دروس خارج اصول / درس 185
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
کلام در واجب مشروط بود که شیخ قدس الله نفسه الشریف فرموده بود قید در واجبات مشروطه بر میگردد به ماده. فرموده بود و لو قید در ظاهر قضیه شرطیه، قید، قید هیئت است الا انّه هیئت قابل تقیید نیست، آن چیزی که قابل است تقیید را ماده است که از او تعبیر به فعل الواجب میشود.
اینکه این قضیه شرطیه قید در او رجوع میکند به ماده یا قید، قید هیئت است قد تقدم الکلام فیه.
و اما تکه ثانی کلام شیخ آنجا بحث باقی ماند. و آن این بود که ایشان فرمود این قید، لبا هم متعین است به ماده برگردد. این قیدی که در واجبات مشروطه میگویند مشهور شرط الوجوب است، مثل استطاعت در حج و دخول الوقت در صلوات، صلوات یومیه، فرمود این استطاعت و این دخول الوقت اینها هم بحسب اللب قید ماده هستند و قید نفس الحکم و نفس الوجوب نیستند.
استدلالی که به این معنا فرمود، فرمود وجدان شاهد است که اگر شخصی توجه کند به فعلی که از افعال هست، فعل، فعل مطلق بوده باشد یا فعل، فعل مقید بوده باشد، اگر عاقل توجه به آن فعل کرد یا آن فعل را طلب میکند یا نمیکند، اگر نکند که کاری نداریم با او. اگر طلب کرد آن فعل را، تارة آن فعل علی اطلاقه متعلق طلبش هست، و اخری نه، آن فعل مقید متعلق طلبش هست. آن قید هم فرق نمیکند، تارة اختیاری میشود و اخری غیر الاختیاری میشود کدخول الوقت در صلوات که آن صلاة ظهر که واقع است بعد از زوال شمس از دائره نصف النهار این متعلق طلبش است. پس فعل یا مطلقا متعلق طلب میشود یا مقیدا به قیدی که آن قید غیر اختیاری است. و اخری فعل مقید است به قیدی که اختیاری است. این فعل اختیاری قیدش دو جور است: تارة قید طوری است که وجوب به او سرایت نمیکند. مثل اینکه شارع حجی را میخواهد در حال استطاعت که مکلفی که حاج است نسبت به آن استطاعت مطلق العنان بوده باشد. اینجور تکلیفی نداشته باشد که او را تحصیل بکند. تارة اینجور فعل مقید متعلق طلبش است، و اخری فعلی که مقید است، او متعلق طلبش است و لو مکلف قید را هم تحصیل کند. مثل متقید شدن صلاة به طهارت که مکلف چگونه که صلاة را اتیان میکند طهارت و قیدش را هم باید تحصیل کند.
ایشان فرمود وجدان شاهد است، عاقلی اگر متوجه به فعلی باشد خالی از این امور نیست إما او را طلب میکند یا نمیکند، اگر طلب بکند یا مطلقا است یا مقیدا، مقیدا که شد سه جور میشود: قید، قید غیر اختیاری، قید، قید اختیاری که مکلف مطلق العنان بشود نسبت به او، یا قید، قیدی بشود قید اختیاری که مکلف نسبت به او مطلق العنان نیست، چگونه ذات مقید را موجود میکند قیدش را هم باید موجود بکند.
متحصل این کلام این شد که این قید در واجبات مشروطه حقیقتا به خود طلب بر نمیگردد این قید بنا به گفته شیخ. این قید در واجبات مشروطه لبا به آن مطلوب بر میگردد، قیدِ مطلوب میشود نه قید نفس الطلب. این حاصل فرمایشی بود که شیخ ذکر فرمود است.
مرحوم آخوند در کفایه از این حدیث رجوع القید الی المادة لبا جواب میگوید. درست متوجه باشید تا معلوم بشود که مرحوم آخوند چه میخواهد بگوید در مقابل این استدلال شیخی که وجدان را شاهد آورد شیخ و وجدان را شاهد گرفت که قید بر میگردد به مطلوب، قید خود طلب نیست، چه جوابی ایشان از این حرف شیخ میدهد.
ایشان میفرماید: عاقل اگر متوجه بشود به فعلی که آن فعل مصلحت دارد، فعل، فعلی است ذی صلاح و ذی مصلحت، وقتی که عاقل به این فعل متوجه شد، ربما این عاقل میبیند که اگر این فعل ذی صلاح را از مکلف بخواهد از مکلف طلب کند به طلب فعلی، به طلب حالی یعنی طلب فعلی که خودش هم قیدش را دارد، اگر این فعلی که مصلحت دارد، این فعل را بخواهد از مکلف طلب کند به طلب حالی فعلی، از این طلب مانع هست، محذوری در این طلب هست فعلا. فعل، فعل مصلحتداری است، فعل مطلق بشود یا مقید بشود فرقی نمیکند، آن فعلی را که عاقل او را لحاظ کرده است صلاح در فعل تمام است و لکن این فعل را از آن مکلف این مولای عاقل طلب کند به طلب فعلی حالی، در این طلب مانع و محذور است، که این مانع و این محذور از طلب حالی فعلی مرتفع میشود مستقبلا که اگر فلان امر موجود شد یا فلان امر مفقود شد مانع بر طرف میشود. اگر زوال شمس از دائره نصف النهار شد، نه، دیگر مانع از طلب نیست، شارع صلاة ظهر را یعنی صلاتی که واقع میشود بعد زوال الشمس از دائره نصف النهار او را لحاظ میکند، میبیند در این مصلحت ملزمه است و لکن الان او را طلب کند از مکلف به طلب حالی فعلی که طلب هیچ قیدی نداشته باشد، طلب، حالی بشود، فقط استقبالیت در متعلق طلب و مطلوب بشود که الان طلب کند به طلب حالی فعلی، صلاة ظهر یعنی امر استقبالی را طلب کند میبیند در این طلب مانع هست، و لکن این مانع از طلب فعلی مرتفع میشود به زوال الشمس از دائره نصف النهار. وقتی که زوال شمس از دائره نصف النهار شد، نه، از طلب حالی مانعی نیست.
خب مولا اگر وقتی که اینجور درک کرد و اینجور فهمید که در فعلیة الطلب مانعی هست قهرا فعلیة الطلب را که طلب فعلی است او را به تأخیر میاندازد. تا مادامی که زوال شمس از دائره نصف النهار بر مکلفی نشده است نسبت به آن مکلف شارع طلب فعلی ندارد. وقتی که زوال شمس از دائره نصف النهار شد آن وقت برای آن مکلف صلاة فعلی است. این مکلف هر مکلف را، چونکه تکلیف صلاة تکلیف عام است، به تمام مکلفین است. هر مکلفی تا مادامی که زوال شمس از دائره نصف النهار نشده است و لو آن صلاة مصلحت دارد و لکن طلب فعلی ندارد چون که طلب فعلی در او محذور است، وقتی که این محذور برطرف شد یعنی زوال شمس از دائره نصف النهار شد طلب فعلی نسبت به آن مکلف محذوری ندارد. قهرا این چه میشود؟ این قهرا همان واجب مشروط میشود، واجب مشروط آنی است که قبلا انشاء شده است وجوب و لکن این وجوب فعلیت ندارد مگر اینکه شرط در خارج موجود بشود، وقتی که شرط در خارج موجود شد آن وقت طلب، فعلی میشود. واجب مشروطی که مشهور میگویند همین است دیگر.
پس این معقول است یا شیخنا الانصاری، معقول است که عاقل توجه به فعلی بکند و لکن نسبت به آن فعلی که مصلحت دارد بعث فعلی و طلب فعلی نداشته باشد تا آن وقتی که امری حاصل بشود که به حصول او مانع از طلب فعلی از بین میرود، یا خود آن چیزی که مانع از طلب فعلی است، خود او از بین برود، آن وقت طلب فعلی میشود. میگوید مرحوم شیخ، درست توجه کنید! اگر درست ملاحظه کرده باشد این مانع از طلب فعلی با وجود اینکه فعل مصلحتش تام است مانع از طلب فعلی، این واقع است در خارج کثیرا (یعنی در شرع ها). میفرماید در آن مواردی که تکلیف واقعی هست و لکن مکلف نمیداند آن تکلیف واقعی را، اماره نفی تکلیف واقعی را میکند یا اصل عملی نفی آن تکلیف واقعی را میکند. خب آن فعلی که هست در واقعه او مصلحتش تام است و لکن فعلیت ندارد آن حکم واقعی. آن وجوب واقعی که در واقع هست و متعلق بر این فعل است، آن وجوب، فعلیت ندارد. چرا؟ چونکه مانع از فعلیت آن وجوب هست. مانع چیه؟ بودن حکم ظاهری. چونکه حکم ظاهری وقتی که مخالفت با تکلیف واقعی کرد، او مانع از فعلیت حکم واقعی است مطلقا کما اینکه در کفایه در جاهایی تصریح کرده است که یکی همین مورد است، یعنی مطلقا چه حکم ظاهری مدلول اماره باشد چه اصل عملی بوده باشد، تکلیف واقعی فعلیت ندارد. چه در بعض الموارد که در بعض موارد دیگر تصریح کرده است در کفایه، در جایی که حکم ظاهری اصل ترخیصی بوده باشد، در جایی که حکم ظاهری اصل ترخیصی باشد و در واقع تکلیف بوده باشد، آن تکلیف فعلیت ندارد، تکلیف فعلی نیست با وجود اینکه فعل مفسده دارد، در جایی که تکلیف واقعی حرمت است یا مصلحت ملزمه دارد در جایی که تکلیف واقعی وجوب است و لکن آن وجوب فعلیت ندارد.
