دروس خارج اصول / درس 127
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
کلام در فرمایش صاحب الکفایه بود. ایشان فرمودند اطلاق الصیغه یعنی صیغة الامر، اطلاق این صیغة الامر اقتضاء میکند که وجوب فعل نفسی بشود نه غیری، تعیینی بشود لا التخییری، وجوب الفعل عینی بشود لا الکفائی. کانّ فرمود وجوب در هر یکی از واجب غیری و تخییری و کفائی کانّ آن وجوب مقید است و مضیق است به اینکه در وجوب غیری فعل واجب میشود عند وجوب فعل آخر، در واجب تخییری فعل وجوب پیدا میکند عند عدم الاتیان بالفعل الآخر که عِدل بوده باشد، و کانّ در واجب کفائی فعل واجب میشود مادامی که لم یأت به شخص آخر.
پس میبینید وجوب کوچک و مضیق میشود. وقتی که این صیغه که متضمن وجوب فعلی است مقدمات حکمت در او تمام شد مقدمات حکمت اقتضاء میکند که این ضیق را ندارد، فعل واجب است وجب فعل آخر ام لا، فعل، واجب است أتی بفعل آخر مکلف ام لا، فعل، وجوب دارد اتی به شخص آخر ام لا. وقتی که صیغه وارد شد و مقدمات حکمت گفت این ضیق را ندارد این قید را ندارد، خب اثبات میشود که نفسی است، تعیینی است و عینی است.
ایشان فرمایشش این است.
مرحوم کمپانی در ذیل این فرمایش فرموده است، مخفی نماند بر شما کما اینکه بر دیگران مخفی نیست، وجوب غیری چگونه قید دارد و وجوب تخییری چگونه قید دارد و وجوب کفائی چگونه قید دارد، وجوب نفسی و تعیینی و عینی هم اینها هم قید دارند. چرا؟ یک وجوب مهمل است که صیغه افعل هم وضع شده است به آن وجوب مهمل، بدان جهت صیغه افعل را در موارد وجوب نفسی استعمال بکنیم حقیقت است، واستعمال بکنیم در موارد وجوب غیری باز حقیقت است مجاز نیست، استعمال بکنیم صیغه افعل را در موارد وجوب تعیینی یا تخییری، عینی یا کفائی، همهاش حقیقت است. پس معلوم میشود که در موضوعله صیغه افعل هیچ خصوصیتی اخذ نشده است، آن مهمل است. خب طبیعت شما اگر بخواهید از اهمال خارج بشود لابد باید به واسطه قید خارج بشود دیگر. وجوب نفسی آن وجوب مهملی است که باید قیدی داشته باشد که به آن قید از اهمال خارج بشود، کما اینکه وجوب غیری وجوب مهمل نیست، قیدی دارد که به آن قید وجوب از مهمل خارج میشود، میشود وجوب غیری. که قسمی و سنخی از وجوب است. باید آن وجوب مهمل هم یک قیدی داشته باشد که به آن قیدی که هست به آن قید از اهمال خارج بشود، بشود نفسی.
و به عبارت سادهتر بگویم که روشنتر بشود، مقسم را که شما تقسیم به قسمین میکنید، مثلا میگویید الوجوب إما نفسیٌ أو غیری، آن مقسم وجوب مهمل است، آن وقتی این مقسم از اهمال خارج میشود و قسم میشود که به او قید منضم بشود، و الا اگر قید منضم نشود همان مهمل است. پس چگونه به آن مقسم قید منضم میشود و او را از اهمال خارج میکند و میشود وجوب غیری، همینجور به آن مقسم باید قید وارد بشود قید منضم بشود تا آن مقسم را از اهمال خارج کند و قسمی از وجوب بکند که اسمش را وجوب نفسی میگوییم.
در تعیینی و تخییری هم همینجور است که وجوب را تقسیم میکنیم الوجوب إما تعیینی أو تخییری. خب این وجوب را که تقسیم میکنیم به تعیینی و تخییری آن مقسم مهمل است که قابل تقسیم است، باید قید به او منضم بشود تا قسم بشود. پس معلوم میشود که هم وجوب تعیینی قید دارد هم وجوب تخییری، هم وجوب کفائی قید دارد هم وجوب عینی، مثل وجوب نفسی و غیری.
بدان جهت میفرماید لایخفی بر اینکه لکل من الوجوب النفسی و الغیری و التعیینی و التخییری و العینی و الکفائی برای همه اینها قید است. ظاهر عبارت مصنف آخه همینجور است، میگوید وقتی وجوب مطلق شد، قیدی به او منضم نشد میشود وجوب تعیینی، این معنایش ظاهر عبارت این است که وجوب تعیینی کانّ قید ندارد، وجوب نفسی کانّ قید ندارد، کانّ وجوب عینی قید ندارد. اینجور نیست، اینها هم قید دارند. آخه ظاهر عبارت مصنف این است که لکل من الوجوب الغیری و التخییری و الکفائی در آنها برای وجوب قید است، وجوب مضیق میشود. وقتی که صیغه افعل گفته شد در مقام طلب و قیدی ذکر نشد در مقام البیان آن قیود ذکر نشد، فیقتضی اینکه نفسی بشود لا غیری، تعیینی بشود لا تخییری، عینی بشود لا کفائی. ظاهر کلام ایشان این است که وجوب نفسی و هکذا تعیینی و عینی قید ندارند. ایشان میفرماید نه، آنها هم قید دارند.
منتها توضیح میکند کانّ کلام صاحب کفایه را، میگوید بله آن وجوب نفسی قید دارد، وجوب تعیینی و هکذا عینی قید دارد، و لکن قید در وجوب نفسی لایزید علی الطلب، کانّ آن قید از خود مقید است، همان طلب است. کانّ آن طلبی که هست طلب المحض که محض الطلب است کانّ آن قید و آن امر وجودی زاید بر طلب نیست، کانّ خود طلب است. خب آن وقت کانّ کلام مصنف که صاحب کفایه است یک سر و صورتی پیدا میکند که قید آخر ندارد وجوب نفسی غیر از همان حقیقة الطلب، قیدش هم طلب است. مثل آن نور شدیدی که هست، شدتش هم نور است، کانّ این وجوبی که هست وجوب نفسی، آن قیدش هم طلب است، عادتا ها! یعنی عرفا طلب محض میگویند.
بعد ایشان میفرماید و لکن حقیقتا اینجور نیست، حقیقتا وجوب نفسی مثل وجوب غیری قید دارد. گفتیم باید قید داشته باشد تا از اهمال خارج بشود. ایشان میفرماید سرّ اینکه صیغه افعل وقتی که مطلق شد از او وجوب نفسی استفاده میشود، سرش این است: وجوب غیری قیدش قید وجودی است امر وجودی است، مثلا وجوب غیری، درست توجه کنید! به آن طلب فعلی میگویند که آن طلب ناشی بشود از طلب فعل آخر. شارع اگر گفتیم که مقدمه واجب واجب است، وضوء را هم واجب کرده است که انسان قصد میکند که بعد از ظهر وضوء میگیرم برای نماز ظهر واجب قربة الی الله یعنی وجوب شرعی دارد وضوء، اگر گفتیم وضوء در مقدمه واجب وجوب شرعی دارد، وجوبش غیری است. یعنی چه؟ یعنی این طلب مولوی که متعلق بر وضوء است، این طلب مولوی ناشی است و منعبث است و مترشح هست و ترشحی است از وجوبی که روی صلاة مقید به وضوء رفته است، از آن امری که روی صلاتی رفته است که آن صلاة مقید بالطهارة است یعنی مقید به وضوء یا غسل یا تیمم است علی اختلاف الاشخاص و الاحوال، از آن صلاة از وجوب او یک وجوبی ترشح کرده است یک وجوبی منبعث شده است از آن وجوب اسمش میشود وجوب غیری.
پس وجوب غیری طلبی است که یک خصوصیت وجودیه دارد، آن خصوصیت وجودیه و قید وجودی این است که آن طلب متعلق به آن فعل منبعث بوده باشد از طلبی که متعلق به فعل آخر است.
و لکن این وجوب نفسی هم که قید دارد، وجوب نفسی قیدش وجودی نیست. فرقش همین است. وجوب نفسی با وجوب غیری فرقش این است که وجوب نفسی قیدش امر وجودی نیست، بلکه قیدش امر عدمی است. یعنی وجوب نفسی آن وجوبی است که متعلق به فعلی است، چنان وجوبی که خصوصیتش این است که آن وجوب، وجب نشوی نیست ترشحی از وجوب آخر نیست، آن وجوب ترشحی نیست از وجوب آخر، وجوب منبعث نیست. وقتی که اینجور شد مطلب صاف میشود که چرا اطلاق صیغه اقتضاء میکند که وجوب نفسی باشد لا غیری. چرا؟ چونکه و لو صیغه بمقتضی الوضع دلالت بر وجوب مهمل میکند، آخه همینجور است، صیغه بمقتضی الوضع دلالت بر وجوب مهمل میکند، و لکن وقتی که مقدمات حکمت جاری شد و ثابت شد که مولا آن قید وجودی که مال وجوب غیری هست، آن قید وجودی را ذکر نکرده است، این عدم ذکر قید وجودی ذکر قید وجوب نفسی میشود. عدم ذکر قید وجودی وقتی که قید وجودی را ذکر نفرمود این عدم ذکر بیان قید عدمی وجوب نفسی میشود، کانّ آن قید وجوب نفسی ذکر شده است.
الحاصل، نمیدانم مطلب ایشان را رساندم یا نه، ایشان میفرماید وجوب نفسی که هست وجوب نفسی قیدش امر عدمی است، و لکن قید وجوب غیری قیدش امر وجودی است، وقتی که مقدمات حکمت به او منضم شد که مولا و شارع قید وجودی وجوب غیری را ذکر نکرده است، این عدم ذکر قید وجودی ذکر قید عدمی وجوب نفسی میشود. چونکه آن قیدی که وجوب نفسی داشت آن قید، قید عدمی است، عدم ذکر قید وجودی همان ذکر قید آن وجوب نفسی میشود، مقدمات حکمت وقتی که جاری شد مقتضایش این میشود.
بعد میفرماید اینکه به کفایه نگاه میکنیم ایشان برای آن وجوب نفسی یک قید وجودی گرفته است، گفته است وقتی که لکل من الوجوب الغیری و التخییری و الکفائی قیدٌ، کانّ وجوب در آنها مضیق است که اگر آن قید ذکر نشد و آن ضیق نشد یثبت کون وجوب الفعل مطلقا، این سعه دارد که وجب هنا شیء آخر ام لا، اینجور آخه در کفایه است. کانّ وجوب نفسی آن قیدش را سعة الوجوب گرفته است که امر وجودی است، سعة الوجود.
فرموده است این درست نیست، قید وجودی قید بوده باشد بر وجوب نفسی که سعة الوجوب بوده باشد، وجوب سعه داشته باشد که وجب شیء آخر ام لا، این فرمایشش درست نیست. چرا؟ برای اینکه پرواضح است به مجرد اینکه وجوب فعلی مقترن شد به وجوب فعل آخر، اینکه عند فعل آخر این فعل واجب میشود این وجوب غیری نمیشود. مثلا شما بفرمایید، ملاحظه کنید بعض از فقهاء فتوی دادهاند گفته اند اقامه برای صلوات واجب است، بعضیها احتیاط کردهاند که لایترک اقامه گفته بشود برای صلوات، بعضیها گفتهاند بر اینکه نه، واجب است، بعضیها هم گفتهاند مستحب است، علی کل تقدیر هیچکس نگفته است که اقامه مثل وضوء شرط صحت صلاة است، اگر واجب هم شد اگر انسان ترک کرد نمازش باطل نمیشود. چرا؟ چونکه اگر واجب بشود وجوب نفسی است، وجوب غیری نیست یعنی قید برای صلاة نیست اذان و اقامه. آنهایی که وجوب را هم گفتهاند وجوب نفسی گفتهاند. و لکن میبینید که اقامه واجب میشود عند وجوب الصلاة، اگر صلاة واجب نشود اقامه که واجب نمیشود کسی نگفته است تا حال. میبینید وجوب غیری این نیست که وجوب فعل است عند وجوب فعل آخر. اگر وجوب غیری حقیقتش این بود خب اقامه وجوبش غیری میشد و حال آنکه نیست و کسی هم نگفته. وجوب غیری وجوبی است که منبعث بشود و مترشح بشود و زاییده بشود از وجوب فعل آخر، آن، وجوبی غیری است. مجرد اینکه اینجا بگوییم واجب نفسی آنی است که وجب فعل آخر أو لا چونکه واجب غیری آن وجوب فعلی است که عند وجوب آخر این قیدش است، این بیخود است، این نیست. وجوب غیری قیدش امر وجودی است، وجوبی که ناشی است و مترشح است و منبعث است از وجوب فعل آخر. وجوب نفسی عدم این قید است نه اطلاق این قید است که وجوب نفسی آن وجوب فعلی است که إنبعث عن وجوب فعل آخر ام لم ینبعث، این ممکن نیست. چونکه وجوب یا منبعث میشود از وجوب فعل آخر یا منبعث از او نمیشود. دیگر هر دو تا در یک فعل جمع بشود چه انبعث ام لا، این معنا ندارد این اطلاق.
پس معلوم میشود آن اطلاقی را که صاحب کفایه قید بر واجب نفسی گفته است، آن اطلاق درست نیست. و آن اطلاقی هم که کسی بگوید إنبعث عن وجوب فعل آخر ام لا آن هم که معقول نیست، پس باید یک قیدی داشته باشد، قید عدمی. وقتی که قید عدمی شد، صیغه افعل در مقام بیان شد و آن قید وجودی ذکر نشد، کانّ عدم ذکر آن قید وجودی ذکر قید عدمی میشود.
بعد ایشان فرموده است که در وجوب تعیینی و عینی هم همینجور است. چونکه وجوب تخییری یک قید وجودی دارد، یک وجوبی است که مشوب است یعنی قاطی است، ببینید کجاها بردهاند کارها را و به کجا رساندهاند، ایشان فرموده است که وجوب تخییری آن وجوب فعلی است که آن وجوب قاطی شده است به جواز ترکی که الی بدلٍ است. جواز الترک الی بدلٍ قیدی است در وجوب تخییری که این قید قاطی با آن وجوب است آمیخته با وجوب فعل است. کانّ وجوب الفعلی که این قید و این خصوصیت را دارد، متخصص به خصوصیت جواز الترک الی بدل هست آن وجوب چه میشود؟ آن وجوب، وجوب تخییری میشود. و لکن وجوب تعیینی این است که این آمیختگی که این دارد، این آمیختگی که امر وجودی است این را ندارد. کانّ خصوصیتش عدم این قید است که این قید نبوده باشد. خب الکلام الکلام، وقتی که مولا در مقام بیان شد، صیغه افعل در مقام بیان شد، قیدی را ذکر نکرد برای تخییری، اثبات میشود بر اینکه کانّ وجوب، وجوب تعیینی است. در وجوب کفائی و عینی هم همینجور است، کانّ وجوب کفائی وجوب فعلی است که آمیخته است به جواز الترکی که الی فعل شخص آخر است که اگر شخص آخری کرد جایز الترک میشود آن فعل. و لکن وجوب عینی اینجور نیست، این آمیختگی را ندارد، این قید وجودی را ندارد، قیدش قید عدمی است. وقتی که قید وجودی نشد، در مقام ذکر نشد، آن عدم ذکر وجودی کانّ ذکر قید عدمی میشود و ثابت میشود که وجوب، وجوب عینی است.
این از سر تا پا کلامی است که ایشان در مانحنفیه فرمودهاند.
بعض الاعاظم فرمودهاند که نه کلام مرحوم آخوند صحیح است که تمسک به اطلاق کرد، نه هم فرمایش ایشان صحیح است، نه هم فرمایش مرحوم کمپانی صحیح است که تقریب کرد اطلاق را به آن نحوی که بیان کردیم.
ایشان فرمودهاند بر اینکه، درست توجه بفرمایید! ایشان فرمودهاند دلالت صیغه بر وجوب نفسی یا بر وجوب تعیینی یا بر وجوب عینی نه دلالتش دلالت وضعیه است نه دلالت نصرافیه و نه دلالت اطلاقیه. چونکه دلالت ما سه قسم بیشتر نیست: دلالت وضعیه است، دلالت انصرافیه است، یکی هم دلالت اطلاقیه است.
مثلا فرض بفرمایید لفظ وضع میشود به یک معنایی، موقعی که آن لفظ گفته میشود، آن معنایی که خطور به ذهن میکند این دلالت وضعیه است، چونکه طرف و سامع عالم به وضع است، به برکت علم به وضع این دلالت وضعیه میشود.
اخری دلالت، دلالت انصرافی است. لفظ وضع به این معنایی که خطور به ذهن شده است ندارد، و لکن آن لفظی که وضع بر طبیعی شده است مثل حیوانی که وضع شده است لکل ذی حیاة اگر از این انسان اراده بشود باید قید ذکر بشود که حیوان ناطق، و اما اگر افراد دیگر اراده بشود احتیاج به قید ندارد. وقتی که حیوان گفته شد منصرف میشود به غیر الانسان. این دلالت، دلالت انصرافی است. شاهد بر این انصراف این است که به فرد میشود کلی را تطبیق کرد، میشود گفت که هذا الدابة حیوان، اما به زید بگویی یا حیوان بدش میآید پا میشود اوقات تلخی میکند سیلی هم نزند به شما فحش میگوید اقلّا. این معلوم میشود که این منصرف است، بلاقید گفته نمیشود. همین است که ما هم فقهاء هم در فقه همینجور گفتهاند دیگر، گفتهاند مصلی وقتی که نماز میخواند، اجزاء حیوان غیر مأکول را نمیتواند در لباسش داشته باشد در بدنش داشته باشد با خودش حمل کند، حتی پشم گربهای هم با او بوده باشد در جیبش یا روی قبایش افتاده باشد روی عبا افتاده باشد، نماز بخواند مع العلم، نمازش محکوم به بطلان است. مع الجهل عیب ندارد ها! لاتعاد الصلاة میگیرد، او یک مطلب دیگری است. مثل اینکه انسان اشتباه کند، بدنش نجس بود نمیدانست نماز خواند چگونه آن نماز صحیح است، لاتعاد و غیر ذلک که روایت خاصه هم دارد آن صلاة در نجاست، لا مع النسیان ها! مع الجهل، صلاتش صحیح است خب در صورت جهل هم که نمیدانست، بله، صحیح است. اما مع العلم که پشم گربه است روی عباء، نماز بخواند نمازش باطل است. چرا؟ چونکه در آن موثقه فرمود که لاتصل فی اجزاء ما لایؤکل لحمه، آن حیوانی که غیر مأکول اللحم است در اجزاء او نماز نخوان. اما زنی کچل است، از زن دیگری موهایش را گرفته که او قیچی کرده، خیلی موهای بلندی داشت، از او برای خودش یک مویی درست کرده گذاشته روی سرش، یا مرد، زن خصوصیتی ندارد، نمازش صحیح است. چرا؟ منشأش همان انصراف است، چون روایتی که میگفت در اجزاء غیر مأکول اللحم، و لو حقیقتا انسان حیوانی است که لایؤکل لحمه و لکن مالایؤکل لحمه منصرف است به غیر الانسان، روایات دیگر. روی این اساس است که انسان اگر اجزاء بدن خودش را چیده، گذاشته جیبش، یا ناخن کس دیگر گفت این را بینداز فلان جا، اشتباه کرد در جیبش گذاشت، یا موهایش، اینها نمازش عیب ندارد. این دلالت هم دلالت انصرافیه است.
در مقابل اینها دلالت اطلاقیه است. دلالت اطلاقیه نه داخل دلالت وضعیه است نه دلالت انصرافیه به این بیانی که میگفتم. مثلا فرض بفرمایید شارع فرموده است من افطر فی نهار شهر رمضانٍ فلیعتق رقبة، رقبهای را آزاد کند. خب رقبه اسم جنس است دیگر، اسم جنس وضع شده است به آن طبیعت مهمله، یعنی به آن طبیعی که طبیعی العبد است. خصوصیت اینکه عبد صغیر باشد، کبیر باشد، یا عبد بوده باشد یا أمه بوده باشد، یا مذکر بوده باشد مؤنث بوده باشد، در رقبه مأخوذ نیست. هیچ خصوصیتی، پیر باشد جوان باشد، چاق باشد لاغر باشد، سفید باشد سیاه بوده باشد، هیچ خصوصیتی مأخوذ نیست. از تمام اینها مهمل است هیچ خصوصیتی ملاحظه نشده است. حتی خصوصیت ملاحظه نشده است این هم ملاحظه نشده است. به آن بیانی که ان شاء الله زنده ماندیم موفق شدیم در مطلق و مقید بیان خواهیم کرد. و من هنا یک جایی اگر بگوید اعتق رقبة، اراده کند رقبهای را که مؤمنه بوده باشد، خصوصیت ایمان داشته باشد، او را به دال آخر بفهماند مطلب تمام است، بگوید اعتق رقبة مؤمنة، چونکه رقبه به آن مهملهاش دلالت میکند، خصوصیت که دلالت نمیکند، خصوصیتش هم که مثلا مؤمن است بیان شده. اما سایر خصوصیات پیر باشد جوان باشد، به مقدمات حکمت سایر خصوصیات دفع میشود. میگوییم مولا در مقام بیان حکم بود، حکم کما ذکرنا مرارا، حکم موضوع دارد، متعلق دارد، موضوعش رقبه است، متعلقش عتق است، اگر رقبه یک خصوصیتی داشت باید بیان بکند. حیث آنکه بیان نکرده پس کبر و صغر، ذکوریت و اناثیت هیچکدام از اینها مدخلیت ندارد. این دلالت، دلالت اطلاقی است. اگر قید ایمان را هم ذکر نکند بگوید اعتق رقبة میگوییم ایمان هم مدخلیت ندارد. این به وضع استفاده نشده، اینکه هیچ قیدی ندارد این مدلول وضعی نیست. و الا اگر نفی قید کردن ها! قید ندارد و رقبه بسعتها متعلق الحکم است، به هر فردی منطبق بشود، نه، موضوعله مهمل بود، و الا این سعه مأخوذ بشود در مواردی که فرد معین اراده میشود باید استعمالش مجاز بشود، با خصوصیت اراده میشود باید مجاز بشود و لو به دال آخر، چون استعمال در غیر موضوعله میشود. و لکن این خصوصیات مأخوذ نیست. این دلالت، دلالت اطلاقی است.
ایشان فرمودهاند، درست توجه بفرمایید! ایشان فرمودهاند این صیغهای که وقتی که گفته میشود وجوب فعل است، این وجوب فعل را در صورتی که ذکر نکرده باشد، حمل میکنیم بر اینکه وجوب نفسی است، وجوب تعیینی است، تخییری است، این حمل نه دلالت وضعیه است و نه دلالت انصرافیه است و نه دلالت اطلاق و مقدمات الحکمة است. هیچکدام نیست اینها. بلکه چیه؟ بلکه این فقط بناء العقلاء است. عقلاء بناءشان این است که وقتی که مولایی فعلی را خواست از شخصی و فقط اکتفاء به آن طلب کرد، عقلاء بناءشان این است که معامله نفسیت میکنند با او، معامله تعیینیت میکنند با او، معامله عینیت میکنند با او. نه اینکه این عینیتی که هست، این عینیت، تعینییت، نفسیت، مدلول بوده باشد به یک دلالتی که آن دلالت وضعی بشود یا انصرافی بشود یا اطلاقی، هیچ مدلول نیست. ایشان فرموده است استحباب و وجوب هم همینجور است، که طلب یک وقت طلب وجوبی میشود یک وقت طلب، طلب استحبابی میشود. وقتی که مولا فعلی را طلب کرد، این طلب دلالتش بر وجوب نه بالوضع است نه بالانصراف است نه بالاطلاق، هیچکدام نیست. بلکه این فقط به بنا العقلاء است، وقتی که مولا فعلی را از شخصی طلب کرد، عقلاء بناءشان این است که حمل میکنند بر آن طلب حتمی.
میگوید شاهد بر این، این است که این مدلول اطلاق نیست، اگر طلب به غیر اللفظ هم باشد، یعنی اطلاق لفظی نیست، شاهد بر اینکه این، برهان هم ذکر خواهند کرد ها! این شاهد را اول شاهد عرفی است، شاهد بر اینکه این دلالت، دلالت لفظی نیست، داخل دلالات نیست، شاهدش این استکه طلب اگر به غیر اللفظ بوده باشد باز همینجور است. اشاره کرد با چشمش که آب بیاور. فقط به اشاره ها! اشاره کرد. باز هم همینجور است، معامله وجوب میکند، معامله نفسیت میکند، معامله عینیت میکند، معامله تعیینیت میکند. این به بنا عقلاء است. عقلاء چرا، چه دردی داشتند این بنا را گذاشتند؟ ما نمیفهمیم چه دردی داشتند، اما بنا گذاشتند. لمّ اینکه چرا بنا گذاشتهاند، لمّش را نمیدانیم. اما اینجور بنائی هست، بنا گذاشتهاند و بناء عقلاء هم حجت است و اشکالی ندارد.
اما چرا مطلب صاحب کفایه درست نیست؟ آخه صاحب کفایه اینجور فرمود، فرمود اطلاق صیغه یقتضی کونها نفسیا لا غیریا، تعیینیا لا تخییریا، ایشان میفرماید اینجا اصلا اطلاق غیر معقول است. آخه هیئت صیغه افعل معنای حرفی است. آخه اینجور است. اطلاق در جایی است که جامع اخذ کنند و به جامع مولا حکم بکند، از افراد یک جامعی را اخذ کرده است و به آن جامع یک حکمی کرده است و به مقدمات حکمت به آن جامع قیدی ذکر نکرده است، معلوم میشود که آن جامع به هر چی منطبق باشد حکم دارد. گفته است احل الله البیع، بیع جامع ما بین البیوع است، نقد باشد، نسیه باشد، بیع حیوان باشد، غیر حیوان بوده باشد، در فلان روز باشد یا در روز آخر باشد، با آن خصوصیات، اقسام بیع، افراد بیع که در خارج الی ما شاء الله است. این بیع وضع شده است به جامع اینها. وقتی که جامع اینها، جامع مهمل است ها! وقتی که جامع اینها موضوع حکمی شد و برای آن جامع قیدی ذکر نشد، گفته میشود که بله این مطلق است، مقدمات حکمت اقتضاء میکند که بیع قیدی ندارد. بیع به لفظ باشد یا به فعل باشد که معاطات است، نقد باشد یا نسیه باشد، در مجلس قبض بشود یا نشود، احل الله البیع، خداوند متعال این بیع را حلال کرده است. پس خداوند متعال این بیع را حلال کرده است. احل الله البیع همهاش را میگیرد. و اما در صورتی که اصلا جامع ممکن نیست، جامع را نمیشود اخذ کرد، در معانی حروف گفتیم جامع نیست، و الا اگر جامع معنای هیئت بوده باشد، آن معنای اسمی میشود. صیغه افعل معنایش معنای حرفی است، وقتی که معنایش معنای حرفی شد، از معنای حرفی که نمیشود جامع اخذ کرد از معانی حرفیه، صیغه افعل همیشه در آن خصوصیات استعمال میشود که آن خصوصیتی که معنای حرفی است.
پس رو علی هذا الاساس اصلا در مانحنفیه تمسک کردن به اطلاق که صیغه افعل در مانحنفیه وضع به آن جامع شده است، مهمل، این اساس درست نیست. کلام ایشان تمام نشد.
تتمهای دارد که ملاحظه بفرمایید! متعرض میشویم.