درس چهل و نهم – سلسله دروس شهادات

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

 محقق (قدس الله نفسه الشریف) در مسئلۀ ثانیه می­فرماید: قضاء القاضی تابع شهادت شاهد است. اگر شهادت شاهد واقعاً محقّ بوده باشد، قضاء قاضی هم ظاهراً و واقعاً نافذ می­شود. و اگر شهادتش به حسب واقعه درست نبوده باشد، قضاء قاضی ظاهراً نافذ است و در واقع این قضاء محقّ نیست. بر این معنا تفریع می­آورد؛ چون قضا تابع شهادت است پس من حکم له الحاکم، حاکم بر له هر کدام از متخاصمین حکم کرده است او اگر جازم بوده باشد که حقّش در واقع ثابت است، می­داند که از آن طرف ده هزار تومان واقعاً طلبکار است، آن وقت جایز می­شود برای او اخذ کند.

 و کذا در صورتی که جَهِلَ، نمی­داند که محقّ است یا نیست. قاضی حکم کرده است بر له این شخص که ده هزار تومان زید بر تو مقروض است. در این صورت هم می­تواند ده هزار تومان را از آن زید بگیرد؛ پس اگر من حُکم له، عالم به حقّش بوده باشد حقّ مالی یا غیر مالی، اگر جاهل بوده باشد می­تواند به قضاء قاضی عمل کند و اگر بداند که نه، من حَکَم القاضی لهُ، بداند که در خصم حق ندارد، این قضا درست نیست. در این صورت نمی­تواند مال را و حق را از آن طرف بگیرد و استیفا کند. این حاصل حرفی است که در شرایع در این مسئله فرموده است.

اصل المسئله سابقاً در بحث قضا این‌طور گفتیم، گفتیم: اینکه قاضی قضاوت می­کند قضاوتش حلال است مشروع است و این قضاء مشروع که قاضی کرده است بر دیگران که متخاصمین و غیر المتخاصمین آن کسانی که اثر می­خواهند مترتب کنند، این قضاء قاضی نافذ است به این قضاء مشروعه­اش قضاء مباحش تکلیفاً وضعاً نافذ بر متخاصمین است. معنای نفوذش این است که دیگر آن خصومتی که در واقعه بود آن خصومت منتهی می­شود و منازعه تمام می‌شود و منهما گفتیم قضا فصل الخصومه و انهاء الخصومت است. خصومت دیگر در این دار دنیا تمام شد.

 این قضا را شارع تشریع کرده است و نافذ قرار داده است این اثرش است. بدان جهت قاضی حکم کرد بر اینکه این کسی که تو از این ده هزار تومان می­خواهی او بریء الذمه است به تومدیون نیست. گفتیم دیگر این شخصی که مدعی است که من طلبکارم و ربّما جاذم هم هست نمی­تواند ده هزار تومان را از او بگیرد، نمی­تواند از مالش روزی تقاص کند، نمی­تواند او را در دار دنیا به آن مال الزام کند، این خصومت تمام شد. حتی نمی­تواند آن مدعی دعوا را نزد قاضی دیگر ببرد همین دعوا و همین واقعه را، که او فصل کند. وقتی که قاضی فصل الخصومه کرد و گفت قضیت وانذفت، مطلب در دار دنیا تمام شده است خصومت تمام می‌شود.

 این قضاوتی را که قاضی می­گوییم مشروع است می­کند و در دیگران نافذ می­شود، گفتیم این قضا باید مدرک نزد قاضی داشته باشد، مدرک شرعی داشته باشد تا این قضا را موجود کند. مدرک شرعی هم گفتیم که مدعی را وقتی که تشخیص داد از او بیّنه می­خواهد، بیّنه نبوده باشد به یمین منکر نوبت می­رسد، ربّما قاضی به یمین مردوده­ای که منکر ردّ می­کند یمین را خودش نمی­خورد بر مدعی برمی­گرداند، حاکم به ثبوت الحدّ حکم می­کند، این بیّنه­ای که نزد قاضی قائم می­شود این شهادت العدلین بر واقعه که مدعی اقامه می­کند، اعتبار این بیّنه طریقی است. بیّنه تغییری و تغیُّری در واقع احداث نمی­کند، اماره معتبره است که شارع این را اماره قرار داده است برای قاضی که جاهل به واقعه است؛ چون قاضی که نمی­داند قطع نظر از بیّنه واقع چه‌طور است، اگر علم داشت به واقعه قطع نظر از بیّنه به علم خودش حکم می­کرد احتیاج به بیّنه نبود. این بیّنه­ای که نزد قاضی قانون شده است اعتبار این بیّنه برای قاضی مثل اعتبار بیّنه­ای است که نزد ما قاضی قائم می­شود که این مایع خمر است، این مایع نجس است. چطور آن بیّنه تغییری در حکم واقعی نمی­آورد، فقط اگر حکم واقعی بوده باشد او را منجّز می­کند، طریق است نبوده باشد عذر می­شود، اگر به عمل کردن به بیّنه مخالفت واقع بشود عذر می­شود، برای قاضی هم همین‌طور است؛ چون همان بیّنه­ای که در غیر باب القضا هست، همان بیّنه را شارع برای قاضی مدرک قرار داده است که «إِنَّمَا أَقْضِي بَيْنَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ وَ الْأَيْمَانْ[1]»‏؛ یعنی آنکه قطع نظر از باب قضا بیّنه است.

 آن وقت هم که بیّنه نشد یمین مردوده شد یا مثلاً حلف منكر شد آن‌ها هم اعتبارش اعتبار طریقی است، اگر قاضی بداند که این دروغ قسم می­خورد آنکه قسم می­خورد درست نیست. واقع این‌طور است به علم خودش قضاوت می­کند نوبت به یمین نمی­رسد به بیّنه نوبت نمی‌رسید فضلا علی الیمین؛ پس این اعتبار الیمین و اعتبار البیّنه نزد قاضی برای قاضی اعتبارش از باب طریقیّت است؛ چون قاضی واقعه را نمی­داند و آنکه این بیّنه می­گوید حجت است برای قاضی بر طبقش قضاوت می­کند، یمین مردوده هم همین‌طور است، یمین منکر هم همین‌طور است. هذا کلّه در جایی که اختلاف اینها در موضوعات بوده باشد در موضوعات خارجیّه که مثل این مثال این می­گوید: من مدیون نیستم او می­گوید: مدیون هستی.

و اما اختلافشان اگر در شبهات حکمیّه بوده باشد نه در موضوعات خارجیّه مثل اینکه یک مردی مرده است زنش به پسرهایش می­گوید که از این خانه من ارث می­خواهم، از زمین و باغات ارث می­خواهم. اولاد آن مرد می­گوید که مادر ما هستی یا مثلاً مادرشان هم هست تو از ارثه ارث نمی­بری، نه از عین ارثه نه از مال و قیمتشان ارث نمی­بری. آن می­گوید که نه، ارث می­برم چون من تقلیدم از فلان آقاست و او می­گوید از عین ارث می­برد یا از قیمت ارث می­برد. اینها اختلاف دارند اختلاف در حکم کلی است که آیا زن از شوهر از آن مالی که مانده است غیر منقول فکالاراضی، از آن‌ها ارث می­برد یا نمی­برد؟ اولاد می­گوید نمی­دهیم چون ما تقلیدمان از فلان آقاست می­گوید ارث نمی­برد، او هم می­گوید نه من از فلان آقا تقلید دارم او را مثلاً اعلم می­دانم او می­گوید ارث می­برد اینها اختلاف دارند.

 در این انهاء خصومت باید نزد قاضی و حاکم شرع بروند، آن حاکم شرعی که نزد آن‌ها رفته‌اند، آن حاکم شرع حکمی را که کرد روی مدرک حکم می­کند از روی هوا و هوس كه نیست، مجتهد است می­بیند به نظر خودش مقتضای ادلّه این است که زن از ارثه ارث می­برد یا نه، آن ادلّه­ای که به مقتضای آن‌ها قاضی حکم می­کند اعتبار آن‌ها طریقی است در حکم واقعی تغییری نمی­دهد. اگر نظر مجتهد قاضی آنکه از آن ادلّه فهمیده حکم واقعی هم او باشد فهو، قضایش قضاء به حق می­شود و مطابق حکم واقعی می­شود. اگر اشتباه کرده باشد قضایش نافذ است ولکن تغییری در واقع پیدا نمی­شود حکم واقعی سرجایش هست.

 پس مدرک قضاء قاضی اعتبارش طریقی است، وقتی که اعتبارش طریقی شد آن قضایی را که بعد از این قاضی قضاوت می­کند، این قضا از مدرکی که اعتبارش طریقی است منشأش اوست و تغییری در واقع نمی­آورد، منتها به جهت اینکه نظام ما، نظام مردم مختل نشود شارع این قراین را نافذ قرار داده است، نافذ قرار داده است؛ یعنی متخاصمین ملزم هستند بر طبقشان عمل کنند، الا در مواردی که گفتیم نقض قضا در آن موارد جایزاست. این نافذ است بدان جهت واقع هر‌طور است این هم همان‌طور است. اگر آن متخاصمین آن کسی که حُکِمَ له اعتقادش این بود که نه اینکه گفت قضاوت کرد حق من همین‌طور است در واقع یقین می­داند بینه و بین ربّه که حق من هست همان حق مرا گفته است در این صورت اخذ می‌کند.

 اگر نداند که حق من هست یا نیست، جاهل بوده باشد که می­گوییم کجا جاهل می­شود آنجا هم به قضا عمل می­کند شارع قضا را اعتبار داده است نافذ قرار داده است در حق آن‌ها قضاء این قاضی را، وقتی که این‌طور است ولکن عالم شد نه واقع این‌طور نیست، من حقی ندارم این بی‌خود حکم کرده است این‌طور اعتبار قضا اعتبارش طریقی است، روی جهت این است که خصومت تمام بشود و تغییری در واقع نمی­آورد، بدان جهت اگر دیدیم مال، مال مردم است قاضی بی‌خود گفته است این فرش را تو بردار برو مال توست می­داند که مال من نیست کجا بردارم بروم. نمی­تواند بردارد برود چون مال غیر است و به مال غیر نمی­تواند تصرف کند. می­داند خودش هم می­داند احداث کرده حکم واقعی را به علم خودش حکم واقعی منجز است باید بر طبقش عمل کند.

 از ما ذکرنا معلوم شد اینکه در عبارت محقق هست که «القضا تبعٌ لشّهادة»، نه قضا تابع شهادت تنها نیست، قضا تابع واقع است. اگر در واقع حقّ بوده باشد ما قضا به همین‌طور بوده باشد به حسب علم الله نفذ واقعاً و ظاهراً، منحصر به شهادت نیست؛ چون ربّما قاضی به ثبوت حق که حکم می­کند به شهادت نمی­کند به یمین مردوده می­کند، او می­گوید ده هزار تومان طلبکار هستم یا این فرش مال من است او می­گوید کجا طلبکار هستی یا کجا این فرش مال توست فرش از پدرم به من ارث رسیده تو چه می­گویی. مدعی بیّنه بیاور، ندارم منکر قسم بخور، گفت من قسم نمی­خورم قسم را به این می­دهم، من اسم خدا برای یک فرش یا ده هزار تومان کاغذ سیاه سبک نمی­کنم، این قسم بخورد بگیرد او هم به یمین مردوده قسم خورد فرش را قاضی می­گوید که قضیتک لکَ، یا ده هزار تومان طلبکار هستی این قضا در ما نحن فیه شهادت نیست، باوجود این قضا اگر در واقع مال این نبوده باشد و یمین مردوده را بی‌خود فی الواقع ولو اشتباهاً هم کرده اعتقادش این‌طور است که مال من است ولکن اشتباه کرده معذور هم در این قسم خوردن است، ولکن این حق واقعی نمی­شود نفوذ واقعی ندارد، این بعد اگر فهمید که اشتباه کرده فرش مال مردم است باید به مردم پس بدهد. بدان جهت نفوذ القضا تابع شهادت تنها نیست که فأن کانت مُحِقّةً نفذ و آن قضا واقعاً و ظاهراً و الا فقد ظاهراً كه به انهاء الخصومت است نافذ می­شود، قضا تابع واقع­اش است. اگر در واقع حق بوده باشد حکم له ماقضا به، آن وقت نافذ می­شود نفذ ظاهراً و واقعاً، والا فلا.

 علاوه بر اینکه مقتضی القواعد همین‌طور است چون مدرک قضاء قاضی اعتبار آن‌ها که بیّنه است یا یمین است یا آن ادلّۀ شرعیه است در آن شبهات حکمیّه، اعتبار آن‌ها اعتبار طریقی است و آن‌ها تغییری در واقع نمی­آورند و قاضی هم که قضا کرد قضا حمل این حائل خصومت است که تشریحش به جهت این است. تغییری در واقع نمی­آورد علاوه بر این خود مسئله منصوص است. عرض می‌كنم اگر نص هم نبود ما همین‌طور می­گفتیم، علاوه بر این خود مسئله هم منصوص است حتی نص در قضاء رسول الله (صلی الله علیه واله وسلم) است، قضاء رسول الله (صلی الله علیه واله وسلم) تغییر واقع نمی­دهد فرضاً از قضاء زید و عمرو و بکر و منهنا که قضا اگر قضاء معصوم هم بوده باشد او موجب تغیُّر در واقع نمی­شود. واقع همین‌طور است که می­گوییم.

در وسائل جلد 17، باب دوم از أَبْوَابُ كَيْفِيَّةِ الْحُكْمِ وَ أَحْكَامِ الدَّعْوَى‏، روایت اول این‌طور دارد: « مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ» کلینی نقل می­کند از علی ا‌بن ابراهیم صاحب التفسیر آن هم از پدر بزرگوارش باز کلینی نقل می­کند «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ»؛ که سند دوم کلینی است. هر دو تا جمیعاً؛ یعنی همان پدر علی ا‌بن ابراهیم هم فضل ا‌بن شاذان اینها نقل می­کنند از‌ ابن ابی عمیر‌، ابن ابی عمیر هم نقل می­کند از سعد یعنی سعد ابی خلف كه از ثقات اصحاب امام صادق (سلام الله علیه) است این سعد ا‌بن عبدالله نیست بلكه سعد ا‌بن ابی خلف از ثقات اصحاب امام صادق (سلام الله علیه) است آن هم نقل می­کند از «عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه واله وسلم) رسول الله فرمود: إِنَّمَا أَقْضِي بَيْنَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ وَ الْأَيْمَانِ»؛ مدرک قضای من بیّنات اَیمان است که همان اعتبارشان طریقی است «وَ بَعْضُكُمْ أَلْحَنُ بِحُجَّتِهِ مِنْ بَعْضٍ» بعض شما وقتی که اقامۀ حجت می­کنید در اقامۀ حجت مثلاً اقوای از بعضی دیگر هستید او نتوانست این مطلبش را اثبات کرد، «فَأَيُّمَا رَجُلٍ قَطَعْتُ لَهُ مِنْ مَالِ أَخِيهِ شَيْئاً» بقضا، حکم کردم که این فرش مال آن شخص است، روی مدرکش حکم کرده­ام من مال اخیه ولکن فی علم الله مال برادرش است مال خودش نیست یعنی مال خصم است، بر طبق قضا گفته شد بر اینکه «فَأَيُّمَا رَجُلٍ قَطَعْتُ لَهُ مِنْ مَالِ أَخِيهِ شَيْئاً فَإِنَّمَا قَطَعْتُ لَهُ بِهِ قِطْعَةً مِنَ النَّارِ[2]»؛ قطعه‌ی از نار را برداشته است؛ چون او اگر بداند که این فرش مال این نیست تصرّفش حرام است و آتش را برداشته است. او نداند یا اعتقاد داشته باشد که مال من است آن قطع حجیّتش ذاتی است، قضا هم نافذ است اگر جاهل هم بوده باشد خواهیم گفت که قضا در حق او نافذ است، طریق است می­تواند بردارد معذور است. اما اگر بداند که نوعاً در مقام قضا این‌طور می­شود. طرفین متخاصمین او یکی جزم به نفی دارد آن دیگری جزم به اثبات که الآن توضیحش را عرض می­کنیم.

 بدان جهت قَطَعْتُ لَهُ، قاضی گفته مال من است این دیگر نمی­شود این طبق القاعده هم این‌طور است. ظاهراً مابین اصحاب ما مخالفی در این مسئله نیست، فقط از عامه از ابی حنیفه حکایت شده است که ابی حنیفیه کأنّ گفته است که نه، عامه در افتاء گفته­اند که افتاء موضوعیت دارد. سببیّت دارد حکم واقعی را تغییر می­دهد. او در قضا هم ابی حنیفیه گفته قضا هم همین‌طور است واقع را تغییر می­دهد، منتها افتاء در احکام کلیّه است، آن‌ها هم افتاء در احکام کلیّه می­گویند تغییر واقعیه می­دهد؛ چون آن‌ها مصوبه هستند. قضا در موضوعات غالباً می‌شود. در موضوعات عامه هم تصویبی هستند کما اینکه شیخ هم بیان کرده.

  اما ابی حنیفیه در باب قضا هم که از موضوعات است، قائل گفته است نه واقعه را تغییر می‌دهد. حقیقتاً وقتی که قاضی دو لب غیر مبارکش را باز کرد گفت قضیت یا حکمتُ که این فرش مال فلانی است با وجود اینکه آن شخص می­داند که مالش نیست، این دو لب حرکت دادن خاصیتش این است که این فرش را داخل ملک او می­کند فی علم الله. از ابی حنیفیه این‌طور حکایت کرده­اند. بدان جهت صاحب جواهر در ذیل این می­گوید: این حرفی که ابو حنیفه زده است این مستلزم یک چیزهایی است که ضروری است از مذهب خلاف او که اعتبار امارات طریقی است و تغییر در واقعه نمی­دهد، بلکه مستلزم محصوری است که آن محصور این است که ضروری دین را منکر شدن است، چرا؟ چون همه جا که مال نیست، شخصی یک زنی گرفته است یا آخوندی یا غیر آخوندی خودشان عقدشان را خواندند، بعد زن گفت که ما عقد بی‌خود خواندیم من خواهر تو هستم، خواهر ابی تو هستم تو برادر من هستی این نکاح درست نیست. پدرت آمده بود شهر ما مادر مرا این‌طور کرده بود، من خواهر ابی تو هستم. این هم گفت چه‌طور خواهر ابی من هستی و اینها نزاعشان شد نزد قاضی رفتند، قاضی چه‌طور حکم می­کند؟ نزد قاضی آمده­اند نزد ما، چکار می­کنیم او می­گوید که این مدعی بطلان نکاح است این شوهر مدعی صحت النکاح است مدعی بطلان مدعی است. اصالت الصحه در عقود است، عقد واقع شده نکاح و ما نمی­دانیم صحیح است یا فاسد است، بناءً براینکه اصالت الصحة بر این مورد هم معتبر باشد که فعلاً اینها هَمّ ما نیست که بحث کنیم.

 گفتیم اصالت الصحة مطابق با قول شوهر است بیّنه بیاور که من خواهر ابی این هستم، او هم که بیّنه ندارد، شوهر قسم خورد که قسم به خدا اصلاً نه خواهر نسبی رضاعی هیچ چیز من نیست، قضیت بر اینکه چه چیز است؟ این نکاح ثابت است باید این‌طور حکم کنند. اگر این نکاح واقعاً صحت داشته باشد معنایش این است که شارع نکاح محارم را تجویز کرده، تجویز واقعه حرمت اشتباهاً یا به حکم ظاهر انسان محارم را تزویج کند این اشکال ندارد این خیلی شده و حکم ظاهری، خیال می­کرد که خواهر رضاعی نیست خیال می­کرده نمی­دانستند اینها خواهر نسبی هستند یک عمر زندگی کردند بعد روز قیامت معلوم شد که با خواهرش می‌خوابیده، آن‌ها اشکال ندارد. اما واقعاً نکاح محارم حلال بوده باشد این ضروری است كه خلاف است باید ملتزم شد که متأسفانه در شریعت نکاح محارم اشکال ندارد، این خلاف ضروری دین است. می­گوید از ایشان این حرف‌ها بعید نیست.

 و کیف ما کان در ذیل عبارتش این نکته را عرض کنم در باب مدعی گفتیم مدعی باید به دعوایش جزم داشته باشد، سابقاً این‌طور گفتیم، آن وقتی که مدعی جازم بود دعوایش مسموع می­شود، وقتی که بر له مدعی حکم کرد در عبارت شرایع این‌طور بود که این من حکم له که مدعی می­شود وقتی که شاهد حکم کند آن مدعی آن حق برایش جایز می­شود در صورتی که عالم به حق باشد یا جاهل به حق باشد، در جاهل به حق باشد مدعی چه‌طور ادعا کرده است؟ کسی که جاهل به حق باشد اصلاً دعوایش مسموع نیست مدعی باید در دعوا جازم باشد.

این را سابقا گفتیم لازم نیست مدعی جازم بوده باشد در صورتی که بیّنه دارد. من نمی­دانم که از زید ده هزار تومان طلب دارم یا ندارم بینی و بین ربّی نمی­دانم، ولکن دو شاهد عدل دارم عدل هست که آن‌ها می­گویند تو از زید ده هزار تومان طلب داری فلان وقت داده­ای به او یادت رفته بعد هم که نگرفته­ای، چون زید در بلد دیگر است تو اینجا هستی. این شخص هم نزد زید در بلد دیگر رفت گفت من این‌طور می­گویند طلب دارم از تو گفت نه طلبکار نیستی، این گفت دید دو شاهد عادل دارد ده هزار تومان هم ده هزار تومان است یا بیشتر است مثلا صد هزار تومان است، شاهد هم دارد رفت نزد حاکم گفتیم اشکال ندارد حاکم قبول می‌کند.

 وقتی که مدعی جازم نبوده باشد، ولکن حجت معتبره بر حقش داشته باشد آن حجت معتبره مثل الجزم است بدان جهت طرح دعوا می­کند. طرح دعوا کرد شاهدین آمدند نزد قاضی شهادت دادند، قاضی حکم می­کند که زید به تو ده هزار تومان مقروض است. در این صورت ده هزار تومان را می­گیرد ولو جاهل به حق است؛ چون قضاوت قاضی نافذ است، وقتی که نافذ است خلافش را هم که نمی­داند علم ندارد که واقع بر خلاف این است بدان جهت نافذ می­شود. این شهادت شاهدین هم خودش حجت معتبر است، حجت معتبر است به عنوان طریقی که این مال را می­توانی از او بگیری. وقتی که این‌طور شد صاحب جواهر می­گوید از مواردی که جاهل بوده باشد من یتم له، این مورد است که وقتی که شاهدین برای او شهادت دادند در این مثالی كه عرض كردم می­تواند مال را بگیرد.

 اینجا یک استثنایی بیان می­فرماید آن استثنائش صحیح است کما ذکرنا سابقاً و آن استثنا عبارت از این است که می­فرماید: این در صورتی است که دعوای دین علی المیّت نبوده باشد، مثل زیدی که در بلد دیگر است مثال زدیم. و اما دو شاهد می­گویند که تو از پدر زید ده هزار تومان طلب داشتی پدر مرده اموالش به ورثه رسیده، به او نداد تا مُرد، مُرد شما هم مالت همین‌طور ماند. این رفت نزد حاکم شرع شهادت داد دعوا کرد شاهدین را هم برد به اینها فقط دین علی المیّت ثابت نمی­شود، باید خود مدعی هم قسم بخورد، قسم بخورد که قسم استظهاری گفتیم در دعوای مال علی المیّت باید قسم استظهاری بخورد مدعی این‌طور است. ایشان می­فرماید: اینجا نمی­تواند چون مدعی جاهل به واقعه است نمی­تواند قسم بخورد.

 بنابر اینکه در حلف علم وجدانی حسّ معتبر است، یعنی علم وجدانی معتبر است، علم وجدانی ندارد. یک بحثی بود در باب یمین گذشت که آیا در یمین عند القضا آیا علم وجدانی از آن حالف معتبر است که واقعه را وجداناً بداند آنکه قسم می­خورد بر نفع یا اثبات، یا اینکه اگر حجت معتبره نزدش قائم بشود که شاهدین عدلین شهادتشان حجت معتبره است، او کافی است به استصحاب هم می­تواند قسم بخورد که استصحاب کند که زید سابقاً به من مقروض بوده من نمی­دانم به من داده یا نه استصحاب می­گوید نداده است ذمه­اش مشغول است، قسم می­خورد نزد حاکم شرع که زید به من مقروض است. اگر حلف به علم تعبدی فایده­ای نداشته باشد در این دعوای علی المیت نمی­تواند قسم بخورد.

اما اگر گفت نه حلف علم تعبدی هم می­شود شهادت شاهدین علم تعبدی است چون شهادت شاهدین علم حجت است بیّنه است روی این می­تواند به اینکه آن پدر تو به من مقروض بود و از دنیا رفت و این دین در ذمّۀ او باقی ماند ادا بکنید. این مسئلۀ ثانیه­ای که می­فرماید. این مطالبی که در باب قضا گفتیم که اعتبارش طریقی است این را درست دقت بفرمایید این در بحث اصولی که بر اصل انشاء الله پیش‌مان است دخل اساسی دارد.

پرسش:

[…]

پاسخ:

حكم قاضی را باید بگیرد؛ چون حکم قاضی نافذ است ادلّۀ قضا خواندیم که ادلّۀ نفوذ القضا ادلّۀ اعتبار فتوا را تخصیص می­زند، بما اینکه قضاء نافذ است بدان جهت در این واقعه زن نمی­تواند اگر قاضی حکم کرد که تو نمی­توانی ارث ببری نه از عینش نه از مالش این حکم نافذ می­شود و ادلّۀ جواز عمل به فتوی المفتی چون مفتی گفته بود اشکال ندارد ارث می­بری او تخصیص می­خورد.

پرسش:

[…]

پاسخ:

خودش هم مجتهد باشد همین‌طور است اجتهادش در مورد قضا اعتباری ندارد این مخاصمه‌ای که با غیر کرده است. این اصل المطلب است. ایشان بعد  می­رسد به مسئلۀ ثالثه که مسئلۀ مهمی است محل الابتلاء است.

 ایشان می­فرماید: کسی که اهلیت بر تحمل الشهاده دارد؛ یعنی اهلیت دارد بالغ و عاقل است و خودش هم عادل است مردم عادلش می­دانند، حیث اینکه در مقام قضا احتیاجی افتاد این می‌تواند اداء شهادت کند اهلیت تحمل را دارد مرد است، آنجاهایی که مرد لازم است شاهد بشود بالغ است و یا کم می­ماند که بالغ بشود، الان متحمل شود بعد می­تواند اداء شهادت کند. این الآن به این شخص واجب نیست چون تا مادامی که بالغ نشده است تکلیفی برایش نیست. آن کسی که تحمل شهادت را می­کند؛ یعنی بالغ و عاقل است و خودش هم عادل است، یعنی مردم عادل می­دانند که در مقام اداء الشهاده قولش مسموع است، این را اگر دعوت کنند که بیا متحمل این شهادت شو، مثلاً یک نکاحی می­کنند یا یک معامله­ای می­کنند یا یک قتلی دارد اتفاق می­افتد می‌گویند بیا شاهد شو، اذا دعی الی التحمل علی الشهاده، آن کسی را که اهل است برای تحمل شهادت یعنی بالغ و عاقل است و مردم او را عادل می­دانند که در مقام اداء الشهاده شهادتش مسموع است. ایشان می­فرماید: این کسی را که دعوت کرده­اند واجب می‌شود باید برود متحمل بشود. وجوب دارد، منتها وجوبش خواهیم گفت که اگر وجوبی داشته باشد وجوبش وجوب کفایی است عینی نیست، خود محقق هم دارد مگر در جایی که به قدر دیگر کَس دیگری نبوده باشد منحصر فقط به این شخص است و به شخص دیگر که شاهدین است آن وقت کأنّ باید حضور پیدا کند.

این یک بحث در این است که اذا دعی الی التحمل علی الشهاده یجب ام لا؟ یجب استجابة الدعوه، یکی این مسئله است. یکی هم مسئلۀ دیگری است که اذا دعی الی اقامة الشهاده، آن کسی که در مقام اداء شهادت در مقام قضاء شهادتش مسموع است، او واجب است یا نه؟ آن مسئلۀ دومی بلا خلاف است که واجب است. در جایی که دعی الی اداء الشهاده عند القاضی، کسی را که شهادت او مسموع است باید برود و شهادت بدهد. عذر نمی­تواند بیاورد، آن بار وجوب دارد. انما الکلام در دعوت به تحمّل الشهادت است که دعی الی تحمّل الی الشهاده، در این صورت هم محقق می­فرماید: این هم واجب است.

 مشهور ما بین الاصحاب ما قدیماً و حدیثاً وجوب الاجابت در تحمل الشهاده است کأنّ این معنا مشهور است و این معنا گفته شده است که از خود آیۀ مبارکه استفاده می­شود «وَلا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا[3]»؛ ابا نکنند آن شاهدها وقتی که دعوت شدند، این شهدا گفته­اند این آیه هر دو مقام را می­گیرد هم آنجایی که شهدا را به اقامۀ شهادت دعوت کردند، هم به آنجایی که شهدا را دعوت کردند به تحمل الشهاده، هر دو را می­گیرد.

 اگر مناقشه کنید در دعوت به تحمل شهادت که آن مناقشه­ای که بعد خواهیم گفت اگر این مناقشه را کردید این مناقشه قطع نظر از روایات است. روایات در تفسیر آیۀ مبارکه وارد است. مقتضای آن روایات این است که اصل این آیه دربارۀ تحمل شهادت وارد شده است که همان در آن سورۀ طویله است که در آنجاست که آن مسئلۀ دین است «إِذا تَدايَنْتُمْ بِدَيْن»‏، در آنجاست که: «وَلا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا[4]»؛ این آیه در تحمل الشهادت است. این روایات یک قسمتش را می­خوانم که این روایات دلالت به این معنا دارند، این روایات در باب اول از ابواب الشهادات، جلد 18، باب اول از ابواب کتاب الشهادات است روایت اول این‌طور است که: «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ» محمد ا‌بن حسن به اسنادش از حسین ا‌بن سعید شیخ به سندش از کتاب حسین ا‌بن سعید اهوازی نقل می­کند این حسین ا‌بن سعید هم از‌ ابن ابی عمیر، ا‌بن ابی عمیر هم از هشام ا‌بن سالم روایت صحیحه است، «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لا يَأْبَ الشُّهَداءُ- قَالَ قَبْلَ الشَّهَادَةِ»؛ این قبل از شهادت است یعنی آن وقتی که دعوت می­شوند شاهد نیستند چیزی را نمی­دانند، قبل از اینکه تلبّس به شهادت بشوند یعنی حضور در واقعه پیدا کنند، قبل از این اگر دعوت شدند که بیایید متحمل بشوید، این را آیه می­گوید. و اما آن آیۀ دیگر که «وَمَنْ يَكْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ[5]» ، او راجع به اداء الشهادت است. «قَالَ بَعْدَ الشَّهَادَةِ» او هم بعد از تحمل شهادت است. آیۀ اولی قبل از تحمل شهادت، آیۀ بعدی بعد از تحمل شهادت است که دعوت به اقامه شده است. یکی این روایت است.

 یکی هم صحیحۀ حلبی است در صحیحۀ حلبی روایت چهارم در این باب است، «محمد بن یعقوب عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام)». آنجا این‌طور است که «وَ لا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا- قَالَ لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ إِذَا دُعِيَ إِلَى شَهَادَةٍ لِيَشْهَدَ عَلَيْهَا»؛ که حاضر به آن شهادت بشود «لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ أَنْ يَقُولَ لَا أَشْهَدُ لَكُمْ عَلَيْهَا.»؛ من شاهد نمی­شوم بر شما بر این واقعه، دوست ندارم این کار را این را کسی نگوید. و قال ذلک قبل الکتاب، این که این قبل از اینکه آن قضیّۀ تداینتم بدینٍ، باید کتابت هم بشود آن کتابت در آن آیۀ مبارکه هست که «وَ لْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ كاتِبٌ بِالْعَدْلِ» قبل از اینکه کاتب عدل بنویسد اگر دعوت کردند تو هم بیا بنشین حاضر بشو شاهد شو، لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ كه خودش را به کنار بکشد که من نمی­آیم.

 روایت دیگری روایت پنجم است که موّثقۀ سماعه است «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ» شیخ به سندش از کتاب احمد ا‌بن ابی عبدالله احمد ا‌بن محمد ا‌بن خالد برقی است که سندش به او صحیح است، احمد ا‌بن خالد برقی هم نقل می­کند «عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى» كه ثقه است «عَنْ سَمَاعَةَ» كه بازهم ثقه و واقفی است «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا- فَقَالَ لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ إِذَا دُعِيَ إِلَى شَهَادَةٍ لِيَشْهَدَ عَلَيْهَا أَنْ يَقُولَ لَا أَشْهَدُ لَكُمْ». من بر شما شاهد نمی­شوم. اینها روایاتی بودند که من حیث السند معتبر بودند.

روایات دیگری هم هست که در سند آن‌ها اشکال است، در سند آن‌ها یکی ­اش را می­گویم چون اهمیّت دارد. روایت دوم است در باب اول، محمد ‌بن الحسن باسناده عن الحسین‌بن سعید شیخ الطّائفه از کتاب حسین ا‌بن سعید اهوازی نقل می­کند «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْلِ عَنْ أَبِي الصَّبَّاحِ الكنانی عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) فِي قَوْلِهِ تَعَالَى وَ لا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا – قَالَ لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ إِذَا دُعِيَ إِلَى شَهَادَةٍ لِيَشْهَدَ عَلَيْهَا أَنْ يَقُولَ لَا أَشْهَدُ لَكُمْ عَلَيْهَا»؛  این روایت و نظیر این روایت در سندشان اشکال است. چرا این روایت را خواندم؟ این روایت را شیخ از کتاب حسین ا‌بن سعید اهوزی نقل می­کند، حسین ا‌بن سعید اهوازی عن محمد‌بن الفضیل نقل می‌کند، محمد ا‌بن فضیل هم از ابی الصباح الکنانی نقل می­کند. این روایات متعدّده­ای به این سند است که حسین‌ ابن سعید عن محمد‌بن الفضیل عن ابی الصباح الکنانی روایات، روایات متعدّده­ای است. شاید قریب چهل روایت بوده باشد که به این سند است. بلکه بیشتر الان در ذهنم تعدادش نیست.

توجه داشته باشید ما دو محمد ا‌بن فضیل داریم یک محمد ا‌بن فضیل صیرفی داریم که از اصحاب امام رضا (سلام الله علیه) است و شخص ضعیفی است تضعیف کرده­اند که آدم ضعیفی است و مذهبش هم درست نیست، خودش که درست نیست اخبارش مذهبش هم درست نیست، غالی است. یک محمد ا‌بن فضیلی داریم، این اصلش محمد‌ ابن القاسم ا‌بن الفضیل است، پدرش عنوان نداشت جدّش که فضیل بود آدم معروفی بود، این را به اسم جدّش می­گفتند. محمد ا‌بن الفضیل می­گفتند این خیلی است در روات ما که پدرش آن قدر عنوانی ندارد جدش معروف بود، به جدش نسبت می­دهند حتی محمد ا‌بن حسن‌بن ولید هم همین‌طور است، محمد ا‌بن حسن ولید، محمد ا‌بن احمد ا‌بن حسن الولید است، حسن اسم جدش است. مع ذلک اسم پدر را حذف کردند. این محمد ا‌بن القاسم ا‌بن فضیل بصری است از اجلاّست و از ثقات است، هیچ شبه­ای، خدشه­ای در این نیست.

 این محمد ا‌بن الفضیل که در حقیقت محمد‌ ابن فضیل بصری است با آن محمد‌ ابن الفضیل که آن محمد ا‌بن الفضیل صیرفی است اینها هم طبقه در یک زمان بودند. در یک طبقه هستند و ربّما از اشخاصی هم آن نقل روایت کرده است هم این محمد ا‌بن فضیل روایت کرده است. یکی ضعیف یکی ثقه، بدان جهت در بعض روایات قراین هست که این کدام محمد ا‌بن فضیل است، محمد‌ ابن القاسم ا‌بن الفضیل است، یا آن یکی محمد ا‌بن فضیل است. ولکن این روایاتی که بیشتر از چهل تا است، به این سند است که محمد ا‌بن الفضیل عن ابی الصباح الکنانی نقل می­شود عن ابی عبدالله (علیه السلام) این الی یومنا هذا معلوم نشده که این محمد ا‌بن فضیل کدام یکی از آن‌هاست؟ برای ما معلوم نشده بعضی­ها گفته­اند مثلاً تعیین کرده­اند ولکن ما قرینه­ای پیدا نکردیم الی یومنا هذا که این محمد‌ ابن الفضیل آن محمد‌ ابن فضیلی است که از اصحاب امام رضا است كه ضعیف و غالی است یا آن محمد ا‌بن القاسم فضیل است که از اجلاّست ابی الصباح کنانی از اجلاّست که روایت، روایت معتبره بوده باشد. بدان جهت این داستانی که عرض کردم در هر روایتی که ولو حسین ا‌بن سعید نقل نکند، احمد ا‌بن محمد ا‌بن عیسی عن محمد‌بن الفضیل عن ابی الصباح الکنانی. حمّاد‌بن عیسی عن محمد‌بن الفضیل عن ابی الصباح الکنانی، هر جا که محمد‌بن الفضیل از ابی الصباح الکنانی نقل کند این شبهه هست شما هستید تا تتبع کنید شاید قرینه­ای پیدا کنید.


[1] – الكافی؛ یعقوب كلینی، ج7، ص414

[2] – وسائل الشيعة؛ شيخ حر عاملي محمد بن حسن، ج‏27، ص232.

[3] – سوره بقره (2): آیه 282

[4] – سوره بقره (2): آیه 282

[5] – سوره بقره (2): آیه 283

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا