دروس خارج اصول / درس 180

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

کلام در واجب مطلق و واجب مشروط بود.

عرض کردیم مشهور ملتزم بر این هستند:‌ در واجبات مشروطه نفس الوجوب مشروط است و مقید هست به حصول آن چیزی که به او شرط الوجوب اطلاق می‌‌شود. تا مادامی که زوال شمس از دائره نصف النهار نشده است، صلاة‌ الظهرین وجوبی ندارد، و تا مادامی که استطاعت حاصل نشده است حج وجوبی بر مکلف ندارد. نفس الوجوب مشروط است به حصول الاستطاعة فی الحج و بدخول الوقت فی مثل صلاة الظهرین.

در مقابل این مشهور، شیخنا ‌شیخ الانصاری قدس الله سره ادعا فرموده است که وجوب در واجبات مشروطه قیدی ندارد و وجوب، مطلق است و هر قیدی که شما فرض کنید اختیاری یا غیر اختیاری، تمام این قیود، ‌قیود متعلق التکلیف هستند. واجب است بر مکلف ‌بر بالغ و عاقل صلاة بعد دخول الوقت، ‌وجوب قیدی ندارد‌، متعلق الوجوب صلاة بعد زوال الشمس است عن دائرة نصف النهار. وجوب قیدی ندارد، ‌متعلق الوجوب حج حال الاستطاعة است. آن حج مقید به حال الاستطاعة او متعلق وجوب است، ‌وجوب قیدی ندارد. چرا یا شیخ؟

فرمود و لو به حسب قواعد عربیه که توضیحش را دادیم این است که شرط در جمله شرطیه ان جائک زید فأکرمه و لو به حسب قانون نحوی مجیء زید قید است بر وجوب اکرامش، الا انّه این ظاهر باید رفع ید از او بشود، چونکه وجوب نه در مقام الانشاء می‌‌تواند قید بردارد نه در مقام لب و اراده می‌‌تواند قید بردارد. تمام القیود در انشاء باید برگردد به آن متعلق الوجوب و در مقام اللب به آن مراد و مطلوب، ‌قیود باید مال آنها بشود. چرا هیئت قید بر نمی‌دارد؟

از کلام ایشان و از جوابی که از کلام ایشان گفته شده است کانّ ایشان دو تا مطلب را ذکر کرده است:

یکی اینکه ان جائک زید فأکرمه وجوب استفاده می‌‌شود از این هیئت إفعلی که أکرم دارد که هیئت صیغه افعل است، وجوب استفاده می‌‌شود از این هیئت و هیئت معنای حرفی را دارد و معنای حرفی قید بر نمی‌دارد، قابل تقیید نیست. یکی این مطلب استفاده می‌‌شود.

و امر دیگری که استفاده می‌‌شود این است که مع الغمض عن ذلک، ‌برای اینکه اگر این حرف ایشان تمام بشود لازمه‌اش این است که شخص تفصیل بدهد ما بین اینکه مولا بگوید ان جائک زید فأکرمه، اینجا بله، ‌وجوب قید بر نمی‌دارد و ما بین جایی که مولا بگوید ان جائک زید فأطلب منک إکرامه، اینجا وجوب را که طلب است به معنای اسمی تفهیم کرده است، ‌فأطلب، ‌جمله خبریه در مقام انشاء است. فأطلب، ‌آن طلب که وجوب است به معنای اسمی اداء شده است. اگر این حرف تمام بشود، ‌حرف شیخ، لازمه‌اش این است که تفصیل بدهد: اگر وجوب در مواردی که انشاء می‌‌شود به هیئت انشاء‌ بشود قابل تقیید نیست چونکه هیئت معنای حرفی دارد و معنای حرفی قابل تقیید نیست، و اما اگر وجوب به معنای اسمی انشاء بشود مثل مثال دوم که ان جائک زید فأطلب منک إکرامه نه، می‌‌تواند طلب مقید بشود، چونکه معنای اسمی است، ‌معنای حرفی نیست.

[سؤال: … جواب:] طلب معنای اسمی است که معنای ماده است و وجوب مستفاده از ماده است که عبارت از طلب است. چونکه وجوب تارة‌ استفاده از هیئت می‌‌شود مثل هیئت صیغه افعل، ‌ربما مستفاده از ماده می‌‌شود مثل أمرتک بکذا، انت مأموربه بکذا که ماده امر وجوب را می‌‌فهماند. وجوب مستفاده از طلب است. أطلب هیئتش دلالت می‌‌کند بر اسناد طلب به متکلم که الان خواهیم گفت. وجوب از آن ماده که عبارت از طلب است استفاده می‌‌شود و آن طلب قابل تقیید است. اگر این حرف ایشان حرف اولی صحیح باشد، لازمه‌اش این است که تفصیل بدهد ما بین جایی که وجوب انشاء بشود به هیئت مثل ان جائک زید فأکرمه که طلب از هیئت افعل استفاده می‌‌شود نه از ماده و ما بین قوله ان جائک زید فأطلب منک إکرامه.

و لکن حرف دیگری هم شیخ دارد که در جواب، ‌مرحوم آخوند متعرض او هم هست، حرف دیگر این است: آن چیزی که در خارج انشاء می‌‌شود، او فردی از وجوب و طلب است. انشاء بمعنی ایجاد است منتها ایجاد اعتباری. آن چیزی را که در خارج انسان موجود می‌‌کند فردی از طلب است. بدان جهت وقتی که فردی از طلب انشاء شد، فرد جزئی حقیقی است قابل تقیید نیست. بدان جهت تقیید در کلیات می‌‌شود نه در جزئیات حقیقیه. فرقی نمی‌کند جزئی حقیقی جزئی عینی باشد مثل زیدی که در خارج هست‌، زید، ‌دیگر قابل تقیید نیست چون که دو تا زید نیست که، یک زید بیشتر نیست، اگر هست هست، نیست هم نیست. چگونه جزئیات حقیقیه عینیه قابل تقیید نیستند جزئیات حقیقیه اعتباریه آنها هم قابل تقیید نیستند، آنها هم مثَلشان مثل فرد عینی است. پس ایشان‌ که متکلم می‌‌گوید ان جائک زید فأکرمه یا می‌‌گوید بر اینکه ان جائک زید فأطلب منک إکرامه، یک فرد از طلب را در خارج انشاء می‌‌کند و یک فرد از طلب موجود می‌‌شود و آن فرد قابل تقیید نیست چونکه جزئی است، ‌جزئی حقیقی است منتها عینیتش در اعتبار است نه عینیت خارجیه. پس علی هذا الاساس فرقی نمی‌کند چه وجوب را مولا به جمله شرطیه انشاء کند و به هیئت انشاء بکند که جزاء در آنجا هیئتی بوده باشد که وجوب از او استفاده بشود مثل مثال اول: ان جائک زید فأکرمه، و چه در جمله شرطیه وجوب استفاده از ماده بشود که معنای اسمی دارد باز قابل تقیید نیست آن طلب. چرا؟ چون که منشأ فرد واحد است و فرد قابل تقیید نیست.

این توضیح کلامی است که شیخ فرموده است. پس شرط نمی‌تواند رجوع بکند در مقام انشاء به خود وجوب. وجوب در مقام انشاء قید بر نمی‌دارد. این حرف مرحوم ‌شیخ بود.

صاحب الکفایة در کفایه به این دو جهت هر دو ‌جواب می‌‌دهد. نه، ایشان می‌‌فرماید وجوب انشاء که می‌‌شود می‌‌شود او را مقید کرد و با قید انشاء کرد در خارج.

اما داستان اینکه وجوب مستفاد از هیئت است و هیئت معنای حرفی است و معنای حرفی قابل تقیید نیست، این داستان را حل می‌‌کند به همان داستانی که در معانی حرف ذکر فرمود در کفایه. ایشان اینجور فرمود آنجا، فرمود: معنای حرفی با معنای اسمی اینها اتحاد دارند، دو تا نیستند، دوئیت ندارند، در مقام معنا و در مقام موضوع‌له معنای حرفی با معنای اسمی اتحاد دارند، ‌هیچ فرقی ندارند. یعنی لفظ الطلب به چه چیز وضع شده است، آن صیغه افعل هم هیئتش به همان معنا وضع شده است، هیچ فرقی ندارد. چگونه اللفظ الابتداء که لفظ ابتداء اسم است دیگر، این لفظ ابتداء‌ به هر معنایی که وضع شده است و در هر معنایی که استعمال می‌‌شود لفظ من هم به عین آن معنا وضع شده است و در عین آن معنا استعمال می‌‌شود، هیچ فرقی ندارد. معنای اسمی یعنی یک معنایی که تارة بالاسماء از او تعبیر می‌‌شود و اخری بالحروف ‌به حرف از او تعبیر می‌‌شود، هیچ فرقی در ناحیه موضوع‌له و مستعمل‌فیه ما بین لفظ من و ما بین لفظ الابتداء نیست. هیچ فرقی ندارد.

فقط فرق‌شان در مقدمات استعمال است. مقدمه استعمال که متکلمی بخواهد لفظی را در یک معنایی استعمال کند باید معنا را لحاظ کند، ‌یعنی تصور کند، ‌لفظ را تصور کند چونکه استعمال فعلی است از مستعمل و فعل هم بدون تصور اطراف نمی‌شود. معقول نیست از شخص مختار فعلی سر بزند و اطراف او را لحاظ و تصور نکند. علی هذا وقتی که متکلم لفظ ابتداء را استعمال می‌‌کند در آن معنا، آن معنا را باید لحاظ کند، کما اینکه لفظ ابتداء‌ را لحاظ می‌‌کند. کما اینکه اگر لفظ من را بخواهد در همان معنایی که لفظ ابتداء استعمال می‌‌شود در او استعمال کند باید آن معنا را لحاظ کند. فقط فرقشان در این لحاظ است که این لحاظ مقدمه استعمال است.

در جایی که بخواهد لفظ الابتداء را استعمال کند، آن معنا را بما هو هو لحاظ می‌‌کند. لحاظ، متعلق می‌‌شود به او که آن لحاظ، ‌لحاظ استقلالی است. خودش را ‌به ذهن خودش می‌‌کشد بما هو هو یعنی در مقابل سایر المعانی. بدان جهت می‌‌گوید که ابتداء الامور خیر من انتهائها یا می‌‌گوید انتهاء الامور خیر من ابتدائها (انسان شروع می‌‌کند و لکن در وسط سست می‌‌شود و ول می‌‌کند، در ابتداء خیریت نیست، انتهاء الامور خیر من ابتدائها، آن رساندن به آخر، او هنر است). می‌‌بینید که همان معنای الابتداء و همان معنای لفظ الانتهاء که لفظ را در او استعمال کرده است، این لحاظ که مقدمه استعمال است، در مقدمه استعمال این لحاظ آن معنا استقلالی است.

و لکن در حروف اینجور نیست، اگر بخواهد در همان معنا و در همان موضوع‌لهی که لفظ الابتداء به او وضع شده است و همان مستعمل‌فیهی که لفظ ابتداء در او استعمال می‌‌شود بخواهد در همان معنا لفظ من را استعمال بکند، خود آن معنا را مستقلا لحاظ نمی‌کند، بلکه ‌طاریا بر معنای دیگر لحاظ می‌‌کند. چگونه عرض در خارج خودش وجود استقلالی ندارد ‌قائم به معروض است، معانی حرفیه در ذهن وقتی که لحاظ می‌‌شود، عرضا به معانی اسمیه لحاظ می‌‌شود، خودشان لحاظ استقلالی ندارند. مثل آن سیری که، مولا می‌‌خواهد امر کند به عبدش که از کوفه برو تا بصره، سیر را لحاظ می‌‌کند آن سیر خاص را که سیری که مبدئی دارد و منتهائی دارد، یک ابتدائی دارد، یک انتهائی دارد، سیر را لحاظ می‌‌کند آن سیر خاص را. پس همان معنا که عبارت از همان معنای ابتداء است و همان معنای انتهاء است لحاظ شده است، منتها ‌آلیا لحاظ شده است، قائما بالغیر لحاظ شده است.

ایشان دعوایشان این است که این لحاظ که هم در استعمال اسماء‌ بود و هم در استعمال حروف بود این مقدمه استعمال است ‌این لحاظ. آن ذات ملحوظ که لحاظ به او تعلق می‌‌گیرد، آن نفس وقتی که توجه می‌‌کند و آن معنا را برای خودش ظاهر می‌‌کند، در استعمال لفظ من و در استعمال لفظ الابتداء او یک چیز بیشتر نیست، و لفظ من و لفظ الابتداء در همان ذات ملحوظ استعمال می‌‌شود. این لحاظ که نفس آنها را لحاظ کرده است، اینها دخیل در استعمال نیستند، یعنی جزء مستعمل‌‌فیه، ‌جزء‌ موضوع‌له نیستند، ‌این مقدمه استعمال است که اگر خواستند لفظ را در او استعمال بکنند، باید این را به نفس ببرد.

ملخص الکلام: چگونه فرض می‌‌کنید که اینجا یک جسمی هست در خارج، آن جسم را انسان با انبر بر می‌‌دارد، می‌‌گذارد جایش، کس دیگر هم با انبر دیگر که نقشه دیگر دارد و طولش بیشتر است، ‌کیفیتش هم کیفیت دیگری است، همان جسم را با انبر بر می‌‌دارد، ‌جسم دو تا نیست، آن چیزی که برداشته می‌‌شود یک چیز بیشتر نیست، ‌کیفیت برداشتن او که این انبر مقدمه برداشتن است، انبرها اختلاف دارند، خود آن جسم یک چیز بیشتر نیست. یکی یک خورده دورتر نشسته از آنجا یک کاری می‌‌کند انبر را طوری است که دراز می‌‌کند جسم را بر می‌‌دارد، یکی هم در یک متری نشسته با انبر یک متری بر می‌‌دارد. این جسم فرق نمی‌کند، ‌او یک شیء است، کیفیت اختلاف در این انبر است که این آلتی است که او را بر می‌‌دارد. لحاظ نفس و تصور نفس مثل این دو تا انبر است، یک چیز بیشتر در خارج نیست که لفظ من و لفظ الابتداء به او وضع شده است. او یک چیز است. منتها او را که نفس بر می‌‌دارد، ‌دو جور می‌‌تواند لحاظ کند: یک وقت لحاظ کند او را بما هو هو، یک وقت لحاظ کند لا بما هو هو بلکه لحاظش در غیر بوده باشد که همان سیر خاص را لحاظ می‌‌کند که آن سیر خاص شما نگاه بکنید می‌‌بینید مبدأ و منتهایی دارد، ‌ابتداء و انتهائی دارد. پس هست اینها در این.

پس این نفس که آنها را لحاظ کرده است آلیا لحاظ کرده است و فی الغیر لحاظ کرده است. این لحاظ‌ها دخلی در استعمال لفظ ندارند، ‌این مقدمه استعمال است. لفظ وجود لفظی ذات آن معنا است، ‌ذات ملحوظ است. الابتداء که می‌‌گوید کانّ آن ذات ملحوظ را در خارج نشان می‌‌دهد، ‌وقتی که لفظ من می‌‌گوید باز آن ذات ملحوظ را نشان می‌‌دهد.

آنجا خیلی داستان را مفصل فرموده است، ‌فرموده است چگونه لحاظ استقلالی جزء معنای لفظ ابتداء نیست لحاظ آلی هم جزء معنای من نیست. من و لفظ الابتداء هر دو استعمال می‌‌شوند در ذات آن ملحوظ، اگر لفظ ابتداء و لفظ من را بگذارید ذات ملحوظ را نشان می‌‌دهد، ‌نفس ملحوظ را. خب وقتی که اینجور شد، می‌‌گوید یا شیخنا!‌ ما گفتیم که حروف چگونه که می‌‌گوییم لفظ الابتداء معنایش کلی است، کلی است دیگر، کلی طبیعی است صدق بر کثیرین می‌‌کند، اینجور است یا نه؟ پس معنای من هم صدق بر کثیرین می‌‌کند او هم کلی است فرقی ندارد، چونکه یک معنا بیشتر ندارند. بدان جهت اگر گفت سر من البصرة الی الکوفة شما از آن نقطه اخیری شرق بصره خارج شدید، یا از وسط خط آن شرقی اش خارج شدید، ‌یا نه، ‌بعد از او خارج شدید یا از طرف آن انتهاء خط شرقی که هست از او خارج شدید، ‌همه‌اش سیر من البصرة است. بصرة را فرض کنید که آخرش یک خیابانی است صد تا دویست تا خانه دارد هر کس از خانه‌اش خارج بشود سار من البصرة صدق می‌‌کند، ‌از هر نقطه آن خط خارج بشود، صدق بر کثیرین است.

پس چگونه معنای اسماء کلی طبیعی است قابل صدق بر کثیرین است معنای حروف هم قابل صدق بر کثیرین است. هیئت اضرب با آن لفظ الطلب که معنای اسمی است هیچ فرقی ندارد. لفظ الطلب به هر چه وضع شده است، اینجور می‌‌گویید آخه، می‌‌گویید معنای لفظ طلب کلی طبیعی است صدق بر کثیرین می‌‌کند، ‌این هیئت صیغه افعل هم به عین آن معنا وضع شده است هیچ فرق نمی‌کند. اگر آن طلب که معنای لفظ الطلب است، کلی است قابل صدق بر کثیرین است ‌قابل تقیید است، ‌پس معنای هیئت هم قابل تقیید است چونکه عین همان معنا است چیز دیگری نیست.

[سؤال: … جواب:] جواب پاکیزه‌تر از این نمی‌شود اگر این جواب خودش صحیح باشد. چرا؟ چونکه بعد از اینکه در آن بحث حروف اثبات کرد که معنای اسماء و حروف یکی است… اثبات کرد نه اینکه گفت من اینجور ملتزم هستم به شما چه. اینجور که نمی‌گوید، اثبات کرده این را. بعد از اینکه اثبات کرد که معانی اسماء و حروف یکی هستند و لحاظ خارج از دائره مستعمل‌فیه و دائره موضوع‌له است آن را آنجا اثبات کرد، اینجا هم فرمود که نتیجه این می‌‌شود که پس معنای هیئت صیغه افعل با معنای لفظ الطلب یکی می‌‌شود، ‌لفظ الطلب که قابل تقیید است، معنای اسمی است، پس هیئت هم قابل تقیید است.

این جهت اشکال یک جهتش را کانّ‌ حل کرد صاحب کفایه. حرف کفایه را می‌‌گویم نمی‌گویم ما اینها را قبول داریم. کفایه اینجور می‌‌گوید.

بعد می‌‌خواهد جهت ثانی را هم حل کند. آن جهت ثانی این بود که فرقی نمی‌کند معنای حرفی اسمی، بالاخره این انشاء است، ‌اخبار که نیست. انشاء است و انشاء کردن، آنی که در خارج موجود می‌‌شود فرد طلب است و آن فرد طلب قابل تقیید نیست. درست توجه کنید ببینید چگونه جواب می‌‌گوید مرحوم آخوند!

می‌فرماید اگر این حرف درست بوده باشد که آن طبیعی الطلب که در خارج انشاء می‌‌شود، چه به معنای اسمی انشاء بشود، ‌چه به معنای حرفی و به هیئت انشاء بشود، این طلب اگر به انشاء جزئی بشود و قابل تقیید نشود، ‌لازمه این حرف این است که بعد الانشاء قابل تقیید نشود. یعنی بعد از اینکه مولا گفت اکرم زیدا و قصد کرد طلب ر انشاء کند روی اکرام زید، این دیگر قابل تقیید نیست این وجوب. بعد از اینکه گفت اضرب زیدا و قصد کرد که طلبی را که متعلق به ضرب است، این در خارج موجود بشود و انشاء کرد این را، این بعد الانشاء قابل تقیید نیست.

اما تقیید قبل الانشاء که اول طلب را تقیید می‌‌کند، ‌طلبی که، ‌درست توجه کنید چگونه معنا می‌‌کنم! طلبی که متعلق است به اکرام زید، ‌طلبی که طلب عند المجیء است، عند المجیء زید است، ‌طلب ها، لحاظ کرد طلبی را که متعلق به اکرام زید است و لکن طلب مطلق نیست، طلب عند مجیء زید است، ‌این را که لحاظ کرد وقتی که می‌‌گوید ان جائک زید فأکرمه، طلب مقید را انشاء می‌‌کند، حال الانشاء مقید را انشاء می‌‌کند. این محذوری ندارد. اگر حرف شما تمام بشود که موجود بالانشاء فرد است و او قابل تقیید نیست، غایت امر این است که این طلب بعد الانشاء قابل تقیید نیست چونکه فرد موجود شده است، و اما آن وقتی که انشاء می‌‌کند، ‌طلب را قبلا در آن مرحله لحاظ که لحاظ باید بکند معنا را، طلب را مقید بکند به طلبی که عند مجیء‌ زید است و متعلق طلب اکرام همان زید است، این را لحاظ بکند و این طلب مقید را انشاء بکند بتعدد الدال و المدلول، که هیئت دلالت بکند به اصل الطلب و آن ان جائک که شرطش است ‌دلالت بکند که این طلب را قبلا تقیید کرده است، اینکه محذوری ندارد.

پس کانّ صاحب الکفایة نتیجه گرفت بر اینکه هیئت را می‌‌شود تقیید کرد و وجوب را می‌‌شود مقید کرد و می‌‌شود مقیدا انشاء کرد و وجوب خودش مقید بشود، ‌عیب ندارد.

[سؤال: … جواب:] دو حرف بود: یکی اینکه وجوب در مرحله انشاء قابل تقیید نیست. این یک دعوی شیخ بود.  یک دعوی دیگر این است که آن طلب در مقام لب که مقام الارادة است قید بر نمی‌دارد. او را گذاشتیم او قضیه‌اش خواهد آمد، او داستانش خواهد آمد. کانّ دو تا دعوی داشت شیخ. … در واجب مشروط کی عبد موجود می‌‌کند؟ خدا باید زوال شمس را از دائره نصف النهار موجود بکند، قید غیر اختیاری هم لازم نیست برایش، ‌موجود بکند اما تکلیف ندارد، اگر موجود شد، اگر زید آمد، ‌ان جائک زید فأکرمه. … اولا شرط لازم نیست فعل مکلف باشد، مثل ان جائک زید فأکرمه، آن چیزی که طلب اکرام از او خواسته می‌‌شود مجیء‌ مال او نیست، ‌مجیء مال زید است. یا اذا زالت الشمس یجب صلاة الظهر و العصر، فعل غیر مقدور فعل خدا است. یا فعل خودش باشد، ‌ان استطعت فحج، فرق نمی‌کند. آنجا هم همینجور است طلب را مقید می‌‌کند به حصول الاستطاعة، ‌وقتی طلب را مقید کرد، آن وقت انشاء می‌‌کند آن طلب مقید را به تعدد الدال و المدلول. اما قضیه لب خواهد آمد. ما می‌‌خواهیم مقام انشاء را تصویر کنیم که می‌‌شود در مقام الانشاء وجوب را تقیید کرد یا نکرد، شیخ می‌‌فرمود نمی‌شود کرد، ایشان فرمود می‌‌شود کرد و نه معنای حرفی بودنش مانع است نه انشائیتش مانع است.

بعد ایشان می‌‌فرماید، کانّ‌ کفایه را تکمیل می‌‌کنم، در این جواب از مقام الانشاء یک حرفی می‌‌گوید به عنوان لایقال، می‌‌گوید بر اینکه کسی اشکال نکند که خب اگر بناء بشود انشاء کرد وجوب را، ‌فرمود ان جائک زید فأکرمه، وجوب را انشاء کرد روی اکرام زید، وجوبی که معلق است به مجیء زید، سابقا هم اگر یادتان بوده باشد گفته بودیم که ظاهر کل خطابی که آنجا شرطی ذکر بشود برای حکم یا برای متعلق الحکم، ‌ظاهر خطاب مقارنت است. ان جائک زید فأکرمه یعنی آن وقتی که مجیء‌ زید حاصل شد مقارن با او اکرام واجب می‌‌شود. خب اشکال این است که خب مولا این انشاء را کرد: ان جائک زید فأکرمه، ‌زید هم که هنوز نیامده، ‌فردا فرض کنید خواهد آمد، خب الان وجوب روی اکرام هست یا نیست؟ اگر بگویید هست، ‌این خلاف فرض اشتراط است، ‌مفروض این است که وجوب خودش مشروط است. اگر بگویید نیست، فردا که زید آمد بلکه آن وقت وجوب متعلق به اکرام می‌‌شود، این لازمه‌اش تفکیک الانشاء عن المنشأ است. انشاء موجود شده چونکه امروز گفت ان جائک زید فأکرمه، امروز انشاء کرد و لکن منشأ که وجوب است فردا یا یک ماه دیگر موجود خواهد شد. این تفکیک الانشاء عن المنشأ شد.

ایشان عکسش می‌‌کند. می‌‌گوید مؤمن خدا! الآن ‌که زید نیامده الان اگر وجوب موجود بشود، یعنی وجوب الاکرام الان فعلی بشود و موجود بشود، این تفکیک الانشاء عن المنشأ است. چونکه الان وجوبی موجود شده است که مولا او را انشاء نکرده بود. الآن‌ که زید نیامده، ‌زید فردا خواهد آمد، الان اگر متعلق به اکرام وجوب موجود بشود، ‌این تفکیک الانشاء عن المنشأ است. چونکه وجوب موجود شده است و این وجوب انشاء نشده است، و اما اگر فردا موجود بشود اکرام، ‌این دیگر تفکیک انشاء عن المنشأ نیست. ایشان می‌‌فرماید انشاء که بالاتر از اخبار نمی‌شود. اگر در قضیه، ‌درست این را یادتان باشد! می‌‌گوید انشاء بالاتر از اخبار نمی‌شود، چگونه که می‌‌شود اخبار داد، اخبار عن شیء و لکن لا مطلقا بل علی تقدیر، مثل اینکه می‌‌گویم ان جاء اللیل یضرب زید، ‌اگر شب بشود زید خواهد زد، خب من اخبار از ضرب زید داده‌ام یا نه؟ و لکن از ضرب زید مطلقا خبر داده‌ام یا علی تقدیر داده‌ام؟ بلااشکال علی تقدیر داده‌ام که اگر لیل شد آن وقت ضرب محقق می‌‌شود. ایشان می‌‌فرماید چگونه که إخبار عن شیء و حکایت عن شیء علی تقدیر صحیح است، انشاء شیء هم علی تقدیر صحیح است. می‌‌گوید ان متّ فداری ملک زید، اگر مردم این خانه‌ام مال زید است که همان وصیت تملیکیه است. این انشاء می‌‌کند ملکیت دار را برای زید علی تقدیر موتش. چگونه که اخبار علی تقدیر صحیح است، انشاء‌ علی تقدیر هم صحیح است.

کانّ‌ با جواب نقضی مطلب را حل کرد، اشکال این بود که تفکیک انشاء از منشأ می‌‌شود اگر بالفعل وجوب نباشد، چونکه انشاء شده و لکن منشأ وجوب نیست. جواب نقضی داد که اگر وجوب موجود بشود فعلا که زید نیامده این تفکیک انشاء عن المنشأ است و چگونه که اخبار عن شیء علی تقدیر صحیح است انشاء شیء‌ علی تقدیر هم صحیح است.

این تمام حرفی است که صاحب الکفایة در کفایه از دعوای اول شیخ که نمی‌تواند شرط رجوع به هیئت بکند، تمام جواب را اینجور فرموده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا