دروس خارج اصول / درس 81:اشکال به کلام آخوند – آیا معنای مشتق بسیط است یا مرکب ؟..

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
کلام منتهی شد به این مقام که مرحوم نائینی فرمودهاند این نزاع که مشتق حقیقت است در ذاتی که مبدأ در او فعلی است یا حقیقت است در او و ما انقضی، این نزاع بنا بر بساطت معنی المشتق معنایی ندارد. اگر گفته شد که مشتق معنایش بسیط است و فرقی نیست ما بین معنی المبدأ و ما بین معنی المشتق الا اینکه معنی المشتق آبی از حمل به ذات نیست و لکن معنی المبدأ آبی از حمل علی الذات است، که در حقیقت معنی المشتق با معنی المبدأ اتحاد ذاتی دارند اختلافشان فقط بالاعتبار است. در جایی که مبدأ را واضع وضع میکرد مبدأ را در مقابل ذات لحاظ کرده است، کانّ اثنینیّت و تباین هست ما بین آن مبدأ و ذات. و لکن به خلاف جایی که مشتق را وضع میکرد یعنی هیئة المشتق را. آنجا مادهای که مبدأ هست، به هیئت مشتق آن ماده را طوری لحاظ کرده است که عین الذات بشود و حمل بر ذات بشود. پس در حقیقت معنی المشتق با معنی المبدأ همان مبدأ است، کیفیت لحاظ در مبدأ و مشتق مختلف است، در مشتق طوری لحاظ شده است و در وضع المبدأ طور آخری لحاظ شده است.
اگر کسی معنی بساطت را اختیار کرد، معنا ندارد بحث کند که مشتق حقیقت در اعم بوده باشد، چونکه اگر تلبس منقضی بشود معنی المشتق منقضی شده است. رکن رکین و رکن وحید بنائا علی بساطة معنی المشتق، مبدأ است، اوست که طوری لحاظ شده است که حمل بر ذات میشود. وقتی که تلبس از ذات رفت و مبدأ رفت دیگر معنا ندارد مشتق صدق کند بر عدم خودش کما ذکرنا و فکر کردیم از زبان مرحوم نائینی(ره) که: المشتق اوضح هست از جوامدی که گفتیم خارج از محل کلام است. چونکه در جوامد بعد از اینکه صورت رفت یک هیولایی میماند، و لکن به خلاف مشتق، اگر تلبس رفت و آن مبدأ رفت، چیزی باقی نمیماند که مشتق بر او منطبق بشود. بله، ربما مشتق را استعمال در معنای ذات میکنند که ذاتی که یک وقتی متلبس به مبدأ بود، این معنای آخر است و مجازی است ربطی به مبدأ ندارد.
ایشان فرمود بله اگر کسی ملتزم شد معنای مشتق مرکب است، ذات داخل معنای مشتق است، این نزاع جا دارد که مشتق حقیقت است در متلبس یا اعم از او و در ما انقضی عنه المبدأ. چونکه بنائا علی ترکب معنی المشتق و دخول الذات در معنای مشتق رکن رکین در معنای مشتق ذات است، آن ذات دو حال دارد یک حالی دارد که مبدأ فعلی است در آن ذات، یک حالی دارد که مبدأ منقضی است از آن ذات، و لکن در کلتا الحالتین آن رکن رکین و رکن وحید که ذات است موجود است. کلام این است: بحث میشود در باب المشتق که آیا هیئت مشتق وضع شده است به ذاتی که آن ذات تلبس دارد به مبدئی که از ماده مشتق استفاده میشود یا وضع شده است به ذاتی که تلبس در او به مبدئی که آن مبدأ از ماده استفاده میشود تلبس به او فی الجملة است چه باقی باشد چه منقضی بشود. این نزاع مجال دارد.
پس حاصل فرمایش ایشان این است: آن کسانی که بحث میخواهند بکنند که مشتق حقیقت است در ما انقضی او الاعم باید اینها ملتزم بشوند به ترکب معنی المشتق. بعد از فرض ترکب معنی المشتق که ذات رکن رکین است آن وقت بحث کنند این را که آیا حقیقت در خصوص متلبس است یا در اعم است. و اما القائلین بالبساطة نزد آنها این نزاع معنا ندارد. چونکه بنائا علی البساطة غیر ممکن است که وضع بر متلبس نشود غیر متلبس را بگیرد.
این مثل همان است که در باب صحیح و اعمی میگفتیم، گفتیم چونکه بنائا علی مسلک صحیحی یک جامعی ما بین افراد صحیحه فرض کنیم و تصویر جامع که منحصر بشود به خصوص افراد صحیحه، این غیر معقول است و ممکن نیست، نه جامع مرکب ممکن است نه جامع بسیط ممکن است، هیچکدام ممکن نیست، گفتیم این برهان این است که الفاظ عبادات وضع بر اعم شده، چونکه وضع بر صحیحیش ممکن نیست. وضع بر صحیحش ممکن نیست، قهرا وقتی که ممکن نشد او متعین میشود. اینجا هم اگر کسی گفت مشتق معنایش بسیط است متعین میشود که فقط حقیقت است در خصوص متلبس. بله، اگر گفت ترکب دارد او میتواند بحث کند.
بعد این را هم وِل کرده است. گفته است نه، حتی اگر کسی خیلی پایش را فرض کنید فشار داد و نمیدانم کوبید زمین اثبات کرد که نه مشتق معنایش مرکب است، بسیط نیست، او هم باید ملتزم بشود که مشتق حقیقت در متلبس است. اصلا اعم بودن مشتق غیر معقول است حتی بنائا علی ترکب معنا. بنائا بر ترکب معنای مشتق، وضع بر اعم آن هم باز غیر معقول است. به چه بیان؟
ایشان فرموده است در موارد تلبس به مبدأ که ذات هم داخل معنای مشتق است، ذات تلبس دارد به مبدأ. آن ذاتی که مبدأ منتسب به او است، مبدأ با ذات است، ذات خالی نیست، و اما در موارد انقضاء ذات خالی از مبدأ است. مفروض این است، در موارد انقضاء ذات مبدأ ندارد. ذاتی که متلبس بوده باشد به مبدأ، توأم با مبدأ بوده باشد و ذاتی که خالی از مبدأ بوده باشد، اینها جامع ندارند. چونکه جامع اینها ذات است، یعنی ذات در هر دو تا هست. لفظ و هیئت مشتق را که نمیشود فقط به ذات وضع کرد به معنایی که آن معنا معنای مای نکره یا مای موصوله است، مشتق را که نمیشود به ذات خالی بدون هیچ قیدی وضع کرد. اگر اینجور بوده باشد مشتق لازمهاش عبارت از این است که به آنی که فعلا متلبس نیست، سابقا هم متلبس نیست، بلکه در آینده هم متلبس نیست به او صدق کند معنای مشتق، چونکه به ذات تنها وضع شده. ضارب معنایش معنای ما است، ضارب یعنی شیءٌ. زید ضارب است و لو هیچ ضربی از او صادر نشود. پس نمیتوانیم ما بگوییم که ذاتی که هست بلاقیدٍ معنای مشتق است، این را که نمیشود گفت، باید یک قید اخذ کرد تا معنای مشتق تمام بشود. آن قید، ما میخواهیم دو شیء فرد بشود بر مشتق. یکی ذاتی که توأم با مبدأ است یکی ذاتی که تلبس به مبدأ از او تمام شده است خالی از مبدأ است فعلا، سابقا مبدأ را داشت. این دو تا جامع ندارد، شما اگر جامع دارید بفرمایید. یک قیدی پیدا کنید که آن قید جامع بشود ما بین آن تلبس فعلی و ما بین آن خلوّ فعلی که تلبس فعلی تمام شده است، جامعی ما بین آنها ندارد. ما باید یک جامعی پیدا بکنیم او را قید ذات بگیریم، چونکه ذات بلاقید که نمیتواند معنای مشتق بشود. جامع ما بین آنها نیست، مگر زمان. این زمان را بنده اینگونه تقریب میکنیم کلام ایشان را ولو بعضیها طور دیگر معنا کردهاند و لکن مراد ایشان این است که بگوییم ضارب وضع شده است به ذاتی که آن ذات تلبس به مبدأ داشته باشد فی غیر زمن الاستقبال، قید بشود که آنی که متلبس به مبدأ هست فی غیر زمن الاستقبال که زمان استقبال نبوده باشد. آن وقت قهرا آنی که متلبس بالفعل است او را هم میگیرد، چونکه ذات متلبس به مبدأ است فی غیر الاستقبال. و هکذا آنی که تلبس به مبدأ از او منقضی شده است، تلبس به مبدأ در ماضی بود، باز صدق میکند به آن ذات که آن ذات فعلا ذاتی است که متلبس به مبدأ بوده است در غیر الاستقبال. به هر دو تا صدق میکند.
معنای کلام مرحوم نائینی(ره) را معنا کردم که اگر بخواهیم جامع درست کنیم باید زمان را در معنای مشتق اخذ بکنیم. نحویین گفته بودند اسماء دلالتی بر زمان ندارند. لکن افعال دلالت بر زمان میکند. چگونه انسان میتواند ملتزم بشود که اسماء دلالت بر زمان میکند که زمان جزء مدلول اینها است یا قید مدلول اینها است به آن بیانی که سابقا گفتیم و حال آنکه اتفاق الکل است که زمان از مدلول اسماء خارج است. پس زمان را که نمیشود اخذ کرد و از طرفی جامع هم غیر از زمان ممکن نیست. و گفتیم مشتق وضع شده بر آنی که متلبس به مبدأ است نه به جامع، قهرا متعین میشود بر اینکه مشتق حقیقت در متلبس است.
بدان جهت مرحوم نائینی(ره) فرموده است: دیگر احتیاج به استدلال به آن ادله، تبادر، صحت سلب، تمسک به وضع آیات و اینها برای اثبات اینکه مشتق حقیقت در متلبس است نداریم، یا آن کسانی که استدلال کردهاند که مشتق حقیقت در اعم است. این استدلالها همهاش از بین میبرد. چونکه در مقام ثبوت امکان ندارد وضع بر اعم، وضع بر اعم وقتی که ممکن نشد، چه بنائا علی بساطة المفهوم چه بنائا علی ترکب المفهوم، وقتی که وضع بر اعم ممکن نشد متعین میشود قول بر اینکه وضع شده است بر آن ذاتی که تلبس در مبدأ فعلی است.
ما میگوییم یا مرحوم نائینی(ره) در فعل ماضی که منع کردیم گفتیم دلالت بر زمان ندارد شما هم ایم مرحوم نائینی قبول کردید که فعل ماضی دلالت بر زمان ندارد در وضعش، و گفتیم حرف نحاة درست نیست، و فعل مضارع هم دلالت بر زمان ندارد، آنجا چه کردیم ما؟ چه گفتیم؟ گفتیم لا اشکال بر اینکه فعل ماضی هیئتش یک خصوصیتی دارد، فعل مضارع یک خصوصیتی دارد که به واسطه آن خصوصیت فعل ماضی را در موارد مضارع نمیشود استعمال کرد، فعل مضارع را هم در موارد ماضی نمیشود استعمال کرد. یضرب زید فی الامس غلط میشود، باید گفت ضرب زید فی الامس. مرحوم آخوند فرمود که مؤید بر اینکه فعل دلالت بر زمان نمیکند این است که نحویین گفتهاند بر اینکه فعل مضارع مشترک است ما بین الحال و الاستقبال و جامع ما بین آنها نیست مگر زمان. مفهوم زمان که مفهوم اسمی است. آنجا خودشان فرمود این مؤید این است که در فعل المضارع زمان مأخوذ نیست، چونکه مفهوم اسمی است زمان. بلکه یک خصوصیت ترقبی در آن اخذ شده که نسبت، نسبت ترقبی است او مأخوذ است، در جایی که فاعل زمانی بوده باشد آن نسبت ترقبی منطبق میشود بر زمان حال یا زمان استقبال. اینجا همین را عرض میکنیم. عرض میکنیم جامع که ما میگوییم جامع ما درست میکنیم. میگوییم: ضارب وضع شده است بنائا بر ترکب معنا که معنای مشتق مرکب است بر آن ذاتی که منتسب است مبدأ به آن ذات به انتساب تحققی. زمان مأخوذ نیست، و برای انکار زمان انتساب تحققی که در فعل ماضی میگفتند، ضارب هیئتش وضع شده است بر ذاتی که (بنائا بر ترکب معنی المشتق)، منتسب است به او ضربْ که مبدأ است به انتساب تحققی، این صدق میکند هم در مواردی که تلبس به مبدأ در زمان النطق بالفعل بوده باشد. یا همان جایی که موارد انقضاء آنجا هم صدق میکند.
آن مواردی که انتساب مبدأ به ذات انتساب ترقبی است، آنجا استعمال مشتق مجاز است. جامع درست کردیم که هم در موارد انقضاء محقق است و هم در موارد تلبس. اینگونه نیست که اگر ما بخواهیم معنای مشتق را بنائا علی الترکب، قدر جامع درست کنیم ما بین متلبس و منقضی، باید زمان اخذ کنیم نه خیر اینگونه نیست.
بنائا علی ترکب معنای لفظ ضارب، شیئی است که یک خصوصیتی دارد، آن خصوصیت این است که مبدئی که از ماده استفاده میشود او انتساب تحققی داشته باشد به ذات. این ذات خاص و این ذات مقید موضوعله معنای هیئت ضاربٌ است. این کلام هیچ محذوری ندارد.
وانگهی یا مرحوم نائینی! خودمان از شما یاد گرفتیم در واجب تخییری شرعی که واجب تخییری شرعی در حقیقت با واجب تعیینی در ناحیه حکم فرقی ندارد. تخییری شرعی که مشهور گفتهاند یک سنخی از وجوب است که صاحب کفایه هم ملتزم است، در تخییری شرعی، مثل کفاراتی که فرموده است اطعام عشرة مساکین کن یا عتق عبد بکن، اختلاف هست که اختلاف واجب تخییری شرعی با آن وجوب تعیینی اختلاف در چه چیز است. چگونه میشود که یک وجوب، تخییری بشود و یک وجوب، تعیینی بشود؟ تخییری عقلی با آن وجوب تعیینی او بلااشکال در ناحیه وجوب فرقی نیست، چونکه همان عقل میگوید صلاة ظهر را بیاور، عقل میگوید که مخیر هستی این فرد را بیاور، صلاة در مسجد را بیاور، یا در بیتت را بیاور. این تخییری عقلی است.
یک مسلک، مسلک مرحوم آخوند است که ایشان واجب تخییری را تفصیلی داده است که بعد بحث خواهد شد مرحوم آخوند(ره) میفرماید: یک قسم از واجب تخییری شرعی هست که آنجا سنخ وجوب در واجب تخییری یعنی سنخ حکم با سنخ حکمی که واجب تعیینی است، سنخ هایش مختلف هستند. یک وجوبی هست که هیچ چیز آن مطلوبیت را ساقط نمیکند و غرض مولا را حاصل نمیکند الا الاتیان بالمتعلق، یعنی شارع مقدس آن را خواسته است که باید اتیان شود.
یک سنخ از وجوبی است که اتیان به شیء آخر، آن مطلوبیت را ساقط میکند و غرض مولا را حاصل میکند. فرموده، طلبها، ارادهها مختلف هستند که واجب تخییری با واجب تعیینی در ناحیه وجوب اختلاف دارند. مسلک مرحوم آخوند و مشهور این است، و حرف ایشان هم تمام است، ان شاء الله رسیدیم به واجب تخییری خواهیم گفت این حرف تمام است. ایشان گفته است اینها خیالات است، واجب تخییری با واجب تعیینی، تخییری شرعیها، هر دو در ناحیه وجوب هیچ فرقی ندارند. فقط فرقشان این است: در موارد واجب تخییری متعلقِ وجوب جامع است. ربما آن جامع قابل تفهیم نمیشود مگر اینکه مولا حکم را جعل کند به عتق الرقبة و چیزی را به عتق الرقبة عِدل ذکر کند. اعتق رقبة او مثلا اطعم ستین مسکینا. اینکه یک وجوب بیشتر نیست، آن وجوب در حقیقت متعلق شده است به جامع ما بین عتق رقبه و اطعام ستین مسکینا، جامع ما بین عتق رقبه و اطعام ستین مسکینا ربما اصلا جامع ذاتی نمیشود، چونکه اینها از دو مقوله هستند ربما. فرموده است عیب ندارد. وجوب امر اعتباری است، حکم است، متعلق میشود به جامع اعتباری و لو جامع اعتباری عنوان احدهما باشد. مثل بیع که دو تا کتاب است اینجا، هر دو کتاب مکاسب. من به شما گفتم که یا زید! بعتُ احدهما بالف تومان، من باب کلی فی المعین. احدهما یعنی کلی فی المعین. عیب ندارد، احدهما متعلق بیع میشود. حکم هم یک نحو از اعتبار است، از معاملات بیشتر نیست. حتی آنجا ما یک حرفی داریم که امور حقیقی هم مضاف به امر اعتباری میشود. اضافه ها!، که اراده او هم متعلق به جامع اعتباری میشود. این محذوری ندارد. آنجا بحث خواهیم کرد.
خب یا مرحوم نائینی! شما خودتان در واجب تخییری فرمودید که حکم متعلق میشود به جامع اعتباری. وضع واضع که یک قسمی از حکم است یک قسمی از اعتبار است، هیئت مشتق را وضع کرده است به عنوان احدهمایی که آن عنوان احدهما منتزع شده است از ذاتی که متلبس به مبدأ است، تلبس به مبدأ در او فعلی است و منتزع است از ذاتی که تلبس به مبدأ در آن ذات منقضی شده است. عنوان احدهما را انتزاع میکند و لفظ مشتق را که هیئت ضارب است به او وضع میکند. کی گفته باید در وضع جامع ذاتی درست کند، و حال آنکه اصلا جامع ذاتی نمیشود. خواهیم گفت معانی مشتق همهاش این معانی اعتباریات هستند. در خارج مشتق مابازاء ندارد، در خارج همان مبدأ است و ذات. چیز دیگری نیست. یک موجود ثالثی در خارج نیست که یکی ذات باشد یکی مبدأ باشد یکی هم معنای مشتق، که مشتق معنایش در خارج مابازاء داشته باشد. اینگونه نیست. این مشتق فقط منشأ انتزاع دارد علی ما سیأتی.
از مطالبی که ذکر شد اگر معنی مشتق مترکب باشد در این صورت میشود کسی ادعا بکند که لفظ وضع شده است به معنایی که آن معنا هم منطبق است به مواردی که تلبس به مبدأ منقضی است هم به مواردی که تلبس به مبدأ، آنها فعلی است.
ولکن اگر معنی مشتق بسیط باشد مرحوم نائینی(ره) فرمود: دیگر معنا ندارد کسی ملتزم بشود مشتق اسم بر اعم شده، یعنی بساطت به این معنا است که فقط فرق مشتق با آن مبدأ، فرقشان این است که هر دو معنای مبدئی است و لکن در اعتبار مبدأ اختلاف دارند. مبدأ در یکی طوری لحاظ شده است که آبی از حمل به ذات است، در دیگری طوری اخذ شده است که آبی از ذات نیست. اگر مشتق که معنای بسیط است معنایش این باشد، نزاع در اینکه حقیقت در اعم باشد معنا ندارد، چونکه اگر تلبس به مبدأ نیست معنای مشتق نیست. چونکه خود معنای مشتق فرض این است که مبدأ است، مبدأ وقتی که نیست چه معنایی هست؟ عدم شیء که نمیشود مصداق شیء بشود. مصداق طبیعتی نمیتواند عدم آن طبیعت بشود، باید وجود آن طبیعت بشود. کما اینکه بیان کردیم.
ولی اگر کسی در بساطت آن حرف را گفت که ما احتمال خواهیم داد که معنای بساطت این است که در مقام تصور و ادراک اولی بسیط است، یک معنا بیشتر نیست، مثل سائر بسائط، که منافات ندارد معنا ادراکا بسیط بوده باشد در ادراک اولی بعد عقل او را تحلیل بکند، تحلیل بکند طوری که یک ذاتی در بیاورد که ذات جزء بشود یا قید بشود مفروض الوجود، فرقی نمیکند، اگر بنا شد اینگونه باشد گفتیم این درست نیست، این بسیط است ابتدائا، در تصور بدوی بسیط است که مرحوم آخوند هم با وجود اینکه ملتزم است معنای مشتق بسیط است به بسیط بدوی ملتزم است، و خودش تصریح دارد که منافات ندارد این بسیط بدوی مثل سائر بسائط به تأمل عقلی منحل بشود. اگر کسی این را ملتزم شد نه، میتواند بگوید معنای مشتق بسیط است و لکن مع ذلک وضع بر اعم شده است. یعنی چه؟ یعنی به معنای واحد وضع شده است و لکن آن معنای واحد طوری است که اگر عقل آن را تحلیل بکند و تکه و پاره بکند از شکمش ذاتی در میآید که آن انتساب مبدأ به او انتساب تحققی دارد، این در میآید، خب ممکن است بسیط بشود ابتدائا و اینگونه هم بشود.
ان شاء الله کلام فیما بعد.