دروس خارج اصول / درس ۱۰۷: نقد بررسی نظریه مرحوم آخوند در باره اراده

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
قبل از اینکه شروع بکنیم به مذهب مفوضه، دو امر را در ذیل مسأله جبر ذکر میکنیم، علاوه بر مطلبی که سابقاً ذکر شد.
امر اول این است: عرض شد خدمت شما که آن افعالی که خداوند متعال برای انسان قدرت داده است و اختیار داده است نسبت به آن افعال که میتواند شخص انسان قدرتش را صرف کند در طرف وجود الشیء و میتواند صرف کند در طرف بقائه علی الترک، که آن شیء دو طرف که دارد طرف وجود و طرف ترک، هر دو تایش نسبت به انسان علی حد سواء است، میتواند او را موجود بکند و میتواند این یکی را موجود بکند. عرض کردیم در موارد واجبات و در موارد محرمات، مرادمان از امر، امر حقیقی است نه امر صوری و امتحانی. مراد از نهی، نهی حقیقی است که خداوند متعال نهی کرده است و غرض از طلبش انبعاث عباد است الی الفعل او مراد از نهی الترک غایة الامر بعد از اینکه انسان به خدا ایمان آورد به نبیش، و یوم الجزاء، و تصدیق کرد، آن وقت اینها داعی میشود بعد از اینکه فهمید خدا طلب کرده اتیان میکند و اگر نهی کرد انجام نمیدهد و اما اینکه بگوییم مشیت خدا تعلق گرفته به فعل یا ترک این حرف صحیح نیست. خدا فقط قدرت میدهد و عبد مختار است به فعل اختیاری والا اگر مشیت خدا به فعل یا ترک تعلق گیرد این جبر است.
به به مضمون این روایت نظر کنید: محمد بن اسماعیل، این شیخ کلینی است یعنی کلینی از او روایت نقل میکند. عن فضل بن شاذان عن حماد بن عیسی عن ابراهیم بن عمر یمانی، این ابراهیم بن عمر یمانی از اجلاء است، از اصحاب عدول امام صادق(ع) است. عن ابی عبدالله(ع)، قال: «ان الله خلق الخلق»، خداوند متعال خلق را خلق کرده است، «فعلم ما هم سائرون الیه»، علم داشت که اینها چه کاره خواهند شد در دنیا، «و امرهم و نهاهم»، آنها را امر کرده است و نهی کرده است، «فما امرهم به من شیء، فقد جعل لهم السبیل الی ترکه»، این همان اختیار است، «و لایکونون آخذین و لا تارکین»، این عباد اخذ نمیکنند و ترک نمیکنند، «الا باذن الله»، این اذن همان قدرت است! مثل «ما کان لنفس ان یؤمن الا باذن الله، ما قطعتم من لینة او ترکتموها فباذن الله» و امثال ذلک، این همان قدرت است.
این مواردی که بیان شد در افعال اختیاری است ربما در این افعال اختیاریه، مشیت الهی تعلق بر طرف وجود یا ترک میگیرد، دیگر فعل از اختیاریت خارج میشود، مثل همان که عرض کردم خداوند متعال مشیتش متعلق بر این شد که اسماعیل ذبح نشود، چاقو ذبح نکند، ابراهیم نسوزد. او دیگر ممتنع میشود، موجود نمیشود. آن فعل سوزاندن ابراهیم از تحت اختیار نمرودیان خارج میشود وقتی که مشیت الهی متعلق شد.
یک امری را که میخواهم اضافه کنم یک مطلب ریزی است و آن اینکه: مشیت الهی که متعلق میشود در مواردی به فعل انسان و فعل از اختیاریت خارج میشود، این در صورتی که مشیت ازلیه متعلق به طرف الوجود یا به طرف ترک الشیء بشود. و اما خود فاعل مختار، قدرت خود را که صرف میکند در طرف وجود و عدم، باید مرجح داشته باشد. باید نه باید فلسفی، باید یعنی عاقل قبیح است بدون مرجع و بدون در نظر گرفتن فایده اقدام کند. البته نه اینکه مرجع، مرجع واقعی باشد مثل شخصی که دزدی میکند او به نظرش ترجیح هست والا دزدی ترجیح ندارد. تارةً مشیت الهی متعلق به چیزی گرفته است که مرجحی نداشته باشد، در این صورت فعل از مقدوریت خارج نمیشود.