بعد قلم را پرت میکند در کفایه، میگوید که بلکه در بعض احکام الی الابد فعلیت ندارد، ابد یعنی الی ظهور قیام القائم صلوات الله و سلامه علیه، که در اول شریعت اینها جعل شدهاند و لکن در این مرّ الدهور و مرّ الاعصار که هست همینجور این احکام علی عدم فعلیتها هست، چونکه در فعلیت آنها محذور است. تا قیام شمس الهدایة عجل الله تعالی فرجه الشریف که آن زمان وقتی که رسید آن وقت این احکام فعلیت پیدا میکنند.
بعد کانّ میخواهد دیگر اطراف مسئله را خیلی صاف و پاکیزه بکند که جای هیچ شبههای نماند.
میگوید خب ان قلت: گفتهاند احکام تابع مصالح و مفاسد است، البته به عنوان ان قلت نمیگوید در کفایه، میگوید هذا یعنی آن چیزی که ما گفتیم بنائا علی تبعیة الاحکام فی المصالح فی نفس الاحکام ظاهرة. اینکه ما گفتیم ربما حکم فعلی نمیشود و فعلیت حکم مانع دارد تا اینکه مانع از بین برود بنا بر اینکه احکام تابع مصالحی است که در خود احکام است ظاهر است. چونکه مفروض این است که فعلیت حکم تا زوال المانع هیچ ملاکی ندارد و ملاک حکم هم باید در خودش بوده باشد. و اما بنائا بر اینکه احکام واقعیه تابع مصالح و مفاسد در متعلقات است که مسلک مشهور امامیه و مسلک مشهور و منصوری است نزد امامیه، باز میگوید مطلب همینجور است. چرا؟ درست توجه کنید به این کلمهاش! آنی که تابع مصالح و مفاسد در متعلقات است آنها احکام انشائیه هستند که مرتبه دوم از احکام است. مرتبه اول از احکام مرتبه اقتضاء است که همان مصالح و مفاسد است، مرتبه دوم مرتبه انشاء است. میگوید احکام انشائیه در مرتبه انشائیه، اینها تابع مصالح و مفاسد در متعلقات الاحکام هستند. و اما فعلیت آن احکام نه، احتیاج دارد بر اینکه در فعلیت محذوری هم نباشد کما ذکرنا. که ربما نه، حکم انشائی موجود میشود و لکن در فعلیتش مانع است، طلب فعلی حالی در او مانع است و این طلب فعلی حالی موجود نمیشود الا بعد زوال المانع. بدان جهت در حقیقیت لبّا وجوب قید بر میدارد که همان مسلک مشهور است که در واجبات مشروطه چگونه در آن وجوبِ مُنشأ بالصیغة و نحو الصیغة قید دارد مشهور میگویند، میگویند وجوب حقیقتا یعنی در مقام لبّ و در مقام واقع که حقیقت وجوب هست باز قید دارد، که آن واقع و حقیقت فعلیت میشود بنا بر این تفسیر کفایه از کلمه لب، درست توجه کنید چه چیز گفتم! اینکه کلمه لب در کلام شیخ بود او را مرحوم آخوند به مقام فعلیت زد که گفت در مقام لب هم این وجوب قید بر میدارد، مقام لب یعنی مقام فعلیت، یعنی فعلیة الوجوب مقید میشود به قیدی که آن قید همان زوال المانع است.
این حاصل کلامی است که مرحوم آخوند در جواب شیخ فرموده.
آن وقت ما ابتدائا یک مطلبی را عرض کنیم تا اینکه ذهن شما آماده بشود:
از مرحوم آخوند باید پرسید که حکم فعلی چیست؟ مسلک شما در فعلیت احکام چیست؟ همینجور است دیگر باید پرسید دیگر. پرسید یعنی باید معلوم کرد که فعلیتی که ما از مرحوم آخوند و آنهایی که مسلک مرحوم آخوند دارند میشناسیم فعلیت را آنها اینجور میدانند که در مانحنفیه هم قرینهاش موجود است که حکم انشاء بشود، حکم وجوب باشد، فعلا ما وجوب را بحث میکنیم، وجوب روی فعلی انشاء بشود و در نفس مولا هم نسبت به آن فعل که فعل العبد است، اراده بوده باشد. این همان اراده است که حکم منشأ را فعلی میکند، حکم منشأ را به مرتبه فعلیت میرساند. این همان اراده است که در موارد امارات و اصولی که بر خلاف تکالیف واقع هست، دیگر این اراده و این فعلیت در حکم نمیشود. این همان اراده است در احکامی که در شریعت مجعول است و لکن تا ظهور شمس الهدایة سلام الله و صلواته علیه این احکام فعلی نمیشوند یعنی بر طبق آنها اراده نیست. آن لبّ در کلام شیخ را به این حکم فعلی زده است مرحوم آخوند.
خب آن وقت عرض میکنیم یا مرحوم آخوند! این اراده یعنی چه؟ خب شما فرموده اید که فعلیت احکام به اراده میشود، اینجور فرمودید دیگر، احکام به اراده آن فعل، فعلی میشوند، اراده چیست؟ اراده همان شوق مؤکد که در نفس است، خب آن شوق مؤکد در نفس هیچ وقت قید بر نمیدارد، این اراده که شوق مؤکد است این قید بر نمیدارد. همه قیود بر میگردد به مشتاق. شما هر قیدی را تصور کنید او بر میگردد به مشتاق، به خود شوق بر نمیگردد. انسان مثلا شوق دارد وقتی که ان شاء الله پسرش فرض کنید بیست ساله شد او را تزویج کند، زن برایش بگیرد، خیلی دلش هم میخواهد، شبها هم نمیخوابد، کی خواهد من به این آرزو خواهم رسید، شوق در نفس است، شوق قید ندارد. آنی که اشتیاق در او است، آن امر استقبالی است. خب اگر بنا بوده باشد که فعلیت احکام به اراده بشود، درست به عرائضم ملتفت بشوید! اگر بناء بوده باشد که فعلیت احکام به اراده بوده باشد همان اشکال شیخ بر میگردد، لب یعنی اراده، و اما رجوع القید الی المادة لبا یعنی در مقام اراده. در مقام الارادة قید بر میگردد به مراد، به خود اراده قید بر نمیگردد. این همان حرف هایش بر میگردد.
بدان جهت این اشکال بر مرحوم آخوند ظاهرا وارد میشود.
و لکن مرحوم کمپانی در مقام یک کلامی دارد و لو در آن کلام به این اشکال تصریح نفرموده است، در مقام امر آخر میگوید که الان اشاره میکنم، آن امر آخر این است بگذارید الان بگویم، ایشان می گوید اینکه مرحوم آخوند می گوید اینکه قید به خود بعث فعلی بر میگردد این را تصحیح کرد که شیخ میفرمود طلب فعلی قید ندارد، اما اینکه خود اراده و خود اشتیاق قید بر نمیدارد او سر جایش باقی ماند که همین حرفی که ما الان گفتیم که شوق مؤکد قید بر نمیدارد. ایشان خواسته است این را تصحیح بکند مرحوم کمپانی، درست توجه بفرمایید!
ایشان میفرماید که مطلق شوق مؤکد اراده نیست. هر وقت که شوق مؤکد در نفس انسان موجود شد و متعلق به چیزی شد که او مشتاقش است، این شوق مؤکد اراده نمیشود به مطلق شوق مؤکد. بلکه آن شوق مؤکدی اراده هست، درست توجه کنید به این فرمایشات! بلکه آن شوق مؤکدی اراده است که در جایی که مراد فعل مباشری انسان بوده باشد عضله آن انسان و مرید را حرکت بدهد نحو آن فعل، آن شوق مؤکد وقتی که طوری شد که عضله صاحبش را و مرید را در فعل مباشری حرکت به فعل داد، او میشود اراده. و در جایی که فعل، فعل مباشری نبوده باشد، فعل، فعل العبد بوده باشد و فعلی بوده باشد که صادر از غیر است، آن عضله مرید را حرکت بدهد نحو البعث که غیر را بعث کند، بفرستد نحو الفعل که از این تعبیر به اراده تشریعیه میشود. وقتی که شوق مؤکد طوری شد که عضله مولا را که لسانش است در جایی که ایجاب به لسان میکند یا فرض کنید قلمش است یا اشارهاش است، هر وقتی که این اراده و شوق مؤکد عضله را تحریک داد نحو بعث فعلی، او اراده بعث میشود. اراده بعث او است. کما اینکه اراده فعل در فعل مباشری آن چیزی بود که عضله را حرکت میدهد.
خب اگر فرض کردیم از بعث فعلی مانع است، مولا اگر بفرستد این عبدش را نحو الفعل الان مانع است، الان فرض کنید بفرستد در بیرون شب است کسی است که این را ترور میکند، وقتی که اینجور شد، دیگر این اراده در نفس مولا حاصل نمیشود. چونکه اراده آن شوق مؤکدی است که محرک باشد عضله را نحو الفعل. پس مولا اراده فعلی ندارد.
پس حرف صاحب کفایه تمام شد، توجیه صاحب کفایه که بعث فعلی حالی مولا ندارد. چرا بعث فعلی حالی ندارد؟ چونکه آن اراده در نفس مولا حاصل نشده، چونکه میبینید متوجه است که از بعث فعلی مانع است. پس اراده در نفس مولا موجود نمیشود. پس این اراده در نفس مولا کی موجود میشود؟ آن وقتی که شب تمام بشود، این ظلمت شب و خوف شب، تمام بشود، روز سفید پیدا بشود، امن حاصل بشود در خارج، آن وقت به عبدش میگوید قم یا عبدالله فاخرج الی السوق مثلا. پس ما تصویر کردیم این معنا را که حکمی انشاء بشود و لکن آن حکمی که انشاء میشود، فعلا بعث فعلی نبوده باشد که بگوید بر اینکه یا فلانی! اذا طلعت الشمس فاخرج الی السوق. الان انشاء میکند حکمی را که آن حکم در حال انشاء فعلیت ندارد و فعلیتش (که مولا اراده بعث دارد) آن وقتی است که طلوع شمس بشود و مانع زائل بشود، آن وقت نه، یصبح البعث بعثا فعلیا.
پس یا شیخنا الانصاری، خدا به تو رحمت کند! مقالهات باطل شد که میفرمودی بر اینکه همیشه آن عاقل که توجه کرد قید به طلب او بر نمیگردد و طلب فعلی او و بعث فعلی او مطلق است و قید همیشه به مبعوثالیه و به مشتاقالیه بر میگردد، قید همه وقت به او بر میگردد، این مقاله شما هبائا منثورا شد. ما تصویر کردیم به تصویر صحیحی که حکم بوده باشد انشاء شده باشد و لکن در حالی که انشاء شده و جعل شده است، بعث حالی نیست، خود بعث استقبالی است. بعث، فعلا در حال الانشاء فعلیت ندارد. بعث استقبالی است، نه اینکه واجب یعنی مبعوثالیه استقبالی است که شیخ میفرمود، خود بعث و خود طلب استقبالی است. کانّ این محذوری ندارد. ایشان همین داستانی که هست در مانحنفیه فرمودهاند.
نمیدانم خوشتان آمد از این داستان که صورتش خوب است یا اینکه نه اشکالی پیدا میشود در این داستان؟ مثل اینکه این حرف درست نیست. چرا؟
یک مختصری بگویم بقیهاش باقی بماند.
این را میدانید: اینکه ایشان فرمود که مطلق شوق مؤکد اراده نیست بلکه اراده آن شوق مؤکدی است که تحریک به عضلات بیاورد، روی این اساس بناء گذاشت که مولا در مواردی که مانع از بعث فعلی هست، مولا اراده بعث ندارد چونکه آن ارادهای که محرک نحو البعث بوده باشد، در نفس موجود نمیشود، این داستان ابطال واجب معلق است که خود مرحوم آخوند و خود ایشان ملتزم به آن خواهد شد. واجب معلق را خواهند گفت ممکن است عیب ندارد. اینجور خواهند گفت آخه. یک بحثی است که واجب را تقسیم میکنند به واجب معلق و منجز، آنجا واجب معلق را تصحیح خواهند کرد. در واجب معلق اراده فعلی است و لکن متعلق الارادة، اراده مولا باشد یا غیر مولا فرق نمیکند، در اراده مباشری مرحوم آخوند خواهد فرمود که عیب ندارد، اراده مولا در نفس مولا فعلی است و لکن متعلق الارادة که عبارت از مراد است امر استقبالی است. متعلق اراده که عبارت از همان مراد است، آن امر استقبالی است. خب اگر بنا بوده باشد اراده آن شوق مؤکدی است که تحریک فعلی بیاورد عضله را، در واجب معلق این اراده نمیشود.
[سؤال: … جواب:] مرحوم آخوند که قبول دارد. خواهیم رسید. خود مرحوم آخوند که قبول دارد.در واجب معلق، در نفس مولا آن اراده فعلیه هست، اراده فعلیه در نفس مولا موجود است و لکن متعلق الارادة عبارت از مراد است او فعلا موجود نیست بلکه ربما نمیتواند موجود بشود. آنجا خود مرحوم آخوند تصریح کرده است، درست توجه کنید! که ما که میگوییم الارادة شوق مؤکد است که محرک عضله است، این محرک عضله بودن حد بر شوق مؤکد است، بیان الحد است، یعنی شوق مؤکد به این مرتبه برسد. و لکن تحریک فعلی معتبر نیست در اراده. خودش آنجا تصریح خواهد کرد که آن اراده شوق مؤکد است که آن شوق مؤکد به این حد برساند.
یک چیزی هم بگویم شب فکر کنید.
این مرحوم کمپانی داستان مرحوم آخوند را عوض کرد. مرحوم آخوند آن اراده را که میگفت اراده متعلق به فعل العبد را میگفت. فعلیت احکام را به آن اراده میدانست، که اراده مولا متعلق به فعل العبد بشود. فعلیت احکام را به این میداند. و این را میگوید که مانع از او هست. مانع از تعلق بعث فعلی است، یعنی بعثی که انشاء شده است مولا بر طبق او اراده کند فعل عبد را، مانع از این است. مرحوم آخوند این فعلیت را میگفت، و تا حال هم که ما فعلیت نقل کردیم مسلک مرحوم آخوند را اینجور نقل کردیم، تا آخر هم اینور نقل خواهیم کرد چونکه خودش تصریح دارد در باب طلب و اراده. شما اراده مولا را برگرداندید به فعل خودش که بعث است. آن، بعث است، آن اراده، اراده فعل العبد نیست. آن مولا فعل خودش را اراده کرده که بعث است. پیش مرحوم آخوند فعلیت احکام به اراده اولی است که متعلق به فعل العبد بوده باشد. اما اراده مولا متعلق به فعل خودش باشد این داستانش را خواهیم رسید که حرف صحیحی هست. کلام این است که ما حرف آخوند را چگونه تصحیح کنیم که در جواب شیخ فرمود که معنای معقولی در بیاید که فرمود بعث فعلی نمیشود چون که مانع میشود. میگوییم یا مرحوم آخوند! مانع از چه چیز است؟ مانع از انشاء وجوب است که او میگویید مانع ندارد، او تابع مصالح و مفاسد در واقع است. مانع از نفس الارادة هست، ارادهای که متعلق به فعل العبد است، او را میگویید؟ اراده که قید بر نمیدارد، آن اراده فعل العبد او قید بر نمیدارد. این همان حرفی است که مرحوم شیخ میگوید قید بر نمیگردد به حکم لبا. لبا یعنی شما گفتید در مقام فعلیت و در مقام اراده. خب اراده که قید بر نمیدارد. چگونه اینجور میشود که تکلیف بوده باشد، انشاء بوده باشد و آن تکلیف فعلیت نداشته باشد چونکه اراده قید دارد، اراده معلق است، ایشان فرمود اراده هیچوقت معلق نمیشود، مراد قید دارد.
توجه بفرمایید و للکلام تتمة.