است مابازاء بوده باشد برای این عنوان محمول یا برای عنوان موضوع، یا اینکه برای کلاهما منشأ انتزاع بوده باشد یا به قول مرحوم کمپانی بر احدهما منشأ انتزاع و بر دیگری مابازاء بوده باشد، فرقی نمیکند، اینها انحاء اتحاد است.
صاحب کفایه میگوید: یا صاحب فصول! شما میگویید که تغایر بین مبدأ و مشتق حقیقتا بوده باشد، اتحاد اعتباری باشد؟ با این حرف، شما جزء و کل درست کردید. موضوع را گفتید مجموع روح و بدن، این شد مجموع، این شد کل. چون روح و بدن اینها جزء هستند، کل درست کردید. محمول را که حیوان است جزء کردید؟ حیوان که نفس ناطقه ندارد، چون انسان آن بدن و نفس ناطقه شد. مراد از روح یعنی نفس ناطقه. شما محمول را هم حیوان درست کردید، حیوان که نفس ناطقه ندارد، حیوان یک جزء میشود از این کل. موضوع شد کل، محمول شد جزء، جزء که به کل حمل نمیشود. این جزئیت و کلیت این منشأ تعاند است، منشأ اثنینیّت است، نه منشأ حمل و اتحاد است که دو شیء یک شیء بشود. و هکذا در مثل الانسان ناطقٌ که شما میگویید، یعنی انسان یعنی مجموع بدن و نفس ناطقه، ناطق یعنی نفس ناطقه، باز تغایر جزء و کل شد. وقتی که تغایر جزء و کل شد جزء که به کل حمل نمیشود، کل که به جزء حمل نمیشود. کل به تمام الاجزاء حمل میشود. تمام الاجزاء کل هستند. صاحب فصول غرضش از این حرف در باب مشتقات که خواسته است حمل در مشتقات را درست بکند که چگونه مشتق حمل میشود بر ذات، سرش این است: مشتق با ذات اینها نحوه اتحاد خارجی دارند حقیقی، اتحاد در وجود. به این اعتبار که ذات منشأ انتزاع است بر عنوان محمول. صاحب کفایه میگوید: یا صاحب الفصول! در این قضایای متعارفه که در علوم استعمال میشود، در منطق میگویند الانسان ما هو؟ هیچ متعارف هست که انسان را تأویل کنند در ناحیه موضوع به بدن و نفس ناطقه و بگویند بدن و نفس ناطقه ما هو و از او سؤال بکنند؟
صاحب کفایه میفرماید: یا صاحب فصول چگونه ممکن است عنوانی که در موضوع اخذ شده است، آن چیزی که متفاهم از آن عنوان است او را ملاحظه میکنند و آن چیزی که متفاهم از عنوان محمول است او را ملاحظه میکنند یکی را بر دیگری حمل میکنند. حمل اگر حمل اولی بشود اتحاد حقیقی میخواهیم. منتها نحوهای از اتحاد حقیقی.