کی این مشیت الهی به این متعلق میشود؟ ربما خداوند متعال، «یعلم انهم سائرون علیه»، دیگر وقتی که قبل از خلق میداند که مخلوق بعد از خلق چه خواهد کرد. یک اشخاصی را میبیند که نه، اینها را که امر خواهد کرد، نهی خواهد کرد اوامرش را اطاعت خواهند کرد و لو به فشار به نفسشان، ذرهای مخالفت و عصیان نخواهند کرد، محرماتشان را هم ترک خواهند کرد، چونکه خداوند در اینها یک مزیتی میبیند که الان خواهیم گفت وجودات مختلف هستند، افعال انسان، در اینها یک مزیت هست، مع اختیارشان! که اختیار دارند، و لو به نفسشان فشار بیاورند اینها متحمل مشاق خواهند شد محرمات را ترک خواهند کرد، واجبات را اتیان خواهند کرد. بلکه غیر از واجبات آنهایی که و لو مستحب بوده باشد محبوب الهی است اینها را ملتزم خواهند شد، اتیان خواهند کرد، مکروهات را ترک خواهند کرد، خداوند متعال به اینگونه اشخاص یک نشانه میدهد. آن وقت میشود «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا»، این نشانه خداوندی اختیاریت را از ائمه(ع) نمیگیرد آنها هم قادر بر معصیت هستند. سلب قدرت از عصیان بشود او دیگر فضیلت نمیشود. نه، خداوند متعال چونکه اینها را دید در ما بین مخلوقاتش نشان کرد که دید اینها اینگونه هستند که اگر مرجح در نفسشان پیدا بشود، باز اینها عصیان نخواهند کرد، باز اطاعت خواهند کرد، به اینها یک نشانی داد که در این نشان دادن هم یک مصالحی هست که مردم تبعیت از اینها بکنند، بفهمند که اینها خطا نمیکنند، معصیت نمیکنند، دروغ و افتراء بر خدا و رسولش نمیبندند و امثال ذلک، این قدرت را نفی نمیکند.
انما یرید الله، اگر این اراده، اراده تکوینی باشد که شاهدش هم در روایات همین است، ظاهرش «و یطهرکم تطهیرا»، در آن محاجه قضیه فدک هم که مولانا علی بن ابیطالب(ع) به او میگفت: خدا شهادت داده است بر طهارت فاطمه زهرا(س)، این معنایش این است که وقتی که اینها عقلشان که فوق عقول سائرین است و خدا میداند به هیچ عنوان معصیت نمیکنند، روی این اساس یک نشانهای و یک درجهای به آنها داده است، این سلب قدرت نمیکند از آنها، آنها قادر هستند.
فعل عباد تارة خداوند به آن یک فضیلتی میدهد چون میداند اینها گناه نمیکنند. می داند تخلف نمیکنند لذا خداوند یک عنایتی به آنها میکند. فعل عباد اراده و مشیت ازلیه متعلق بشود فعل عباد از اختیاریت خارج میشود نقض نشود که چگونه اراده ازلیه متعلق شده است به طهارت و تزکیه اهل البیت(ع)، مع ذلک افعال از اختیاریت آنها خارج نشده است و اگر خارج از اختیاریت میشد دیگر فضیلت نمیشد. آنجا مشیت الهیه متعلق شده است که مرجح در نفس پیدا نشود، او سلب قدرت و اختیار را و نفی اختیار را نمیکند. این یک امر بود که خدمتتان عرض شد.
امر ثانی که تتمیما لمسلک جبر میگوییم: این را ما منکر نیستیم که انسانهایی که در خارج موجود هستند، مختلف هستند در آن کمال نفس و نقص النفس، نفوس مختلف هستند، این جای شک نیست. مثل آن فهم و استعداد است، اگر کسی بگوید همه فهم و استعداد انسانها یکسان است، هیچ فرقی ندارند، این مکذبش وجدان است. میبینید یک استادی یک درسی میگوید یکی میقاپد، یکی نه، مانده است که چه شد نمیتواند آن مطلب هضم کند. خیلی هم گوش میدهد. این بلااشکال ثابت میکند انسانها مختلف هستند و من حیث المراتب، در شدت و ضعف هستند. ما این را منکر نیستیم. ولکن کلام ما این است: این اختلافی که در انسان هست، این اختلاف اینطور نیست که مرحوم آخوند میگوید، ذاتی بوده باشد به نحوی که قابل تغییر و تبدل نباشد، یعنی به نحو علت تامه بوده باشد. مثلا یک اشخاصی که نفس شان یک طوری است که علت تامه بر اختیار طاعات بوده باشد، آن دیگری طوری بوده باشد که آن نفس دیگر علت تامه است بر آن مبادی شرور و معاصی و امثال ذلک، نه اینگونه نیست.
بله، نفوس مختلف هستند، خداوند متعال بعضیها را اکرام کرده است در وجود. ولکن از حد اقتضاء خارج نمیشوند، از حد اقتضاء که اقتضاء هم خودش مراتب دارد. بلااشکال فضیلت این بیشتر است، چونکه این بیشتر زحمت کشیده است. تهذیب نفسش را که نفسش را منقاد کرده است به عقلش تا اوامر و نواهی خداوندی مرجح بوده باشد این عتاب نفس کرده است، این فضیلتش بیشتر از او است. روایات را نگاه بکنید، اینکه میگویند خداوند متعال در روایات هست هفتاد معصیت را از عامی میبخشد یک معصیت را از عالم نمیبخشد اینها یعنی چه؟ اینها معنایش عبارت از این است که خداوند متعالی که هست، این اشخاصی که خلق شده است و لو شخصی ولد الزنا بوده باشد ولکن اینگونه نیست که سریره او خباثت باشد، خبثش به حیث علت تامه بوده باشد، نه خیر اینگونه نیست.
اینکه در روایت هم دارد بر اینکه الناس معادن کمعادن الذهب و الفضة، این تشبیه خودش دلیل بر این است که این اشخاص اختلافشان طوری نیست که از اینها سلب قدرت کند. چونکه الناس معادن کمعادن الذهب و الفضة خود معدن ذهب و فضه، ذهب خالص نمیشود، ذهب خالص در معدن نمیشود، فضه خالصه در معدن نمیشود. اینها مخلوط هستند. اینها بعد از صاف کردن میشود ذهب صاف یا آن میشود فضه خالصه. ناس هم اینگونه هستند، اینگونه نیست که علت تامه شر بوده باشد. نه، قابل صاف کردن است. چگونه ذهب و فضه صاف میشود و لو با وجود اینکه معدن، معدن ذهب است و فضه است، فضه خالص نیست، ذهب، خالص نیست بعد باید صاف بشود، انسان هم اینگونه است در دار دنیا به عمل صاف میشود، لیتمیز الخبیث من الطیب. تا اینکه اینها از همدیگر تمییز پیدا کنند جدا بشوند. بله اقتضاء در نفس است.
بدان جهت اینکه در روایات دارد من سعد فهو فی بطن امه سعید یا من شقی فهو فی بطن امه شقی اگر این روایات سندش تمام بشود، که تمام نیست، دو تا روایت هم بیشتر من پیدا نکردم که به این مضمون است، یکی سعید دارد. روایت دیگر سعید وثقی دارد اینطور نیست که آن سعادتش علت تامه بوده باشد.
و ربما هم یک جهتی هست خداوند میداند «ما هم سائرون»، اینها چه خواهند شد، که بیان شد، ربما در خلقت شخصی یک الطاف خاصهای را عنایت میفرماید. یک وقت میبینید که خدا میداند که این چه خواهد شد، چه عالمی خواهد شد، چه هدایتی خواهد کرد، چه خدماتی خواهد کرد، در ولادت او یک چیزهایی را ابراز میکند که معلوم میشود که این یک وجود خاصی هست، یک عنایات خاصهای را در بر دارد. در مقابل کسی که مثل بعض ملعونها که شبی که تولد میشود، زلزله میآید همه شهر را خراب میکند. این معلوم میشود یک وجود نحسی هست.
خداوند متعال میداند که این موجود چه خواهد کرد، یک اکراماتی در خلقت او میشود، در انعقاد نطفه، در ولادت، کیفیت ولادت، کیفیت خوردن شیر و امثال ذلک. اینها هم هست اینها را هم منکر نیستیم. و لکن هیچکدام از اینها فردی را که در خارج متولد میشود، شقی به نحو علت تامه نمیکند یا سعید به نحو علت تامه نمیکند به حیث اینکه اختیار از او مسلوب بشود، حتی در مثل ائمه اطهار(ع) و رسول اکرم(ص)، در آنها آن اردهای که خداوند متعال دارد در کتاب مجید بیان کرده است، او اینگونه نیست که قدرت را از آنها سلب کند به نحوی که دیگر آن صدور اطاعت از اینها واجب الوجود بشود، صدور معصیت ممتنع الوجود بشود و قدرت از اینها سلب بشود اینگونه نیست. هذا کله نسبت به نفی الجبر.
و اما نسبت به مسأله تفویض:
جماعتی پیدا شدهاند که در مقابل جبابره آنها میگویند که نه، آنی که از عباد در خارج موجود میشود هیچ استنادی به هیچ نحو من الوجوه به خداوند متعال ندارد، به رب الجلیل ندارد این فعل، فعل شخص ربطی به خدا ندارد. میگویند در عالم هر چه موجود میشود هیچ کدامش مربوط به خدا نیست، هیچ کدامش را خدا موجود نکرده است. آنی که در عالم موجود میشود اعم از اینکه از انسان تحقق پیدا کند، از حیوان تحقق پیدا کند، از جماد متولد بشود، در افلاک در آسمان و زمین هر چه میشود این مربوط به خدا نیست. ربطی ندارد، اینها صدورا مستند به خدا نیست. چرا؟ دو وجه گفته اند:
یک وجهش این است که گفتهاند سرش این است: ممکن الوجود فقط در حدوث احتیاج به علت دارد، بعد از اینکه ممکن الوجود حادث شد علت نمیخواهد. وقتی که زلزله شد اینجا شکافت خورد، این شکاف تا الی الابد میماند. و هکذا فرض کنید آتش را انداختیم آن منبر را سوزاندیم، بعد از اینکه سوختن موجود شد میماند، بقاء سوختن دیگر احتیاج به علت ندارد. چیزی که سابقا خودش موجود است و وجود پیدا کرده است، بقاء او دیگر احتیاج به علت ندارد.
اینها را هم متوجه باشید این در موجودات قارّة است، یعنی وجودات تعدد ندارند. آن موجوداتی که قارّة نیستند یعنی وجودات متعدد دارند آنها احتیاج به علت دارند مثل شخصی که تکلم میکند یا راه میرود در آن ثانی هم علت و فاعل میخواهد. و هکذا چرخ فلک میچرخد، این چرخیدن علت میخواهد. چرا؟ چون این وجوداتِ متعدده است، لاتصالها، اتصال مساوق با وحدت است. آن تکلمی که آن اول موجود نبود بعد موجود شد در وجود احتیاج به علت دارد کرده بودم او تمام شد آن لفظ، این لفظ، لفظ آخر است. لاستمراره کلام واحد است، لاستمرار این حرکات، حرکت، حرکت واحده است. اتصال مساوق با وحدت است، حتی عقلا اتصال اتصال حقیقی بوده باشد که مساوق با وحدت حقیقیه است آنجا احتیاج به علت دارند. چرا؟ چونکه این حقیقتا وجود آخر است. اگر بگوییم این وجود ثانی هم، همان وجود اول است وجود آخر نیست بالدقة العقلیة که بچسبد به اولی حرف درستی نیست چون این وجود آخر احتیاج به علت دارد، ولکن در آن موجوداتی که موجود میشود، وجوداتشان متعدده نیست حقیقتا، آنات متعدده نیست، حرکات متعدده نیست که لاتصالها میشود واحد، نه، در آنها وقتی که شیء موجود شد دیگر در ادامه احتیاج به علت ندارد. وقتی که آن سوخت سوختن میماند، شکاف حاصل شد، به وسیله زلزله شکاف میماند.
وقتی اینگونه شد، پس آن وقتی که خداوند متعال حضرت آدم را خلق کرد حضرت آدم موجود شد، دیگر بقاء حضرت آدم ربطی به خدا ندارد، تا مادامی که این استعداد هست، عواملی که تنازع در بقاء و امثال ذلک هست، دیگر در بقاء احتیاج به علت ندارد.
نهایه اینها در این موارد میگویند: اگر واجب الوجود ذات باری عدم به او طریان بکند این عالم اینگونه میماند میچرخد، احتیاج به خدا ندارد. باران میآمد، باد میآمد، گرما میآمد، سرما میآمد، این عالم هم اینگونه میچرخید.
دلیل دوم مفوضه این است که: قبول کردیم ممکن در بقاء هم احتیاج به علت دارد و قائل شدیم که در مثل آن سوختن و در مثل شکاف زمین و امثال ذلک آنجا علت محدثه علت مبقیه هم است، شما در افعال انسان چه میگویید: افعال انسان نسبت به انسان چگونه گفتید علت و معلول نیست، و فعل و فاعل است، این عالم هم استنادش به خداوند از قبیل استناد فعل به فاعل است. در فعل و فاعل ما قبول نداریم که باید فاعل موجود بشود در بقاء اثر الفعل، مثلا این عمارتی که بِنای خارجی است اثر آن بِنای فعل مصدری است که از فاعل صادر شده است. این فعل است در حدوث اثر فاعل میخواهد، و اما بقاء این قبول کردیم احتیاج به علت دارد، این بِناء ممکن الوجود است در بقاء احتیاج به علت دارد، اما در بقاء احتیاج به فاعل ندارد. در بقاء احتیاج به علت مادی دارد. علت مادی چیست؟ علت مادی همان استعدادی که در اجزاء و آلات این بِنا هست، تا مادامی که این استعداد هست این بِنا موجود است. وقتی که این استعداد تمام شد، ممکن در بقاء احتیاج به علت دارد، این را قبول کردیم، این بنا در حدوثش احتیاج به بنّاء به فاعل دارد، شما هم که ملتزم شدید که عالم فعل است، اثر فعل خداوند است که خداوند خلق الاشیاء بمشیته و خلق المشیة بنفسها، خداوند اینها را خلق کرده است. در انسان مادامی که این توالد و تناسل هست، انسان در بقائش احتیاج به علت دارد؟ نه، احتیاج دارد به آن خلق اولی و فاعلی که خلق کرد. نه در بقاء احتیاج به علت دارد، علتش همان است که واقع شد و به واسطه ازدواج نسل ادامه پیدا کرد.
و نهایتاً نتیجه مثل همان نتیجه اولی میشود که لو فرض اگر بر ذات باری جل و علا دنیا را خلق کرد ولکن الآن دارد میچرخد و حرکت میکند و امور در حال انجام است، ینتهی امر الکائنات و الموجودات، تا زمان کل شیء فان و یبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام بشود. استعدادات وقتی تمام شد علل مادی از بین رفت و لو علل مادی که در خود اشیاء هست که خلق شده است، آنها تمام بشود عالم هم تمام میشود. که این یک حرفی است که این الان هست در اذهان.
این جوابش چیست ان شاء الله فردا.