دروس خارج اصول / درس 182
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
عرض کردیم در واجب مشروط به اصطلاح المشهور اشکال این بود که مدلول هیئت معنای حرفی است و معنای حرفی قابل تقیید نیست. حتی اگر وجوب به ماده انشاء بشود نه به معنای حرفی کما فی قوله ان جائک زید فاطلب منک اکرامه که در مانحنفیه طلب به عنوان ذکر شده است، در مانحنفیه آن چیزی که در خارج انشاء میشود فردی از طلب است و آن فرد قابل تقیید نیست، تقیید در آن جزئیّ حقیقی و جزئیّ خارجی لایمکن تصوره. این حاصل حرفی بود که اشکال شیخ بود.
مرحوم آخوند جواب فرمود، فرمود بر اینکه معنای حرفی کمعنی الاسم کلی است و آن چیزی که شما گفتید که آن چیزی که انشاء میشود فرد است و فرد قابل تقیید نیست این بالانشاء فرد میشود. میشود آن معنایی که فی نفسه کلی طبیعی است آن را ابتدائا در ذهنش مقید بکند به قید، او را مقیدا انشاء بکند که از باب ضیّق فم الرکیة از اول آن چیزی که انشاء شده مقید بما هو مقید است به تعدد الدال و المدلول که مجازیت هم لازم نیاید در استعمال. این حاصل کلامی بود که ایشان فرمود.
عرض کردیم در مانحنفیه اشتباه شده ما بین تقییدی که در معانی اسمیه که آن معانی ملحوظ میشوند در ذهن مستقلا، تقیید در آن عناوین اسمیه و معانی اسمیه، اشتباه شده است به تقییدی که در واجب مشروط است. تقیید در واجب مشروط از سنخ آن تقیید نیست که اگر درست دقت کنید به عرائضم میبینید که ما بین التقییدین بعد المشرقین است، به همدیگر هیچ ربطی ندارند.
آن تقییدی که در معانی اسمیه میشود باید شیء کلی طبیعی باشد به جوری که قابل صدق بر کثیرین بوده باشد، دائره آن معنا را کوچک کردن و توسعه در صدق را از آن معنا گرفتن اسمش تقیید است. تقیید ربما اطلاق به این معنا میشود. کما اینکه مثلا فرض کنید در آن مقامی که حاکمی میخواهد بر یک موضوعی حکم کند، تصور میکند آن معنایی را که قابل صدق بر کثیرین است و این حکم میبیند به آن معنا علی سعته ثابت نیست، دائره آن معنا را کوچک میکند، بعد حکم را به آن عنوانی که دائره صدقش کوچک شده است جعل میکند. چه این حکم به لحاظ وجود آن عنوان بشود یعنی حکم بر وجود آن عنوان بشود مثل اینکه میگوید الرجل العادل یجوز الاقتداء به فی الصلاة. این الرجل وقتی که لحاظ کرد، حاکم میبیند که این جواز الاقتداء مال این رجل علی سعته نیست، بلکه باید خصوصیت عدالت را هم داشته باشد، او را تقیید میکند به الرجل العادل، دائره صدقش را کم میکند. این حکمی که یجوز الاقتداء بر آن عنوان جعل میکند منتها این حکم به لحاظ وجود آن عنوان است.
ربما حکم بر آن عنوان میشود بعد التقیید، حکم مال خود او است، مال وجود نیست. مثل اینکه میگوید بر اینکه الحیوان الناطق انسانٌ، چون حیوان را که لحاظ کرد میبیند این علی سعته انسان نیست تقیید میکند میگوید الحیوان الناطق انسان، و لو این حکم به لحاظ ماهیت بوده باشد وکاری با وجود نداشته باشد. این تقیید اخذ السعة عن المعنی است، تضییق معنا است. این در معانی ای میشود که آن معانی ملحوظ هستند بحیالها. این تقیید در نفس آن معانی میشود، لحاظ جزءشان نیست و لکن آن معانی ای که ملحوظ میشوند بحیالها که شمول و توسعه و دائره صدقشان وسیع است، متکلم و حاکم دائره صدق آنها را کوچک میکند و توسعه را از آنها میگیرد بعد حکمی جعل میکند به لحاظ الوجود یا حکمی برایش ذکر میکند قطع نظر از وجود، بما هو هو.
پس علی هذا تقیید به این معنا را ما قبول داریم این در معانی حرفیه نمیشود. چونکه اصلا معانی حرفیه ذاتا در ذهن نمیتواند بحیالها بیاید. کما اینکه دیروز گفتیم معانی حرفیه آنها به ذهن بحیالها بیاید این نمیشود. بدان جهت تقیید به این معنا در معنای هیئت یا در معنای حرفی غیر معقول است.
یک تقییدی داریم در این واجب مشروط که دیروز گفتم این تقیید بمعنی تعلیق است. تعلیق چه؟ تعلیق الوجود. این تقیید با عنوان کاری ندارد، این تقیید با معنا کاری ندارد. این تعلیق در وجود میشود، منتها عناوینی و اموری هستند که آنها قابل انشاء و جعل است، درست دقت کنید چه عرض میکنم! یک عناوینی داریم که آنها قابل جعل و انشاء نیستند، سنخ وجود آنها وجود حقیقی عینی است، مثل فرض کنید ضرب، شتم، شتم هم یک خورده فیه اشکال، قتل و امثال ذلک، قیام، قعود، اینها عناوینی است که اینها صدق میکنند وجود عینی دارند، عرضا او جوهرا وجود عینی دارند، اینجور عناوینی که فقط وجود عینی حقیقی خارجی دارند، عرضا یا اینکه جوهرا، اینها را بگذارید کنار، ما با آنها بحثی نداریم.
یک اموری هستند که آنها قابل انشاء و قابل جعل هستند یعنی وجود اعتباری را قبول میکند. این وجود اعتباری که میگویم نه اعتباری عقلی که انتزاعیات در فلسفه بوده باشد، بلکه این اعتباریات عرفیه، مثل ملکیت، سلطنت، رقیت و امثال ذلک، ملکیت، اینها اموری هستند که اعتبار میشود یعنی قوام اینها به جعل و اعتبار است. بدان جهت اگر پف کنند به اعتبار و اعتبار را الغاء کنند اینها هم هیچ میشوند. آن روز با هزاران زحمت فرض کنید در یک بلد یک کسی را آوردند روی تخت نشاندند که این شاهنشاه ما است، پف کردند افتاد رفت، چونکه امر اعتباری بود، قوامش به اعتبار بود، آن اعتبار هم از کار رفت. امور حقیقیه اینجور نیستند، آنها قابل الغاء نیستند، دنیا جمع بشود فوقیت را از این سقف بگیرد نمیشود مگر خود سقف را بردارند. این اعتبار عقلی است که منشأ انتزاع واقعی دارد. این اعتباریاتی که الان میگویم این اعتباریات، اعتباریات عقلائیه و امور اعتباری ای است که عقلاء اعتبار میکنند که از قبیل انیاب اغوال نیست، اغراضی دارند در اعتبار اینها حفظا لامور معاششان، تنظیم اجتماعشان یا شارع حفظا لتنظیم الاجتماع، حفظ لتنظیم امر المعاش و المعاد این امور را اعتبار میکند. کلام در این اعتباریات است.
خب این اعتباریات باید انشاء و جعل بشود، کسی اینها را جعل بکند. تعلیق میدانید معنایش چیه که تقیید از او تعبیر میکنند و موجب اشتباه شده؟ تعلیق این است: آن امری که قابل جعل است یعنی قابل وجود اعتباری است، وجود اعتباری او را مرتبط کند جاعل به وجود شیء آخر، که اگر شیء آخری موجود شد، این هم جعل دارد و موجود است، به جوری که اگر او موجود نشد این جعل ندارد، موجود نیست چونکه جعل ندارد. این تعلیق در وجود میشود. شما معاملات را حساب بکنید، میگویند تعلیق در بیع باطل است. میگویم اگر امشب زید از سفر آمد، من این فرش را الان فروختم به شما به ده هزار تومان و لکن علی، تعلیق است، علی ان جائک زید من سفره لیلا، که میگویند این بیع باطل است. چرا؟ چونکه تعلیق در بیع باطل است. معنایش چی؟ معنایش این است که ملکیت این فرش را برای شما من جعل کرده ام و اعتبار کرده ام و در نظر منِ عاقد اعتبار شده است ملکیت این فرش برای شما، و لکن روی یک تقدیر، آن تقدیر این است که آن زید از سفر شب بیاید. میبینید وجود اعتباری ملکیت، این مرتبط است به وجود شیء آخر، آن وجود شیء آخر هم وجود امر حقیقی بشود، عیب ندارد مثل مجیء من السفر. تعلیق معنایش این است که وجود امر اعتباری مرتبط بوده باشد به شیء آخر، این ارتباط را جاعل جعل میکند. یعنی اگر زید شب از سفر آمد بله معلوم میشود این فرش مال شما شده در مقابل ده هزار تومان، اگر نیامد، نه این فرش مال شما نشده است، ده هزار تومان هم مال من نشده. آن آمدن و نیامدن او، در ثبوت این مدخلیت دارد، و لکن کما ذکرنا فی شرط المتأخر این تأثیر و اعطاء وجود نیست. اینکه اگر نیامد این فرش شما نیست به جهت اینکه من ملکیت را جعل نکردهام. اگر آمد ملکیت این هست، چون که من ملکیتش را در این تقدیر جعل کردهام.
پس معنای تعلیق این است: امر اعتباری وجودش منوط بشود به حصول شیء آخر.
ما حرفمان این است که این تعلیق در معانی حرفیه هم و در معانی هیئات هم جاری میشود. اثباتش را میخواهید بیان کنم. درست توجه کنید!
دیروز عرض کردم معنای إضرب به حسب متفاهم عرفی نسبت دادن ضرب است، طبیعی الضرب، نسبت دادن ضرب زید است به مخاطب به نسبت طلبیه که آن نسبت به عنوانش تعبیر میکنند، عنوان آن نسبت عنوان نسبت طلبیه است، که گفتیم از معانی هیئات و حروف نمیشود تعبیر کرد الا بالعنوان، اینجور گفتیم دیگر، من نسبت دادهام طبیعی الضرب که ضرب زید است و مضاف به زید است، این را نسبت دادهام به مخاطب خودم که میگویم به او اضرب زیدا به نسبت طلبیه. خب مفروض این است من در مقام انشاء هستم، درست توجه کنید به عرائضم! مفروض این است من در مقام انشاء هستم دیگر. انشاء معنایش چیه؟ یعنی غرضم از این اضرب گفتن و نسبت ضرب را به مخاطب دادن به نسبت طلبیه غرضم این است که این نسبت طلبیه تحقق پیدا کند، واقعیت پیدا کند. واقعیتش همان اعتبار است دیگر، چونکه امر انشائی است، تامادامی که انشاء نکنم موجود نمیشود. انشائیات اینجور هستند دیگر. غرض من از این نسبت ضرب مضاف به زید را به مخاطب دادن چیست؟ غرضم این است که این نسبت طلبیه تحقق پیدا بکند که طلب و بعث تحقق پیدا کند. بدان جهت بعد از اینکه من انشاء کردم این اضربِ من مصداق عنوان بعث میشود، مصداق عنوان الطلب میشود، یعنی عنوان طلب صدق میکند. چونکه من که نسبت ضرب مضاف به زید را به مخاطب دادهام غرض دارم، عاقل فعل را بلاغرض نمیکند، غرضم از این نسبت دادن این است که این نسبت طلبیه تحقق پیدا بکند، یعنی عنوان بعث و عنوان طلب تحقق پیدا بکند. این نسبت طلبیه تحقق پیدا کرد به او عنوان طلب صدق میکند. من نسبت طلبیه میخواهم تحقق پیدا بکند. وقتی که این قصد را کردم، امر انشائی است میگویند طلب منه ضرب زید. میگویند، نسبت طلب را به من میدهند. میگویند طلب مولا فلان من عبده ضرب زید. این طلب تحقق پیدا میکند.
خب اینجور که شد، غرض دو جور میشود. درست توجه کنید ببینید چگونه ساده است مطلب! غرض دو جور میشود: یک وقت غرض من از نسبت دادن ضرب به زید این است که آن نسبت طلبیه تحقق پیدا بکند علی کل تقدیر، دیگر تقدیری دون تقدیری ندارد. بدان جهت میگویم اضرب زیدا مطلقا میگویم. یک وقت نه، میخواهم این نسبت طلبیه علی تقدیر محقق بشود، علی فرض حصول شیء آخر، میگویم ان جائک زید فاضربه. غرضم چیست؟ غرضم این است که این نسبت طلبیه تحقق پیدا بکند اگر مجیء زید شد. این چه اشکال دارد؟ پس در مانحنفیه فرقی نمیکند شما بگویید ان جائک زید فاطلب منک ضربه یا بگویید ان جائک زید فاضربه یا بگویید اطلب منک ضرب زید مطلقا یا بگویید اضرب زیدا مطلقا هیچ فرقی ندارد. چونکه و لو نسبتها مختلف است، در اطلب منک ضرب زید، نسبت عنوان طلب ضرب زید را به خودم دادهام، اطلب منک ضرب زید، این طلب ضرب زید از مخاطب، این را نسبت به خودم دادهام و لکن غرضم چیست؟ غرضم این است که با این نسبت دادن، این عنوان البعث محقق بشود، یعنی چیزی محقق بشود که به او عنوان البعث و الطلب منطبق است. خب بعد از اینکه گفتم أطلب منک ضرب زید انشائا لا اخبارا، این میگویند طلب منه ضرب زید، بعث عبده الی ضرب زید، یا بگویند بر اینکه اضرب زیدا، هر دو یکی است. اضرب زیدا با اطلب منک ضرب زید در مقام انشاء در غرض شریک هستند، در غرض مشترک هستند. چونکه هر دو در مقام اینکه متکلم قصد دارد آن امر اعتباری که به او عنوان البعث منطبق میشود و عنوان الطلب منطبق میشود او موجود بشود، در هر دو غرض همین است.
منتها غرض را بگذارید کنار، مدلول مطابقی را بگیرید دیروز گفتیم با هم وجدانا فرق دارند. اطلب منک ضرب زید با اضرب فرق دارد، در یکی نسبت ضرب را به مخاطب میدهم به نسبت طلبیه، و در دیگری نسبت طلب ضرب زید را به خودم میدهم، اطلب منک ضرب زید که میگویم. مدلول مطابقیها مختلف است، و لکن در غرض چون که در مقام الانشاء است، یکی میشوند. و اما اگر قبلا به عبدم گفتهام اضرب زیدا، کسی از من میپرسد نسبت به ضرب زید به عبدت دستوری دادهای یا نه؟ میگویم طلبت منه ضرب زید یا اطلب منه ضرب زید، که این إخبار است، غرضم چیه؟ غرضم این است: آن طلب و آن بعثی که قبلا تحقق پیدا کرده است، به این کلام حکایت کنم او را، او میشود إخبار. فرق ما بین اطلب منک ضرب زید انشائا و اطلب منک ضرب زید إخبارا فرقش چیست؟ فرقش همین است کما اینکه صاحب کفایه هم آن وقت گفت و ما هم بیان کردیم، در یکی در مقام انشاء قصد دارم آن طلب ضرب زید که به خودم نسبت دادهام، اطلب منک ضرب زید، با این نسبت دادن طلب ضرب زید به خودم، میخواهم بعث عبد موجود بشود به طرف ضرب زید، چیزی موجود بشود که به او عنوان طلب منطبق است. این میشود انشاء. و اما اگر قبلا طلب و انشاء کردهام، گفتهام بر اینکه اضرب زیدا، الآن که به دیگری میگویم که یا فلانی!ای قوم! اطلب من عبدی ضرب زید، این در مقام حکایت است. یعنی طلبی که قطع نظر از این کلام تحقق پیدا کرده است، او را میخواهم حکایت به مردم بکنم. این میشود اخبار. بدان جهت اطلب منک ضرب زید چون که جمله خبریه است، در مقام اخبار هم استعمال میشود در مقام انشاء هم، اما اضرب زیدا او نه، او وضع شده است در مقام انشاء یعنی در جایی که غرض ایجاد عنوان بعث و طلب است استعمال بشود. فرقش همین است.
[سؤال: … جواب:] تعلیق وجود در وجود است. غرض اصلی من از انشاء که اضرب میگویم و قصد کردهام، غرض اصلی من تحقق همان نسبت طلبیه است که معنای هیئت است. غرض اصلی من او است. من آن وقتی که ضرب را لحاظ میکردم و زید را لحاظ میکردم، آن نسبت طلبیهای که هست، نسبت طلبیه، مستقلا و به عنوان لحاظ نشده و الا معنای اسمی میشود که دیروز گفتم النسبة الطلبیة معنای اسمی است. او ضرب را که من اسنادش را لحاظ میکنم و ضرب را اضافه میدهم به آن زید که منشأ انتزاع نسبت طلبیه است، لحاظ هم همینجور است. معنای حرفی است در لحاظ. و لکن عاقل کاری را که میکند باید غرض داشته باشد، این را که اینجور لحاظ کردهام، بعد اضرب زیدا گفتهام که معنای حرفی در مرحله لحاظ همان معنای حرفی لحاظ شده، غرضم از این انشاء چیست؟ ضرب را موجود کردن است در خارج؟ که ضرب امر تکوینی است وجود اعتباری ندارد، زید را موجود کردن است؟ زید را باید مادرش بزاید من هیچ کاره هستم، من غرضم از این کلام که اضرب زیدا است، غرضم همان منشأ انتزاع که لحاظ شده بود آلیا و آن لحاظ شده بود به معنای حرفی، غرضم این است که او تحقق پیدا بکند به همین گفتن، این عیب ندارد.فرض بفرمایید شما تشریف میبرید خانه زید، میدانید این خانه، خانه زید است، با زید هم که ده پانزده سال رفیق جون جونی هستید. در را میزنید یک کسی میآيد، شما میگویید زید فی الدار؟ آن زید که رفیق شما است ها. غرضتان از این سؤال فهم چه چیز است؟ عرفان زید است؟ کلا، زید را پانزده سال است میشناسید. خانه است؟ کلا؛، خانه زید را میدانید که ده سال است این خانه زید است. غرضتان از این کلام چیه؟ آن معنای حرفی را میخواهید بفهمید که معنای فی است. که آن معنای فی عینیت دارد یا ندارد؟ غرضتان همان معنایی که عند اللحاظ ملحوظ است آلیا، آلیا لحاظ میشود به آن بیانی که گفتهام، آن دار ملاحظه میشود با آن خصوصیتی که حکایت بکند از ظرفیت خارجیه، چونکه از معنای حرفی به غیر عنوان نمیشود تعبیر کنید، این عنوان ظرفیت معنای فی نیست منتها چاره نداریم، چونکه نمیشود از او به غیر از عنوان تعبیر کرد. شما غرضتان آن چیزی که از او به معنای ظرفیت فعلیه به آن عنوان تعبیر میشود که او خودش را نمیشود مستقلا لحاظ کرد و به ذهن برد، از معنای حرفی بودن خارج میشود، شما غرضتان فقط فهم او است. بدان جهت وقتی گفت بله، اینجا است میگویید خدا پدرت را رحمت کند من را خاطر جمع کردی خیال کردم گرگ خورده است او را. پس علی هذا الاساس این معنای حرفی بودن منافات ندارد که در اخبار و انشاء غرض اصلی بوده باشد.
[سؤال: … جواب:] عرض میکنم در مقام لحاظ، لحاظ قبل از ایجاد است. تعلیق در مرحله ایجاد است. ربط میدهد وجود اعتباری را به وجود دیگر. لحاظ المعنی قبل از ایجاد است. عرض میکنم که معنای حرفی که دیروز گفتیم، گفتیم در لحاظ، آن معنای حرفی بحیاله نمیآید در ذهن، قابل نیست ممکن نیست، قصور از ناحیه خود معنا است، آن معنا باید به لحاظ طرفین بوده باشد. خودش نمیتواند به ذهن بیاید، بعنوانه اگر لحاظ کنیم آن معنای اسمی میشود، از معنای حرفی بودن خارج میشود. عرض میکنم من لحاظ میکنم ضربی را که منتسب است به مخاطب به نسبت طلبیه، نسبت طلبیه را که میگویم برای تفهیم شماست، و این تعبیر است. در نفس من آن چیزی که هست، آن واقع الاضافة ضرب است به زید به آن اضافه خاصه که از او تعبیر به نسبت طلبیه میشود. من غرضم این است که آن اضافهای که در نفس هست، واقع الاضافة که معنای حرفی است، غرضم از گفتن اینکه به مخاطب میگویم اضرب زیدا، غرضم این است که تحقق پیدا بکند آن نسبت طلبیه که تعبیر میکنم به نسبت طلبیه. آن واقعی که به لحاظ طرفین لحاظ شده است، خودش تابع طرفین است در لحاظ. انشاء فعل منِ متکلم است، باید غرض داشته باشد فاعل، فاعل غرضش این است که باید موجود بشود در خارج چیزی که به او عنوان طلب منطبق میشود، به او عنوان بعث منطبق میشود که همان نسبت طلبیه است و قابل انشاء است که در خارج موجود بشود. منتها وجود این تارة معلق به حصول شیء آخر نیست، یعنی من که جعل میکنم و اعتبار میکنم، تارة در اعتبار من مثل تعلیق در بیوع، این ملکیت در صورتی است که زید از سفر بیاید، این طلبی را که در خارج انشاء میکنم در صورتی است که زید از سفر بیاید، زید پیش تو بیاید. یک وقت نه، وجود این را معلق به وجود دیگر قرار نمیدهم، این میشود مطلق. یکی میشود واجب مطلق یکی میشود واجب مشروط. واجب مشروط تعلیق است. یعنی وجود را مرتبط قرار دادن است به شیء آخر. چون که امر اعتباری است عیب ندارد، در امر تکوینی نمیشود. در امر تکوینی موجود حقیقی را، وجود حقیقی شیئی را مرتبط قرار بدهم به شیء آخر که اگر او هست او موجود بشود و الا، یعنی وجود تعلیقی موجود بکنم این نمیشود. شیء یا موجود است یا موجود نیست. شیء موجود حقیقی قابل تعلیق نیست. و لکن اعتباریات اینجور نیستند. اعتباریات کما بیّنا باب وصیت گواهی میدهد، ملکیت دارم را اعتبار بر زید میکنم علی تقدیر اینکه موت من بیاید به نحوی که اگر موتم نیامده ملکیت دار بر زید نیست چونکه ملکیت اعتبار نشده است. ملکیتی که اعتبار شده است، معلق است. [سؤال: … جواب:] اشکال این بود که معنای اعتباری لحاظ نمیشود بحیاله. ما گذشتیم آنجا را، یک ده کیلومتر از آنجا آمدهایم این طرف، ماند اشکال آنجا. اشکال در مقام لحاظ بود. میگفتند در واجب مشروط این وجوب را تقیید میکنند و چونکه وجوب معنای حرفی است قید بر نمیدارد. گفتیم این تقیید که میگویید معنای حرفی بر نمیدارد این تقیید در معانی است، سعه معنا و دائره معنا را کوتاه کردن است. تعلیق ربطی به معنا ندارد. تعلیق در ایجاد است. … ما از شیخ انصاری جواب میدهیم. شیخ انصاری اشکالش این بود که معنای حرفی کلی نیست و قابل تقیید نیست. مرحوم آخوند در جوایش گفت که معنای حرفی کلی طبیعی است قابل تقیید است. ما هم عرض کردیم که معنای حرفی کلی طبیعی نیست اصلا بحیاله در ذهن نمیآید، نه جزئیت دارد نه کلیت. آن کلیت و جزئیتش تابع طرفین است، آن کلیت و جزئیت در معنا. و اما عرض میکنم این چیزی که الان میگوییم این ربط به معنا ندارد، این بون بعید است، این تعلیق چسباندن وجود شیئی است به وجود شیء آخر. چونکه امر اعتباری است عیب ندارد. این تعلیق است. مثل در باب بیع که میگویید تعلیق در بیع باطل است معنایش چیه؟ یعنی محال است؟ آخه اینکه شما میگویید تعلیق در بیع باطل و مبطل است، معنایش چیه؟ میگویید عیب ندارد، ما اگر دلیلی نداشتیم بر بطلان میگفتیم مثل وصیت است. چگونه در وصیت مالش را ملک طرف میکند بعد از موت، این هم این فرش را ملک مشتری کرده است علی تقدیر آمدن ولد از سفر. این عیب ندارد. امتناع عقلی ندارد، اعتباری است این. امر اعتباری از مقسم امتناع عقلی و اینها خارج است. امر اعتباری فرضش ممکن است و در او باید یک غرضی باشد که از انیاب اغوال بودن خارج بکند. میگویم آقا! وقتی که من إضرب میگویم شیخ قبول دارد که معنای هیئت که وجوب است قابل انشاء است یا منکر است؟ حرف کسی دیگر را نمیشود به شیخ نسبت داد که شیخ میگوید آن وجوب که معنای هیئت اضرب است قابل انشاء نیست. خب قابل انشاء نباشد حکم قابل انشاء نمیشود. شیخ اجل مقاما است که بگوید معنای هیئت قابل انشاء نیست. شیخ قبول دارد معنای هیئت قابل انشاء است. وجوب قابل انشاء است دیگر، وجوب را به صیغه افعل انشاء میکنند دیگر. شیخ این را نمیگوید. شیخ اجل شأنا است. وقتی این قابل انشاء شد میگویند انشاء وجود دادن است، یک وجودی که به او عنوان طلب منطبق است. … مگر شیخ میگوید معنای اسمی را وجود میدهد؟ … میگویم بر اینکه شیخ که میگوید اضرب انشاء طلب است، میگوید یا نمیگوید؟ اضرب مادهاش معنای طلب است یا هیئتش؟ آخه ماده که معنای طلب نیست، هیئت است، هیئت معنای حرفی است. پس معنای حرفی قابل ایجاد است. ایجاد معنایش چیه؟ پس وقتی که ایجاد شد، پس معنای هیئت لحاظ شده، هر چی هست لحاظ شده، آمده به ایجاد. شما میگویید ایجاد میشود. تارة آن کسی که ایجاد میکند، غرضش وجود دادن به او است بدون ربطش به موجود آخر، یک وقت نه، غرضش وجود علی کل تقدیر است. … مگر شیخ انصاری میگوید معنای هیئت که اضرب است، انشاء طلب میشود میگوید معنای اسمی دارد معنای هیئت؟! شیخ مگر این را میگوید؟! شیخ میگوید انشاء وجود دادن است. منتها تارة انسان وجود میدهد به امری که قابل وجود دادن است به اعتبار، تارة مطلقا یعنی علی کل تقدیر، این اطلاق غیر از اطلاق معنای لفظ رجل است، این اطلاق معنایش علی کل تقدیر است. یک وقت نه، این شیء را موجود میکند علی تقدیر وجود شیء آخر. چونکه امر، امر اعتباری است، امر، امر تکوینی نیست، قابل اعتبار است و تعلیق بر میدارد، ان شاء الله فردا.