درس سی و هفتم – سلسله دروس شهادات

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

محصّل ما ذکر نا فی المقام این شد، قاضی نمی­تواند در قضا اعتماد کند به شهادتی که آن شهادت مستند عند الاستصحاب است. ولو تکلیفاً بر شاهد جایز است، شهادت به  بقاء حالت سابقه بدهد حیث اینکه علم دارد به بقاء حالت سابقه در اعتبار شارع، اخبارش، اخبار عن حجةٍ و عن علمٍ است. الاّ انّه این اخبار در مقام قضا مدرک قضا حساب نمی­شود. باید اخبار قاضی به واقعه­ای که به او می­خواهد حکم کند اخبار شاهد به آن واقعه عن حسّ بوده باشد. علی ما ذکرنا فی معنی الشهادة و بما انّه استصحاب علم نیست فضلاً از اینکه حسّ بوده باشد واقعه را اخبار به اینکه مستند عند الاستصحاب است، این مدرک قضا نمی­شود.

فایدۀ این شهادت و اخبار این است، بما اینکه شاهد حالت سابقه را به حس علم پیدا کرده است، وقتی که به او شهادت داد به خود حالت سابقه، ولو بقائش راهم نگوید آن حالت سابقه ثابت می­شود، و بما انّه استصحاب در بقاء حالت سابقه جاری است، آن کسی که قولش موافق با این استصحاب است او منکر در واقعه حساب می­شود و قاضی مدعی را شخص آخر و خصم دیگر قرار می­دهد، که او انتباذ حالت سابقه را ادعا می­کند و بیّنه را از او مطالبه می­کند. این فایدۀ شهادت بر حالت سابقه است، اعم از اینکه با آن حالت سابقه بر حالت فعلیّه از او هم شاهد خبر بدهد یا ندهد؛ چون اخبارش از حالت فعلیّه ملغاء است، چون مستند الی الحسّ نیست. مستند الی العلم نیست، یعنی علم وجدانی نیست فضلاً از اینکه مستند الی الحسّ بوده باشد.

در ما نحن فیه روایاتی داریم که بعضی آن روایات دلالت می­کرد که شاهد می­تواند به آن حالت سابقه­ای که او را حسّ کرده شهادت به حالت فعلیّه دهد، این بعض روایات درست است ولکن این شهادت به مفروض در روایات، شهادت در مقام فصل الخصومه نیست. مدعی ندارد، خصم ندارد، شخصی مرده است عیال و اولادی داشت، ورثه­ای داشت، سابقاً خانه­ای بود آن خانه یقیناً ملکش بود این را شاهد بالحسّ می­داند و این آن‌هایی که در خانه یا در غیر خانه هستند آن‌ها را هم می­دانست مثلاً اولاد او هستند؛ یعنی اینکه ورثه حساب می­شوند. الان که آن شخص مرده است که مورد روایات است سر تقسیم ارث رسیده، مدعی آخر نیست در بین که این خانه برای من است و در ید این بی‌خود بوده است. یا شخص آخری نیست که ادعا کند من هم وارث هستم در این صورت هست وقتی که به واسطۀ اینکه ورثه بعضش صغار است یا خود میّت غایب بوده است، مال به دست قاضی افتاده است که باید به دست او تقسیم شود، قاضی می­تواند به این شهادتی که این شهادت می­دهد بله این خانه برای این فرد بود و وارث دیگر هم نداشت به همان شهادت اکتفا کند و بر طبقش عمل کند؛ چون مقام، مقام مخاصمه نیست.

 ولکن در این روایات بعضی فقره‌ای بود که آن‌ها ظاهرشان مقام، مقام تخاصم بود، در این روایات بعضی فقراتی هست که ظاهر آن فقرات این است که مقام، مقام مخاصمه است. مثلاً آن روایتی که آن صحیحه معاویه‌ ابن  وهب داشت: شخصی بود ما می­دانستیم عبد و امه‌ی داشت بعد از مدتی می­گوید که این امه یا عبد فرار کرده است، آن عبد و امه را در بلد می‌گیرد، به دست قاضی می­افتد، قاضی از او شاهد می­خواهد که شاهد بیاور که این امه برای من بود و این عبد برای من بود، نفروخته­ام هبه نکرده­ام، آزاد نکرده­ام، برای ادعای خودت شاهد بیاور. از امام (علیه السلام) سؤال کرد وقتی که ما مکلّف به این طور شهادت شویم، آیا این شهادت را بدهیم و حال آنکه بر ما معلوم است این است که این عبد و امه برای این شخص بوده است. بعد خودش می­گوید فرار کرده­اند آزاد کرده یا نکرده، کأنّ این خصوصیات را ما نمی­دانیم، ظاهر این قضیّه مقام ترافع است، چون عبد و امه نوعاً این است که ادعای حرّیت می­کند، می­گوید او بی‌خود می­گوید، ما عبد او نیستیم والاّ اگر اقرار کنند که عبد او بودیم فرار کرده­ایم که دیگر جای شاهد خواستن برای قاضی نیست.

 ظاهر این است که اینها ادعای حرّیت می­کنند که ما عبد کسی نیستیم آن‌ وقت امام (علیه السلام) فرمود: نه تو شهادت بده وقتی که مکلّف شدی به این شهادت دادن. در این صحیحه این‌طور بود. صحیحه معاویة‌ ابن وهب بود که «الرَّجُلُ يَكُونُ لَهُ الْعَبْدُ وَ الْأَمَةُ» که سند را خواندیم: «الرَّجُلُ يَكُونُ لَهُ الْعَبْدُ وَ الْأَمَةُ قَدْ عُرِفَ ذَلِكَ» ، این معلوم است که عبد و امۀ اوست. «فَيَقُولُ أَبَقَ غُلَامِي أَوْ أَمَتِي»؛ اینها فرار کرده­اند، « فَيُكَلِّفُونَهُ الْقُضَاةُ شَاهِدَيْنِ»؛ قضات بعد از اینکه آن‌ها پیدا می­شوند به آن صاحب، که صاحب عبد و امه بود او را مکلّف می­کنند که دو شاهد بیاور که: « بِأَنَّ هَذَا غُلَامُهُ» » آن شاهد شهادت بدهد كه این غلام او است. « أَوْ أَمَتُهُ لَمْ يَبِعْ وَ لَمْ يَهَبْ أَ نَشْهَدُ عَلَى هَذَا» ما به این شهادت بدهیم، «إِذَا كُلِّفْنَاهُ» وقتی که مکلف شدیم؟ «قَالَ نَعَمْ» فرمود: بله شهادت بده.

 این ظاهرش این است که آن‌ها دعوای حرّیت می­کردند و الاّ اگر اقرار می­کردند که ما عبد بودیم و فرار کردیم کار بد کردیم، دیگر شاهد خواستن نمی­خواهد. و اصل هم در انسان حرّیت است.

پرسش:

[…]

پاسخ:

«بِأَنَّ هَذَا غُلَامُهُ أَوْ أَمَتُهُ لَمْ يَبِعْ وَ لَمْ يَهَبْ»؛ معلوم است اینها خصوصیتی ندارد، عتق هم نکرده این‌ را باید شهادت بدهند. بقا حالت سابقه را شهادت بده که اینها بقاء حالت سابقه را نمی‌دانند کلام این است این به عتق هم می­شود که آن‌ها بگویند بر اینکه نه ما عبد نیستیم، نه اینکه ما را آزاد کرده، نه اصلاً از اول عبد نبودیم و الا اقرار کنند که ما عبد او بودیم از دست او فرار کردیم آن‌وقت دیگر قاضی شاهد نمی­خواهد.

 این روایت این‌طور است این صحیحه ظاهرش این است که مقام، مقام قضاست. ولکن این صحیحه معارض است با صحیحه دیگر که باز برای معاویه ابن وهب است. آن صحیحه همان صحیحه دوم بود که سندش این‌طور بود: روایت دوم، در باب 17«وَعَنْه» یعنی «عَنْ عَلی بْن إبراهیم»؛ كلینی از علی ابن ابراهیم نقل می‌كند «عَنْ أَبِيهِ»؛ یعنی از پدرش «عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مَرَّارٍ عَنْ يُونُسَ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام)»؛ که صدرش همان: «الرَّجُلُ يَكُونُ فِي دَارِهِ ثُمَّ يَغِيبُ عَنْهَا ثَلَاثِينَ سَنَةً»؛ که او را خواندیم در ذیلش دارد: «قُلْتُ الرَّجُلُ يَكُونُ لَهُ الْعَبْدُ وَ الْأَمَةُ فَيَقُولُ أَبَقَ غُلَامِي أَوْ أَبَقَتْ أَمَتِي فَيُؤْخَذُ بِالْبَلَدِ»؛ این عبد و امه را در بلد می­گیرند. «فَيُكَلِّفُهُ الْقَاضِي الْبَيِّنَةَ»؛ قاضی از آن مولا را بیّنه می­خواهد که «أَنَّ هَذَا غُلَامُ فُلَانٍ لَمْ يَبِعْهُ وَ لَمْ يَهَبْهُ»؛ نفروخته است نه هبه کرده است، «أَ فَنَشْهَدُ عَلَى هَذَا » به این شهادت بدهید که بقای حالت سابقه است، «أَ فَنَشْهَدُ عَلَى هَذَا إِذَا كُلِّفْنَاهُ وَ نَحْنُ لَمْ نَعْلَمْ أَنَّهُ أَحْدَثَ شَيْئاً» ما نمی‌دانیم که بعد این عبد و امه­اش بود چیزی احداث کرده یا نه، این را نمی­دانیم ولی احتمالش هست ولکن ما او را نمی­دانیم. که همان استصحاب است، «فَقَالَ كُلَّمَا غَابَ مِنْ يَدِ الْمَرْءِ الْمُسْلِمِ غُلَامُهُ أَوْ أَمَتُهُ أَوْ غَابَ عَنْكَ لَمْ تَشْهَدْ عَلَيْهِ.[1]»؛ هر وقتی که این از او غایب شده شهادت نده، این ظاهرش باز همان مقام قضاست که این­ها را گرفته­اند اینها اگر اقرار کنند که عبد و امه بودیم فرار کردیم جای تکلیف به بیّنه نیست.

پرسش:

[…]

پاسخ:

عیب ندارد این هم محتمل است ولکن به این معنا که آن‌ها که شهادت می­دهند که فعلاً این عبد این شخص است این را که علم ندارند این را استصحاب می­گوید.

 پس وقتی که این‌طور شد، پس علی هذا در ما نحن فیه این شهادت در مقام مخاصمه است وقتی که مخاصمه شد امام (علیه السلام) می­فرماید نه شهادت نده.

پرسش:

[…]

پاسخ:

آقا! اصل در انسان حرّیت است. اینها اگر ادعا کردند که ما عبد نیستیم ما حرّ هستیم،  مقام، مقام مخاصمه می­شود. اگر ادعا نکنند و اقرار کنند که ما عبد او بودیم از دست او فرار کردیم که این دیگر احتیاج ندارد اقرارشان نافذ است. اینجا خود اصل در انسان حرّیت است خود این عبد و امه که گرفته شده است اصل به حرّیت در انسان است. اگر اینها بگویند ما عبد بودیم برای فلانی از ید او فرار کردیم این اقرار مسموع است. اقرار بر علیه خودش است و مسموع است یؤخذ. احتیاج به بیّنه نمی­خواهد؛ پس بیّنه در صورتی است که این اقرار اینها غیر مسموع است، یعنی اقرار نکرده باشند اقرار که نکرده­اند این شهادت می­دهد، شهادتش بر طبق حالت سابقه می­شود. این‌طور در ما نحن فیه فرموده‌اند.

این روایت اشکال در سندش نشود؛ چون این روایت اگر بنا شود به معارضه این روایت معارض به روایت متقدّمه است؛ چون در سند این روایت اسماعیل ا‌بن  مرّار است. اسماعیل ا‌بن  مرّار می­گویند توثیق ندارد. بدان جهت این روایت من حیث السند ضعیف می­شود، با او نمی­تواند معارضه کند، این حرف را نگویید كه در جلسه قبل گفتیم این روایت معتبر است، سرّ اعتبارش دو امر است: یکی کلامی است که یعنی واقعش هم این‌طور است، محمد ا‌بن  حسن‌ ولید دربارۀ کتب یونس گفته است، فرموده است: «كتب يونس بن عبد الرحمن التي هي بالروايات كلها معتمد عليها» الا آن‌هایی که یک اشخاص خاصّه­ای نقل کنند، که آن اشخاص استثناء کرده است، آن اشخاص را ذکر کرده است.

الان مطلبی كه در کتب یونس عبدالرحمن است این است كه یکی از رواتش اسماعیل ا‌بن  مرّار است، حتی این روایت را هم باز از کتب یونس‌ ابن  عبدالرحمن نقل می­کند، «عَلی بْن إبراهیم عَنْ أَبِيهِ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مَرَّارٍ عَنْ يُونُسَ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ» این علی‌ ابن  ابراهیم هست که همان علی ا‌بن ابراهیم است که از پدرش و ربّما بلا واسطۀ پدرش، واسطۀ پدرش هم نیست از اسماعیل ا‌بن مرّار کتب یونس را نقل می­کند، قریب 250 روایت است که این اسماعیل ا‌بن مرّار نقل کرده است. و این را محمد ا‌بن حسن ولید از آن اشخاصی که روات کتب یونس هستند استثناء نفرموده است، معلوم می­شود که این اعتبار دارد. این یك وجه است.

 این یک وجه قول محمد ا‌بن حسن ولید در ما نحن فیه که می­گوید: «كتب يونس بن عبد الرحمن التي هي بالروايات كلها صحیحة معتمد عليها إلا ما ينفرد» به نقل آن اشخاص که این اسماعیل‌ ابن  مرّار هم از آن‌ها نیست؛ یعنی این کتبی که در روایات هست و اسماعیل هم نقل می­کند، معتمدٌ علیها است. این قول ابن ولید کافی است یا کافی نیست این یک داستانی است که اینجا بحث نمی­کنیم. چون می‌گوید «کلّها صحیحة معتمدٌ علیها»؛ این توثیق شخص را نمی‌رساند. صحّت به اصطلاح علما است، آنجا وجه ثانی است. وجه ثانی این است که این یونس ا‌بن  عبدالرحمن این کتب متعدده­ای دارد کما اینکه شیخ در فهرست فرموده، کتبش مثل کتب حسین‌ ابن  سعید است. فرموده: تمام این کتب و تمام روایات این یونس ا‌بن  عبدالرحمن را نقل کرده­ام سه یا چهار طریق بیان کرده است که در یک طریقش است که اسماعیل ا‌بن مرّار است که راوی کتاب است، در دو طریق دیگر اسماعیل‌ ابن مرّار نیست. هر دو طریق صحیح هستند، بدان جهت سند دومی می­شود سند «اخبرنا بجمیع کتبه و روایاته»، این صحیحه می­شود؛ چون طریقش منحصر به اسماعیل ا‌بن مرار نیست. کتب یونس ا‌بن  عبدالرحمن را که جمیع روایات و جمیع کتب و روایات یونس ا‌بن  عبد الرحمن را من به چند طریق نقل می‌کنم آن چند طریق به نحو جمع است؛ یعنی به طریق اول و به طریق ثانی و به طریق ثالث هر کدام از این طریق­ها، طریق است به جمیع کتب یونس و جمیع روایات است، وقتی که این‌طور شد و دوتای آنها صحیح شدند و یکی هم صحیح بود کافی بود فهرست را مراجعه بفرمایید طرقش را ببینید.

 پس این روایت من حیث السند صحیحه است اشکالی ندارد، ولکن کلام این است که کسی ممکن است بگوید که نه در ما نحن فیه این‌طور نیست که مقام، مقام مرافعه بوده باشد. کما اینکه ایشان در ذهنشان بود ممکن است این را بگیرد و اینها اقرار کنند بر اینکه ما عبد هستیم و از مولا فرار کردیم و مولایمان هم شخص دیگر است، تعیین هم بکنند که مولا هم فلانی است، مع ذلک قاضی از اینها چون عبد هستند اقرارشان را مسموع نگیرد؛ چون محرز است اینها عبد هستند، چون عبید ربّما از قیافه­ و کیفیتش معلوم می­شود که این عبد است، گرفته شده معلوم و محرز است عبد است؛ چون اقرارش نافذ نیست از آن شخص شاهد می­خواهد که شاهد بیاور که مقام، مقام اصلاً مرافعه هم نبوده باشد، آن صحیحۀ دومی که هست فرمود: شهادت بده، حمل به این می­کنیم، صحیحۀ اولی که اول خواندند كه دومی در این کتاب است، یعنی بعد از این صحیحه است، آن حمل می­شود به جایی که مقام، مقام مرافعه نیست. این اولی را هم که هست آن اولی هم مثل به قرینۀ آن صحیحۀ اولای معاویة‌ ابن  وهب امام (علیه السلام) می­فرماید: به آن مقداری که می­دانی شهادت بده، زایدش را شهادت نده؛ چون ربّما اشتباه می­شود که این شهادت شما مستند به علم و حس است و حال آنکه به علم و حس نیست. این نهیش به چه چیز حمل می­شود؟ به نهی کراهتی که این‌طور خوب نیست انسان شهادت دهد. مقام، مقام مرافعه است نه از این روایات بر نمی­آید که مقام، مقام مرافعه بوده باشد. یک صحیحه ترخیص می­کند، ترخیصاً قطعیاً، این‌طور شهادت دادن را، آن دیگری منع می­کند منعش به کراهت حمل می­شود. و الا اصل الجواز محفوظ می­ماند.

پرسش:

[…]

پاسخ:

ـ ندارد در این روایت مولای دیگر می­گوییم که از این روایت استفاده نمی­شود که مقام، مقام مخاصمه بود. محتمل است عبدیت اینها محرز شود ولکن نمی­داند مولا قاضی که مولای اینها کیست، اینها یا می­گویند فلانی است چون اینها معلوم هست عبد هستند اقرار اینها را نشنیده مسموع نیست از آن مولا شاهد می­خواهد، مولا هم باید شاهد بیاورد که به کس دیگر نفروختم؛ یعنی مولای اینها بالفعل کس دیگر نیست. چون کس دیگر الان مدعی نیست که من مولایش هستم و من مثلاً خریده­ام یا به من مصالحه کرده است مولا نیست، تو که شهادت می­دهی شهادت بده، فعلاً ملک فلانی است؛ چون این شهادت در مقام ترافع نیست، وقتی که در مقام ترافع نشد این شهادت مسموع می­شود که این شهادت در مقام قضا نیست، این جایز است، بله بهتر این است یا مکروه است این‌طور شهادت دادن به قرینۀ جمع بین الروایتین این می‌گوید ترخیص می‌دهد شهادت بده، آن می­گوید که شهادت نده، ترخیص است و ما اصل به ترخیص می­کنیم، غایت الامر می­گوییم که این‌طور شهادت دادن مکروه است. بهتر این است که به ما علم شهادت بدهند.

ملخّص الکلام، حرف ما این است: در مقام قضا و فصل الخصومه قاضی بخواهد اعتماد کند به شهادتی که شاهد واقعه را حس نکرده است، به استصحاب واقعه خبر می­دهد این شهادت نیست و این مدرک قضا نیست، فقط فایدۀ این شهادت این است آن کسی که قولش مطابق با این بیّنه است؛ یعنی مطابق با حالت سابقه‌ای است که به بیّنه ثابت شده است. او در واقعه منکر حساب می­شود؛ قاضی بیّنه را از آن کسی که آن بیّنۀ مسموعه در مقام قضا را از آن کس دیگر که خصم دارد از او مطالبه می­کند. او بیّنه داشته باشد بیّنۀ معتبر مطلب را اثبات می­کند و الا صاحب الاستصحاب آن که بیّنه برای او استصحاب درست کرده قسم می­خورد و دعوای او را اسقاط می­کند، این نتیجۀ این‌طور شهادت است، ولکن مدرک القضا نمی­تواند بشود. این محصّل ما ذکرنا بود.

 بعد محققّ (قدّس الله نفسه الشریف) در شرایع بعد از اینکه بنا گذاشتند که ملک المطلق شهادت بر ملک مطلق؛ یعنی سبب خاصی ذکر نشود، شاهد اگر شهادت به ملک مطلق داد و اختلاف در ملک المطلق بود و شاهد بر ملک المطلق مستنداً الی الاستفاضه شهادت داد، شاهد سبب ملکیّت و موجب ملکیّت را حس نکرده فقط مردم در لسانشان مشهور است که این مال، این خانه، خانۀ فلانی است. یا این دابّه، دابّه فلانی است. این شهرتی که استفاضه از او تعبیر می­کردیم اینها فرموده­اند که مدرک شهادت برای شاهد می­تواند بشود در جایی که شهادت به ملک مطلق شود. محقق می‌فرماید: تفریعاً‌ علی هذا المطلب، که شهادت به ملک مطلق مستنداً الی الاستفاضه که شاهد حس نکرده فقط استفاضه خبر مستفاض را، یعنی شهرت را از مردم شنیده  که در السنه می­گویند این دار، دار فلانی است. بنابر اینکه این استفاضه مدرک شهادت بتواند بشود و شاهد شهادت دهد، اموری را بر این تفریع می­کند و ذکر می­کند:

 اولی از امور این است که می­فرماید جایز نیست بر این‌طور شاهد به شهادت بر ملک ذکر السّبب را ملزم کند؛ یعنی بگوید بر اینکه حسّ نکرده فقط مشهور در السنه است این خانه برای زید است، چون زید خریده است، این خریدنش هم مشهور است، الان که این خانه ملکیّتش محل اشکال شده است کسی ادعا کرده است که نه این خانه برای من است برای کسی دیگر نیست؛ شاهد می­رود بر این شخص شهادت می­دهد، که این خانه برای فلانی است، خانه­ای هست شخصی را ادعا می­کند بر اینکه خانه برای من است و از او بیّنه خواسته‌اند، بیّنه هم شاهدی است که مستند به استفاضه است، رفته این‌طور بیّنه را آورده. می‌فرماید: وقتی که این بیّنه نزد قاضی شهادت به ملک می­دهد باید ذکر سبب را نکند، بگوید: من شهادت می­دهم این خانه ملک فلانی است، اما به چه سبب او را ذکر نکند ولو سبب هم به استفاضه شنیده بیع است و شراء است، او را نگوید. شراء بوده باشد، هبه بوده باشد، استغنام بوده باشد، این را به او از غنیمت دادند، اینها را نباید ذکر کند؛ پس علی هذا الاساس ذکر سبب جایز نیست، ظاهر عبارت حکم وضعی است؛ یعنی اگر شاهد سببی که به استفاضه رسیده ذکر سبب کرد، شهادتش باطل می­شود؛ یعنی این‌طور شهادت دیگر مسموع نمی­شود. ظاهر عبارت محقق این است.

 بعد بدان جهت است که اشکال می­کند بر اینکه چرا این ذکر ضمیمه اشکال داشته باشد؟ و شهادت از کار بیفتد؟ این یک چیز را در شهادتش ملزم کرده آن یک چیز مسموع نشود، اما ملکیت این خانه برای زید است این چرا مسموع نشود؟ چون این به استفاضه شهادت بر این مسموع است؛ پس علی هذا ذكرش این شهادت را از کار نمی­اندازد، این شهادت بر ملک مطلق این اشکال ندارد، قبول می­شود. خودش این‌طور می­فرماید، ظاهر کلامش این است. هذا به خلاف مواردی که در آن موارد سبب هم به استفاضه ثابت می­شود مثل اینکه بگوید: این خانه برای زید است؛ چون از پدرش ارث رسیده است، چون در موضوع موت این‌طور گفتیم موت و وارث بودن نسب به استفاضه ثابت می­شود. حفیظ بود که این خانه مشهور بود که به زید از پدرش ارث رسیده است، اگر این هم این شهادت را بدهد هیچ اشکال ندارد؛ پس فرق مابین این که موت و ارث را که سبب است می­شود ذکر کرد؛ ولکن شراء را، هبه را، استغنام را، و امور دیگر اسباب دیگر را نمی­شود ذکر کرد، چون آن‌ها به استفاضه ثابت نمی­شود. اینجاست محقق اشکال می­کند که نه، این فرق تحکم است. ذکر کردن سبب در آن موارد هم ضرری به شهادت بر ملک مطلق نمی­رساند، شهادتش نسبت به ملک مطلق مسموع می­شود.

 صاحب جواهر در ذیل این کلام می­فرماید: تبعیض در شهادت امر متعارف است که قاضی بعض شهادت شاهد را قبول می­کند، چون شرایط نسبت به او تمام است، و بعض شهادتش را قبول نمی­کند که این شرایط نسبت به آن بعض دیگر تمام نیست و فرموده است: در جایی که شاهد بگوید این خانه ملک زید است و شراه من امرٍ، این خانه ملک زید است و شراه من امر، اینکه سبب را جدا ذکر کند می­فرماید: اینجا تفکیک پر واضح است، می­شود مابین اینها تفکیک کرد؛ دو شهادت داده است، یکی‌ آن مسموع، اما شهادت به شراء لا تسمع، اما در جایی که بگوید «ملک هذه الدار، ملک لزید لشراه»، این یک شهادت حساب می­شود. ایشان اینجا می­گوید: که این تبعیض اشکال دارد که مسموع بشود، محقق گفت: ضرر نمی‌رساند.

 ایشان در جواهر می­گوید: اینکه محل اشکال است اشکالش چیست؟ این‌طور  صاحب جواهر با آن جلالت می­فرماید: شهادت بر فصل داده شده است، یعنی شهادت داده شده است بر ملکیّت خاصّه، ملکیت خاصه است ملکیت شرائی است، آن شراء کأنّ جنس ملکیّت است. ملکیّت جنس است، فصل­اش شراء می­شود. ایشان می­فرماید: وقتی که شهادت در فصل باطل شد، چون باطل شد دیگر جنس نمی­ماند، این‌طور می­فرماید: این را شما می­دانید این جنس فصل نیست ملکیت حکم است، شراء بیع امثال ذلک موضوع هستند. اگر بنا شود شهادت در ملک حکم نافذ شود که داستانش خواهد آمد و شهادت بر موضوع نافذ شود چون شهادت به موضوع حسّاً نیست باطل می­شود شهادت بر ملک چرا باطل شود.

 بدان جهت خود صاحب جواهر به این حرف مثل اینکه خودش ملتفت شده است در ذیل می­فرماید: این مثل شهادت بر سرقت است، کسی که مدعی این است که فلان کس مال مرا دزدیده است، فقط یک شاهد دارد با یمین خودش. این نسبت به ما شهادت مسموع می­شود، دزد ضامن می­شود باید مال را بدهد، اگر می‌گوید عین نیست باید عوض را بدهد. و اما نسبت به قطع الید که ثابت نمی­شود. چه‌طور آنجا ضمان المال حکم است، و قطع الید حکم آخر است، آن موضوع سرقت علی الاطلاق ثابت نشده است که یترتب علیه قطع الید است، ولکن نسبت به این حکم دیگر که عبارت از ضمان المال است، ثابت می­شود. می­فرماید: لعل از این قبیل بوده باشد، لعلّ این فرمایش همان عین ما ذکرنا است که این حکم است و موضوع، شهادت بر حکم مسموع می­شود؛ ولکن موضوع چون شرایط ندارد ثابت نمی­شود تا سایر احکام بر او مترتب شود.

 غرض ما این است که این کلامی است که محقق فرموده است. وقتی که محقق فرمود نتیجه این شد که ضمیمه کردن ضرر ندارد، شهادت را از نفوذ نمی­اندازد؛ پس اینکه ضمّ ضمیمه نفوذ ندارد شهادت نسبت به او اثرش کجا ظاهر می­شود؟ ضمّ ضمیمه کند شهادتش نسبت به ملک مسموع است، نسبت به سبب نافذ نیست، کجا اثرش ظاهر می­شود؟ می­فرماید: ـ این کلام صاحب مسالک است که صاحب جواهر هم تصدیق فرموده ـ فرموده بر این‌كه ثمره ظاهر می­شود در جایی که مال دو تا مدعی داشته باشد، یکی از مدعی­ها شاهدش مستند به استفاضه است و به سبب آن ملک که آن هم به استفاضه است می­گوید بر اینکه این دار ملک زید بالشراء است. هم زید مدعی ملکیت این را دارد و هم عمرو مدعی ملکیت این دارد، عمرو هم می­گوید: این دار مال من است نه به زید مربوط است نه به کس دیگر، مال، مال من است و بیّنه هم دارد. بیّنۀ او مستند به افاضه نیست. مستند است بغیر الاستفاضه که بیّنۀ او سبب را هم ذکر می­کند. بیّنۀ او می­گوید: من شهادت می­دهم که خودم واقعه را حس کردم این خانه برای این شخص است و این خانه را خریده است، در این صورت بناءً بر اینکه بیّنه در سبب لا تسمع بیّنۀ آن که سبب را ذکر می­کند و شاهدش مستند به استفاضه نیست او مقدم می­شود، چرا؟ در باب قضا گذشت، این حضرات این‌طور فرموده­اند، فرموده­اند: اگر یک شاهدی بر ملکیّت مطلقه شهادت بدهد، برای شخصی و شخص آخر به ملکیت مع السّبب شهادت بدهد، آن که ذکر سبب می­کند بیّنۀ او مقدم است. در ما نحن فیه ولو هر دو ذکر سبب کرده­اند، ولکن یکی ذکر سببش بالاستفاضه است که لاتسمع؛ پس می­شود بیّنه بر ملک بلا ثبوت السبب، ولکن به خلاف بیّنۀ دیگر بیّنۀ دیگر هم ملک را دارد، هم ذکر السّبب را دارد او مقدّم می­شود. یک این مورد ثمرۀ ظاهر می‌شود که بیّنه در سبب لا تسمع.

 یکی هم در آنجایی است که هر دو ذکر سبب را بالاستفاضه کنند، ولکن سبب، سببی است که بالاستفاضه ثابت می­شود. آنجا معارضه می­کنند، هر دو می­گویند: یکی می­گوید این خانه مال زید است چون از پدرش ارث برده، آن یکی می­گوید: این خانه مال بکر است از پدرش ارث برده است. اینها معارضه می­کنند.

این معارضه هست، در صورتی که یکی به استفاضه شهادت بدهد و دیگری بالحس، هر دو را هم ملکیّت را هم سبب­اش را، به حسّ شهادت می­دهد. این یکی ملکیّت و سبب­اش را بالاستفاضه شهادت می­دهد. اینها باز متعارضین می­شود، چون هر دو بیّنه ذکر سبب کرده و سبب هم ذکرش معتبر است. این مسئلۀ اولایی است که ایشان در ما نحن فیه می­فرماید ما سابقا عرض کردیم که به استفاضه نمی­شود شهادت درست کرد. شهادتی که در باب قضا معتبر است­ها اگر فصل خصومتی نباشد اشکال ندارد، اخبار اشکال ندارد. استفاضه اگر شخصی از استفاضه خبر داد در ملک مطلق یا غیر ملک مطلق گفتیم تمام اشیاء همین‌طور  است، مگر در مواردی که شارع طریق خاصی قرار داده است كه به آن طریق خاص می­شود خبر داد والاّ شخص کاذب است کالزنا، مثل اخبار از اینکه فلانی زنا کرده است، و زانی است. که قذف است، آنجا شارع یک طریق خاصی قرار داده است. و اما در غیر این موارد شاهد می­تواند در غیر مقام مخاصمه مستند به استفاضه­ای بشود که آن استفاضه مفید علم عادی است، یعنی اطمینان است این عند العقلا حجت است، می­تواند شهادت بدهد.

اما در مقام قضا در هیچ جا این‌طور شهادتی نافذ نیست، شهادت مستند الی الاستفاضه هیچ جا نافذ نیست فقط باب نسب را گفتیم که سیرۀ عقلائیه این است چون در نسب هم تحمل شهادت هم اداء الشهاده بالسماع می­شود راه دیگری عادتاً ندارد؛ و اما غیر النّسب باید حس شود بدون حس شهادت نمی­شود داد. آن‌وقت شاهد بالاستفاضه در این امور اگر به خود استفاضه نزد قاضی شهادت دهد؛ پس فایدۀ این‌طور شهادت در مقام قضا چیست؟ در مقام قضا فایده­اش این است اگر شخصی شهادت به استفاضه بدهد، استفاضه را حس کرده، شهادت بدهد استفاضه نزد قاضی ثابت می­شود؛ وقتی که استفاضه ثابت شد، استفاضه حجّت معتبر است. حجّت معتبر است چون گفتیم استفاضه طریق عقلایی است. قول هر کسی که موافق با استفاضه است، او در مسئله منکر می‌شود، چه‌طور می­گفتیم قول هر کس مطابق با استصحاب است می­شود منکر، قول هر کسی که مطابق با این شهادت بالاستفاضه است او در مسئله منکر می­شود، آن خصم دیگر که خلاف این را ادعا می­کند او باید بیّنه بیاورد. در جایی که خبر، خبر مستفاض بوده باشد؛ یعنی شهرت که موجب اطمینان است. ثمرۀ شهادت بر استفاضه شهادةً عن حس است، خبرش این است آن کسی که نزد قاضی بر ملکیت  او یا بر غیر ملکیّت مستنداً علی الاستفاضه شهادت می­دهد آن شاهد، شهادتش هم بالاستفاضه است این در حقیقت شهادت بر استفاضه تسمع، این حجت است. حجّت شرعیّه شهرت است این به شهادت ثابت شد. قاضی قول هر کسی که مطابق با این شهادت بالاستفاضه است منکر قرار می­دهد و از آن دیگری بیّنه مطالبه می­کند. اگر بیّنه داشت که مطلب را اثبات می­کند، بیّنۀ معتبر در مقام القضا والاّ صاحب البیّنة المستفاضه قسم می­خورد و دعوای مدعی را اسقاط می­کند. بناء علی ما ذکرنا این می­شود.

 این را بدانید این خبر مستفاضه که این را منکر قرار می­دهد، در جایی است که در بین این صاحب خبر مستفاض ید بر عین نداشته باشد. والاّ اگر بر عین ید داشته باشد احتیاج بر این خبر مستفاضه نیست؛ چون ید خودش معتبر است امارۀ بر ملکیّت است، بدان جهت آن کسی که خلاف ید را می­گوید، او باید اثبات کند بیّنه بیاورد. این حرف‌هایی که ما کسی که قولش مطابق با استفاضه است، این منکر است جایی نتیجه می­دهد که عین در ید شخصی نباشد، یا در ید شخص ثالثی بوده باشد که معترف است من ذوالید مالک نیستم. آنجاست این خبر استفاضه این کار را می­کند.

و اما در جایی که دو امر بوده باشد، ید با شخصی است او مدعی ملکیّت است، خبر مستفاضه با شخص دیگر است، او ادعای ملکیّت می­کند که در ما نحن فیه شخص ثالث مدعی نداریم فقط دو نفر است، یک نفر فقط ید دارد و آن دیگری شاهد بالاستفاضه دارد. بیّنه­ای که در مقام قضاست او را ندارد. اگر آن بیّنه را داشته باشد، قاضی حکم می­کند و عین را از ید این شخص ذوالید می­گیرد. بیّنه، بیّنۀ استفاضه است. بنابر مسلک مشهور این بیّنۀ استفاضه مثل بیّنۀ حقیقیه است، باید مال را از ید ذوالید گرفت و داد. ما که ملتزم هستیم این بیّنه در مقام قضا اعتباری ندارد. این فقط منکر درست می­کند. در این موردی که این‌طور بیّنه قاعدۀ ید با ذوالید معارضه کرد، ترجیح با کدام یکی است؟ کدام یکی از اینها مقدم می­شود صاحب ذوالید یا صاحب البیّنه؟

والحمدلله رب العالمین


[1] – وسائل الشيعة؛ شيخ حر عاملي محمد بن حسن، ج‏7، ص388.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا