دروس خارج اصول / درس 128

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

 کلام در این فرمایش بود که صاحب الکفایة فرمود اطلاق الصیغة یقتضی کون الوجوب نفسیا لا غیریا، تعیینیا لا تخییریا، عینیا لا کفائیا.

این کلام ایشان را مرحوم کمپانی یک نحوی توضیح کرد و بعد هم خودش تحقیقش را فرمود.

توضیحی که ایشان فرمود توضیحش این بود کانّ وجوب نفسی که هست و لو بالدقة العقلیة با وجوب غیری امتیاز دارد، چگونه که وجوب غیری مقید است به اینکه شیء آخر واجب بشود، عند وجوب او این شیء واجب می‌شود، باید صلاة واجب بشود تا وضوء و طهارت واجب بشود، و لو در وجوب غیری وجوب مقید است به وجوب شیء آخر که ذی المقدمة است، ‌الا انه بالدقیة‌ العقلیة وجوب در نفسی هم قید دارد. چگونه در ناحیه وجوب غیری قید دارد، ‌در ناحیه وجوب نفسی هم قید دارد، برای اینکه مقسم به واسطه قید از اهمال خارج می‌شود و قسمین می‌شود. مقسم تقسیم الوجوب است. وجوب را که تقسیم می‌کنیم به نفسی و به غیری باید هر کدام از اینها قیدی داشته باشد تا از اهمال خارج بشود و قسم بشود نفسی با غیری برای آن مقسم. و لو بالدقة العقلیة همینجور است و مقتضایش این است چگونه در وجوب غیری قید می‌آورد مولا و قید لازم است تا وجوب، غیری بشود، در وجوب نفسی هم همینجور قید لازم است تا وجوب، ‌نفسی بشود. الا انه چونکه به نظر العرف قید در واجب نفسی لایزید علی الطلب، ‌کانّ آن قید هم طلب است، بدان جهت وقتی که صیغه افعل طلب را فهماند و آن قید واجب غیری را بیان نکرد کانّ وجوب نفسی استفاده می‌شود.

این یک تقریب کلام کفایه بود.

بعد این را توضیح داد و تحقیقش را بیان فرمود، فرمود نه، اینجور نیست. خلاصه تحقیقش این بود که قید وجوب نفسی قید عدمی است. اینکه قید ‌وجوب غیری و لو قید وجودی است و لکن قید آن واجب نفسی قید عدمی است. وقتی که طلب شیء منبعث شد از طلب شیء آخر، طلب وضوء منبعث شد از طلب صلاتی، وجوب، غیری می‌شود. وقتی که این انبعاث نشد، وجوب شد و در وجوب این انبعاث نیست این می‌شود وجوب نفسی. پس وقتی که مقتضایش این می‌شود که صیغه افعل گفته شد و آن قید ثبوتی گفته نشد قید آن واجب نفسی کانّ‌ گفته شده است، وجوب، ‌وجوب نفسی استفاده می‌شود.

این فرمایش ایشان بود.

عرض کردیم هم در کلام صاحب الکفایة و هم در کلام کمپانی اشکال و تأمل و منع فرموده‌اند. فرموده‌اند نه تمسک به اطلاق صاحب الکفایة صحیح است نه آن تحقیقی و توجیهی را که کمپانی فرمود. چونکه کمپانی یک توجیه داشت یک تحقیق داشت، نه توجیهش درست است نه تحقیقش درست است، بلکه مدعا این است که صیغه افعل وقتی که وارد شد، اگر آن صیغه افعل قیدی نداشت، حمل می‌شود که وجوب، وجوب نفسی است و وجوب تعیینی است و وجوب وجوب عینی است لا الکفائی، الا انه این به دلالت لفظیه نیست، نه دلالت وضعیه است نه انصرافیه نه اطلاقیه، این فقط مجرد سیره عقلاء است. عقلاء بناءشان این است وقتی طلبی از مولا صادر شد و لو آن طلب به صیغه هم نباشد به اشاره بوده باشد، حمل به اینها می‌کند. چرا می‌کنند از حکمت سؤال نمی‌شود، ما حکمتش را نمی‌دانیم و لکن این سیره همینجور است که اینجور سیره‌ای دارند، حکمتش را هم نفهمیم بر ما ضرری ندارد.

چرا فرمایش صاحب کفایه درست نیست؟‌ درست دقت کنید!

