دروس خارج اصول / درس 90: دنبالۀ کلام نائینی – و جواب به نائینی – قول به ترکب مشتق

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
مرحوم صاحب الکفایة ادعا فرمود که مشتق معنایش بسیط است، و لکن مرادش از بساطت این است که مفهوم ترکیبی عند اطلاق المشتق خطور به ذهن نمیکند. مثلا رافع الحجاره، از این رافع الحجارة از این مضاف و مضاف الیه، یک معنای ترکیبی به ذهن خطور میکند، از لفظ الحجارة سنگ خطور میکند، از رافع آن کسی که برمیدارد آن سنگ را، این معنای ترکیبی به ذهن خطور میکند. ایشان اینگونه فرمودهاند که در اصل اینگونه نیست که مشتق وقتی که اطلاق میشود معنای ترکیبی خطور میکند، کلمه ضارب وقتی که اطلاق میشود، یک معنای ترکیبی خطور نمیکند بلکه ذات ثبت له المبدأ خطور میکند از مشتق یک صورت واحده، که آن صورت واحده یک صورت بیشتر نیست، بسیط است. این صورت واحده مرکب نیست، مثل مفهوم رافع الحجارة، که مرکب نیست بسیط است، ایشان میفرماید این منافات ندارد بساطت معنا عند الاطلاق که به تأمل عقلی این معنی بسیط منحل الی متعدد بشود. آن انحلال الی المتعدد را مرحوم صاحب کفایه منکر نیست، در تعریف بساطت یک احتمال این بود که معنای آن کسی که میگوید مفهوم مشتق بسیط است، یعنی اصلا به تأمل عقلی هم، غیر از معنای مبدأ، مشتق معنای دیگری ندارد، معنایش همان معنای مبدأ است. ولکن فرقشان فقط این است که مبدأ طوری لحاظ شده است که حمل به ذات نمیشود، ولکن در مشتق همان معنا طوری لحاظ شده است که قابل حمل به ذات است. یک معنای بساطت معنای مشتق این بود.
این معنی را مرحوم صاحب کفایه منکر است. در کفایه از اول که شروع کرده است به بحث در بساطت مشتق تا آخر بحث، اصرار دارد بر اینکه این بساطت معنایش این نیست که عند اطلاق المشتق صورت واحده به اذهان خطور میکند، مفهومِ ترکیبی ندارد مشتق، مثل رافع الحجارة که یک مفهوم ترکیبی در ذهن میآید، نه، از لفظ ضارب یک معنا و یک صورت واحدهای در ذهن میآید، ولکن آن صورت واحده به تأمل عقلی منحل الی متعدد بشود عیبی ندارد. در بساطت یک قول این بود که منحل به متعدد میشود. منتها آن متعدد چیست؟ یک قول این بود که منحل به متعدد که میشود، آن متعدد یکی مفهوم شیء است که شیءٌ له المبدأ، ذاتٌ له المبدأ. مرحوم صاحب کفایه(ره) میفرماید عیب ندارد مفهوم مشتق بسیط است، و شیء له المبدأ، لکن عند القول آن مشتق بسیط در ذهن منحل شود به تعدد.
ایشان میفرماید چرا بسیط است و مرکب نیست؟ ایشان میفرماید وجدان شاهد بر این است، یعنی بسیط است عند اطلاق المشتق که صورت واحد در ذهن میآید معنای ترکیبی در ذهن نمیآید. ولکن به تأمل عقلی معنای ترکیبی پیدا میکند، مثل زید الکاتب یا الانسان الکاتب تکرار لازم میآمد، ما وقتی که میگوییم الانسان الکاتب، لازم میآید که مثلا تکرار بوده باشد.
توضیحش این است:
اگر ما گفتیم مصداق الشیء مأخوذ است در مفهوم مشتق، مفهوم مشتق مفهوم ترکیبی است فی بدو الامر، آن چیزی هم که در او مأخوذ است مصداق الشیء است. وقتی که ما میگفتیم الانسان کاتب یا میگفتیم الانسان الکاتب این معنایش این میشد که الانسان انسان له الکتابة. انسان مکرر میشد با وجود اینکه تکرار فهمیده نمیشود یعنی وقتی که گفتند زید الکاتب یا الانسان الکاتب تکرار فهمیده نمیشود.
این را شما میدانید ما این توجیهی که کردیم تکرار لازم میآید اگر مصداق الشیء در معنای مشتق مأخوذ بشود. و اما اگر مفهوم الشیء در معنای مشتق اخذ بشود، در مثل مثال الانسان الکاتب یا زید الکاتب، مفهوم شیء اگر مأخوذ بود تکرار لازم نمیآمد. الانسان شیء له الکتابة، این شیء له الکتابة تکرار لازم نمیآید، انسان مکرر نشد. بدان جهت اگر ما بخواهیم استدلال بکنیم بر اینکه مفهوم الشیء هم در آن صورت بدوی مأخوذ نیست باید بگوییم که مفهوم الشیء اگر مأخوذ میشد تکرار لازم میآمد در این مثال که الماء شیء بارد بالطبع. اگر بارد که اسم فاعل است شیء در معنایش اخذ میشد اینگونه میشد که الماء شیء شیء له البرد. با وجود اینکه وجدان هر انسانی شاهد است وقتی که لفظ مشتق گفته میشود این تکرار لازم نمیآید این تکرار نیست، نه در مثال زید الکاتب یا الانسان کاتب تکرار نیست نه در مثال الماء شیء بارد بالطبع تکرار نیست. این شاهد قطعی است که در آن معنای بدوی مشتق، مفهوم الشیء مأخوذ نیست در، صورت ترکیبی دارد، و مصداق الشیء هم در ذات مأخوذ نیست. هیچکدام مأخوذ نیست.
ولکن میبینید دلیلی که ایشان اقامه میکند بر بساطت این بساطت بدوی را اثبات میکند. اما آن بساطتی اصلا منحل هم نمیشود معنای مشتق بسیط است حتی تاملا، حتی عقل او را منحل به متعدد نمیتواند بکند که قول اولی بود که مطلب مرحوم نائینی(ره) بود و بیان شد.
آیا مطلب مرحوم آخوند بساطت بدوی را ثابت میکند یا خیر؟ به نظر ما ثابت نمیکند. چرا؟ چونکه ما گفتیم که آنی که مأخوذ در مشتق است. آن عنوان شیء هم نیست. چیزی است که مبهم است من جمیع الجهات، حتی عنوان شیئیاش هم مبهم است، عنوان شیء مأخوذ نیست. فقط آنی که ماخوذ است قیام مبدأ به اوست، صورت ترکیبی است، آن چیزی که تلبس به مبدأ دارد این مفهوم ترکیبی معنای ضارب است، ضارب یعنی آن کسی که تلبس به ضرب دارد. عنوان خصوص شیء مأخوذ نیست، مبهم است از جمیع الجهات. بنائا بر او تکرار لازم نمیآید. نه در مثال الانسان الکاتب نه در مثال الماء شیء بارد. هیچ تکرار لازم نمیآید. چونکه بارد مفهوم شیء مأخوذ نیست تا تکرار لازم بیاید. یا در الانسان الکاتب مصداق انسان باید مأخوذ بشود تا تکرار لازم بیاید.
بنائا علی ما ذکرنا بساطتِ، مفهوم مشتق به این استدلال صاحب الکفایة ثابت نمیشود. چونکه ما نه مصداق الشیء را میگوییم مأخوذ است، نه عنوان الشیء را میگوییم مأخوذ است. میگوییم آن چیزی که مبهم است من جمیع الجهات حتی عنوان شیئی فقط معین بودنش جهت تلبس به مبدأ است، به نحوی که خواهیم گفت این معنا به خود مبدأ هم صادق است، برای اینکه شیء نمیتواند واجد ذاتش نشود. ما خواهیم گفت که عنوان مشتق به خود مبدأ هم صادق است. آن چیزی که حقیقتا موجود است خود وجود است. به خود وجود هم عنوان مشتق صدق میکند، خود وجود نمیتواند واجد نشود خودش را. آن چیزی هم که در موجود اخذ شده است که مشتق است نه مصداق الشیء است نه عنوان الشیء است. هیچکدام مأخوذ نشده است.
و اما اگر کسی گفت نه ابتدائا ترکیب دارد، عنوان شیء هم مأخوذ نیست، ذات الشیء هم مأخوذ نیست. چیزی مأخوذ است که مبهم است از تمام الجهات حتی از عنوان شیئی بودن مبهم است، فقط تلبس به مبدأ، قیام مبدأ، واجدیت مبدأ از این حیث معلوم است. اگر این بوده باشد که بگوید بدوا مرکب است و لکن این نحو است، این دلیل صاحب کفایه این را منع نمیکند. در منع این باید رجوع به تبادر عرفی بکنیم. وقتی که لفظ ضارب گفته شد، لفظ موجود گفته شد، لفظ عالم گفته شد، صورت واحده در ذهن تبادر میکند. صورت ترکیبی در ذهن بیاید، نه نمیآید. این تبادر هم علامت همین است علامت قطعی است بر اینکه آن چیزی که موضوعله مشتق است، چگونه به تبادر اثبات کردیم که متلبس به مبدأ معنای مشتق است، معنای مشتق در او توسعه نیست، همان تبادری که هست به او اثبات میکنیم که مفهوم مشتق بدوا بسیط است، یعنی صورت واحده است. یک صورتی را انتزاع میکنند از ذات خارجی که متلبس به مبدأ هست، مبدأ صورتی را واجب است که ذی الصورة ندارد در خارج حقیقتا، برای اینکه مفهوم مشتق کما ذکرنا اعتباری است، در خارج ما سه تا موجود نداریم. یکی مبدأ، یکی ذات، یکی هم معنای مشتق که در خارج موجود بوده باشد، سه وجود نیست. مشتقات همهاش اعتباری هستند، منشأ انتزاع همان ذات و مبدأ است که در خارج موجود است.
پس آن چیزی که ما میتوانیم ملتزم بشویم که مفهوم مشتق بسیط است بدوا، اما انحلال دارد به ذاتی که مبهم است من تمام الجهات و لکن معلوم است و در او خصوصیتی هست که آن خصوصیت واجدیت للمبدأ است. آن واجدیت للمبدأ هم به حسب موارد فرق میکند به حسب مبادی فرق میکند. اسم فاعل یک گونه، اسم مفعول یک گونه، اسم آلت یک گونه، اسم زمان و مکان یک گونه، مشتقاتی که داخل بحث است واجدیت در آنها مختلف میشود، چونکه ملابسات فعل که در خارج حساب میشود از ذواتی که آنها ملابسات فعل هستند آنها انحاء مختلفه دارند، هر مشتقی به یک نحوش دلالت میکند.
وقتی که اینگونه شد مرحوم صاحب الکفایة(ره) میفرماید: بر حکماء و اصولیین که تبعیت از اهل معقول کردند گفتهاند فرق ما بین مشتق و ما بین مبدأ بشرط لا و لابشرط است. مفهوم مشتق لابشرط است و لکن مفهوم مبدأ بشرط لا است. آن چیزی که مشهور و معروف است اینها همان معنایی را فهمیده اند از این کلام، مشهور و معروف از کلام اهل معقول که مرحوم نائینی(ره) فهمیده بود و خودش هم ملتزم شده بود. معنایش چه بود؟ معنایش عبارت از این بود که اینها میگفتند مشتق با مبدأ که در معنا اختلاف دارند، اختلاف اینها اختلاف عرضی اعتباری است. در ذات معنا متحد هستند، هر دو، آنی که مبدأ به او وضع شده است مشتق هم به همان وضع شده است، هیچ فرقی ندارد. فقط فرقش اعتباری است. آن معنا در مبدأ وقتی که مبدأ وضع میشد طوری لحاظ شده است که در مقابل ذات گرفته شده است، قابل حمل به ذات نیست، و لکن همان معنا اخری طوری لحاظ شده است که قابل حمل بر ذات است و معنای مشتق میشود. آن وقت هیئت مشتق هم گفته اند وضع شده است که قلب کند آن معنا را از بشرط لا بودن به لا بشرطیت که مرحوم نائینی(ره) در کلامش تصریح کرد. که بالاخره مشتق با آن مبدئی که هست در معنا متحد هستند، اختلافشان عرضی است.
مرحوم نائینی(ره) از کلمات اینگونه استفاده کرد و ملتزم شد. قبل از مرحوم نائینی(ره) دیگران، یکی هم صاحب فصول است. صاحب فصول از کلام اهل معقول همین را فهمیده است که فرق ما بین مشتق و مبدأ بشرط لا و لابشرط است، معنایش همین است. معنایش همین است که اینها یکی هستند، فقط فرقشان اعتباری است.
مرحوم آخوند میبیند کانّ این حرف درست نیست که آن لابشرط و بشرط لا معنایشان ذاتا یکی باشند، اختلافشان اعتباری بوده باشد، اعتبار هم به لحاظ بوده باشد که بیان کردیم، این معنا قابل تصحیح نیست. نمیشود این را تصحیح کرد. همان حرفی است که صاحب فصول گفته است که مبدأ را هر طور بگیرید هزار طور فرض بفرمایید علم را لحاظ بکنید یا ضرب را ملاحظه بکنید عین ذات نمیشود، ضرب غیر الذات است. بدان جهت مرحوم صاحب الکفایة کانّ میخواهد بفرماید در کفایه، که اهل معقول مرادشان از بشرط لا و لابشرط این نمیباشد که صاحب فصول فهمیده.
صاحب کفایه میگوید: اهل معقول که فرق گذاشتهاند در مشتق و مبدأ، مرادشان این است که: مشتق لابشرط است و مبدأ بشرط لا است، مرادشان لابشرط ذاتی و بشرط لا ذاتی است. مبدأ معنایش ذاتا طوری است که آبی از حمل است عاصی از حمل است به ذات حمل نمیشود. و لکن مشتق معنایش ذاتا طوری است که آبی از حمل نیست و عاصی از حمل نیست و حمل میشود بر ذات. مراد اهل معقول این است و بعد صاحب کفایه میگوید:
این هم که اهل معقول فرق گذاشتهاند ما بین جنس و فصل و ما بین ماده و صورت، مرادشان این است که: جنس و فصل اینها لابشرط هستند و لکن ماده و صورت که اجزاء خارجیه شیء است، اینها بشرط لا هستند، آنجا هم مرادشان از لابشرط و بشرط لا، لابشرط و بشرط لای از حمل است. نمیخواهند بگویند فصل اعتبار بشود لا بشرط، یعنی یکی شیء که ناطق است اعتبار بشود لا بشرط، و نمیخواهند بگویند: بشرط لا اعتبار بشود میشود صورت، که صورت با فصل فرقش اعتباری باشد، این را نمیخواهند بگویند. بلکه مراد اینها این است: کل من الفصل و الجنس اینها معنایشان ذاتا لابشرط هستند از حمل به حیثی که جنس بر فصل حمل میشود، کل ناطق حیوان، فصل بر جنس حمل میشود، بعض الناطق حیوان، فصل بر نوع حمل میشود، جنس بر نوع حمل میشود، نوع بر جنس حمل میشود، اینها نسبت به همدیگر نسبت به حمل لابشرط هستند.
ولکن ماده و صورت اینگونه نیست، ماده و صورت که اجزاء خارجیه هستند نه صورت حمل بر ماده میشود، نه ماده حمل بر صورت میشود، اینها ذاتا آبی از حمل هستند. اهل معقول لابشرط و بشرط لا را که گفتهاند، مرادشان لابشرط و بشرط لای بالنسبة الی الحمل است که این ذاتا فصل و جنس آبی از حمل نیستند عاصی از حمل نیستند و لکن ماده و صورت اینها عاصی از حمل به همدیگر هستند، نه صورت حمل میشود بر ماده، نه ماده حمل میشود بر صورت، اینجا هم فرق ما بین مشتق و مبدأ همین است، ذات مبدأ معنایی است که ذاتا عاصی از حمل است و لکن ذات المشتق معنایی است که آبی از حمل نیست و این توجیهی است که صاحب کفایه(ره) فرموده از کلام اهل معقول، لکن این حرف تمام نیست بلکه کلام مرحوم نائینی(ره) و صاحب فصول(ره) در توجیه کلام اهل معقول ظاهراً تمام است به اینکه: لا بشرط و بشرط لای اعتباری است. حتی در فصل و صورت، اهل معقول در فرق ما بین فصل و صورت میگویند یک چیز هستند فقط فرقشان به اعتبار است، فصل طوری است لا بشرط است، اعتبار میشود عند العقل لابشرط، ولکن صورت اعتبار میشود بشرط لا.
علی ما ذکرنا اشکالی در این نیست که مشتق حمل بر ذات میشود و لکن مبدأ حمل بر ذات نمیشود. مراد از مبدأ حمل بر ذات نمیشود، مراد از مبدأ، مصدر نیست، این را بعد تکلم خواهیم کرد که مصدر اصل در مشتقات نیست، خود مرحوم آخوند هم عنوان خواهد کرد. مبدئی که سیال در مشتقات است در تمام مشتقات هست، مبدأ معنایش مصدر نیست. بلکه در مشتقات که یکی از آنها هم مصدر است آن معنای مبدأ سیال و موجود هست. کلام ما این است که مشتقاتِ اصطلاحی که در مقام مراد است، آنهایی هستند که جری به ذوات میشود مراد از مبدأ آن است یک امر آخری به آن اضافه شده است بنا بر گفته ما که اضافه شدن آن امر آخر موجب شده است بر اینکه آن معنای مشتق حمل بر مشتق بشود. آن امر آخری که اضافه شده است چه چیز است؟ آنی که ما گفتیم و فهمیدیم که به عقل ما میرسد آن همان معنای مای نکره است که مبهم است من جمیع الجهات، خصوصیتش آن خصوصیت تلبس به مبدأ دارد، به واسطه این حمل بر ذوات میشود. و این را هم خواهیم گفت مراد از تلبس نسبت نیست، نسبتی که ما بین دو شیء میشود. آن شیء که واجد بشود مبدأ را، آن واقعِ واجدیت للمبدأ در خود مبدأ هم صدق میکند، اثنینیت نمیخواهد. چون خود شیء هم، خود وجود هم، واجد وجود است بالذات، نمیشود فاقد بشود وجود را.
بنابر آنچه گفتیم: آنی که ما ملتزم میشویم در معنای مشتقات این است. و اشکالی که بر این حرف شده این است که هیئت چگونه میتواند معنای اسمی را داشته باشد، بنائا بر این معنای اسمی اضافه شد به هیئت تا مشتق شد و حمل بر ذات شد.
میگوییم: این چه اشکالی دارد این هم عیب ندارد. کی گفت که هیئت باید معنای اسمی را متضمن نشود؟ آن معنای اسمی مبهمی که گفتیم، هیئت فعل، هیئت مصدر و امثال ذلک آنها اینگونه هستند، و اینکه گفته شود، تمامی هیئات حتی در اسم فاعل و مفعول باید متضمن این معنای اسمی نشود، کی گفت این را؟ ما میبینیم وجدانا هم فهمیده میشود ضارب زننده، عالم داننده، متحرک حرکت کننده که هیچ خصوصیتی مأخوذ نیست الا تلبس به مبدأ حرکت، این بالوجدان است. تبادر هم دلیل بر وضع است و بیشتر از تبادر هم ما نداریم. آنهایی که این حرفها را گفتهاند که معنای هیئت نمیتواند متضمن معنای اسمی بشود غیر از فحص و استقراء چیز دیگر نیست. استقراء هم اعلیترین مرتبهاش تبادر است. ما میبینیم که در مشتقات این ذات تبادر میکند و این معنا هست.
بعد از اینکه این معنا ثابت شد، این معنا را توانستیم ثابت بکنیم این معنا که مشتق با مبدأ فرقش به لابشرط و بشرط لا اعتباری باشد این درست نیست. و اینی که در کفایه توجیه کرده است و حمل کرده است گفته است معقولیین هم همین را میگویند که مشتق معنایش طوری است که فی نفسه ذاتا آبی از حمل نیست و لکن مبدأ معنایش آبی از حمل است این درست میشود، برای اینکه یک خصوصیت اگر در معنای مشتق اخذ شد علاوه بر مبدأ که آن معنای مای نکره است، به واسطه او معنا معنایی میشود که آبی از حمل نیست حمل بر ذوات میشود. و اما مبدأ چونکه آن خصوصیت در او مأخوذ نیست آبی از حمل است. این درست میشود، دیگر فرقشان بالاعتبار نمیشود. خود مبدأ معنایش ذاتا بشرط لا است و لکن مشتق معنایش ذاتا لابشرط است نسبت به حمل.
چگونه شده است که معنای مشتق لابشرط ذاتی شده است، که گفتیم معنای آن مای نکره که داخل معنای مشتق شده است، و همچنین داخل معنای هیئت شده است و این اشکالی ندارد. این کلام در کلام صاحب کفایه نیست. صاحب کفایه و لو این را فرموده که معنای مشتق ذاتا لابشرط است، معنای مبدأ ذاتا بشرط لا است اما چی موجب شده است که ذاتا او لابشرط شده است، این ذاتا بشرط لا شده، این در عبارت صاحب کفایه نیست. این خصوصیتش را ما گفتیم، خصوصیت این دخول مای نکره است در معنای هیئت مشقات. این لُم مطلب است. و این هم فرق ما بین مبدأ و مشتقات همهاش این است.
اما ماند فرق ما بین جنس و فصل و ما بین صورت و ماده. اینکه میگویند جنس حمل بر فصل میشود، فصل حمل بر جنس میشود، فصل حمل بر نوع میشود، نوع حمل بر فصل میشود، جنس حمل بر نوع میشود، اینها همهاش درست است. اینی که صورت حمل بر ماده نمیشود، ماده حمل بر صورت نمیشود، این هم به آن وضوح نیست. اگر کسی پرسید کی میگوید که ماده بر صورت حمل نمیشود، صورت بر ماده حمل نمیشود؟ این را باید اثبات کرد که اینها حمل نمیشوند و با همدیگر آبی هستند، حمل به یکدیگر نمیشوند.
و ثانیا بعد از اینکه ثابت شد که صورت به ماده، ماده به صورت حمل نمیشود، سرّ آن چیست؟ ولکن در جنس و فصل حمل میشوند سرّ آن چیست؟
ان شاء الله فردا.