درس بیست و چهارم – سلسله دروس شهادات

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

کلام در این مسئله بود که نسب ما بین مشهودٌ له یا مشهود له و ما بین الشاهد باعث نمی‌شود که اگر شاهد، شاهد عدل است شهادت او رد بشود. نسب مانع از قبول شهادت شاهد نیست. و روایات را عرض کردیم که شهادت والد بولده، شهادت ولد لوالده، شهادت الاخ لاخیه و امثال ذلک این شهادت­ها لا بأس بها، مسموع می‌شود.

 کلام منتهی شد به مسئله­ای که گفته بودند «شهادة الولد علی والده» قبول نمی­شود. ولو ولد عادل بوده باشد؛ چون شهادت بر علیه والد می­دهد، این شهادت مسموع نیست و در وجه این که این فتوا را هم به شهرت نسبت داده­اند که مشهور بین الاصحاب است عرض کردیم شهرت محرز نیست، برای اینکه از بعضی اصحاب مثل سید مرتضی در كتاب انتصار فرموده است: ومِما انفردت فیه الامامیه، این‌طور نیست که عدم جواز مشهور بوده باشد. قائلین به جواز هم داریم. دلیل این مطلب که چرا این شهادت لاتسمع است، دلیلش عبارت از این بود می­گفتند شهادت بر علیه والد موجب ایذاء الوالد می­شود، عقوق را موجب می­شود و عقوق الوالدین جایز نیست و گفته بودند بر این‌كه روایتی مرسله‌ی هم از صدوق بود که در آن مرسله صدوق عبارت: «لَا تُقْبَلُ شَهَادَةُ الْوَلَدِ عَلَى وَالِدِه[1]» ‏بود. اما المرسله که عرض کردیم که در این مرسله به اعتبار سند تمام نیست و شهرتی هم بوده باشد که ضعف او را جبر کند، کما اینکه صاحب جواهر و غیره فرموده­اند تمام نیست، شهرت در مسئله محقق نیست. آن­وقت آن وجه عقوق می­ماند. عرض کردیم این عقوق نیست. ولد شهادت می­دهد بر علیه والدش آن حقی که غیر بر گردن والدش دارد تا اینکه این حق را والدش ادا کند، قرضی بر غیر دارد ولد این را می­داند. ولکن خود والد منکر است، چه انکارش عمدی بوده باشد چه از باب اشتباه انکار را کند. مدعی بر دین بیّنه آورده است که یکی از شاهد‌ها خود این شخص ولد این والد است. این شهادت دادن بر علیه والد که ذمّه­ی او از حقوق الناس فارغ بشود، تا این مشغول الذمّه از دنیا نرود این احسان بر اوست. و در جاهایی والد مثلاً عین شخصی را در ید دارد که غیر مدعی ملکیت اوست، ولد شهادت می­دهد بر آن مدعی که بر علیه والدش شهادت می­دهد این احسان بر والده است. این بِرّ بر والد است. اگر یادتان بوده باشد در صحیحه عبدالله‌ بن سنان امام به آن پسر كه مادرش فاجره بود فرمود: «فَإِنَّكَ لَا تَبَرُّهَا بِشَيْ‏ءٍ أَفْضَلَ مِنْ أَنْ تَمْنَعَهَا مِنْ مَحَارِمِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ[2]»؛ طوری رفتار كنید که محرمات را مرتکب نشود؛ البته این در صورتی می­شود که انکار والد تعمدی بوده باشد. در آن موارد که انکار والد تعمدی است آنجا شهادت بر علیه او به حکم صحیحه عبدالله ابن سنان برّ بر اوست. آنجایی که انکارش هم اشتباهی بوده باشد آن هم همین‌طور است.

 افراغ ذمّه­ی والد که شما اشتباه می­کنید من شهادت می­دهم که شما مقروض هستید، یا این مال، مال فلانی است اشتباه می­کنید، این خود افراغ ذمّه­ی والد یا رفع ید والد از امساک به مال الغیر به ایصال المال الی صاحبه احسان بر ضد بر والد است. چه‌طور موجب عقوبت می­شود؟ و به عبارت ٱخری بعد از اینکه ما از آیات استفاده کردیم که آن آیات فرمود: باید کسانی که شاهد هستند، آن­هایی که دعوت بر ادای شهادت دادند باید ادای شهادت کنند (وَلا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا[3])؛ این شاهد است قضیه را مدعی هم خواسته است که شهادت بدهد باید شهادت بدهند. (كُونُوا قَوَّامينَ بِالْقِسْطِ شُهَداء لِلَّهِ وَ لَوْ عَلى‏ أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبين‏[4])؛ مقتضایش عبارت از این است که این شهادت بر عدل و حق را باید بدهد، ولو بر علیه نفس خودش باشد که اقرار می­شود، یا بر اقربین بوده باشد که والدین و اقربین را آیه می­فرماید: بر اینکه اقامه­ی شهادت بکنید. ما نمی­خواهیم از این آیه نفوذ را استفاده کنیم، می­خواهیم بگوییم که این اقامه­ی شهادت ولد حرام نیست بلکه به حکم آیه­ی شریفه واجب است. این هم که می­گوید: «إِنَّمَا أَقْضِي بَيْنَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ وَ الْأَيْمَانْ[5]»‏؛، که بیّنه را هم به شهادت العدلین تفسیر فرمود مقتضای او این است که این شهادت ولد هم مثل شهادت عدل آخر نافذ است و قاضی بر طبقش می­تواند حکم بکند؛ پس علی هذا الاساس این شهادت، شهادت جایزه است تکلیفاٌ و نافذه است وضعاً. و آن روایت هم من حیث السند ضعیف است.

علاوه بر این در ما نحن فیه دو روایت داریم، آن دو تا روایت هم به مقتضای دلاله، دلالت دارند بر اینکه شهادت الولد علی والده مسموع است و نافذ است. این دو تا روایت یکی از این­ها روایت علی‌ ابن سوید است، روایت علی ا‌بن سوید جلد هجده از باب شهادات باب سی و سه، صفحه­ی 229، روایت اول است. این روایت را کلینی (قدس الله نفسه الشریف) به سه سند ذکر کرده است که بهترین این سندها سند دوم است. «وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى»؛ مراد یحیی ابن محمد عطار است. «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ»؛ مراد محمد ابن حسین خطاب است. «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ»؛ محمد ابن اسماعیل ابن بزیع از ثقات است. «عَنْ عَمِّهِ حَمْزَةَ بْنِ بَزِيعٍ»؛ از عمش حمزه ابن بزیع، محمد ابن اسماعیل از عموی خودش نقل می‌كند كه حمزة ابن بزیع است. «عَنْ عَلِيِّ بْنِ سُوَيْدٍ»؛ مراد از علی ابن سوید، علی ابن سوید سائی است كه ایشان از اجلا است. فقط در این سند حمزة ابن بزیع است كه عم محمد ابن اسماعیل بزیع است. یك نكته‌ی بگویم تا به یادتان باشد: این حمزة ‌ابن بزیع هرجا در سند واقع شده باشد، آن روایت را از صحت می­اندازد؛ چون توثیقی ندارد. حمزة ابن بزیع که عمّ محمد‌بن اسماعیل بزیع است، ولکن این را که می­گوییم در مقابل علامه و غیر علامه است، که آن­ها حمزة ابن بزیع را از ثقات و از عدول می­دانند، می­گویند حمزة‌ ابن بزیع از ثقات و عدول است. «والوجه فی ذلک» این است كه این محمد ا‌بن اسماعیل ا‌بن بزیع که گفتیم حمزة ا‌بن بزیع عموی اوست، این محمد ا‌بن اسماعیل ا‌بن بزیع را نجاشی در کتابش عنوان کرده است، در ترجمه این گفته است که: «ولد بزيع بيت منهم حمزة بن بزيع، كان من صلحاء هذه الطائفة وثقاتهم»؛ این را نجاشی در ترجمه محمد ابن اسماعیل بزیع گفته است. ایشان گفته است محمد ا‌بن اسماعیل ا‌بن بزیع من ولد البزیع است، «ولد بزيع بيت منهم حمزة بن بزيع کان من صالحی هذه الطایفة و ثقاتهم»؛‏ این عبارت دوم که صالحی دارد این عین عبارت نجاشی است.

علامه (قدس الله سره) و دیگران بعضی‌ها اینها این‌طور وهم‌شان رسیده است، اینکه می‌گوید «کان من صالحی هذه الطایفة و ثقاتهم»؛ ضمیر کان به حمزة ا‌بن بزیع برمی­گردد، که حمزة‌ ابن بزیع از صلحای این طایفه و از ثقات این طایفه بود. آن وقت حمزة ابن بزیع از ثقات می­شود. آن وقت می­ماند حرفی که شیخ (قدس الله نفسه الشریف) در کتاب غیبت از شیخ الطایفه گفته است. ایشان در کتاب غیبتش فرموده است: آن اشخاصی که واقفی بودند و این­ها در موسی ‌بن جعفرA توقف کردند، ملتزم شدند بر اینکه ایشان حیّ حاضر است نمی­میرد امام حاضر و امام العصر اوست و بعد از او امامی نیست، موت برای ایشان وفات نیست، این طایفه که طایفه واقفیه هستند در کتاب غیبت فرموده است که اصحاب ما این‌طور روایت کرده­اند: آن‌هایی که اصل این مذهب واقفیه را تاسیس کردند این چند نفر بودند: یکی «علی ا‌بن حمزه بطائنی» بود. دومی: «زیاد ا‌بن مروان قندی» بود. و هکذا یکی دوتای دیگر را هم اسم برده است. فرموده است سبب اینکه این­ها این مذهب وقف را درآورده و تاسیس کردند به خاطر این بود كه اموال زیادی از موسی‌بن جعفرA در ید اینها بود، و آن اموال بعد از وفات موسی ا‌بن جعفرA این­ها را به طمع انداخت که باید امام بعدی باشد باید تحویل امام بعدی داد. اموال این‌ها را به طمع انداخت این را این‌ها درآورده­اند که ایشان امام است و بعد از ایشان امام دیگر نیست اموال هم برای اوست. آنجا شیخ فرموده است که از آن اموال به اشخاصی هم دادند که آن­ها را به طرف خودشان کشیدند. یکی از آن اشخاص حمزة ا‌بن بزیع بود. پشت سر این هم یک روایتی شیخ (قدس الله نفسه الشریف) درباره­ی حمزة ا‌بن بزیع نقل کرده است. ایشان نقل کرده است بعد از این‌كه حمزة‌ ابن بزیع فوت کرد و مرحوم شد یادی از او پیش امام رضاA شد، خلاصه كلام امامA این است که فرمود: این­ها مثل زندقه و کفار هستند. آن روایت فقط در سندش احمد ا‌بن محمد ا‌بن یحیی است که همان پسر محمد ا‌بن یحیی که سابقاً هم گفتیم و الّا سایر رواتش اجلا هستند.

وکیف ما کان واقفی بودنش این لا ینبغی است كه این شخص واقفی است. و اما توثیق هم ندارد. آن را که نجاشی فرموده او راجع به مترجم است که محمد ا‌بن اسماعیل‌ ابن بزیع را ترجمه می­کند، احوالات او را می­گوید، می­گوید: محمد ا‌بن اسماعیل ا‌بن بزیع از ولد بزیع است و ولد بزیع بیتی بودند که حمزة‌ ابن بزیع هم یکی از آن­هاست. «کان من صالحی هذه الطایفة و ثقاتهم»؛ یعنی کان محمد‌ ابن اسماعیل، بدان جهت كه بعد می‌گوید له کتب، له یعنی محمد ا‌بن اسماعیل بزیع «کتب و احادیث» که بعد سندش را نقل می­کند.

 این کان مال محمد ا‌بن اسماعیل ا‌بن بزیع است برای حمزة ا‌بن بزیع نیست. حمزة ا‌بن بزیع واقفی است و توثیقی هم بر او ثابت نشده است. توثیق ناشی از آن وهم شده است. این کلام را اردبیلی (قدس الله نفسه الشریف) ایشان و غیر ایشان در جامع الروات ذکر و اشاره کرده­اند که این وهم است، توثیق ایشان ناشی از وهم شده است. در بعض نسخ هم كه دارد: «وکان من صالح هذه الطایفة و ثقاتهم»؛ که آن واو هم واو زائده و غلط در نسخه نجاشی است. آن هم بیشتر وهم را تقویت کرده است. و الّا این توثیق، مال محمد ا‌بن اسماعیل‌ ابن بزیع است. علی هذا الاساس این روایت من حیث السند ولو ضعیف است و تمام نیست؛ یعنی حمزة ا‌بن بزیع توثیقی ندارد. الّا انه آنجا این‌طور دارد: «عَنْ أَبِي الْحَسَنِ A قَالَ: كَتَبَ أَبِي فِي رِسَالَتِهِ إِلَيَّ وَ سَأَلْتُهُ عَنِ الشَّهَادَةِ لَهُمْ»؛ آنجا دارد بر اینکه «فِیْ حَدیْثٍ كَتَبَ إلیَّ» عَلِيِّ بْنِ سُوَيْد حدیثی از امام رضاA نقل می­کند: «قَالَ: كَتَبَ إِلَيَّ فِي رِسَالَتِهِ إِلَيَّ وَ سَأَلْتَ عَنِ الشَّهَادَاتِ لَهُمْ فَأَقِمِ الشَّهَادَةَ لِلَّهِ وَ لَوْ عَلَى نَفْسِكَ أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمْ»؛ شهادتی که مابین تو و مابین آن‌هاست او را اقامه کن. «فَإِنْ خِفْتَ عَلَى أَخِيكَ ضَيْماً فَلا[6]»؛ اگر بر برادرت ضیمی را ترسیدی آن­وقت شهادت را نده! – یعنی بر برادر دینی‌ خودت-.

یک مسئله­ای هست آن مسئله عبارت از این است که انسان می­داند که زید به عمر ده هزار تومان مقروض است یا صد هزار تومان مقروض است، بدان جهت عمر هم بر زید ادعا کرده که تو صد هزار تومن به من مقروض هستی، عمر دعوا را نزد حاکم دعوا برده که من از زید صد هزار تومان می­خواهم. من هم شاهد هستم من هم یکی از شاهدها هستم یا شاهد واحد هستم، که می­دانم آن زید به عمر صد هزار تومان مقروض است. اگر من شهادت بدهم و خود مدعی هم قسم بخورد مال است دیگر ثابت می­شود دو نفر شاهد هم نمی­خواهد. در مالیات به شهادت رجل و یمین مدعی دعوا ثابت می­شود در باب قضا خواندیم. ولکن من می­دانم که آن زید پول ندارد، معسر است زید مقروض پول ندارد که من شاهد هستم او مقروض است به عمر پول ندارد. این مورد را امامA استثناء می­فرماید و می‌گوید: در صورتی که ضیم را در برادرت احداث کردی ضیم؛ یعنی معسر بودن که نمی­تواند ادای دین کند، آن وقت شهادت نده. صاحب وسایل این روایت و روایت دیگری که خواهیم خواند این دو حکم را ذکر کرده است. این دو تا حکم را حمل به آن صورتی کرده که مناسبت حکم و موضوع هم این را اقتضا می‌کند، می­داند این اگر شهادت بدهد او به زحمت می­افتد. این عمر یقیه­ی او را می‌گیرد که این صد هزار تومان را بده، داری. چون  من می­دانم زید معسر است و مدعی بعد از ثبوت دعوا او را به فشار می­گذارد تا اعسارش را اثبات کند در این صورت فرموده شهادت را نده. صاحب وسایل این روایت را به این معنا حمل کرده است. و در وسایل یک بابی را عنوان کرده است، آن باب معنون به این عنوان است: «بَابُ وُجُوبِ إِقَامَةِ الشَّهَادَةِ لِلْعَامَّةِ إِلَّا أَنْ يُخَافَ الضَّيْمُ عَلَى الْمُؤْمِن‏»؛ واجب است بر اینکه انسان اقامه­ی شهادت بکند، واجب است بر اینکه بر عامة الناس اقامه کند، مگر بر مومنی انسان شاهد احراز بکند ضیم را که معسر است اینجا نه، اقامه­ی شهادت واجب نیست. صاحب وسایل به این معنا حمل کرده است. در این مسئله تکلم می­کنیم. خلاصه محل شاهد ما این مسئله نیست که الآن می‌رسیم به این مسئله انشاالله محل شاهد ما این است که این روایت در او ذکر شده است که اقامه­ی شهادت را بر اقْرَبِينَ و وَالِدَيْنِ بكن.

یک روایت دیگری هم باز در ما نحن فیه هست که در او اقامه­ی شهادت ولو بعد العقد ذکر شده است، این روایت در باب نوزدهم از ابواب شهادات، روایت سوم صفحه 250 «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ»؛ یعنی شیخ الطایفه «بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ»؛ که سند شیخ به کتاب محمد ا‌بن علی ا‌بن محبوب صحیح است، محمد ا‌بن علی ا‌بن محبوب هم نقل می­کند: «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ اَلْخَطّاب» كه از اجلا است. «عَنْ ذُبْيَانَ بْنِ حَكِيمٍ الْأَوْدِيِّ»؛ محمد ا‌بن حسین خطاب ذکر می­کند از ذبیان ابن حکیم اودی؛ آن­هم نقل می­کند: «عَنْ مُوسَى بْنِ أُكَيْلٍ»؛ از موسی ا‌بن اکیل که از اجلاست. آن هم نقل می­کند: «عَنْ دَاوُدَ بْنِ الْحُصَيْنِ»؛ از داود ا‌بن حصین که از اجلاست. «قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِA‏»؛ در سند فقط ذبیان‌ ابن حکیم اودی است که این توثیقی ندارد. ولکن نجاشی یک کلامی دارد وقتی که احمد ا‌بن یحیی ابن حکیم را بیان می­کند می­گوید: احمد ا‌بن یحیی ا‌بن حکیم، ابن عمّ ذبیان حکیم است. معرف که احمد ا‌بن یحیی ا‌بن حکیم را ذکر می‌کند در ترجمه احمد ا‌بن یحیی ا‌بن حکیم می­گوید: بر اینکه این ابن عمّ ذبیان حکیم است. از کلام نجاشی استفاده شده است که ذبیان حکیم اودی که می‌گوید این ابن عمّ اوست یکی از معارف و مشاهیر بوده است. به نحوی که به او دیگران شناخته می­شد که شخص معروفی بوده است. یک شخص معروفی که پیش همه معروف و معلوم است، این را معرف قرار دادن محدث و راوی به یک راوی دیگری، معرف قرار دادن این دلیل بر این است که این ذبیان حکیم یک جلالت و یک معروفیت و مشهوریتی داشت که این مقدار در اعتبار الخبر کافی است. بدان جهت روی این اساس این خبر را خبر معتبری گرفته­اند. اگر این حرف را کسی قبول بکند جای مناقشه هست؛ چون معروف بود ممکن است معروفیتش نه از جهت ثقه بودنش است، یا معروف بودنش از ناحیه این است که یك چیزی شده بود كه ایشان نزد مردم از معارف شده بود، مثلا روایتش خیلی بود، کثرت روایت که وثاقت را موجب نمی‌شود. روایتش خیلی بود بدان جهت نجاشی را معرف قرار می­دهد. اما دلالت بر ثقه بودن نمی­کند. این هم اگر تمام بوده باشد در حمزة ا‌بن بزیع حرف نمی­آید؛ چون در حمزة ا‌بن بزیع محمد ا‌بن اسماعیل را مُعَرَّفْ قرار نمی­دهد، و حمزة‌ ابن بزیع را مُعَرِّفْ قرار نمی­دهد می‌گوید محمد ا‌بن اسماعیل بزیع من ولد بزیع است. ولد بزیع بیتی بودند از آن­ها یکی حمزة‌ ابن بزیع بود.

در روایت قبلی ایشان اشکال کردند که این حمزة‌ ابن بزیع در ترجمه محمد‌بن اسماعیل بزیع گفته است «ومنهم حمزة‌بن بزیع» معلوم می­شود که حمزة ا‌بن بزیع یک آدم حسابی بود. جواب او را عرض می­کنم که اینجا ولو در این حدیث این حرف را بگویم در آنجا نمی‌آید؛ چون آنجا محمد ا‌بن اسماعیل بزیع را که می‌گوید من ولد بزیع است این‌ها بیتی هستند، یكی از این­ها حمزة‌ ابن بزیع است. حمزة ابن بزیع یکی از این­هاست خودش معروف، معتبر و جلیل القدر است همه حمزة‌ ابن بزیع را می­شناسند، این را که ندارد. حمزة ا‌بن بزیع در ذهن‌ها مجهول بوده است می‌گوید حمزة‌ ابن بزیع از این خانواده است. این جهالت را خواسته است از بین ببرد که این بزیع، بزیع دیگری نیست از همین خانواده است که حمزة ا‌بن بزیع هم یکی از این­هاست.

پرسش:

چه مذهبی داشته است؟

پاسخ:

مذهبش فاسد و واقفی است.

علی کل تقدیرٍ این روایت من حیث السند روایت ذبیان‌ ابن حکیم را دارد این ذبیان حکیم به مجرد اینکه مُعَرِّفْ برای احمد ا‌بن حکیم قرار داد شده است، این دلیل بر وثاقتش بشود. یا یک شخصی بشود که مدح از او استفاده بشود که آدم خوبی است این معنا از او استفاده نمی­شود. وکیف ما کان این روایت داود ‌بن حصین هم هست: «سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِA يَقُولُ أَقِيمُوا الشَّهَادَةَ عَلَى الْوَالِدَيْن»؛ شهادت را بر والدین اقامه بکنید «وَ الْوَلَدِ وَ لَا تُقِيمُوهَا عَلَى الْأَخِ فِي الدِّينِ الضَّيْر»؛ ضیمی كه در آن‌جا بود در این‌جا ضیر است منظور همان معسر است. در دینی که ضیر  است؛ یعنی صاحبش معسر است. نمی­تواند او را ادا کند.

فرموده است این دو تا روایت ضعیف هستند و معمولاٌ بها نیستند. چرا؟ چون این حکمی که در این روایت ذکر شده است که اگر شخصی مومنی دین ضیر یا ضیم داشت آنجا شهادت نده. این معمولٌ بها نیست، چرا شهادت ندهد؟ باید اقامه­ی شهادت بکند. دین است اگر می‌داند معسر است شهادت می­دهد ولکن معسر است، شهادت هم می­دهد معسر است. یک کس دیگر هم پیدا می­کند كه شهادت بر معسر می­دهد تا اعسارش را اثبات ­کند. این چرا شهادت ندهد؟ ایشان این را  در ما نحن فیه اشکال گرفته­اند. می­گوییم اگر بنا بود روایتین من حیث السند معتبر بودند ملتزم می­شدیم، می­گوییم شارع از شهادت دادن شاهد نهی کرده است در مواردی که مشهودٌ علیه معسر از ادای دین است. شهادت به آن دَیْن ندهد. تا مادامی که او معسر است، ملتزم می­شویدیم و حکم تعبدی است؛ ولی چون روایتین من حیث السند تمام نیستند بدان جهت با این­ها نمی­شود از آن قاعده­ و عموماتی مانند: «اَقِمِ الشَّهَادَةَ»؛ یا: (كُونُوا قَوَّامينَ بِالْقِسْطِ شُهَداء …‏[7])؛ از این عمومات و اطلاقات رفع ید کرد، نمی­توانیم از این­ها رفع ید بکنیم. ادای شهادت را اگر دعیه باید اباء نکند ادا بکند. غرض این است که ما احتیاج به این روایتین هم نداریم، این­ها را از باب مؤید ذکر می­کنیم. خود عمومات اطلاق در آیه­ی مبارکه بلکه در روایات شهادت بر اطلاق، اطلاق که می­گویم سرّش را متوجه باشید که چرا اینجا اطلاق گفتم. اطلاق آیه مبارکه و اطلاق روایاتی که مفاد آن­ها وجوب ادای شهادت برای شخص است. به آن­ها تمسک می­کنیم، می­گوییم اشکال ندارد مقید ثابت نشده است.

 اینکه بعضی­ها گفته­اند شهادت الولد علی الوالد مسموع نیست، لایقبل. این در صورتی است که والد حیّ بوده باشد، «شهادة الولد علی والده حیّاً» اینجا مسموع نیست. و اما در صورتی که «شهادة الولد علی الوالد بعد موته» باشد بعد از موت کسی آمده دعوای دین می­کند یا دعوا می‌کند وصیتی را که پدر شما این‌طور وصیتی کرده است. یکی از ولدها شهادت می­دهد بله من شهادت می­دهم که این‌طور وصیت کرده است. یا شهادت می­دهد که پدر من مقروض بوده است این شهادت علی الوالد است، این مسموع می­شود.

 اما تا مادامی که والد حیّ است نه آنجا شهادت مسموع نیست، چرا؟ چون آن آیه مباركه: (وَصاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً[8])؛ با پدر و مادرت مصاحبت معروف بکن. بعد از مردن دیگر شهادت را منع نمی­کند. و خودش هم عقوق هم نمی­آورد، چون دیگر رفته است دیگر ایذاء نمی­شود که آنجا خوشحال می­شود که شهادت داد از ماترک من حق دیگران داده شد. اینکه این احتمال را داده­اند این هم درست نیست. لما ذکرنا معاشرت بالمعروف و مصاحبت با معروف معنایش این نیست که انسان آن که واجب است از او رفع ید کند، چون اگر رفع ید نکند والد مثلاٌ بدش می­آید. والدی است مثلاٌ از این­که شخص قائم به وظیفه شرعی خودش است بدش می­آید. بعضی‌ها پیدا می­شود، از نماز خواندن این بدش می­آید از واجبش، این اثری ندارد. این آیه­ی مبارکه راجع به این نیست، راجع به این است که: «لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ[9]»؛ انسان باید وظایف شرعیش را اتیان بکند، ولو والد بدش بیاید یا نیاید، خوشش می­آید یا نمی­آید. این­ها هیچ کدام دخلی در مطلب ندارند. بدان جهت اطلاق آیات و روایاتی که مدلول آن­ها وجوب اداء الشهادت است، بر کسی که حق را می­داند به عموم آن­ها تمسک می­کنیم و به این اطلاق این آیاتی که شهادت ولو علی الوالدین و الاقربین به اطلاقش تمسک می­کنیم و مخصصی هم ثابت نیست. حکم می­کنیم که: «شهادة الولد علی الوالد» مثل «شهادة الولد علی الوالدة» است فرقی نمی­کند. همان‌طور که آن نافذ است، این هم نافذ است، والد خصوصیتی ندارد.

 ثم در مسئله حرف یا مطلبی باقی می­مانند که نسبتش را به شیخ الطایفه دادند، فرموده­اند این قرابت نسبی که مانع از قبول شهادت نمی­شود، در صورتی است که با آن قریب نسبی شاهد دیگر هم بوده باشد؛ والا اگر تنها بوده باشد شهادتش مسموع نیست. فرض بفرمایید پدری دعوا می­کند شهادت بر له را بگوییم که علیه را نگوییم. پدری دعوا می‌کند بر شخصی ادعا می­کند که من صد هزار تومان از تو مال می­خواهم، او هم منکر است. نزد حاکم شرع رفته­اند، به پدر می­گوید تو كه مدعی هستی شاهد داری؟ می‌گوید بله. کیست؟ می‌گوید پسرم است، فرض كنید پسرش هم عادل است. قاضی هم عدالت او را احراز کرده است. شاهد دیگر کجاست؟ می­گوید شاهد دیگر ندارم، فقط قسم خواهم خورد. یک شاهد دارم پسرم، یکی هم قسم خودم، با شهادت پسر و قسم خودم مطلب را اثبات خواهم کرد. قاضی می­گوید که فایده­ ندارد برو. این شهادت الولد؛ یعنی ذی النسب جایی که منفرد بوده باشد مسموع نیست. اگر عوض ولد کس دیگری شاهد بود و تنها بود به شهادت او و یمین مدعی مطلب ثابت می­شد، مال است دعوی المال است، ولکن در جایی که شاهد واحد ولدش است، قریب و ذو النسبش است، اینجا فایده ندارد، باید کس دیگر هم آنجا بوده باشد که دو شاهد بوده باشد، شهادت بدهند و به این شاهدین دیگر یمین نمی­خواهد. یکی آن ولد یکی هم شاهد دیگر به شاهدین مدعا ثابت می­شود. ولد تنها بوده باشد شهادتش مسموع نیست. این را به شیخ الطایفه نسبت داده­اند. استدلال هم به یک روایتی شده است، که گفته‌اند از این روایت هم این معنا استفاده می­شود که از این روایت تعبیر  به معتبره سکونی می­شود. عرض کردیم که این­ها معتبره نیستند، آن حسین ا‌بن یزید نوفلی توثیقی ندارد.

 روایت پنجم در باب بیست و شش از بواب شهادات، صفحه­ی 271 «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ يَزِيدَ النَّوْفَلِيِّ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ أَبِي زِيَادٍ السَّكُونِيِّ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِA» شیخ (قدس الله نفسه الشریف) این روایت را به سندش از محمد‌بن حسن صفار، از ابراهیم ا‌بن هاشم که پدر علی‌ ابن ابراهیم است، از حسین‌ ابن یزید نوفلی، از اسماعیل ا‌بن ابی زیاد سکونی؛ آن سکونی عامی است ولکن موثق است. آنجا دارد «عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِA أَنَّ شَهَادَةَ الْأَخِ لِأَخِيهِ تَجُوزُ»؛  شهادت اخ برای اخی خودش جایز است. «إِذَا كَانَ مَرْضِيّاً وَ مَعَهُ شَاهِدٌ آخَرُ»؛ وقتی که برادر مرضی؛ یعنی عادل بوده باشد، مرضی فی الدین بوده باشد، مرضی به حسب الدین یعنی عدل تعبیر از عدل است. ثقه­ی در دین، مرضی فی الدین رجل عدلٌ فی دینه، رجلٌ عدلٌ، همه‌اش مفادشان یکی است که در روایات ذکر شده است. می­فرماید: «انَّ شَهَادَةَ الْأَخِ لِأَخِيهِ تَجُوزُ إِذَا كَانَ مَرْضِيّاً وَ مَعَهُ شَاهِدٌ آخَرُ»؛ با این اخ یک شاهد دیگری هم بوده باشد. این: «وَکَانَ مَعَهُ شَاهِدٌ آخَرُ»؛ یعنی اگر تنها بوده باشد به درد نمی­خورد. ولکن این حرف درست نیست. چرا؟ اولا این روایت من حیث السند که گفتیم این‌طور است و ثانیاٌ در دعاوی آنکه در ذهن است در دعاوی شاهدین عدلین می­خواهیم. به عدل واحد دعاوی ثابت نمی­شود. آن مالیات است که عدل واحد با یمین مدعی است. امامA که ناظر به آن دعاوی مالی تنها كه نیست، اینکه می­فرماید: شهادة الاخ مسموع است؛ یعنی یکی از دو نفر حساب می­شود در مقام در اثبات دعاوی که شاهدین عدلین باید بوده باشد با این اخ اگر یک عدل دیگر هم شد اشکال ندارد، این تعبیر متعارفی است. مثلاً کسی بگوید که یک کاری دارد به کسی می‌گوید یک کاری دارم بیا آن را انجام بده. یک کسی هم با خودت بیار، یک شخصی آن طرف ایستاده گفت اگر من بیایم چه‌طور است؟ می‌گوید اگر تو با این آمدی اشکال ندارد. یعنی فرقی مابین شخص آخری که گفته بودم تو و شخص آخر نیست. اینکه گفته شده است در دعاوی باید شاهدین عدلین بوده باشد فرقی مابین اخ و غیر اخ نیست. اگر اخ با یک عادل دیگری بیاید و شهادت بدهد این مسموع می­شود. اگر این معنا ظهور این روایت نبوده باشد، لااقل محتمل است. ظهور در این علی الاطلاق ندارد، ولو در جایی که دعوا، دعوای مالی است. اگر فرض کردیم این روایت ظهوری در این معنا نداشته باشد که در دعاوی شاهدین و عدلین معتبر است، حتی در دعاوی مالیه، اخ با یک کس دیگر می­تواند شهادت بدهد كه شاهدین بشود. اگر ظهور روایت این است حتی در دعاویه مالیه هم که دو شاهد عادل باید بشود منتها نشد شاهد واحد و یمین، نه اینجا هم اگر اخ با کس دیگر شد کافی می­شود.

پرسش:

[…]

پاسخ:

بله، دو تا باشد. این به دو شاهد عادل تمام نمی­شود. این شرطیت محقق موضوع است، در دعاوی باید شاهدین عدلین بشود. این می‌گوید اگر با این کس دیگر بود عدلین تمام می­شود. اشکال ندارد. این قضیه شرطیه محقق موضوع شهادت العدلین است. اوست نه اینکه اینجا به یمین مدعی اکتفا نمی­شود و باید شخص دیگری هم باشد که دوتای‌شان شهادت بدهند. اگر ظهور این روایت ماذکرنا نبوده باشد، ولا اقل من المحتمل است، محتمل كه شد به اطلاقات روایاتی که صحیح هم بود مثل آن صحیحه که فرمود: «تَجُوزُ شَهَادَةُ الْوَلَدِ لِوَالِدِهِ وَ الْوَالِدِ لِوَلَدِهِ وَ الْأَخِ لِأَخِيهِ[10]»؛ به اطلاق او تمسک می­کنیم و حکم می­کنیم بر اینکه قرابت نسبی مانع نیست القریب نسبی مثل شخص بعید و اجنبی هستند. چه‌طور در شهادت او چیزی معتبر نیست در شهادت این قریب هم معتبر نیست. 

«والحمد لله رب العالمین»


[1] – من لا یحضره الفقیه، ابن بابويه، محمد بن على‏، ج3، ص 42

[2] – وسائل الشيعة؛ شيخ حر عاملي محمد بن حسن، ج‏28، ص150

[3] – سوره بقره (2): آیه 282

[4] – سوره نساء (4): آیه 135

[5] – الكافی؛ یعقوب كلینی، ج7، ص414

[6] – وسائل الشيعة؛ شيخ حر عاملي محمد بن حسن، ج‏27، ص315

[7] – سوره نساء (4): آیه 135

[8] – سوره لقمان (31) آیه 15

[9] – وسائل الشيعة؛ شيخ حر عاملي محمد بن حسن، ج‏11، ص157

[10] – الكافی؛ یعقوب كلینی، ج7، ص393

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا