دروس خارج اصول / درس 88: ردّ صاحب فصول کلام محقق شریف را – رد مرحوم آخوند کلام …

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

کلام در این فرمایشات صاحب الفصول بود که در رد سید الشریف(ره) بیان کرده بود این کلامات را.

یکی از حرف‌های سید شریف این بود: اگر بنا بشود مصداق الشیء در معنی المشتق اخذ بشود، لازم می‌آید انقلاب قضیه ممکنه به قضیه ضروریه.

صاحب فصول فرمود: این دعوی الانقلاب درست نیست. چرا؟ برای اینکه و لو ثبوت انسان بر انسان ضروری است، الا انه بعد از اینکه انسان را مقید کردیم به مبدأ و گفتیم انسانی که بر او کتابت هست، انسانِ کتابت دار، له الکتابة ثبوتش بر انسان ضروری نیست، لجواز ان لایکون القید ضروریا. وقتی که قید ضروری نشد مقید به قید غیر ضروری دیگر ضروری نمی‌شود ثبوتش.

مرحوم آخوند(ره) فرموده است این حرف صاحب فصول(ره) حرف درستی نیست، اینجا جای تقیید نیست. هیچ کلی ای نسبت به نفس خودش قابل تضییق و تقیید نیست، نسبت به کلیات دیگر یا نسبت به مفاهیم دیگر، کلی قابل تضییق و تقیید می‌شود.

تا اینجا که گفته بودیم، صاحب فصول(ره) بعد خواسته است که این دعوی انقلاب را توجیه کند که کلام سید شریف(ره) بد نیست و دعوی انقلاب دعوی بعیده‌ای نیست. به چه بیان؟ مرحوم آخوند(ره) در کفایه با کلمه «ثم تنظر» کلام صاحب فصول رامی‌گوید: آنچه قبلاً گفتیم که دعوی انقلاب درست نیست بعد از آن تدبر کردیم دیدم این حرف که انقلاب درست نیست، حرفی است که اشکال دارد. چرا؟

چرا کلام صاحب فصول اشکال دارد؟ برای اینکه صاحب فصول گفته اگر انسان مقید به قیدی شد این قید در موضوع هست واقعا یا نیست؟ یعنی محمول مقید شد به انسانی که قید دارد، این قید در ناحیه موضوع در مقام ثبوت هست یا نیست؟ اگر هست، صدق الایجاب بالضرورة، انسانی که برای او کتابت هست فی الواقع، آن انسانٌ له الکتابة است بالضرورة. و اگر این قید که محمول به او مقید شد یعنی مصداق الشیء‌ به او مقید شد، اگر این مصداق الشیء که مقید به این قید شد، اگر این قید در موضوع در مقام ثبوت واقع نیست، صدقَ السلب بالضرورة، سالبه ضروریه می‌شود. انسانی که کتابت ندارد، انسانِ کاتب بودن او ممتنع است. بدان جهت می‌فرماید فأین قضیة الممکنة؟ قضیه ممکنه ما نداریم. پس اگر بناء بوده باشد مصداق الشیء ماخوذ بشود در معنای مشتق و لو مصداق الشیء مقید به قیدی می‌شود و آن قید هم ربما ضروری نمی‌شود و لکن دعوی انقلاب باز درست است. چونکه آن قید در ناحیه موضوع اگر در واقع باشد، صدق الایجاب بالضرورة، اگر آن قید در ناحیه موضوع در مقام ثبوت نباشد، صدق السلب بالضرورة. پس این دعوی انقلابی که شریف فرموده است این درست است.

لکن کلام صاحب فصول که دعوای انقلاب گفت، این ربطی به باب ترکب مشتق ندارد. مشتق را اگر بسیط گفتیم، گفتیم یعنی مفهوم الشیء، مصداق الشیء در معنای مشتق اخذ نشده است، انقلاب اگر این باشد باز این انقلاب جاری می‌شود.

و حلش هم این است: در قضایای معروفه که قضایا را تقسیم می‌کنند موادش را به امکان و فعلیت تقسیم می‌کنند و خود، امکان را به امکان عام، امکان خاص تقسیم می‌کنند و به تعبیر دیگر، به قضیه دائمه، ضروریه، اینگونه که تقسیم می‌کنند، ذات موضوع در آن تقسیم لحاظ می‌شود، این محمول در واقع برای این موضوع ثابت است یا نه، نه لحاظ ثبوت می‌کنند نه لحاظ عدم ثبوت می‌کنند. نفس الانسانی که به او نسبت داده می‌شود کتابت فعلی او لحاظ می‌شود، و نفس الموضوع نگاه می‌شود. آن وقت این محمول یک وقت محمولی است که ثبوتش بر موضوع ضروری است. چرا؟ چونکه ذاتی شیء است یا نفس الذات است یا لازم شیء است که لاینفک عن الشیء، ثبوتش ضروری می‌شود. مثل اینکه می‌گوییم: الحیوان متحرک بالارادة بالضرورة، الانسان ناطق بالضرورة، که نفس محمول را بر نفس موضوع لحاظ می‌کنیم، یک وقت ضرورت نمی‌شود امکان می‌شود. مثل اینکه می‌گوییم الانسان کاتب، مراد کتابت فعلی است کاتب فعلی بودن انسان نه ثبوتش ضروری است، (نسبت به خود انسان که نفس الانسان لحاظ شده)، نه عدمش ضروری است. آن وقت می‌شود قضیه، قضیه ممکنه. و اما اگر بنا بوده باشد این را حساب بکنیم که این موضوعی که در واقع محمول را دارد فی الواقع و در مقام ثبوت واجد محمول است، به این لحاظ محمول را حمل کنیم قضایا منحصر در ضروریه می‌شود، یا ضروریه ایجابیه یا ضروریه سلبیه، دیگر تقسیم دیگری، فعلیه، ممکنه عام، ممکنه خاص، دائمة، این تقسیم‌ها همه‌اش جمع می‌شود.

اینی که تقسیم کرده‌اند قضایا را به اقسامی که یکی ممکنه است، این در صورتی است که محمول ثبوتش بر نفس موضوع ملاحظه بشود، یعنی در موضوع ثبوت محمول و عدم ثبوت محمول لحاظ نشود و قید نشود، آن وقت است که قضیه ممکنه می‌شود، ربما فعلیه می‌شود، دائمه می‌شود، ربما هم ضروریه می‌شود. چونکه ذات الشیء است، ذات الشیء لاینفک. یا لازمه شیء است، لازمه وجود یا لازمه ماهیت است که منفک از او نمی‌شود و هکذا و هکذا.

بعد مرحوم آخوند(ره)، محقق سید شریف(ره)( را مورد خطاب قرار می‌دهد می‌فرماید: که شما که گفتی بر اینکه اگر مصداق الشیء مأخوذ بشود در معنای مشتق، لازم می‌آید قضیه ممکنه منقلب به ضروریه بشود، این کلام متینی است لکن طریقه استدلال را قبول نداریم، فرمودید: اگر مفهوم الشیء داخل بشود در معنای مشتق و مأخوذ بشود لازم می‌آید بر اینکه عرض داخل فصل بشود مقوم فصل بشود. (فصلی که ذاتی است در باب کلیات خمس و عرض ذاتی نیست و خارج از شیء است در باب کلیات) لازم می‌آید آن خارج از ذات مقوم ذات بشود، لکن مرحوم آخوند(ره) می‌گوید: انسب به این استدلال این است که در قضیه شرطیه اینگونه بگوید، شرطیه ثانیه، که اگر در مشتق مصداق الشیء اخذ بشود، لازم می‌آید داخل بشود نوع در فصل، مفهوم الشیء مأخوذ بشود لازم می‌آید عرض العام در فصل داخل بشود، مصداق الشیء اخذ بشود لازم می‌آید نوع داخل فصل بشود. چرا؟ چونکه گفتیم الانسان ناطق که می‌گوییم، در این مثال الانسان ناطق، مصداق الشیء در این مثال نفس الانسان است یعنی نفس النوع است. گفتیم مراد مصداق آن چیزی است که عنوان مشتق به او حمل می‌شود. اگر بنا بوده باشد مصداق الشیء در معنای ناطق اخذ بشود، لازم می‌آید نوع مقوم فصل بوده باشد، نوع داخل فصل بشود. و حال آنکه معنا معنای غیر معقول است. فصل محصّل نوع است محصّل جنس است. به فصل نوع درست می‌شود، نمی‌تواند نوع جزء مقوم فصل بوده باشد. این معنا غیر معقول است خلف است.

اصل مطلبی که سید الشریف استدلال کرده بود، بر اینکه اگر بنا بشود مفهوم الشیء در معنای مشتق اخذ بشود، لازم می‌آید بر اینکه عرض مقوم فصل بوده باشد، و اگر مصداق الشیء اخذ بشود، لازم می‌آید قضیه ممکنه منقلب به قضیه ضروریه بوده باشد، مرحوم نائینی(ره) ملتزم شده است همان مطلبی را که منسوب است به سید شریف و به محقق دوّانی که ملتزم شده است فرق ما بین معنای مشتق و ما بین مبدأ، فرق فقط فرق اعتباری است والا در حقیقت همانی که معنای مبدأ است، همان معنا، معنای مشتق است، هیچ فرقی ندارد. فقط اعتبار این است که در مشتق مبدأ معنایش معنایی است که بشرط لا است، یعنی طوری لحاظ شده است آن معنا که حمل بر ذات نمی‌شود، همان معنا در مشتق طوری اخذ شده است که همان معنا است. این قابل حمل بر ذات است و به ذات حمل می‌شود. خود مرحوم نائینی(ره) در آخر کلامش تصریح فرموده است که هیئت مشتق وضع شده است که مبدأ را از بشرط لایی منقلب بکند به لابشرط، اصل معنای هیئت مشتق این است. در آن نه ذات است مفهوما، نه مصداقا. هیچ چیز نیست، نسبت هم نیست. فقط هیئت مشتق وضع شده است که مبدأ را از آن بشرط لایی منقلب بکند به لابشرطی. اصلا هیئت ضارب و هیئت مضروب هر مشتقی را شما فرض بکنید آن ذاتی که در آن مانحن‌فیه متصور است، ذات تارة فاعل می‌شود و اخری من وقع علیه الفعل می‌شود مفعول می‌شود، ما به الفعل می‌شود در موارد اسم آلت مثلا، ما فیه الفعل می‌شود در اسم زمان و مکان. ذات در هر موردی که هست هیئت مشتق وضع شده است طوری بکند آن معنا را که معنای مبدئی است که از بشرط لایی خارج بکند لابشرط کند تا حمل بر ذات بشود. خودش هم بسیط است. همان حرفی که می‌گفتیم لازمه استدلالی که محقِّق کرده است لازمه‌اش این است که حتی در انحلال هم بسیط بوده باشد.

مرحوم نائینی(ره) می‌گوید بر اینکه چونکه مبدأ عرض است و عرض وجودش عین وجود معروض است، بدان جهت قابل می‌شود بر اینکه مبدأ حمل بر ذات بشود. اگر بنا بشود مبدأ را از بشرط لا بودن به لابشرط خارج کنم، باید وجود خارجی را اخذ کنید. می‌گفتند، یعنی مشتق وضع شده باشد به وجود خارجی مبدأ، چونکه وجود خارجی مبدأ عین معروض است.

و حال آن‌که این‌گونه نیست. اولاً: عرض وجود زاید دارد غیر از وجود معروض، وجود آخری است. علم زید یک چیز است خود زید چیز دیگر است، دو تا وجود است در خارج، عین نیستند اینها. و علی فرض اینکه عرض عین وجود معروض باشد معروض که وجودش عین وجود عرض نیست.

و ثانیا گفتیم که مبادی همه‌اش عرض و معروض نیست. یک مبادی داریم که آنها اصلا حقیقتشان حکم عقل و اعتبار عقل یا حکم شرعی است، می‌گوییم الحرام، الحلال، الواجب، المستحب. اینها همه‌اش مشتق است، مبدأ در اینها حکم شرعی است. یا الحَسَنُ و القبیحُ یا الواجب، یا الممکن، یا الممتنع، مبدأ در اینها امر اعتباری عقلی است، بیشتر از این نیست. اینها کی مبدأ عرض خارجی است که بگوییم عرض در خارج عین وجود معروض است؟

و ثالثا مبدأ همیشه نسبت به ذات، عرض و معروض ندارد، چونکه ذات در مثل اسم زمان، اسم مکان، اسم آلت آنها مبدأ عرض نیستند، در اسم مفعول، ضرب عرض است از برای ضارب که با او قیام صدوری دارد معروضش او است. اما این دیگر نسبت به زمان و مکان، عرض نیست که اینها زمان و مکان معروض بشوند، مبدأ عرض آنها بشود، ولکن مرحوم نائینی(ره) اصرار دارد می‌فرماید بر اینکه، مشتقی که هست با مبدأ، فقط فرقش این است که: هیئت مشتق وضع شده است که مبدأ را از بشرط لایی منقلب کند به لا بشرط، گفتیم اگر بشرط لا هم معنایش معنا طوری است که حمل بر ذات نمی‌شود، باید وجود آن ذهنی‌اش اخذ بشود، آنجا اینگونه گفتیم، معنای دیگری گفتیم ندارد، البته بعداً خواهیم گفت که: لا بشرط و بشرط لا این اعتبار است. ذاتا معنای مشتق با معنای مبدأ دو تا هستند، ذاتا معنای مشتق معنایی است که قابل حمل بر ذات است و ذاتا معنای مبدأ معنایی است که آبی از حمل بر ذات است. این را تصدیق خواهیم کرد صاحب کفایه گفت: این لابشرط و بشرط لای اعتباری حمل بر ذات نمی‌شود در مبدأ، در مشتق طوری اخذ شده که حمل به ذات می‌شود، گفتیم این معنا ندارد مگر اینکه در مبدأ وجود ذهنی اخذ بشود، وجود لحاظی اخذ بشود، چونکه در لحاظ، عرض غیر از معروضش است، و در آن مشتق وجود خارجی اخذ بشود. معنای دیگری ندارد.

مرحوم نائینی(ره) مرامی را می‌فرماید که مورد قبول نیست، ایشان می‌فرماید:

ما نمی‌گوییم بر اینکه مصداق الشیء در معنای مشتق مأخوذ است، و نمی‌گوییم در معنای مشتق مفهوم الشیء مأخوذ است و قبول نداریم آن دلیلی را، که سید محقق شریف فرموده است. مگر محقق شریف چه فرموده، فرمود: بر اینکه اگر مفهوم الشیء اخذ بشود لازم می‌آید بر اینکه فصل که عبارت از ناطق است، ذاتی است که مقومش عرضی است، عرض داخل فصل بشود.

این حرف مرحوم سید شریف را قبول نداریم، اولا کی گفت که مفهوم الشیء، مفهوم لفظ الذات این عرض است یعنی از آن اعرض عامه است، کی گفته است این را ه مرحوم سید شریف می‌گوید؟ مرحوم نائینی(ره) فرموده است اصلا شیء که هست جنس الاجناس است، ماهیتی که تعبیر به لفظ الشیء می‌کنیم، اصلا آن جنس الاجناس است، دیگر بالاتر از او جنس نداریم. هر چه شما فرض بفرمایید از ماهیات، جنس الاجناس او شیء است. چرا؟ جناب مرحوم نائینی(ره) فرموده برای اینکه به این عرض عام نمی‌شود ملتزم شد. چرا؟ فرموده عرض عام آن چیزی را می‌گویند که خاصه جنس الاجناس و جنس بعید بوده باشد. چیزی که خاصه جنس البعید است او می‌شود عرض عام.

مثلا فرض کنید جنس بعید انسان چه چیز است؟ جسم است. آن خاصه جسم نسبت به انسان می‌شود عرض عام یا خاصه، خاصه جنس قریب بوده باشد او هم عرض عام است، فرقی نمی‌کند. فرض کنید ماشی،جنس قریبِ انسان عبارت از حیوان است، ماشی خاصه حیوان است. این نسبت به انسان می‌می‌شود عرض عام. هیچکدام از اینها نیست. وقتی که هیچکدام از اینها نشد، این می‌شود جنس الاجناس. جنس الاجناس می‌شود و تمام ماهیاتی که هست ماهیات تحت این مندرج هستند.

علی هذا اگر بنا‌ بشود که عنوان الشیء در معنای مشتق اخذ بشود، این لازمه‌اش این نیست که عرض عام در فصل مأخوذ بوده باشد، بلکه لازمه‌اش عبارت از این می‌شود که آن جنس الاجناسی که هست، در فصل مأخوذ بوده باشد. در کلام مرحوم نائینی(ره) این است که این هم درست نیست، جنس الاجناس هم نمی‌تواند در فصل مأخوذ بشود. بدان جهت می‌گوید: این و لو محذور دارد، جنس الاجناس نمی‌تواند در فصل اخذ بشود اما دخول العرض فی الفصل نیست. این کلام اول مرحوم نائینی(ره).

بعد مرحوم نائینی(ره) می‌فرماید: ثانیا: کی گفت بر اینکه ناطق به معنای لغوی اشتقاقی فصل است برای انسان، تا کسی به این استدلال کند که عرض عام نمی‌تواند در فصل داخل بشود ما هم بگوییم که جنس الاجناس نمی‌تواند در معنای فصل مأخوذ بشود. کی گفت ناطق به معنای لغوی اشتقاقی فصل است؟ ناطق معنای لغوی اش اگر نطق است و تکلم است یا ادراک کلیات است، نه به آن معنا که ذاتی که مدرک کلیات است یا ذاتی که متکلم است، هیچکدام از اینها فصل نیست. مراد از ناطقی که فصل الانسان است صاحب النفس الناطقه است. ناطق به این معنا، ناطق به معنای صاحب النفس الناطقه ‌ای که هست این فصل است. بدان جهت در این فصل نه عنوان الشیء مأخوذ شده است، نه جنس الاجناس مأخوذ شده است.

پس این استدلال سید شریف درست نیست. مرحوم نائینی(ره) می‌گوید: ما که می‌گوییم مشتق و مبدأ معنایش بسیط است، مفهوم شیء و مصداق الشیء هیچکدام در معنای مشتق مأخوذ نیست، دلیل ما امر آخر است. می‌دانید دلیل ما چیست؟ ایشان فرموده است، مصداق الشیء که قطعا مأخوذ نیست در معنای مشتق، چونکه انقلاب لازم می‌آید. او را کانّ مسلم گرفته است. مفهوم شیء و مفهوم ذات هم مأخوذ نیست. چرا؟ چونکه اگر مفهوم الشیء و مفهوم الذات در معنای مشتق اخذ بشود باید نسبت هم اخذ بشود. شیء له الکتابة، آن معنای له که نسبت است، یعنی نسبت ناقصه، آن نسبت ناقصه هم باید در معنای مشتق اخذ بشود. چرا؟ چونکه ما در معانی حروف گفتیم: موجد ارتباط ما بین دو معنای اسمی معنای حرفی می‌شود، که همان نسبت معنای حرفی است او هم باید در معنای مشتق اخذ بشود. این باعث می‌شود که مشتقات باید مبنیات بشود، و چون ضاربٌ، مضروبٌ، ضاربةٌ همه ‌شان معرب است، نحویین می‌گویند معربات هستند. جائنی ضارب، ضربت ضاربا. مفعول می‌شود، فاعل می‌شود، اعراب بر می‌دارد، معرب است. تمام اعراب را هم بر می‌دارد. غیر منصرف هم نیست که جر و تنوین داخل نشود، معرب است بتمام المعنی. اگر بنا بود نسبت، داخل معنای مشتق بود اینها مبنیات می‌شدند. چرا؟ چون آن اسمائی می‌شدند، مثل هذا، التی، الذی، که آنها متضمن معنای حرفی است، هر اسمی که متضمن معنای حرفی بشود، آن اسم مبنی می‌شود. ما که می‌بینیم مشتقات همه ‌شان معربات هستند معلوم می‌شود مشتق اصلا متضمن معنای حرفی نیست، نسبت داخل نیست. نسبت که داخل نشد، مفهوم شیء هم داخل نمی‌شود. چرا؟ چونکه گفتیم اگر مفهوم شیء داخل بشود باید نسبت داخل بشود تا ارتباط بدهد. پس وقتی که ارتباط داخل نشد بدان جهت می‌فرماید معرب بودن مشتقات دلیل بر بسائط بودن آنها هست که مفهوم الشیء اخذ در آنها نشده است، و الا اگر مفهوم الشیء مأخوذ بود، نسبت هم داخل می‌شد و مبنیات بود و روشن است که مفهوم شیء هم اخذ نمی‌شود، چون انقلاب لازم می‌آید وهکذا اگر مصداق الشیء اخذ بشود باز باید نسبت اخذ بشود. باز الکلام الکلام است، باز باید نسبت اخذ بشود، باز باید مبنی بشوند. همان حرف می‌آید، و لکن آن مصداق الشیء را که واضح است نمی‌شود داخل بشود.

پس این کلام مرحوم نائینی کلامش این است: استدلال سید شریف در ناحیه دخول شیء یعنی مفهوم الشیء در معنای مشتق درست نیست چونکه او عرض عام نیست از اعراض عامه نیست، جنس الاجناس است. باید امر آخری باشد که بساطت مشتق را به او اثبات بکنیم او چیست؟ معرب بودن مشتقات است.

استاد می‌فرماید: با آن جلالت با آن مقامش به چه چیزها تمسک کرده است که این معرب است و مبنی است.

تامل بفرمایید ببینیم چه عرض خواهیم کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا