درس سی و ششم – سلسله دروس شهادات
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
کلام در این جهت بود که شاهد وقتی که اقامۀ شهادت میکند باید به آن مشهودُ به علم داشته باشد. و ذکرنا که آن علم هم باید به حس الواقعه بوده باشد. واقعهای که به او شهادت میدهد آن واقعه را حس کرده باشد، علمش به حس بوده باشد و حیث اینکه این حس مأخوذ در معنای شهادت است. آن حضوری که در اقامۀ شهادت معتبر است حضور به واقعه، حضور عند تحمل شهادت است. شاهدی که واقعه را بالحس متحمل شده است او را بازگو کند، مطلق الجزم ولو جزم است، ولکن چون حدس است و به حس واقعه نیست جزم حدس به واقعه است، ولو حدس جزمی بوده باشد او فایدهای در شهادت نافذه ندارد. برای اینکه قضا باید به شهادت العدلین و آن شهادتی که عرض کردیم أو بیمین المنکر بوده باشد.
ولو جماعتی منهم صاحب جواهر (قدس الله سرّه) میفرمودهاند مطلق العلم کافی است، ولو علم حاصل از استفاضه بشود یا مثل استفاضة الخبر؛ ولکن عرض کردیم آن که معنای شهادت به حسب ظاهر ادلّه است که در مقام معتبر است آن شهادتی است که عند التحمل او را متحمل شده است او را بازگو کند، و آن تحمل به حس واقعه میشود او را بازگو کند.
علی هذا الاساس احتیاجی ما در این بحث به روایات خاصّه نداریم، ولو در مقام بعضی روایات خاصه وارد شده است که از آنها هم همین معنایی که خدمت شما عرض شد این معنا استفاده میشود.
یکی از آن روایات روایت علی ابن غیاث که روایت علی ابن غیاث را در جلد 18، صفحه 250، باب 20 از ابواب الشهاده، مشایخ الثلاثه یعنی صدوق و کلینی و شیخ (قدس الله نفسهم الشریف) نقل کردهاند: «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَسَّانَ عَنْ إِدْرِيسَ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ غِيَاثٍ» روایت ضعف دارد به واسطۀ این اشخاص، «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: لَا تَشْهَدَنَّ بِشَهَادَةٍ حَتَّى تَعْرِفَهَا كَمَا تَعْرِفُ كَفَّكَ.» کما اینکه انسان کفّ خودش را میداند، یعنی فالعلم حسّی است علم مستند به حس است باید آنطور شهادت بدهد. این روایت را شیخ هم نقل کرده است، صدوق (علیه الرحمه) هم نقل کرده است.
محقق در همین شرایع از رسول الله (صلی الله علیه واله وسلم) به نحو الارسال نقل کرده است: «وقَدْ سُئِلَ عَنِ الشَّهَادَةِ» از رسول الله از شهادت پرسیده شد، «قَالَ هَلْ تَرَى الشَّمْسَ»؛ شمس را میبینید، عَلَى مِثْلِهَا فَاشْهَد»؛ بر مثل آن شهادت بده، «أَوْ دَعْ[1]» یا اینكه رها كن شهادت را نده؛ یعنی اگر به واقعه علم حسی داری بده و الّا فلا. علم حسی که بداند نه حدس کند حدس را این روایات نمیگوید. «كَمَا تَعْرِفُ كَفَّكَ»، آن علم اگر به حس بوده باشد آن در شهادت فایده دارد. حس تنها کافی نیست باید علم داشته باشد.
اینكه بگوید درست نفهمیدم شاید اینطور میکردند، این زید بود او را کشت، نه علم داشته باشد علم واضح مثل رؤیت الکفّ، علمی که مستند به رؤیت الکفّ است، رؤیت الشمس است، مقتضایش این است اگر این معنایی که ما عرض کردیم در معنای شهادت اعتبارش وضوحا بوده باشد، که در ذهن ما است فهو، و الّا لا اقل شک است در مواردی که حدس است. انسان واقعه را حس نکرده است، به حدس واقعه جزم پیدا کرده است، او را شهادت بدهد دخول او در شهادت محرز نیست و باید هم قضا به شهادت الشاهدین أو به یمین الخصم بوده باشد.
اینکه ما گفتیم این دو صورت دارد: یک صورتش این است آن وقتی که شاهد اقامۀ شهادت نزد حاکم میدهد، یادش هست که من در این واقعه حاضر بودم که زید خانهاش را به عمرو فروخت، من حاضر بودم حین اقامۀ شهادت متذکر تحمّلش هست که من حاضر در واقعه بودم آن را فهمیدم بازگو میکنم. این صورت بلا اشکال شهادت است اقامۀ شهادت هم شهادت اقامهاش تکلیفاً جایز است هم وضعاً نافذ است برای قاضی اینطور شهادت بدهد.
یک وقت شاهد الان عند اقامة الشهادة جزم دارد که من متحمّل این واقعه بودم، اما تذکر ندارد آن تحملش را که این شهادت را من متحمل شدم زید خانهاش را به عمرو فروخت من آنجا بودم این الان در یادش نیست، ولکن علم دارد بر اینکه ولو یادش نیست شهادت را متحمل بوده است، آیا با این معنا که علم دارد که متحمل بوده است وضعیت چطوری میشود؟
مثالش را بگویم که واضحتر بشود، الان یک ورقهای نزد این شاهد آوردهاند که شما بودید آن وقتی که ما این معامله را کردیم، یا این واقعه و این عقد یا ایقاع را نوشتیم جاری کردیم شما هم شاهد و حاضر بودید امضاء هم کردید، مهر هم کردید، این نگاه میکند یقین میکند، یقین و جزم دارد که این خط مال خودش هست، اسم هم مال خودش هست، خاتم و مهر هم مال خودش هست، یقیناً متحمل بوده است، بوده است این خط را نوشته است؛ ولکن متذکر نیست که این چه وقت بود، چهطور بود، الان در ذهنش نیست، الان علم دارد که واقعه را حس کرده است، ولکن واقعه را تذکر ندارد، اینكه این شاهد میتواند عند اقامۀ شهادت شهادت بدهد بعضیها فرمودهاند که از بعضی اصحاب ما و از بعضی روایات ظاهر میشود این فایده ندارد باید متذکر واقعه هم بوده باشد. آن واقعهای که متحمل شده است آن واقعه را هم باید متذکر بشود. در این باب گفتهاند این معنا استفاده میشود، از صحیحۀ حسین ابن سعید که صحیحۀ حسین ابن سعید در باب 8 از ابواب الشهادات است صفحه 235، «وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ قَالَ: كَتَبَ إِلَيْهِ جَعْفَرُ بْنُ عِيسَى»؛ مراد از إلَیه امام(علیه السلام) است چون بعد میفرماید: «جُعِلْتُ فِدَاكَ» جعلت فداك برای امام مینویسد. «جُعِلْتُ فِدَاكَ جَاءَنِي جِيرَانٌ لَنَا»؛ جیرانی پیش ما آمدند. «جَاءَنِي جِيرَانٌ لَنَا بِكِتَابٍ» جیران ما نزد ما یک کتابی آوردند؛ «زَعَمُوا أَنَّهُمْ أَشْهَدُونِي عَلَى مَا فِيهِ»، آنها ادعا کردند که شما به اینکه در این کتاب نوشته شده بود شاهد بودید؛ یعنی متحمل شدید، و در واقعه حاضر بودید. «وَ فِي الْكِتَابِ اسْمِي بِخَطِّي قَدْ عَرَفْتُهُ»، در کتاب هم اسم من به خط خودم هست، خودم این را فهمیدم، «وَ لَسْتُ أَذْكُرُ الشَّهَادَةَ»؛ ولکن شهادت یادم نمیآید. «وَ قَدْ دَعَوْنِي إِلَيْهَا»؛ من را دعوت به اقامۀ شهادت کردهاند، «فَأَشْهَدُ لَهُمْ عَلَى مَعْرِفَتِي أَنَّ اسْمِي فِي الْكِتَابِ»؛ من شهادت بدهم به این معرفت که این میدانم اسمم در این کتاب هست. «وَ لَسْتُ أَذْكُرُ الشَّهَادَةَ»؛ ولکن شهادت را متذکر نیستم. «أَوْ لَا تَجِبُ الشَّهَادَةُ عَلَيَّ»؛ چون اقامه شهادت واجب است (وَلا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا[2])؛،«أَوْ لَا تَجِبُ الشَّهَادَةُ عَلَيَّ حَتَّى أَذْكُرَهَا»؛ یعنی اذكرها الشهادة؛ «كَانَ اسْمِي فِي الْكِتَابِ أَوْ لَمْ يَكُنْ»؛ من اگر یادم بیاید آن وقت بر من واجب است اسمم باشد یا نباشد، نباشد هم اگر یادم بیاید که حاضر بودم باید شهادت بدهم، «فَكَتَبَ لَا تَشْهَدْ.»؛ امام (علیه السلام) نوشت شهادت نده؛ چون الان متذکر نیستی شهادت نده، حمل بر اینکه حین اقامۀ شهادت شاهد باید متذکر بوده باشد.
ولکن این روایت حمل میشود به آن صورتی که در آن صورت انسان یقین ندارد که این مکتوبی که در این کتاب هست، او را متحمل شده است، نه احتمال میدهد که این را بعد این را نوشتهام، تزویراً این ورقه را نوشتهاند. اسمش هست ولکن این را که نوشتهاند این تزویری است، احتمال تزویر است.
در موردی که احتمال تزویر در ورقه است که این واقعه نبوده با اینكه اسمش در ورقه است. در حقیقت دزدیده بودند اسمش را پاک کردن یک طوری جایش چیز دیگر نوشتند. اسم مال من است، ولکن احتمال تزویر است، این روایت به این صورت حمل میشود به قرینۀ این روایت سکونی، معتبرۀ سکونی.
پرسش:
[…]پاسخ:
بله اسم مال خودش است ولکن مطلبهایی که نوشتند حاضر به او بود او را که نمیداند، احتمال میدهد تزویر بوده باشد. اینطور است دیگر اسم و مهر مال خودش است ولکن پاک کردهاند این مطلب را نوشتهاند اول اینطوری نبود.
این معنا احتمال دارد و روایت به این معنا حمل میشود به شهادت این روایت، که روایت سکونی روایت چهارم است «وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ» در نوفلی هم گفتیم عیب ندارد. «عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه واله وسلم) لَا تَشْهَدْ بِشَهَادَةٍ لَا تَذْكُرُهَا»؛ به شهادتی که متذکر او نیستی شهادت نده! «فَإِنَّهُ مَنْ شَاءَ كَتَبَ كِتَاباً وَ نَقَشَ خَاتَماً.[3]»؛ هر کس دلش بخواهد کتابی را مینویسد مثل خط تو پیدا میشود کسی که عین خط تو را مینویسد، عین خاتم تو را نقش میکند، یعنی این احتمال تزویر است؛ پس بما انّه در کتابت احتمال تزویر است، بدان جهت نمیتواند شهادت بدهد؛ پس معلوم شد در موردی که شخص یقین دارد تزویری در کار نیست؛ یعنی نه این اشخاصی که کتاب را آوردهاند اهل تزویر هستند، نه احتمال تزویر در این مکتوب هست، ولکن یادش نمیآید چهطور بوده است، میگوید در صورتی که احتمال تزویر است شهادت نده. اما یادش نمیآید چه وقت بوده چهطور بوده ولکن این معنا را میداند که این که نوشتهاند بیخود نیست برای خود ما هم یک وقتی اتفاق افتاد، در اول یادمان نبود بعد یادمان افتاد، ولکن اول دیدیم خط مال خودمان است؛ پس علی هذا الاساس میشود انسان یقین پیدا کند که خط مال خودش است و و شهادت را متحمّل شده است، اگر متحمّل نبود این ورقه نبود. الّا انّه یا تذکر ندارد که چه وقت بود و واقعه چهطور بود. در این صورت گفتیم شهادتش اشکال ندارد؛ چون میزان شهادت علم با واقعه عن حسٍ است و این هم علم دارد که واقعه را حس کرده است، منتهی آن حسّ چهطور بود، چه وقت بود او تفصیلش متذکر نیست. اینجا شهادت تمام است.
در ما نحن فیه یک صحیحۀ دیگری هم هست آن صحیحۀ دیگر مطلب را روشنتر میکند. آن صحیحه، صحیحۀ عمر ابن یزید است روایت اول در باب هشتم است: «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ النُّعْمَانِ – ثقه است- عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عُمَرَ بْنِ يَزِيدَ»؛ اینها اجلاّ هستند، «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) الرَّجُلُ يُشْهِدُنِي عَلَی شَهَادَةٍ»؛ مردی من را اشهاد به شهادتی میکند یعنی میگوید بیا نزد قاضی شهادت بده، «فَأَعْرِفُ خَطِّي وَ خَاتَمِي»؛ خط و خاتمم را میشناسد، «وَ لَا أَذْكُرُ مِنَ الْبَاقِي قَلِيلًا وَ لَا كَثِيراً»؛ خط و خاتمم را میدانم که اینها مال من است اما باقی مطالب که اصل الواقعه است از او شیئی را متذکر نیستم. «فَقَالَ لِي إِذَا كَانَ صَاحِبُكَ ثِقَةً»؛ وقتی که صاحب یعنی آن کسی که تو را طلب به شهادت میکند که مدعی است او شخص ثقه بوده باشد. «وَ مَعَهُ رَجُلٌ ثِقَةٌ»؛ اگر رجل ثقهای بوده باشد «فَاشْهَدْ لَهُ.[4]»؛ شهادت بده اشکال ندارد. نه اینکه ما میگوییم که این روایت مدلولش این است که مدعی باید در واقع ثقه باشد که بعضیها گفتهاند که این روایت به این معنا دلالت دارد، نه ما میگوییم بر این روایت دلالت دارد.
در این واقعهای که شاهد تحملش را متذکر نیست در این واقعه امام (علیه السلام) میفرماید: اگر مدعی آدم ثقه است و خودش هم تنها نیست و آن شاهد دیگر دو نفر باید متحمل بشوند تا اقامۀ شهادت کند، آن شاهد دیگر هم که نزد تو ثقه است، او تعمّد نمیکند، تزویر نمیکند، دروغ نمیگوید؛ دروغ نمیگوید نه اینکه هیچ قدرتی ندارد بلكه ثقه است، همان كه عادتاً مثلا این شخص متعرض از کذب است، اینطور بوده باشد مدعی ثقه و ثقه اینطوری بگوید یا انسان واقعه یادش میافتد که در آن آیۀ شریفه هم هست در آن آیۀ شریفه که میگوید: دو مرد شاهد بگیرید اگر دو مرد نشد، یک مرد دو زن. چرا دو زن بوده باشد؟ «أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما فَتُذَكِّرَ إِحْداهُمَا الْأُخْرى»؛ اگر یکی از زنها یادش برود آن دیگری یادش بیندازد که خانم سکینه باهم بودیم آنجا خودمان دیدیم، یادش بیفتد یا اینطور است که این شاهد دیگر و ثقه بودن مدعی یادش میاندازد یا علم جزم پیدا میکند که من متحمل شدهام منتها دیگر حواسم نیست قوۀ ذاکرهام فعلاً نیست.
علی هذا الاساس پس در این دو صورت شهادت دادهاند که انسان عند اقامة الشهاده، متذکر تحملش بوده باشد، یا متذکر به تحمل نیست، ولکن علم دارد که حاضر بود، واقعه را عن علمٍ احساس کرده است، آن زمان به این معنا اگر علم پیدا کرد شهادتش شهادت نافذه میشود.
ثمّ در مقام ما دو تا امر باقی مانده است که این دو امر در باب شهادت خیلی امر مهمّی هستند درست توجه كنید كه اثرش را میبینید كه نتیجۀ و اثر عملی چقدر در باب شهادت دارد. امر اول این است که اگر از شاهد شهادت به واقعۀ فعلیّه میخواهد به حالت فعلیّهای که در واقعه است شهادت به او را میخواهند، ولکن شاهد واقعیه فعلیه را حس نکرده است فقط حالت سابقۀ واقعه را حس کرده و شهادت بر او را تحمل کرده است.
احتمال دارد آن اموری که حس کرده الآن هم همینطور بوده باشد تغییر و تبدیلی نبوده باشد. مثل اینکه علم پیدا کرد که زید از عمرو ده هزار تومان قرض گرفت، خودش هم حاضر بود، الان ما بین زید و عمر اختلاف افتاده است، زید میگوید بیا شهادت بده که عمرو از من ده هزار تومان گرفته مقروض است، این حدوث قرض را میداند شاهد که این قرض گرفته، اما بعد زید ابراء کرده یا عمرو بوده ادای دَیْن کرده که آن دَیْن فعلاً باقی نباشد، یک احتمال هم میدهد که باقی باشد هیچ تغییر و تبدیلی نشده است، خلاصة الکلام مدرک شاهد به واقعۀ فعلیّه استصحاب است، استصحاب حالت سابقه است و الّا حقیقتاً علم وجدانی و حس به واقعه فعلیه ندارد، آیا میتواند شاهد به واقعۀ فعلیّه شهادت بدهد تمسّکاً بالاستصحاب؟ کلمات مرحوم صاحب جواهر را در ما نحن فیه نگاه کردید که یک وقت از در به تیشه میزند یک وقت به آن طرف میزند، آیا این مسئله باید منقّح بشود از آن امهات مسائل است در باب قضا و شهادت؟ آیا شاهد میتواند به حالت فعلیّه شهادت بدهد اعتماداً علی استصحاب حالت سابقه یا این را نمیتواند شهادت بدهد؟
صاحب وسائل در وسائل یک بابی عنوان کرده است که منتها ایشان کلّ اشیاء را کلّ الوقایع را نمیگوید. میگوید در دو واقعه که دو تا واقعه است انسان به استصحاب میتواند شهادت بدهد، یکی باب شهادت به بقاء الملک است که سابقا كه زید مالک ده هزار تومان در ذمّۀ عمرو بود، الان هم او را مالک است، یکی این واقعه. یکی هم به واقعۀ عدم مشارکت فی الارث و عدم مشارکت فی الملک که شهادت میدهد که این شخص وارث دیگر ندارد، سابقاً زید دو تا پسر یک دختر بیشتر نداشت، الان احتمال میدهد که نه یک ولد دیگری برایش شده است، ولکن شهادت میدهد بر اینکه وارثش دو پسر و یک دختر است. این شهادت سابقاً که بیشتر از دو پسر و یک دختر نداشت این حِسّی بود، ولکن فعلاً ولد دیگری ندارد این را به استصحاب که اصل این است که ولد دیگری برایش نیامده و اولادش منحصر به همان سه تاست میتواند شهادت بدهد یا نه. ایشان فرموده باب جواز شهادت بر اینکه مشارکه در ارث نیست.
ایشان در آن باب هم روایاتی عنوان کرده است قبل از اینکه ما به این روایات وارد بشویم یک مطلبی را برای شما تذکر میدهیم و آن این است که ما بودیم و علی القاعدة التی ذکرنا که شهادت این است که آن واقعهای که حسّ کرده او را بازگو کند، روی این اساس آنکه بقاء حالت سابقه است اصلاً شاهد به او علم دارد، علم ندارد علم تعبّدی نمیگویم استصحاب تعبّد به بقاست، علم وجدانی ندارد به بقاع الواقعه و سابقاً هم گفتیم و دوباره هم بحث خواهیم کرد که انشاء الله بعد از فراغ از این امر که امر ثانی است که به علم تعبّدی نمیشود شهادت داد.
پس در ما نحن فیه علم اصلاً علم وجدانی ندارد به بقاء حالت فعلیّه و حالت فعلیّه فرضاً از اینکه حسّ کند آن علمش هم به حس بوده باشد؛ پس بما أنّه این علم و حسّ علم ندارد به حسٍّ به واقعه، بلکه اصلاً علمی ندارد مقتضی القاعدة الاوّلیّه این است که شهادت بر ملکیّت فعلیّه فایدهای ندارد. این یك نكته هم طلب شما باشد توضیح خواهم داد.
شهادت شاهد در احکام نافذ نیست، یك وقتی در بحث فقه گفتیم. شهادت شاهد در موضوع احکام نافذ است، و الّا شهادت به موضوع در شهادت شاهد نبوده باشد، شهادت به حکم فایدهای ندارد. شهادت باید بر موضوع بشود که موضوع را حس کند وقتی که موضوع را حس کرد حکمش مترتب میشود و شهادت به آن موضوع بدهد و بما انّه در ما نحن فیه آن موضوعی را که در شهادت شاهد حس کرده، موضوع حدوث ملکیت است که قرض و اقتراض موجب حدوث ملکیّت است که زید در ذمه عمرو ده هزار تومان را مالک بشود؛ و اما موضوع بقاءش این است که ابراء نشود این دین میماند در ذمّه «الی عن یبرء الداین أو یؤدی المدیون»، اینطور است. اصل این موضوع این را حس نکرده است موضوع بقاء الدّین در ذمّه که حکم است موضوع را که ابراء کرده یا او اداء کرده است، این هیچ کدام از اینها را حس نکرده است. بدان جهت در ما نحن فیه این شهادتش بر امر فعلی نمیتواند بشود علی القاعده اینطور است، ولو استصحاب حجّت، ولکن شهادت داده نمیشود.
ولکن در این بین روایتی ذکر شده است بلکه روایتینی ذكر شده و گفته شده است که مدلول این روایات این است به استصحاب بقاء الملک و به استصحاب عدم حدوث ولد آخر، شاهد میتواند شهادت بدهد. روی این اساس است که صاحب وسائل هم در وسائل عنوان کرده است این باب را بر اینکه جایز است بر اینکه شهادت بدهد. باب هفده از ابواب شهادات است صفحه 245، «بَابُ جَوَازِ الْبِنَاءِ فِي الشَّهَادَةِ عَلَى اسْتِصْحَابِ بَقَاءِ الْمِلْكِ وَ عَدَمِ الْمُشَارِكِ فِي الْإِرْثِ» روایتی که در ما نحن فیه است که دلالت میکند بر اینکه شهادت اشکال ندارد، این موثقه معاویه ابن وهب است. «وَ بِإِسْنَادِه ـ الشیخ ـ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ» سند شیخ به محمد ابن سماعه است موثقه است. « عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ»؛ احمد ابن حسن فضال است. «وَ غَيْرِهِ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ»؛ آن غیره را احمد ابن حسن میگوید «وَ لَا أَعْلَمُ ابْنَ أَبِي حَمْزَةَ» ؛ که محمد ابن ابی حمزه است که همان ابن ابی حمزه ثمالی معروف پسر اوست، شاید نوه یا پسر اوست، شاید هم علیبن حمزه بوده باشد این احتمالات دارد، ولکن احمد ابن الحسن از معاویه ابن وهب نقل میکند، معاویه ابن وهب از ثقات است، نجاشی توثیق کرده است از اجلاّست. «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) الرَّجُلُ يَكُونُ لَهُ الْعَبْدُ وَ الْأَمَةُ»؛ مردی برایش عبد و امه است، «قَدْ عُرِفَ ذَلِكَ»؛ این معنا هم معروف است که این عبد فلانی است و این هم امه فلانی است، «فَيَقُولُ أَبَقَ غُلَامِي»؛ آن مولا میگوید که غلام من فرار کرده است، «أَوْ أَمَتِي»؛ امه هم فرار کرده است و رفتهاند، بعد از مدتی اینها را میگیرند پیدا میکنند، «فَيُكَلِّفُونَهُ الْقُضَاةُ شَاهِدَيْنِ»؛ قضاتی که اینها را گرفتهاند نزد قاضی بردهاند، قاضی از آن مولایی که مدعی مولاست که سابقاً یقیناً مولا بود از او شاهد میخواهد که شاهد بیاور دو تا شاهد که شهادت بدهند که این عبد توست این را تو آزاد نکردی، به کسی نفروختی و هکذا و هکذا، «فَيُكَلِّفُونَهُ الْقُضَاةُ شَاهِدَيْنِ بِأَنَّ هَذَا غُلَامُهُ أَوْ أَمَتُهُ لَمْ يَبِعْ وَ لَمْ يَهَبْ»؛ نه به کسی فروخته نه به کسی هبه کرده «أَ نَشْهَدُ عَلَى هَذَا»؛ ما به این شهادت بدهیم، «إِذَا كُلِّفْنَاهُ»؛ وقتی که مکلّف شدیم یعنی مولا از ما اقامه شهادت خواست، ما فقط اینقدر میدانیم که آن کسی که معروف است این امه و عبد او بود این قدر میدانیم بیشتر از این نمیدانیم، «قَالَ نَعَم» بله شهادت بدهید. همان استصحاب الملک است. ظاهرش این است که به استصحاب الملک شما شهادت بدهید.
این روایت ولکن معارض است با یک روایت دیگری که آن هم باز مال معاویة بن وهب است. آن روایت صدرش موافق است، ولکن ذیلش معارض این نکات را در این روایت متوجه باشید.
روایت دوم در اینجا اینطور است که باز میگوید: «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلی بْن إبراهیم عَنْ أَبِيهِ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مَرَّارٍ عَنْ يُونُسَ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ»؛ در سند روایت اسماعیل ابن مرّار است که میشود او را تصحیح کرد. «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) الرَّجُلُ يَكُونُ فِي دَارِهِ» مردی در خانهاش وارد میشود، «ثُمَّ يَغِيبُ عَنْهَا ثَلَاثِينَ سَنَةً»؛ سپس سی سال از آن خانه دور میشود سفر به بلاد دیگر میرود، «وَ يَدَعُ فِيهَا عِيَالَهُ»؛ در آن خانه زن و بچه را میگذارد و یا الله خودش میرود. «ثُمَّ يَأْتِينَا هَلَاكُهُ»؛ بعد از او بر ما خبر میرسد بعد از سی سال که فلان کس مرحوم شده است. «وَ نَحْنُ لَا نَدْرِي مَا أَحْدَثَ فِي دَارِهِ وَ لَا نَدْرِي (مَا أُحْدِثَ) لَهُ مِنَ الْوَلَدِ»؛ ما نمیدانیم که این که سی سال رفته خانه را به کسی فروخته، هبه کرده به کسی یا نکرده است، ولد دیگری و غیر از این عیالی که اینجا هستند آنجا در سی سال یک کارهایی لابد کرده، بچه اینها پیدا کرده یا نه، اینها را نمیدانیم. «إِلَّا أَنَّا لَا نَعْلَمُ أَنَّهُ أَحْدَثَ فِي دَارِهِ شَيْئاً وَ لَا حَدَثَ لَهُ وَلَدٌ»؛ احتمال میدهیم کما کان بوده باشد، یعنی احتمال بقاء حالت سابقه احداث حدثی نشده باشد. میگوید: «وَ لَا تُقْسَمُ هَذِهِ الدَّارُ»؛ خودش نیست، آنجا هم این طور رسم بوده، الآن هم همینطور است، این به دست قاضی میافتد، قاضی هم میگوید که ورثه باید انحصار ورثه را اثبات کنند، و بقاء دار را هم در ملک او اثبات کنند که به کسی نفروخته است به کسی هبه نکرده است. «وَ لَا تُقْسَمُ هَذِهِ الدَّارُ عَلَى وَرَثَتِهِ الَّذِينَ تَرَكَ فِي الدَّارِ حَتَّى يَشْهَدَ شَاهِدَا عَدْلٍ»؛ دو شاهد عدل شهادت بدهند، «أَنَّ هَذِهِ الدَّارَ دَارُ فُلَانِ بْنِ فُلَانٍ مَاتَ وَ تَرَكَهَا مِيرَاثاً»؛ یعنی به کسی نقل و انتقال نداده بود میراث گذاشته است، «بَيْنَ فُلَانٍ وَ فُلَانٍ» ورثهاش را هم تعیین کند. «أَ وَ نَشْهَدُ عَلَى هَذَا»؛ ما به این شهادت بدهیم؟ امام میفرماید: «قَالَ نَعَمْ»؛ شهادت بدهید. این صدرش موافق با آن روایتی است که سابق و اول خواندیم، ولکن ذیلش اینطور دارد که «قُلْتُ الرَّجُلُ يَكُونُ لَهُ الْعَبْدُ وَ الْأَمَةُ»؛ همان مسئلۀ متقدمه، «فَيَقُولُ أَبَقَ غُلَامِي أَوْ أَبَقَتْ أَمَتِي»؛ او فرار کرده است. در این صورت «فَيُؤْخَذُ بِالْبَلَدِ»؛ آن عبد و امه گرفته میشوند در شهر و پیدا میشوند، «فَيُكَلِّفُهُ الْقَاضِي الْبَيِّنَةَ»؛ قاضی میگوید که باید بیّنه بیاوری که این عبد و امه توست «فَيُكَلِّفُهُ الْقَاضِي الْبَيِّنَةَ أَنَّ هَذَا غُلَامُ فُلَانٍ لَمْ يَبِعْهُ وَ لَمْ يَهَبْهُ»؛ نه فروخته است نه هبه کرده است، «أَ فَنَشْهَدُ عَلَى هَذَا إِذَا كُلِّفْنَاهُ»؛ ما شهادت بدهیم، «وَ نَحْنُ لَمْ نَعْلَمْ أَنَّهُ أَحْدَثَ شَيْئاً»؛ احتمال بقاء میدهیم، نمیدانیم که چیزی را احداث کرده است «فَقَالَ كُلَّمَا غَابَ مِنْ يَدِ الْمَرْءِ الْمُسْلِمِ غُلَامُهُ أَوْ أَمَتُهُ أَوْ غَابَ عَنْكَ لَمْ تَشْهَدْ عَلَيْهِ.[5]»؛ به او شهادت نده. ذیل این روایت با روایت اولی معارضه است، روایت اولی گفت نعم شهادت بده، این میگوید شهادت نده.
در ما نحن فیه یک روایت دیگری هم هست لعلّ این روایت در ما نحن فیه شاهد جمع بشود؛ یعنی شما شهادت بدهید، یعنی دو وجه جمع مابین این روایات داریم: اول این وجه جمع را را میگوییم که این وجه جمع، شاهد دارد تا برسیم به آن وجه جمع دوم و اثبات کنیم که وجه جمع دوم درست است. روایت همینطور است که روایت اولی در این باب است.
باز این هم صحیحه معاویه ابن وهب است، معلوم است که معاویه ابن وهب از غیر الامام سؤال نمیکند از این جهت که فتوای قاضی را به امام (علیه السلام) نقل میکند. «قُلْتُ لَهُ إِنَّ ابْنَ أَبِي لَيْلَى- يَسْأَلُنِي الشَّهَادَةَ عَنْ هَذِهِ الدَّارِ»؛ ابن ابی لیلا که آنجا قاضی بود امام صادق میفرماید: من نمیتوانم او را مخالفت کنم «يَسْأَلُنِي الشَّهَادَةَ عَنْ هَذِهِ الدَّارِ»؛ سؤال میکند از ما شهادت را از این دار که «مَاتَ فُلَانٌ وَ تَرَكَهَا مِيرَاثاً» مرده فلانی صاحبش و میراث گذاشته. «وَ أَنَّهُ لَيْسَ لَهُ وَارِثٌ غَيْرُ الَّذِي شَهِدْنَا لَهُ»؛ شهادت بدهند که همان یک دختر دو پسر وارثش است. «فَقَالَ اشْهَدْ بِمَا هُوَ عِلْمُكَ»؛ آن را که میدانی فقط به او شهادت بده، که آن حالت سابقه است. «قُلْتُ إِنَّ ابْنَ أَبِي لَيْلَى يُحْلِفُنَا الْغَمُوسَ»؛ به ما میگوید که حلف غموس را همان حرف مؤکّد را. «فَقَالَ احْلِفْ إِنَّمَا هُوَ عَلَى عِلْمِكَ[6]»؛ قسم بخور حلف به آن مقدار علمت است. شهادت بده و قسم بخور و آن قسمت هم به مقدار همان علمت است. که حمل میشود آن روایتی که هست که میگوید شهادت بده که نعم، روایت اولی بود یعنی آن مقداری که میدانی آن که هم که میگوید که «كُلَّمَا غَابَ»؛ یعنی بقاء را شهادت نده، جمعش هم این طور میشود به شهادت این. ولکن این جمع صحیح این است که خدمت شما عرض میکنم.
توجه كنید مطلب مهم و مفیدی را خدمت شما عرض میكنم تارةً اقامۀ شهادت در مورد مخاصمه است که حقیقتاً قاضی که در آنجا حکم میکند، حکمش قضاء حقیقی است، فصل الخصومت است. یک کسی مدعی است یک کسی هم منکر است که در ما نحن فیه قاضی باید به بیّنه قضاوت کند اگر مدعی داشته باشد، نداشته باشد نوبت به حلف المنکر میرسد. این حکمی را که قاضی میکند در ما نحن فیه حکمش حکم قضایی است، قضای نافذ است یعنی فصل الخصومت است.
اگر واقعه، واقعهای شد که متنازعٌ فیهاست، یکی دعوا دارد، یکی انکار دارد، آنجا مدعی بیّنهای که میآورد باید به حالت فعلیّه شهادت بدهد، یعنی علم داشته باشد به حالت فعلّیهای که در آن مخاصمه و نزاع هست او را باید به حسٍّ عالم بوده باشد، حالت فعلیّه را تا شهادت بدهد چون قضا لا تکون الّا بالبیّنة، اگر نداشته باشد نوبت به یمین منکر میرسد.
در این موارد علم شاهد به حالت سابقه – در این وقایعی كه متخاصم فیها است – شهادت بیّنه به حالت سابقه فقط فایدهاش این است که نسبت به حالت سابقه مسموع میشود. وقتی که به حالت سابقه مسموع شد آن کسی که بقاء حالت سابقه را میگوید منکر میشود، قولش مطابق با استصحاب میشود. بدان جهت بیّنه را قاضی از آن طرف دیگر آن مدعی میشود که خلاف حالت سابقه را ادعا میکنید او مدعی میشود بیّنه را قاضی از او مطالبه میکند، اگر بیّنه نتوانست بیاورد این صاحب بیّنه سابقه قسم میخورد و دعوای او را اسقاط میکند و قاضی هم حکم میکند فصل خصومت میکند؛ پس در این واقعهای که واقعه متنازعٌ فیها است مدعی و منکر دارد، این بیّنۀ سابقه فقط حالت سابقه درست میکند. قول احد المتخاصمین را مطابق با آن حالت سابقه است منکر میشود، آن دیگر مدعی میشود که باید بیّنه بیاورد، آورد فهو، نیاورد این قسم میخورد از بین میبرد. این هم در صورتی است که غیر از استصحاب در ما نحن فیه حجت معتبرهای نبوده باشد که قول طرف دیگر مطابق با آن حجت معتبر است و آن حجت معتبره هم مقدم با استصحاب است آنجا نه شهادت آن اثر را هم ندارد. مثل چه؟ مثل اینکه مال در یدی احدهما است، قاعدۀ ید مقدم بر استصحاب است، آن بیّنه شهادت میدهد که سابقاً ملک آن کس دیگر بود که فعلاً مال در یدش نیست. اینجا این بیّنه هیچ فایدهای ندارد آن کس را هم که الآن دعوای مال دارد که سابقاً ملکش بود، یعنی سابقاً مالک بود به قول بیّنه نه به اقرار خصمش، به قول بیّنه آن صاحب المال بود او را مدعی قرار نمیدهد؛ چون آن یکی ذوالید است، آن کسی که غیر ذوالید است باید بیّنه بیاورد و استصحاب در ما نحن فیه فایدهای ندارد؛ پس در واقعهای که متنازعٌ فیها بالفعل است شهادت فعلیّهی كه است شهادت فعلیه معتبر است، اگر شهادت بر امر سابقی شد این فقط استصحاب را برای قاضی درست میکند، قول آن کسی که مطابق با این بیّنه است در واقعه منکر قرار میدهد. و اما اگر واقعه، واقعۀ متنازعٌ فیها نیست مثل مفروض در این روایات، کسی یک خانهای گذاشته عیالی گذاشته است، الآن هم خبر رسیده است که قطعی است دیگر خود قاضی هم میداند که او مرده، کلام این است که این دار را بر ورثه تقسیم کند، ورثهاش منحصر به این سه تاست یا یک کس دیگر هم دارد، خانه را به کس دیگر فروخته هبه کرده یا نکرده، کسی پیدا نمیشود که بگوید نه من هم وارث هستم خانه را به من هبه کرده است، مقام، مقام مخاصمه نیست. ولکن قاضی که خانه به دست او افتاده است، به دست او افتاده است بر اینکه بعد از رسیدن خبر موت اینها که باید قاضی نظر داشته باشد آن زمان اینطور بود آنها هم در ید قاضی بود، این را باید قاضی احراز کند که ورثه اینها هستند.
در این مقام که مقام، مقام مخاصمه نیست، در این مقامی كه است ولو قاضی حکم میکند بر اینکه خانه مال شماست پنج سهم میشود، یک سهمش مال دختر چهار سهمش مال دو تا پسر، این خانه پنج سهم است. ولکن این قضا نیست یعنی فصل خصومت نیست. این در حقیقت بیان فتوا در مسئلۀ جزئیّه است، این بیان وظیفۀ شرعیه است که قاضی میگوید پس وظیفۀ شرعیّه این است که شما پنج نفر تقسیم کنید که اینجا این حقیقتاً قضا نیست، این فصل خصومت نیست، منازعه در مسئله نیست، در ما نحن فیه حاکم یعنی آن قاضی وظیفۀ شرعیّه را در این مسئله بیان میکند، اینطور بوده باشد بله شاهد میتواند به ملكیت فعلیه شهادت بدهد، چون که استصحاب در حق هر شاکی حجت است. هم در حق قاضی هم در آن حق شاهد و هم در حق خود آن عیالی که در خانه نشسته است، در حق همه این استصحاب حجت است. شاهد حالت سابقه را استصحاب میکند، استصحاب میگوید علم به بقاء داری، خبر میدهد خبرش خبر جایز میشود تکلیفاً چون علم به حق اخبار به علم است علم تعبدی این شهادت نیست، شهادت نافذه نیست حکم وضعی ندارد. این اخبار به استصحاب است.
اگر خود قاضی که وظیفهاش استصحاب بود، فهمید که وظیفه استصحاب است دیگر شهادت نمیخواهد به شهادت آنها حالت سابقه یا خود قاضی حالت سابقه را میداند استصحاب میکند و تعیین وظیفه میکند.
اگر یک قاضی کودنی بوده باشد مثل این قاضی که در روایات فرض شده که اینها نمیفهمیدند، اینطور بود و قضات عامه بود، شاهد به جهت اینکه وظیفهاش است وظیفه عمل به استصحاب است شهادت میدهد که فعلاً وارث دیگر نیست و خانه هم ماترک است. این شهادت در این روایاتی كه است شهادت به این معناست. امام (علیه السلام) که میفرماید شهادت بده، ابن ابی لیلا هَیْ میگوید که باید اینطور شهادت بدهید یمین غموس به ما میگوید، این ظاهر روایت این است که میگوید به ملکیت فعلیت شما شهادت بدهید قسم بخورید، ظاهر روایت این است که شهادت بدهید، قسم بخورید. این شهادت، شهادت در مقام قضا نیست، این شهادت در مقام تعیین وظیفه است و کودن بودن قاضی را چون ملتفت نیست اگر ملتفت بوده باشد احتیاج به شهادت اینها ندارد، خودش باید به استصحاب عمل کند. در این واقعه شهادت صورت مسئله را درست میکند.
والحمدلله رب العالمین
[1] – وسائل الشيعة؛ شيخ حر عاملي محمد بن حسن، ج27، ص342.
[2] – سوره بقره (2): آیه 282
[3] – وسائل الشيعة؛ شيخ حر عاملي محمد بن حسن، ج27، ص323.
[4] – وسائل الشيعة؛ شيخ حر عاملي محمد بن حسن، ج27، ص322.
[5] – وسائل الشيعة؛ شيخ حر عاملي محمد بن حسن، ج7، ص388.
[6] – وسائل الشيعة؛ شيخ حر عاملي محمد بن حسن، ج27، ص336.