ایشان می‌فرمایند اطلاق اگر در طلب بوده باشد یعنی مولا طلب را مطلق بگذارد، ‌صیغه افعلی که وضع شده است بر مطلق الطلب، آن مطلق الطلبی که هست ‌مطلق الانبعاث است و مطلق البعث است، او جامع است ما بین وجوب نفسی و وجوب غیری. کما اینکه جامع است ما بین وجوب تعیینی و وجوب تخییری. ‌ما بین وجوب عینی و وجوب کفائی جامع است. اگر این صیغه افعل اطلاق داشته باشد، نتیجه اطلاق، مطلق البعث می‌شود، چونکه میزان در اطلاق این است که آن جامع که جامع فرض کردیم او موضوع حکم بشود ‌او مصب الحکم بشود. اینجا اگر مطلق الطلب و مطلق البعث نتیجه اطلاق صیغه افعل بشود، ‌این خلف فرض است، یعنی جامع ما بین وجوب نفسی و غیری، این خلف فرض است. ما می‌خواهیم از اطلاق الصیغة خصوص وجوب نفسی را استفاده کنیم، جامع ما بین وجوب نفسی و وجوب غیری را استفاده کردن این خلف فرض است که جامع در مانحن‌فیه مستفاد بوده باشد. مثل سایر مطلقاتی که به اطلاق تمسک می‌شود و گفته می‌شود جامع موضوع الحکم است، اینجا هم اگر آن جامع را بگیریم، مطلق البعث و مطلق الطلبی که هست اگر ‌جامع ما بین وجوب غیری و وجوب نفسی او آن وقت مفاد می‌شود و این خلاف فرض است، چون ما می‌خواهیم خصوص وجوب نفسی را استفاده کنیم.

این محذور را هم رویش اضافه کنید که اصلا هیئت معنای افعل معنای حرفی دارد معنای اسمی ندارد. ایشان می‌فرماید ما ذکر کردیم که در معانی حروف جامع ذاتی نیست که اینجا هم از صیغه افعل یک جامع ذاتی استفاده کنیم، یعنی کانّ در مانحن‌فیه جامع نیست و علی تقدیر اینکه جامعی باشد و استفاده کنیم او خلاف فرض می‌شود، ما می‌خواهیم خصوص وجوب نفسی را استفاده کنیم.

ایشان پشت سرش می‌فرماید پس هر یکی از وجوب نفسی و غیری باید یک قیدی داشته باشد که از مطلق الطلب خارج بشود تا وجوب نفسی قسمی بشود از مطلق الطلب در مقابل وجوب غیری، برای اینکه خود آن مطلق الطلب نمی‌تواند قسمش عین آن مطلق الطلب بشود. اگر قسم او مطلق الطلب بشود تقسیم شیء الی نفسه می‌شود، این است که قسیم الشیء‌ خود شیء بشود، این نمی‌شود. پس اینکه ما طلب را تقسیم می‌کنیم به نفسی و به غیری باید هرکدام از نفسی و غیری یک خصوصیت و یک قیدی داشته باشد، دیگر فرقی هم نمی‌کند آن قید وجودی بشود یا عدمی، باید یک قیدی باشد که زاید بر حد مطلق الطلب باید یک قیدی بوده باشد ‌قید وجودی یا عدمی تا قسم بشود. خب وقتی که قید داشته باشد احتیاج به دال آخر پیدا می‌کند، باید دال آخری بوده باشد. پس مطلق الطلب کفایت نمی‌کند، باید دال آخری باشد که آن قید را افاده کند.

پس این کلام محقق خراسانی صاحب کفایه این درست نیست.

و اما چرا کلام مرحوم کمپانی درست نبوده باشد، کلام ایشان دو تکه داشت: یک تکه تحقیق، ‌یک تکه توجیه کلام کفایه. ایشان به هر دو تکه اشکال فرموده‌اند.

فرموده‌اند اما اینکه ایشان فرمود آن واجب نفسی و لو قید دارد و لکن قیدش قید عدمی است، وجوب نفسی اونی است که وجوبش منبعث از وجوب شیء آخر نباشد، اینجور فرمود دیگر. ایشان می‌فرماید اینکه شما قید را قید سلبی گرفتید، ‌قید عدمی گرفتید، اگر مرادتان سالبه محصله است که یعنی الوجوب النفسی ما لایکون الوجوب فیه منبعثا عن وجوب شیء آخر که این قضیه سالبه که در مباحثه صبحی می‌گفتم مشهور می‌گویند سالبه محصله صدق می‌کند هم به سالبه به انتفاء المحمول هم به سالبه به انتفاء الموضوع. مثل زید لیس بقائم، صدق می‌کند در صورتی که زید باشد و قیام نداشته باشد و صدق می‌کند آن جایی که زید مرده و ده سال است دفن کرده‌اند یا هنوز به دنیا نیامده، باز صدق می‌کند. مشهور اینجور می‌گویند آخه، سالبه محصله تصدق بسلب محمولی و هکذا بسلب بانتفاء الموضوع. می‌فرماید اگر مرادتان از این قضیه سالبه، الوجوب النفسی ما لاینبعث وجوبه عن وجوب شیء آخر، سالبه محصله باشد، ‌لازم می‌آید آن جایی که فعل اصلا وجوب ندارد، وجوب نفسی صدق کند، چونکه سالبه به انتفاء موضوع است دیگر، اصلا وجوب نیست تا منبعث از وجوب آخر نشود. اصلا وجوب نیست. تارة وجوب می‌شود و منبعث از وجوب آخر نمی‌شود این سالبه به انتفاء محمول، یک وقت اصلا شیء وجوب ندارد، مثل نگاه کردن به آسمان وجوب ندارد پس باید بگوییم وجوبش وجوب نفسی است. چونکه لم یتعلق به وجوبی که منبعث بشود از وجوب آخر. پس سالبه محصله نمی‌توانید اراده کنید. و هو کما تری. به این مقدار اکتفاء می‌کند، ‌واضح است.

و اگر مرادتان از این سالبه به انتفاء محمول یا سلب عدولی باشد که قضیه معدوله است، وجوبی باشد که متصف بشود آن وجوب به عدم الانبعاث، یا وجوبی باشد مفروض الوجود که منبعث از وجود آخر نشود، سالبه به انتفاء محمول، این اگر بوده باشد این هم درست نیست. چرا؟ چونکه ما شاهدی نداریم که وجوب نفسی اینجور قید عدمی دارد. این شاهد ندارد، مجرد دعوی است. بلکه ظاهر این است که قید وجوب نفسی قید وجودی است. واجب به وجوب نفسی آن وجوبی است که بنفسه هست. آنکه لم ینشأ عن وجوب شیء آخر او لازمه نفسیت است، وقتی که وجوب، ‌نفسی شد بنفسه شد، یک لازمه‌ای دارد که منبعث از وجوب شیء آخر نمی‌شود. پس آن امر عدمی لازمه این امر وجودی است.

این تکه تحقیق ایشان.

و اما اینی که توجیه کرد کلام صاحب کفایه را، ‌فرمود که صاحب کفایه که گفته‌اند اطلاق الطلب ‌طلب اقتضاء می‌کند وجوب، ‌نفسی بوده باشد، با وجود اینکه وجوب نفسیا قید دارد، ‌دال بر قید باید ذکر بشود فرمود به جهت این است که عرفا و لو عقلا قید دارد و لکن عرفا آن قید لایزید علی الطلب زاید بر طلب نمی‌شود. بدان جهت وقتی که صیغه افعل طلب را فهماند، آن قید واجب غیری را نفهماند، ‌وجوب کانّ‌ وجوب نفسی می‌شود.

ایشان می‌فرماید این چه فرمایشی است؟ عرفا صحیح است تقسیم کنیم وجوب را، عند العرف ها!‌عند العرف تقسیم کنیم که وجوب شیء در شریعت نفسی است غیری است. عرف می‌فهمد، توضیح بدهی که وضوء خودش وجوبی ندارد وجوبش غیری است، اما صلاة و ‌صوم ‌وجوبش نفسی است. عرف می‌فهمد. وقتی که عند العرف اینها قسم شده‌اند بر مطلق الطلب و مطلق الوجوب، باید قیدی داشته باشند، چونکه عرفا هم که قسم شیء خود مقسم نمی‌شود. قید می‌خواهد.

پس علی هذا این فرمایش نه تحقیقش درست است نه آن توجیهش درست است. پس آنی که باید گفته بشود این است که آنی که وجوب از او استفاده می‌شود، نفسیت و غیریتش به بناء عقلاء است مدلول لفظی نیست کما ذکرنا.

این حاصل فرمایشی است که در این مقام فرموده‌اند.

خب ما آن حرف‌هایی که در مقام مهم بود دیگر بیان کردیم. خب الان بر می‌گردیم که ببینیم این فرمایشات چگونه هستند.

اما این فرمایش اخیری:‌

درست توجه کنید به عرائضم! عرض می‌کنم الظاهر و الله العالم ما دو تا اطلاق داریم، احدهما به دیگری مشتبه شده است. یک اطلاقی داریم در معانی اسمیه و معانی خطوریه، یک اطلاقی آنجا داریم، که ربما می‌گویند اعتق رقبة، ‌رقبه مطلق است، این رقبه از معانی اسمیه است دیگر، اسم الجنس است و معنایش معنای خطوری است، معنای خطوری این است که لفظ وقتی که تنها گفته شد در مقابلش آن کسی که عالم به وضع او است یک معنایی به ذهن سامع می‌‌آید. وقتی که انسان رجل را گفت یا ماء را گفت یا رقبه را گفت یک معنایی به ذهن خطور می‌کند. یک اطلاق در این معانی اسمیه و معانی خطوریه است. و فرقی نمی‌کند این معنای اسمی و خطوری که در خارج اگر موجود بشود از اعیان حقیقیه بوده باشد مثل الانسان و الحجر و الشجر، یا اگر در خارج موجود بشود وجودش اعتباری بوده باشد مثل البیع فی قوله سبحانه احل الله البیع، بیع هم اسم جنس است مثل رقبة است، فرقی نمی‌کند بیع معنای خطوری دارد معنای اسمی دارد، ‌فقط امتیازش از رجل و انسان این است که معنایش معنای وجود حقیقی ندارد در خارج. این طبیعت در خارج وجود اعتباری دارد یعنی حقیقتا هم طبیعت نیست امر اعتباری است، چونکه طبایع و ‌ماهیات در آن وجودات حقیقیه می‌شود. و لکن می‌گوییم تعبیر می‌گوییم ماهیة ‌البیع یعنی جامع، مراد ما این است که آن جامعی که به او صدق بر کثیرین می‌کند، و لو آن کثیرین امور و ‌وجودات اعتباریه هستند.

درست توجه کنید به عرائضم! یک اطلاق در این معانی اسمیه و خطوریه هست. ‌یک اطلاق هم در معانی حرفیه و ایجادیه است. معنای لفظ تارة ایجادی می‌شود، معنای خطوری ندارد، مثل آن هیئت بعت که در مقام معامله می‌گویید انشاء می‌کنید و آن حقیقة البیع را در خارج ایجاد می‌کنید آن ایجاد معنای هیئت بعت است. اینجور است دیگر. یا مثلا فرق نمی‌کند افعل که آن هیئتش دلالت می‌کند بر ایجاد الطلب که معنایش معنای ایجادی است. و معانی حروفیه هم همینجور است، سرت من البصرة یا ‌جلست فی المسجد، این فی و من ‌معانی حروفیه هستند. یک اطلاق هم در اینها است.

این اطلاق در معانی حرفیه و ایجادیه، ‌ایجاد نه ایجاد تکوینی خارجی ها! ایجادی که عرض می‌کنم و لو ایجاد اعتباری باشد مثل بعث یا اضرب که طلب اعتبارا انشاء و ایجاد می‌شود، وجود انشائی اش ها! انشاء می‌شود، یک اطلاق هم در معانی حرفیه و معانی ایجادیه است.

این دو تا اطلاق اگر حقیقت‌شان معلوم بشود که چیست و از همدیگر جدا بشوند معلوم می‌شود که حقیقة الحال در مسأله چیست.

اما اطلاق در معانی اسمیه و خطوریه، ان شاء‌ الله تفصیل اطلاق در معانی اسمیه و خطوریه موکول است به باب مطلق و مقید و لکن اجمالا اشاره می‌کنم. درست توجه بفرمایید! مثلا لفظ رجل و لفظ بیع ‌هر دو را  در باب مطلق و مقید اسم جنس به او اطلاق می‌کنند می‌گویند مطلق است. معنای اینکه لفظ رجل را متصف می‌کنیم بر اینکه مطلق است، ‌معنایش این است که لفظ رجل وضع شده است به یک معنایی که مرتکز و معروف در اذهان است، آن معنا که آن معنای کلی است، کلی طبیعی است. در آن معنا قید خاصی اخذ نشده است که مرد طویل باشد، قصیر باشد، چاق باشد، لاغر باشد، حبشی باشد، هندی باشد، هیچ قید خاصی در او اخذ نشده است. موضوع‌له که می‌گوییم مطلق است لفظ رجل که وضع شده است معنایش مطلق الرجل است، مطلق را به آن سر رجل می‌آوریم ها!‌ می‌گوییم موضوع‌له لفظ رجل مطلق الرجل است، ‌اطلاق را سر رجل می‌آوریم، ‌معنایش این است که در موضوع‌له هیچ قید خاصی واضع لحاظ نکرده است، و به قول صاحب الکفایة، حتی اینکه با این موضوع‌له قید خاصی لحاظ نکرده است این را هم لحاظ نکرده است، حتی عدم لحاظ قید در موضوع‌له این هم لحاظ نشده است. بدان جهت می‌شود ماهیت مهمله. می‌گویند لفظ رجل معنای موضوع‌له اش مهمل است. یعنی چه؟ یعنی وضع شده است به آن ذات نه قید خاصی در او اخذ شده است و نه هم قید شده است که اخذ نشده، هیچکدام نیست. ‌درست توجه کنید به عرائضم! که اینها اساس حرف است، نه قید خاصی لحاظ شده است، نه اینکه قید خاص رفض شده است این لحاظ شده است، هیچ چیز نیست. ذات معنی، به قول صاحب الکافیة ذات معنی و حاق معنی که در او هیچ چیز لحاظ نشده است، حتی اینکه لحاظ نشده این هم لحاظ نشده، او موضوع‌له لفظ رجل و موضوع‌له لفظ ماء است، موضوع‌له لفظ البیع است.

اینکه قید خاص لحاظ نشده است خب او معلوم است که اگر لفظ رجل وضع شده بود به مردی که بلند قد است، ‌استعمال اگر می‌کردیم به مرد قصیر، مجاز می‌شد. اینجور است دیگر. اما اینکه عدم قید مرد طویل لحاظ شده است این هم لحاظ نشده است. نتیجه چه می‌شود؟ نتیجه این می‌شود که اگر قید لحاظ می‌شد، ‌در فاقد آن قید اگر استعمال می‌کردید مجاز می‌شد. و اما اگر ملاحظه می‌شد بر اینکه در این قید خاص لحاظ نشده است، اگر باز قید خاص لحاظ می‌کردید و لو به دال آخر باز مجاز می‌شد، چونکه لفظ رجل وضع شده است به آن طبیعت مردی که با او قید خاص آخر لحاظ نشود. شما لحاظ کردید. اینکه می‌گوییم لفظ رجل وضع شده است به طبیعت مهمله که به آن طبیعتی که قید خاص لحاظ نشده است و لحاظ نشدن قید خاص هم لحاظ نشده است، این سرّش عبارت از این است که این قابل تقسیم بشود به آن طبیعتی که با او قید خاص لحاظ می‌شود و هم تقسیم بشود به آن طبیعتی که در آن طبیعت لحاظ شده که قید خاص ندارد. قید خاص نداشتن لحاظ شده است. آن طبیعت مهمله که مقسم است که از او تعبیر می‌شود به لابشرط مقسمی که رقبه به او وضع شده است، ‌آن لابشرط مقسمی تقسیم می‌شود به لابشرط قسمی و بشرط لای قسمی و بشرط شیء قسمی. سه قسم دارد دیگر، اگر کفایه یادتان بوده باشد.

آن لفظ رجل وضع شده است به ذات معنا، اینجور می‌گویند، ‌لفظ رجل وضع شده است به ذات معنا که با آن ذات معنا قید خاصی لحاظ نشده است، حتی این عدم لحاظ قید خاص او هم لحاظ نشده است. بدان جهت این طبیعت تقسیم می‌شود به آن طبیعت رجلی که با او لحاظ شده است که قید خاص ندارد، لحاظ شده که از او قیود خاصه رفض شده است. هم تقسیم می‌شود به آن طبیعتی که قید خاص با او لحاظ شده، هم تقسیم می‌شود به طبیعتی که لحاظ شده که قید دیگر نباشد، قید دیگر نباشد که بشرط لا است. لفظ رجل وضع شده است به آن لابشرط مقسمی. بدان جهت اگر، درست توجه کنید!‌ اگر مولا در مقام بیان اسم جنس را موضوع حکم قرار داد، گفت احل الله البیع، و فرض کردیم که مقدمات حکمت تمام شد، ‌یعنی مولا حکم را برای بیع بیان کرد، اصل این است که در مقام بیان قیود موضوع الحکم است، گفتیم این به اصل عقلائی است دیگر، کرات و مرات گفتیم، احراز کردیم در مقام بیان است، و احراز کردیم که اگر حلیتی که حکم است موضوعش یک قیدی داشت که بیع خاص بشود ‌بیع لفظی، مانع از این قید نبود که قید را ذکر بکند، ‌این مقدمه هم محرز شد، و احراز هم شد که قیدی ذکر نکرده است که باید بیع باللفظ بوده باشد، این را هم ذکر نکرده است. وقتی که این مقدمات اطلاق تمام شد، نتیجه مقدمات اطلاق این می‌شود که آن لابشرط مقسمی که بیع است از او اراده شده است لابشرط قسمی، یعنی بیعی که از او تمام قیود رفض شده است و هیچ قیدی با او لحاظ نشده است او موضوع الحکم است. رفض شده، طبیعت مهمله لحاظ شده که قید ندارد که با او قیدی لحاظ نشده است، می‌شود همان لابشرط قسمی که احل الله البیع یعنی لابشرط قسمی یعنی بیع حلال است. حکم اگر انحلالی شد، لازمه اطلاق این است که هر چیز به او صدق کرد، حلیت او را می‌گیرد. حکم وضعی است آخه، حلیت یعنی امضاء، امضاء بیع، حلیت وضعیه. اگر حکم انحلالی نشد بلکه صرف الوجود شد، معنایش این است که هر وجودی از این طبیعت موجود بشود، اعتق رقبة هر رقبه‌ای را آزاد بکند حکم ساقط می‌شود.

نتیجه اطلاق در معانی اسمیه ‌در جایی که معنا خطوری بشود، نتیجه مقدمات حکمت لابشرط قسمی است، یعنی طبیعت مرفوضا عنها القیود موضوع حکم است. کانّ اینکه طبیعت در مقام موضوع قید ندارد و هیچ قیدی در موضوع مدخلیت ندارد کانّ این لحاظ شده است. آن لحاظ اینکه قید خاصی مدخلیت ندارد در موضوع، این از مقدمات حکمت استفاده شد که دال آخر است. و اگر مقدمات حکمت از کار بیفتد در یک جایی، بفهمیم که مولا در مقام بیان نیست، فقط طبیعت مهملی استفاده می‌شود که از او نمی‌شود گفت هر بیعی حلال است. مولا گفته است آن طبیعی البیع به او حلیت جعل شده است اما قیدی دارد ندارد در مقام بیان او نیست. نمی‌شود شمول را استفاده کرد.

پس لفظ البیع وضع شده است به مطلق البیع لا البیع المطلق. یک البیع المطلق داریم، بیع المطلق یعنی بیعی که قیود از او حذف شده است و ‌قیود مدخلیت ندارد در متعلق حکم به او. یک مطلق البیع داریم که مهمله است. هم بیع مطلق را می‌گیرد، هم به آن بیع بشرط شیء را، هم بیع بشرط لا را می‌گیرد. نتیجه حرف این است که مقدمات حکمت آن مطلق البیع را از آن مطلق البیع بودن خارج می‌کند، البیع المطلق درست می‌کند که البیع المطلق موضوع الحکم است. این‌شان مقدمات حکمت است در معانی اسمیه. بدان جهت در معانی اسمیه باید یک جامعی بوده باشد که نتیجه اطلاق آن باشد که از آن جامع قیود رفض شده است و میزان الحکم و ملاک الحکم خود آن جامع است و هیچ قیدی هم در تعلق حکم به آن جامع مدخلیتی ندارد. این اطلاق در معانی اسمیه است که تفصیلش در باب مطلق و مقید است. اجمالش را ما ذکر کردیم.

پس اگر کسی از شما پرسید نتیجه اطلاق و مقدمات الحکمة در معانی خطوریه و در معانی اسماء که کلیات هستند چیست؟ باید بفرمایید نتیجه مقدمات حکمت این است که آن معنا و طبیعت را از اهمال خارج می‌کند، ‌از مطلق الرجل بودن خارج می‌کند، ‌الرجلی قرار می‌دهد، ‌البیعی قرار می‌دهد که قید ندارد. بدان جهت مرحوم آخوند در یک جایی در کفایه در بحث تعلق الاوامر بالطبایع گفته است اگر ممکن بود طبیعت عاریةً عن ایّة خصوصیةٍ، ‌ممکن بود ‌فرض محال که محال نیست، ‌طبیعت آن در خارج موجود بشود عاریة عن ایة خصوصیة موضوع الحکم تمام بود، متعلق الحکم حاصل بود. اینجور است دیگر، یعنی مدخلیت ندارند آنها، بودن و نبودشان علی حد سواء است.

و اما معانی حروفیه و معانی انشائیه، ‌درست دقت کنید! این را شما می‌دانید و ما هم می‌دانیم یعنی در معانی حروف بیان کردیم تفصیلش، ‌معانی حروف و هیئات اینها موضوع‌له‌شان خاص است. اینها به خصوصیات وضع شده‌اند. اینها مثل معانی اسماء نیست که وضع به کلی طبیعی بوده باشد و معنای خطوری داشته باشند. نه، اینها وضع شده‌اند به خصوصیاتی که آن خصوصیات در مدخول اینها است. مثلا فی دلالت می‌کند آن داری که به او داخل شده است، ‌فی الدار، این خصوصیت ظرفیت را دارد برای این فعل که جلست فی الدار. یا سرت من البصرة آن من دلالت می‌کند مدخولش که عبارت از بصره هست، ابتدائیت بر فعل را دارد، خصوصیت ابتدائیت را. الحرف ما دلی علی معنی فی غیره، غیر همان مدخولش است دیگر. یا به قول مرحوم کمپانی که سابقا فرمود وقتی که گفت اضرب این هیئت دلالت می‌کند آن ماده که عبارت از ضرب است، ‌خصوصیت طلبیت را دارد و ‌نسبت طلبیت منتسب به او است، همینجور است دیگر، سابقا اینجور فرمود، معانی حروف و هیئات جزئیات هستند یعنی خصوصیات خارجیه هستند.

و لکن، ‌درست توجه کنید! و لکن در وضع حروف اینجور گفتیم اینها و لو به خصوصیات وضع شده است و لکن در مقام وضع این خصوصیات چونکه ما لایتناهی هستند، اینها را نمی‌شود تفصیلا تصور کرد، ‌باید یک جامعی تصور کرد که او را مشیر قرار داد به نحو وضع عام موضوع‌له خاص به اینها وضع کرد. بدان جهت گفتیم در حروف و در امثال ذلک هیئات است وضع عام موضوع‌له خاص است دیگر. وضع عام است یک معنای کلی لحاظ شده است. وقتی که آن معنای کلی لحاظ شد، ‌کلام در این است، ‌یک وقت فی را که وضع می‌کند به آن خصوصیتها یک معنای ظرفیت را که معنای اسمی است باید لحاظ کند چونکه وضعش ممکن نمی‌شود، وضع بعد اللحاظ می‌شود باید موضوع‌له را لحاظ کند، منتها چونکه معنا طوری است که خصوصیات است، تفصیلا لحاظ نمی‌شود یک مرآتی به آنها قرار می‌دهند که معنای کلی است. کلام این است: آن معنای کلی را که لحاظ کرده است، تارة‌ در آن معنای کلی یک قیدی می‌آورد، می‌گوید من فی را وضع کردم به خصوصیات‌های ظرفیت‌هایی که آن خصوصیت ظرفیت‌ها در تحت عنوان ظرفیت حقیقی بوده باشند.

بدان جهت اگر کسی گفت بر اینکه همینجور جلست فی المسجد چونکه مسجد ظرفیت حقیقیه نمی‌تواند پیدا کند بدان جهت این مجاز می‌شود، مثل‌ آش و کاسه آنجا می‌شود. یا جلست فی الکوفة آن ظرفیت حقیقی نمی‌شود. یا خرج فی زینته آن ظرفیت دیگر موضوع‌له فی نمی‌شود، آنجا مجازا استعمال شده است فرض کنید. ممکن است به آن معنای کلی قید بزند، ممکن است قید نزند قیود را رفض کند. وقتی قیود را که رفض می‌کند یک وقت رفض کردن قیود این هم لحاظ نشده در آن معنای کلی چگونه اسماء اجناس گفتیم در عند وضع الحروف آن معنای کلی را که لحاظ کرده است و در او اخذ خصوصیتی نکرده است، این عدم اخذ خصوصیت که لحاظ خصوصیتی نشده است او را هم لحاظ نکرده است. بدان جهت آن مطلق را لحاظ کرده است، آن مطلق الطلب.

وقتی که صیغه افعل را وضع می‌کرد مطلق الطلب را لحاظ کرده است نه طلب مطلق را. مطلق الطلب را لحاظ کرده است و گفته است من صیغه افعل را وضع کردم به انشاء مطلق الطلب. معنایش این است که اگر با این صیغه افعل طلب معلق جعل کردید گفتید ان جائک زید فاکرمه، طلب مشروط است آخه، وجوب مشروط، طلب مشروط، ‌این باز استعمال در موضوع‌له است. مجاز نیست. چونکه صیغه افعل وضع شده بود که انشاء‌ بشود با او مطلق الطلب. مطلق الطلب را انشاء کردید، چونکه طلب مشروط هم داخل مطلق الطلب است. کما اینکه اگر طلب مطلق را انشاء کردید گفتید اکرم زیدا آن هم همین است داخل موضوع‌له است. و لو شما که با این طلبی که هست طلب را که انشاء می‌کنید انشاء خصوصیت می‌شود، انشاء، ایجاد است، و لو ایجاد اعتباری است، ‌خاص می‌شود و لکن این خاص تحت کدام عنوان مندرج است آن معنایی که لحاظ شده است؟ در آن معنایی که لحاظ شده بود عند الوضع خصوصیتی اخذ نشده بود. وضع شده بود صیغه افعل به انشاء مطلق الطلب، چه طلب معلق باشد، چه طلب، ‌طلب مطلق باشد. طلب را دو جور می‌شود انشاء کرد دیگر. یک وقت معلق، و لو قید آخر می‌آورید می‌گویید ان جائک زید فاکرمه، ان جائک دال آخر را می‌آورید و لکن استعمال در موضوع‌له است. در موضوع‌له استعمال کردید، آن تعلیقش را به دال آخر فهمانده‌اید.

خب آن جایی که این تعلیق نیست، ‌الطلب المطلق است، اکرم زیدا که تعلیق ندارد، ‌طلب، ‌مطلق است ‌یعنی طلب قید ندارد، این را از کجا استفاده می‌کنید؟ چونکه در موضوع‌له که اخذ نشده است، موضوع‌له آن طلب‌هایی بود که داخل مطلق الطلب است، خصوصیات را دلالت نمی‌کند. اینکه الطلب المطلق است این به چه چیز استفاده می‌شود؟ این را در بحث واجب مطلق و مشروط خواهیم گفت که مقدمات اطلاق اقتضاء می‌کند طلب متعلق بر فعلی طلب مطلق بشود لا المشروط، طلب مطلق بشود لا المعلق. این مقدمات حکمت که جاری می‌شود نه اینکه جامع را اثبات می‌کند، نه، مقدمات حکمت، آن طلب مطلق بودن را که قید ندارد او را اثبات می‌کنند. پس فرق است ما بین مطلق الطلب و الطلب المطلق، آنی که در مقام وضع لحاظ شده بود و او مرآت برای آن خصوصیات قرار داده شده بود، او مطلق الطلب بود، و لکن به مقدمات حکمت الطلب المطلق استفاده می‌شود.

این را در واجب نفسی و غیری هم همین را بگویید. آن صیغه افعل وضع شده است به انشاء مطلق الطلب یعنی آن طلب منتسب به مواد، نسبت طلبیه که منتسب است به ضرب، ذهاب، قیام، قعود، قتل، اقتل، قم، اذهب، اجلس تمام اینها نسبت طلبیه منتسب است آخه. این خصوصیات نسب طلبیه‌ای که منتسب به مواد هستند، اینها داخل مطلق الطلب بشوند این در موضوع‌له ماخوذ است. مطلق الطلب. چونکه طلب غیری هم داخل مطلق الطلب است، ‌طلب نفسی هم داخل مطلق الطلب است. یعنی اگر طلب غیری گفتید، اذا وجبت الصلاة توضأ، این مجازیتی نیست. چونکه موضوع‌له توضأ که هیئت صیغه افعل است مطلب الطلب است. منتها وقتی که طلب معلق را اراده کردید باید دال آخر بگویید که معلق علیه است. اگر شما خواستید وجوب ‌نفسی بشود غیری نشود، باز دال آخر می‌خواهد.

اما کلام این است که دال آخر مقدمات حکمت است. وقتی که مطلق الطلب را انشاء کرد، خصوصیتش را نفهمیدیم، اگر غیری بشود باید قید بگوید، و الا در مقام بیان بود، قید معلق علیه را نگفت که اذا جائک زید، اینها را نگفت و ممکن هم بود بگوید و نگفت، معلوم می‌شود طلبش طلب مطلق است. طلبش طلب نفسی که می‌گوییم، طلب نفسی یعنی طلب مطلق، قید را ندارد، کدام قید را؟ آن قیدی که وجوب غیری دارد، او را ندارد. در مقام انشاء و در مقام تفهیم و تخاطب، این طلب، ‌مطلق است. فرق است ما بین طلب المطلق و ما بین مطلق الطلب. اینکه در کفایه دارد اطلاق الصیغة نه مراد اطلاق الصیغة این است که مطلق بودن طلب که مطلق رو طلب بیاید. او مرادش نیست. مراد از اطلاق الطلب یعنی طلب منشئی که آنجا مقدمات الحکمة است. وقتی که طلب المنشأ مقدمات حکمت داشت، یقتضی کونه نفسیا.

توضیح بیشتر ان شاء الله فردا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا