دروس خارج اصول / درس 83: المشتق حقیقة فی المتلبس بالمبدأ

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
حاصل کلام صاحب الکفایة در مقام این شد: مشتق وقتی که اطلاق میشود متبادر از آن مشتق آن معنایی است که آن معنا فی نفسه ضیق است، معنای افرادی، که از آن معنای افرادی تعبیر میشود به متلبس به تلبس فعلی. وقتی که مبدأ مختلف شد لامحالة، آن هیئتی که طاری به مبدأ میشود، هیئت دلالت میکند به متلبس به آن مبدأ به تلبس فعلی. و تفصیلش را ان شاء الله در بساطت و ترکب معنی المشتق آنجا بحث خواهیم کرد. غرض این است که مرحوم آخوند(ره) ملتزم شد معنای افرادی فی نفسه ضیق است، بدان جهت لامحالة مطابَق این معنای ضیق در خارج که از آنها تعبیر به مصادیق میشود آن مصادیق آن ذواتی میشوند که آنها تلبس دارند به مبدأ و تلبس شان فعلیت دارد، آنها فقط فرد میشود.
ایشان در اثبات این معنا در حقیقت به سه امر تمسک کرد:
یکی مسأله تبادر بود که تفصیلش را بیان کردیم، عمده امری که در تبادر باید اثبات بشود، این تبادر، تبادر اطلاقی نیست، این تبادر، تبادر از نفس اللفظ است و از حاقّ المشتق است این تبادر که متلبس بشود به تلبس فعلی، عمده این جهت است. و این جهت را صاحب الکفایة انصافا خوب تقریر کرد اشکالی در حرفش نیست، ایشان فرمود: چونکه مشتق در موارد انقضاء استعمال میشود کثیرا، نه اینکه در معنای انقضاء استعمال میشود، در موارد انقضاء استعمال میشود، منتها چگونه استعمال میشود با او کاری ندارد، این مقدار که مشتق در موارد انقضاء استعمال میشود، اگر لفظ مشتق وضع شده بود به یک معنای اوسعی که هم متلبس به تلبس فعلی را میگرفت و هم متلبس به تلبس انقضائی را میگرفت، (چونکه مشتق در موارد انقضاء هم استعمال میشود بلکه استعمالش در آن موارد اکثر است)، آن وقت در موارد انقضاء که استعمال میشود لفظ مشتق در آن معنای عام کلی استعمال میشد، آن معنای کلی تطبیق میشد به آن ذاتی که تلبس انقضائی دارد.
مثل فرض کنید لفظ الحیوان. که لفظ الحیوان بما اینکه معنایش اوسع است، بقر را هم میگیرد، غنم را هم میگیرد و در هر دو مورد استعمال میشود، در هر دو مورد در یک معنای کلی استعمال میشود به همان کلی تطبیق میشود به آن مورد، به غنم هم تطبیق میشود، به فرس هم تطبیق میشود، به حمار هم تطبیق میشود. چونکه لفظ حیوان در تمام این موارد استعمال میشود و وضع هم بر عام شده، بدان جهت دیگر یکی از اینها تبادر نمیکند به ذهن. خصوص فرس تبادر نمیکند از حیوان. چونکه در موارد غنم هم کثیرا استعمال میشود، در موارد حمار هم کثیرا استعمال میشود. دیگر آن وقت یکی تبادر نمیکرد. ایشان میفرماید اگر مشتق هم وضع بر معنای عام شده بود مثل حیوان بود، در موارد انقضاء هم کثیرا استعمال میشود، آن معنای عام در او استعمال میشد، آن معنای عام تطبیق میشد به موارد انقضاء. کما اینکه در موارد تلبس در همان معنای عام استعمال میشد، او تطبیق میشد به موارد تلبس و طبیعی است در این صورت. انصرافی در هیچ یک از اینها پیدا نمیکرد، مثل عدم انصراف حیوان در فرس یا در غنم. مثل او میشد. الان که میبینیم عکس شده، مشتق را وقتی که اطلاق میکنند از او یکی تبادر به ذهن میکند که متلبس به تلبس فعلی است، او تبادر میکند.
این آیت این است که به معنای عام وضع نشده است. منتها در موارد انقضاء که استعمال میشود چونکه کثرت استعمال مجازی محذور دارد که انسان ملتزم بشود در تمامی مشتقات استعمال مجازی اینها بیشتر از استعمال در معنای حقیقی است، این محذور دارد، اگر این محذور داشته باشد (که بعضیها میگویند محذوری ندارد) و اگر محذور داشته باشد در همان معنای تلبس فعلی است مشتق و معنای ضیقی دارد که موضوعله است، متلبس به تلبس فعلی، تطبیقش در موارد انقضاء هم اگر باشد آن به لحاظ حال تلبس است. یعنی اینکه میگوییم زید دیروز ضارب بود میگوییم زید ضاربٌ یعنی زید دیروز ضارب بود، کان ضاربا. در این صورت استعمال مجازی نخواهد بودمحذوری ندارد.
در آخر عبارتش در کفایه یک کلامی دارد که میفرماید: این مورد غیر آن موردی است که لفظ در معنایی استعمال نمیشود الا مجازا. چونکه بعض معانی مجازیه است که لفظ را فقط مجازا در آنها میشود استعمال کرد، دیگر وضع به آنها نشده است. مثلا فرض بفرمایید رقبه بمعنی گردن این را در عبد استعمال کردن باید مجازی بوده باشد؛ راه دیگری ندارد، لحاظ علاقه بشود. چگونه انسان گردنش را باید خودش حمل کند چونکه عبد را هم باید مولایش متحمل بشود بدان جهت گردن مولا حساب میشود عبد، به لحاظ آن رقبه گفته میشود. آنجا چونکه استعمال حقیقی ممکن نیست. ایشان میفرماید استعمال مشتق در موارد انقضاء مثل آن رقبه نیست، استعمال مشتق در موارد انقضاء هم ممکن است به لحاظ حال تلبس بوده باشد یعنی در معنای ضیق استعمال بشود و تطبیق بشود به موارد انقضاء به لحاظ حال تلبس آن مورد. و ممکن است در معنای عام استعمال شده باشد و تطبیق شده باشد به موارد تلبس انقضائی کما اینکه تطبیق میشود به موارد تلبس فعلی.
مشتق اگر حقیقت بود در معنای عام، در همان معنای عام استعمال میشد و تطبیق میشد به هر دو تا مثل تطبیق حیوان. و لکن اگر وضع بر خاص بشود چونکه محذور دارد کثرت استعمال مجازی میشود جایز نیست، البته در یک مورد میتوانیم بگوییم که لفظ استعمال مجازیش بیشتر از استعمال حقیقی است. لفظ الاغ استعمال مجازیاش بیشتر از استعمال حقیقی است، غالبا به آن آدمها یکی به دیگری میگوید الاغ برو آن طرف ببینم. این عیب ندارد در یک لفظ. اما در تمام الفاظ ملتزم شدن که تمام مشتقات استعمال مجازی شان بیشتر از استعمال حقیقی است، این درست نیست چونکه این معنا محذور دارد، میشود در این الفاظ لفظ را استعمال کرد در معنای ضیق و تطبیق کرد به موارد انقضاء به لحاظ حال تلبس، که این استعمال هم استعمال حقیقی میشود، یعنی بگوید مثلاً ضرب زید اخی فی مسئله الماضیه.
مسأله تبادر را صاحب کفایه به این نحو حل کرد. و کسی را هم من ندیدم الی یومنا هذا زاید بر حرف صاحب کفایه یک حرفی داشته باشد در تبادر.
مسئله دومی که صاحب کفایه بر اینکه تلبس فعلی حقیقت در مشتق صحت سلب فرمود آن ذاتی که تلبس از آن ذات منقضی شده است صحیح است سلب کنیم آن مبدأ را از آن ذات و قبلاً گفتیم ما که از صحت سلب بحث میکنیم مراد ما از صحة السلب آن حمل شایع صناعی را سلب کردن است، سلب حمل شایع صناعی است که اثبات میکند که معنای مشتق توسعه ندارد که به نحوی که ذاتی که تلبس از او انقضاء پیدا کرده است او هم فرد قرار دهد، خیر فرقد قرار نمیدهد، یعنی میتوانیم از آن من انقضی سلب کنیم به طوری که از نظر مصداقیاش دارند،لکن در مفهوم موضوع و محمول مغایرت دارند. اما این حرفی که معنای مرتکز از لفظ ضارب مثلا این را سلب کردن از کسی و از ذاتی که فعلا تلبس به ضرب از او منقضی شده است، این سلب، سلب صحیحی است و اثبات میکند بر اینکه معنای ضارب توسعه ندارد که به ذاتی که تلبس از او منقضی شده است به او هم منطبق بوده باشد.
اما این حرف خود صاحب کفایه در کفایه متعرض شده است که به این صحة السلب اشکال شده است.
و آن اشکال این است: گفته شده است که اگر مرادتان از این صحة السلب، صحت سلب مطلقا است، این را ما قبول نداریم. و اگر مراد صحة السلب مقیدا است او فایدهای ندارد اثبات مطلب را نمیکند. توضیح کلام این است: آنی را که ما سلب میکنیم از ذاتی که تلبس از او منقضی شده است معنای مرتکز للمشتق است که میگوییم زیدی که فعلا تلبس به ضرب از او منقضی شده است، او ضارب نیست. تارة آن ضارب را مقید میکنیم به ضرب فعلی، میگوییم زیدی که فعلا موجود است و صدور ضرب از او منقضی شده است، میگوییم زید لیس بضارب بضرب فعلی که آن ضرب فعلی قید ضارب است یعنی قید مسلوب است. گفته شده است که اگر این مقید را اراده بکنید، بله این صحیح است، زید فعلا ضرب فعلی ندارد ضارب به ضرب فعلی نیست. و لکن این فایدهای ندارد این اثبات نمیکند که مشتق وضع شده است به خصوص متلبس. مثل اینکه ما بگوییم که فرض کنید انسان حیوان صامت نیست، این اثبات نمیکند که حیوان اطلاقش بر انسان اطلاقش مجازی است. سلبِ مقید وقتی که صحیح شد این اثبات نمیکند که سلب مطلق هم یعنی بلاقید هم سلبش صحیح است. و اگر مراد از زیدی که انقضی عنه المبدأ از او ضارب را سلب میکنید مراد آن ضارب بلاقید است که مقید به ضرب فعلی نیست، با لیس بضارب مطلق را میخواهید سلب بکنید، این هم فایدهای ندارد، قبول نداریم این را که سلب مطلق صحیح بوده باشد. این اول الکلام است.
مرحوم آخوند میفرماید بر اینکه این اطلاق و تقیید در صحت سلب، تارة در ناحیه مسلوب متصور میشود، وقتی که در ناحیه مسلوب متصور شد ضارب را اگر مقید کردیم به ضرب فعلی، سلب مقید وقتی که صحیح شد این اثبات نمیکند که سلب مطلق هم صحیح است. ولکن در ناحیه مسلوب قیدی ندارد، میگوییم ضارب آن معنای مرتکز که دارد عند الاذهان از زیدی که فعلا تلبس به ضرب ندارد، قبل از ده سال یک غلط کاری کرده است کسی را زده است، الان بگویم بر اینکه فرض کنید زید لیس بضارب مطلق معنای مرتکز آن ضارب را که قیدی ندارد از زید سلب بکنم صحیح است، مدعا این است، و این هم اثبات میکند که پس ضارب معنایش توسعه ندارد، آن ذاتی که تلبس در او انقضائی است، تلبس فعلی ندارد، معنا اوسع نیست که او را هم بگیرد. این را هم اثبات میکند.
پس اگر مراد از تقیید و اطلاق، اطلاق و تقیید در ناحیه مسلوب بوده باشد، مدعا این است که مسلوب مطلق است یعنی قیدی ندارد. و اما قید را در ناحیه سلب اگر اخذ کردید، ایشان میفرماید آن ضرری ندارد، سلب مقید، سلب، مقید است، سلب مقید هم دلیل بر عدم سعه معنا است، سلب مطلق هم آن هم دلیل است. فرقی نمیکند سلب مطلق باشد یا مقید. چرا؟ چونکه هیچ وقتی کلی را از فردش نمیشود سلب کرد. بگویم که زید فی هذا الیوم لیس بانسان، فی هذا الیوم قید لیس است، لیس فی هذا الیوم زید انسان، این غلط است. آن طبیعی را از فردش نمیشود سلب کرد مقیدا یا مطلقا، بگویم زید لیس بانسان. چگونه این صحیح نیست سلب مطلق نمیشود طبیعی را از فردش سلب کرد، سلب مقید هم طبیعی را، که سلب قید داشته باشد. طبیعی را از فردش نمیشود سلب کرد و لو سلب قید داشته باشد. این صحیح نیست. پس وقتی که ما دیدیم صحیح است گفته بشود که زید لیس فی حال انقضاء الضرب بضارب، حال انقضاء الضرب قید لیس است. یعنی لیس فی حال انقضاء الضرب زید بضارب، وقتی که این سلب مقید صحیح شد یا سلب مطلق که لیس زید بضارب، (لیس مطلق، قید ندارد و لکن زید تلبس به مبدأ ندارد)، وقتی که صحیح شد دلیل میشود که معنا توسعه ندارد. و به عبارت واضحه ایشان میفرماید انقضاء مبدأ و انقضاء تلبس را در ناحیه موضوع ما فرض میکنیم. میگوییم زیدی که تلبس به ضرب از او منقضی شده است، زید اینگونه لیس بضارب. لیس هم مطلق است، آن مسلوب که ضارب است او هم مطلق است. و این علامت این است که معنای ضارب اینجور سعهای ندارد که منقضی عنه المبدأ را بگیرد و این اشکالی ندارد.
انصافا این دلیل هم تمام است. چونکه در باب صحة السلب و لو ما گفتیم صحة الحمل بالحمل الاولی او اثبات نمیکند موضوعله را، و لکن صحة السلب یا صحة الحمل بالحمل الشایع الصناعی که سعه معنا را و سعه معنای لفظ را که این فرد هم داخل آن طبیعت است که این لفظ به آن طبیعت وضع شده است او گفتیم محذوری ندارد این را اثبات میکند. وقتی که صحیح شد گفته بشود الوحل لیس بماء یعنی آن معنایی که مرتکز است فی الاذهان، به علم اجمالی ارتکازی اهل اللسان معنای ماء را میدانند، او شامل به وحل نمیشود. وقتی که عند اهل اللسان این سلب صحیح شد معلوم میشود که سعه ندارد آن معنا. وقتی که حمل صحیح شد که انسان گفت آن ماء شطی که هست ماء سیلی که میآید ماء آن آب است، بابا آب تمام شهر را غرق کرد. این آب را مطلقا میگویند ها!. این دلیل بر این است که آب سیل اطلاق دارد یعنی توسعه دارد، ماء توسعه دارد. فلم تجدوا ماءا آن ماء توسعه دارد ماء سیل را هم میگیرد. برای اینکه اطلاق میشود حمل میشود وقتی که سیل خانهها را گرفت، بابا آب همه جا را گرفته، اینکه آب را مطلقا حمل میکند بر ماء السیل و این هم صحیح است این حمل، این آیت این است که لفظ ماء توسعه دارد آن ماء السیل را هم میگیرد او مضاف نیست، کما توهمه کثیر من الناس که ماء مضاف بوده باشد، نه، ماء مضاف نیست.
[سؤال: … جواب:] توسعه دارد معنا. موضوعله به این معنا وضع شده آن را اثبات نمیکند. … گفتیم آن قائم بما هو قائم، آن حرفها که آنجا گفتیم آنها درست است آنها را خدشه نمیکنیم. این معنا را که سلب از آنی که منقضی عنه المبدأ هست سلبش صحیح است این را هم آنجا قبول کردیم که این سلب صحیح بشود این دلیل میشود که آن معنا توسعه ندارد. همان حرف را در مانحنفیه میگوییم که در جایی که فرض بفرمایید سلب صحیح شد، آن معنای مرتکز سلبش از یک موردی صحیح شد معلوم میشود که معنای مرتکز توسعه ندارد. این مقدارش را، بقیهاش همان است که آنجا گفتیم.
بعد این معنا که گذشت میماند آن که لفظ قائم با قاعد اینها متضادین هستند چونکه مبدأ اینها تضاد دارند، اگر مشتق وضع شده بود به معنای اعم، مشتق تضاد دیگر پیدا نمیکرد، اینکه تضاد در این قائم و قاعد در معنای وصفی اش هم هست ارتکازا، این دلیل بر این است که به خصوص متلبس وضع شده و الا اگر به معنای اعم وضع میشد مشتق، قاعد با قائم متغایرین میشد متضادین نمیشد، این هم که دیروز بیان کردیم به آن نحوی که گذشت.
[ادله وضع مشتق بر اعم]
باقی میماند در مقام کلام آنهایی که ملتزم شدهاند که مشتق حقیقت در اعم است، یعنی معنای إفرادی سعه دارد. چگونه سعه دارد این توضیحش خواهد آمد ها! ان شاء الله در بساطت و ترکب. این مقدار که آن معنای مشتق یک توسعهای و سعهای دارد آنها هم به سه دلیل استدلال کرده اند، همانطور که ما سه دلیل داشتیم آنها هم به سه دلیل استدلال کردهاند.
یکی تبادر، گفتهاند که از مشتق تبادر میکند آن معنای اوسع، که آن معنای اوسعی که هم به متلبس صدق میکند منطبق میشود هم به آنی که منقضی است به او صدق میکند.
خب این جوابش واضح است که این دعوا جزاف است و معنای اعم تبادر نمیکند. این گذشت دیگر. در کفایه هم همینجور اکتفاء به این جواب میکند.
دیگری عبارت از عدم صحت سلب است، صحة الحمل تعبیر میشود. میگوید بر اینکه بلااشکال در مواردی میشود بر اینکه حمل کرد مشتق را بر ذاتی که منقضی عنه المبدأ هست. مثلا بلااشکال زید را هفته گذشته یک کتک مفصلی را زده بودند الان میشود زید مضروب، این زید مضروب که میگوییم زید فعلا تلبس به مبدأ ندارد و لکن در مانحنفیه صدق میکند. و هکذا فرض کنید میشود گفت زید مقتول و حال آنکه قبل از بیست سال کشتند زید را، الان صحبت زید شد کسی میگوید زید مقتول رحمة الله علیه. این مقتول که گفته میشود انقضی عنه المبدأ است صدق میکند. معنای مضروب و معنای مقتول حمل میشود به آنی که تلبس از مبدأ منقضی شده است.
خب مرحوم کمپانی اینجا یک مطلبی دارد خالی از استفاده نیست. ایشان میفرماید بر اینکه خب چرا اینها به اسم مفعول تمسک میکنند که عبارت از مضروب و مقتول است؟ چرا به اسم فاعل تمسک نمیکنند، با وجود اینکه ضارب و قاتل نسبت به آن مضروب و مقتول متضایفین هستند دیگر. قاتل و مقتول، ضارب و مضروب متضایفین هستند، متضایفین هم در قوه و فعلیت متلازمین هستند. خب اگر بنا بوده باشد بر اینکه مضروب صدق کند بر آن ذاتی که یک هفته قبل ضرب به او واقع شده است به او مضروب فعلا صدق کند آن کسی که یک هفته قبل این را زده به او هم باید ضارب صدق بکند. آن کسی که قبل از بیست سال کشته شده است اگر بنا بوده باشد مقتول به او صدق بکند، آن کسی که قبل از بیست سال این را کشته به او هم باید قاتل صدق کند. چگونه اینها به اسم مفعول تمسک میکنند، چرا به اسم فاعل تمسک نمیکنند؟ حتی اگر یادتان بوده باشد بعضیها فرق گذاشتند ما بین صیغه مفعول و صیغه اسم فاعل اگر یادتان باشد. گفته بودند صیغه اسم فاعل وضع شده است به ذاتی که تلبس دارد به مبدأ به تلبس صدوری یا حلولی که تلبسش فعلی بوده باشد، و لکن صیغه اسم مفعول وضع شده است به ذاتی که وقع علیه المبدأ و الشیء لاینقلب عما هو علیه. وقتی که بر ذات مبدأ واقع شد دیگر ذات مبدأ واقع شده است.
کما اینکه ایشان میفرماید و مرحوم آخوند اجمالا در کفایه میفرماید، ایشان این مطلبی را که میگوید میگوید پس این دلیل این است که مضروب و ضارب وقتی که متضایفین شدند، قاتل و مقتول متضایفین شدند نمیشود فقط به اسم مفعول تمسک کرد نه به اسم فاعل. مگر اینکه مبدأ در اسم مفعول در معنای دیگری استعمال بشود، چون غیر معنایی است که ضارب و مضروب مبدئش دارد، یک معنای دیگری که تضایف را از بین ببرد. ایشان میفرماید که این در این مضروب و مقتول مبدأ (این را کفایه هم دارد) در یک معنایی استعمال میشود و لو مجازا که آن معنا بقاء دارد که آن قتل را که مقتول که آن مبدئش قتل است ها! او بمعنی زهوق الروح است. که همان زهوق الروح است به واسطه جرح یا به واسطه قتل عنوان قتل صدق کند، مقتول در مقابل آن کسی که خودش مرده است، یعنی زهوق روحش به ازهاق دیگری شده است، مقتول است، الان هم همینجور است، زهوق روح، الان روح ندارد در جسد. اینکه عدم روح در جسد مستند به چه چیز است؟
مستند به ازهاق غیر است فعل الغیر است، او بقاء دارد. یا مضروب هم اینگونه است، که آن معنای ضرب، معنای اسم مصدری اش بوده باشد نه معنای مصدریاش، معنای اسم مصدری اش بوده باشد که صدق میکند الان هم، مثل فرشی که الان میگوید این فرش مغسول است بابا شستهایم نمیبینی چگونه رنگش باز شده است، این شسته شده، این مغسول به معنای اسم مصدری است در اینجا. و الا اگر معنای حدوثی مراد بوده باشد که در اسم فاعل معنای حدوثی مراد است، سلب او صحیح است، میشود گفت که زید لیس بمضروب الان (در کفایه هم دارد) الان مضروب نیست. زید الان لیس بمضروب (مضروب قید ندارد، لیس هم قید ندارد. آن الان قید زید است که خالی است از آن وقوع الضرب)، زید الان لیس بمضروب بل کان مضروبا. اینجا مضروب مادهاش و مبدئش در همان معنایی استعمال شده است که ضارب مبدئش در همان معنا استعمال میشود که معنای حدثی است. آنجا هر دو متضایفین هستند یکی صدق نکرد آن دیگری هم صدق نمیکند، یکی صدق کرد آن دیگری هم صدق میکند. اما وقتی که مبدأ در یکی در معنایی استعمال شد در دیگری به معنای دیگری استعمال شد، آن وقتی دیگر از تضایف خارج میشود.
روشن است که در مانحن فیه کلاممان در معنای هیئت است، و بحث ما آنجایی نیست که مجازاً مبدأ در یک معنای مجاز استعمال میشود. مجازا مبدأ را در یک معنایی استعمال کردن او خارج از محل کلام است که سابقا گفته شده است.
و عمده دلیل قائلین به اینکه مشتق وضع بر اعم شده و توسعه دارد دلیل سوم است که قائل شدهاند بعضی این دلیل را اقوی دلیل ذکر کردهاند، لکن ما اوهن ادله میدانیم.
و دلیل سوم استشهاد به آیه شریفه است (لا ینال عهدی الظالمین) و گفتهاند بر اینکه: ائمه(ع) اشاره کردهاند، (البته اینکه اشاره میگویم تعبیر خودمان است)، آنهایی که متصدی شدهاند به خلافت و امامت للمسلمین آنها صلاحیت نداشتند، استدلال کردهاند ائمه(ع) به این معنا که آنها اهل نبودند به این تصدی بر امامت و خلافت، ائمه(ع) استشهاد کرده اند بقول خداوند متعال: «لا ینال عهدی الظالمین». این آیه مبارکه هم مفادش این است: کسی که ظالم بوده باشد و لو ظلم بر نفسش بکند، ظلم بر نفس به این باشد که کافر بوده باشد یک زمانی، وثن را عبادت کند، صنم را عبادت کند که یکی زمانی اینگونه بودند، در زمان جاهلیتی که بودند قبل الاسلام که بودند اینها عابد وثن و صنم بودند، اینها که ظالم بودند خداوند میفرماید این ظالم به عهد من، نائل نمیشود و نیل پیدا نمیکند و نمیرسد. ائمه(ع) کانّ فرمودهاند که اینها هم که یک زمانی اینگونه ظالم بودند پس اینها نمیتوانند خلافت و امامت بر مسلمین بکنند.
استدلال ائمه(ع) آن وقت این استدلال شان صحیح میشود که مشتق حقیقت بوده باشد در معنای اعم، چونکه در معنای اعم بوده باشد آنها ظالم بودند حتی بعد از اینکه اسلام آوردند به حسب آنی که میگویند اسلام آوردند و قبول کردند و عبادت وثن و صنم را ترک کردند باز ظالم بودند، لاینال عهدی الظالمین. چونکه مشتق حقیقت در اعم است، تلبس فعلی نمیخواهد. اینها تلبس به مبدأ به تلبس انقضائی داشتند، لاینال عهدی الظالمین میگیرد او را. و اما اگر کسی گفت که مشتق خصوص متلبس بالمبدأ است و حقیقت در او است، خب این لاینال عهدی الظالمین آن وقتی که اینها متصدی امامت میشدند که ظالم که نبودند. سابقا ظالم بودند، خب آن زمان نمیشدند. اما وقتی که آن عنوان مبدأ از آنها منقضی شد عنوان مشتق هم منقضی میشود، چونکه به خصوص متلبس وضع شده است. لاینال نمیگیرد آنها را. پس امام علیه السلام که به این آیه مبارکه استدلال و استشهاد بر بطلان خلافت اینها و امامت اینها للمسلمین کرده است، و این استدلال هم صحیح نمیشود الا اینکه مشتق حقیقت در اعم بوده باشد، پس نتیجه این میشود که مشتق حقیقت در اعم است.
این حاصل حرفی است که در مقام گفته شده است. مرحوم صاحب کفایه یک جوابی میگوید در مانحنفیه یک جواب مفصلی، که آن جواب را ما مفصلتر بیان خواهیم کرد، چونکه آن جوابی که ایشان در مقام میفرماید یک قاعده کلیه است که همیشه باید رعایت بشود، و لکن آن قاعده کلیه در این مورد که آیه «لاینال عهدی الظالمین» است اثری دارد یا ندارد این را ان شاء الله بحث میکنیم.