درس بیست و سوم – سلسله دروس شهادات
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
کلام در این مسئله بود که اگر ما بین شاهدین و مشهودٌ علیه عداوت دینیه بوده باشد، شهادت این شاهد قبول نمیشود. دلیل در ما نحن فیه نمیتواند روایاتی شود که در آنها ذکر شده است که خصم: «لا تقبل الشهادته»، حیث آنکه خصم به معنای عدو نیست، به معنای طرف المخاصمه است. عمده دلیل در ما نحن فیه روایت سکونی بود که در روایت سکونی اینطور بود بنا بر نقل صدوق که اسماعیل ابن ابی زیاد از امام صادقD نقل کرد که از آبائش نقل فرمود امام صادقD که شهادت ذی شحناء قبول نمیشود و هکذا آن که ذو مخصم فی الدین است. ذی شحناء یعنی عداوت. شحناء به معنای عداوت است و ظاهر این روایت این است که این ذی شحناء وصف الشاهد است؛ یعنی عداوت در شاهد بوده باشد. وقتی که بر شاهد عداوت شد، مثل سایر اوصاف که در شاهد معتبر است، آن وقت شهادتش مسموع نمیشود. بعضیها در این روایت که مناقشه کردهاند کلینی(قدس الله نفسه الشریف) روایت را به سندش از سکونی نقل کرده است، که در آن روایت این است: «أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَD كَانَ لَا يَقْبَلُ شَهَادَةَ فَحَّاشٍ وَ لَا ذِي مُخْزِيَةٍ فِي الدِّينِ[1].» روایت اول در باب 22 از ابواب الشهادات، صفحه 278 گفتهاند بر اینكه کلینی از سکونی نقل میکند که امام صادق D فرمود: مولانا امیرالمومنین «كَانَ لَا يَقْبَلُ شَهَادَةَ فَحَّاشٍ وَ لَا ذِي مُخْزِيَةٍ فِي الدِّينِ.» و در روایت پنجم که برای روایت سکونی است و به او استدلال شده است و باسناده یعنی الصدوق، این را صدوق نقل میکند عن اسماعیل ابن مسلم که همان سکونی است «عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ (علیه السلام) قَال لَا تُقْبَلُ شَهَادَةُ ذِي شَحْنَاء أَوْ ذِي مُخْزِيَةٍ فِي الدِّين[2]»؛ بعضی اوقات توهم شده است که اینها یک روایت هستند سکونی یک روایت دارد. کلینی او را نقل کرده است به اینکه «كَانَ لَا يَقْبَلُ شَهَادَةَ فَحَّاشٍ وَ لَا ذِي مُخْزِيَةٍ فِي الدِّينِ.» صدوق نقل کرده است که روایت سکونی از امام صادقD این است که: «لَا تُقْبَلُ شَهَادَةُ ذِي شَحْنَاء أَوْ ذِي مُخْزِيَةٍ فِي الدِّين» بما اینکه سکونی از امام صادق یکی از اینها را شنیده است. صدوق میگوید ذی شحناء است، کلینی میفرماید مثلاً فحاش است. بدان جهت معلوم نیست آن روایت سکونی کدام یکی است. در یکی کأن اشتباه در نقل شده است. روایت مجمل میشود. این توهم، توهم بیجایی است برای اینکه کلینی از سکونی نقل میکند از امام صادقD که: «كَانَ لَا يَقْبَلُ شَهَادَةَ فَحَّاشٍ وَ لَا ذِي مُخْزِيَةٍ فِي الدِّينِ» را و یک دفعه دیگر از امام صادق نقل میکند که عن آبائش نقل میکند: «لَا تُقْبَلُ شَهَادَةُ ذِي شَحْنَاء» ظاهرش این است که دو روایت است هر دو را سکونی از امام شنیده است و این دو روایت را یکی کلینی و دیگری را صدوق نقل كرده است. ما علم و اطمینان نداریم و ظن هم نداریم که اینها یک روایت بوده و اشتباه در نقلش شده است، بدان جهت روایت سکونی تمام است.
و این را هم بدانید مراد از این عداوت کما اینکه در کلامات تفسیر شده است گفتهاند ما بین این دو شخص عداوت به این معنا بوده باشد که اگر به یکی بدی برسد، آن دیگری خوشحال میشود، «يسرّ أحدهما بإصابة الآخر[3]»؛ یا عداوت به این میشود که اینها ما بینشان تقاذف است، او به این فحش میگوید و این هم به آن فحش میگوید. شاهد هم به او فحش میگوید. یا او شاهد را نسبت به یک عملی میدهد که مثلاً این فلانٌ زانی است این هم میگوید تو زانی هستی. ما بینهما تقاذف بوده باشد. همدیگر را شتم کنند یا همدیگر را رمی کنند. این خصومت دنیویه به این معنا مانع از قبول شهادت میشود.
آن وقت اشکال میشود اگر عداوت ما بین شاهد و مشهود علیه اینطور بوده باشد، این شاهد فاسق میشود. وقتی که فاسق شد شهادتش مسموع نمیشود. پس ذی شحناء بودن شرط زایدی علاوه بر شرط العداله در شاهد چیز دیگری نیست. اینطور اشکال شده است؛ ولکن این اشکال وارد نیست. چرا؟ بله همینطور است ربّما تقاذف و ربّما سرور به مصابة الآخر موجب فسق میشود. ولکن کلیت ندارد نه در سرور مصابة الآخر کلیت دارد، نه در تقاذف کلیت دارد. ملازمهای ما بین اینها و ما بین فسق نیست. شما ملاحظه بفرمایید ربّما شخصی هست، یک کاری در حق شاهد کرده است، مثلاً فرض كنید پسرش را کشته است؛ ولکن به قتل خطایی، صید میکرد اتفاقاً تیرش به پسر این فرد اصابت کرد، طرف یک پسر هم بیشتر نداشت دلش خیلی سوخت. بدان جهت دلش از او پر است. اگر آن شخص قاتل یک سویی به او اصابت کند و شنید که در راه میرفت یک سنگی به سرش افتاده است و سرش خورد شده معلوم هم نیست که زنده بماند، این فرد در قلبش فرح پیدا میکند، مسرور میشود که الحمدالله. نه اینكه ذکر بگوید زبان الحال و لسان الحال است که یک مقدار دلش آرام میگیرد، همیشه و هر وقت این مرد قاتل پسرش را را مقابلش میدید، یاد پسرش میافتاد، اینطور سرور به مصابة الآخر این دلیلی بر حرمتش نداریم.
سرور به مصابة الآخر، مجرداً موجب میشود بر اینکه حرام میشود اینطور نیست. بله اگر انسان به مومنی حسد بکند و آن حسدش را به سرور ظاهری اظهار کند، بغضی به مومنی داشته باشد از کجا آمده است دیگر نمیداند، میگوید از او خوشم نمیآید هیچ کاری هم دربارهاش نکرده است، از او خوشش نمیآید. و به او هم اگر یک خوبی برسد، حسد میکند. این حسد موجب شده است که به او یک سوئی رسیده است خوشحال میشود، که این حسد بوده باشد. حسدی که اظهار شود، نه در باطن، چون اگر در باطن باشد حدیث رفع، او را و حرمتش را رفع کرده است.
ولکن در ظاهر سرورش را اظهار کند، میگوید بهبه چه خوب شد و میخندد این همینطور است موجب فسق میشود. در جایی که منشاء حسد باشد. و اما اگر منشاء حسد و اظهار حسد نبوده باشد، منشاء تشفی بوده باشد که در همان قتل ابن است. یا منشاء امر آخری است. یک شخصی خودش مجتهد است، یا مقلد است، از مجتهدی تقلید کرده است قیام کرده است، یا خودش مجتهد است قیام به عملی کرده است خیال میکند که این عمل بر مومنین نفع میرساند. مجتهد دیگر یا مقلد دیگر این عمل را به حسب اجتهاد و تقلیدش غیر مشروع میداند. عمل این را جایز نمیداند. بدان جهت به وظیفه خودش میداند که تا بتواند از این مشروعی که این شخص شروع کرده است، یا بنا دارد شروع کند از این جلوگیری کند. تبلیغات کند كه این بِنا جایز نیست، و اینجا جای وقف است جای وقف را نمیشود اینطور بِنا در او کرد. این هم ناراحت میشود، زیرا اجتهادش و تقلیدش این است که این عمل مشروع است و بلکه لازم است، خبر رسید به این شخصی که قیام کرده است به این عمل مشروع آن مجتهد یا آن شخص شب سکته کرد، خوشحال میشود که دیگر مزاحم از راه ما برداشته شد، این امر طبیعی است کما اینکه در ازمنه متعدده و در اصول مختلفه ما بین العلما اینطور قضایا اتفاق میافتاد که میتوانید حساب کنید که چه عرض میکنم. سرور اینكه شخص مزاحم ما از دست رفت این موجب فسق نیست. مجرد اینکه انسان سرور پیدا کند به مصائتی که به مومن میرسد به مجرده که یکی از محرمات بوده باشد نیست. بله اگر منشاء آن حسد بوده باشد، منشاء آن اضرار او باشد، ایذاء او بوده باشد که میخواهد او را اذیت کند. اینطور باشد بله و الّا خود مجرد سرور بما هو سرور به مصائت الغیر یکی از محرمات نیست.
و هکذا تقاذف هم همینطور است، ما راه میرفتیم کسی به ما فحشی داد، یا قذفی داد، ما میگوییم خودت هستی. ما هم جوابش را میگوییم، در این صورت این موجب فسق ما نمیشود چون خداوند میفرماید: (فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيكُمْ[4])؛ این هم در مقابل جزا میدهد، مجرد جزا دادن به قذف شخصی را موجب فسق نمی شود. بله ابتدئاً کسی دیگری را شتم کند، سب کند یا مومنی را لعن کند که مسحق نیست، شتم الاول این موجب فسق است ولکن جزا دادن به غیر این موجب فسق نمیشود.
پرسش:
[…]پاسخ:
جوابش آیه شریفه: (فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيكُمْ[5])؛ اینطور است. بدان جهت از هر دو تا حد هم ساقط میشود، وقتیكه این هم او را قذف کرد حد از هردو تا ساقط میشود تساقط میشود.
علی هذا الاساس در ما نحن فیه مجرد تقاذف موجب بشود که شاهد فاسق شود، اینطور نیست ولکن در مواردی که جزا به قذف الغیر میدهد (بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى) این موجب فسق نمیشود. تقاذف را میگوییم تقاذف همینطور است. خب کینه هم دارد چونكه او فحش گفت بدش آمد، در قلبش به او بغض دارد که بیخود این کار را با ما کرد؛ پس جزایش را هم میدهد این موجب فسق نمیشود. مطلق بغض المومن و تقاذف و یا مجرد سرور به مصائت المومن این موجب فسق نمیشود، به جهت اینكه چون ما روایت سکونی را تمام نمیدانیم، بدان جهت میگوییم: هر وقت عداوت دینی موجب فسق شد، شهادت شاهد مسموع نیست، شاهد باید عداوت داشته باشد، عداوتی که موجب فسق است آن وقت چون فاسق است و شهادتش مسموع نیست ولکن در غیر این موارد شهادتش مسموع است.
صاحب جواهر در كتاب جواهر فرموده است: اگر عداوت از یک طرف شد. مشهود علیه این شخص را دشمن دارد، ولکن این با مشهود له دشمنی ندارد، در این صورت اینكه شهادت میدهد شهادتش مسموع است. این حرف صاحب جواهر صحیح است. چرا؟ چون گفتیم ظاهر روایت سکونی این است که شاهد ذی شحناء بوده باشد؛ یعنی وصف عداوت قیام به شاهد داشته باشد. و اما وقتی که ذی شحناء نشد، این عدو نشد ولو آن مشهود له این را بغض دارد، حسد دارد، ولکن این حسدی با او ندارد، بغضی نسبت به او ندارد، اینجا مسموع میشود.
در مسالک اینطور فرموده است: اگر از شاهد عداوت معلوم نشود، شهادتش مسموع میشود. این را صاحب جواهر دو احتمال داده است: احتمال اول این است که شاهد هم عداوت باطنی نسبت به مشهود علیه دارد، ولكن اظهار نمیكند. او فحش گفت این فحش نمیگوید، او قذف کرد، این مقابله نمیکند، ولکن عداوت باطنی دارد. یک احتمال این است که صاحب مسالک بگوید که این شهادتش مسموع میشود، اگر اظهار نکند، مراد این بوده باشد. و تعلیل هم آورده است که چرا شهادت قبول میشود؟ برای اینکه اگر شهادت این شخص قبول نشود آن وقت امر قضا باطل میشود. چرا؟ چون هر مشهود علیه دید که مدعی شاهد آورده است شاهد عادل بر علیه او شهادت خواهند داد و قاضی هم حکم خواهد کرد، در همان جا میگوید ای پدر سوخته چرا آمدی، یا یک فحش دیگر به او میگوید. آن وقتی که اینطور شد قهراً آن یکی هم که این حرفهای رکیک را میشنود دلش میرنجد، ولکن چیزی نمیگوید دیگر شهادت مسموع نیست. چرا؟ چون عداوت باطنی موجب شد شهادت قبول نشود. کأن مرادش این است که این عداوت باطنی مضر نیست، و الّا باب قضا به شهادت شاهد مسدود میشود.
صاحب جواهر میگوید: اگر مراد این بوده باشد این ضعیف است، این احتمال مشکل است چرا؟ برای اینکه ظاهر روایت این بود که ذی شحناء و ذی عداوت چه اظهار کند چه نکند، و اما اگر مرادش این باشد که مشهود علیه عداوت را اظهار میکند، ولکن این عداوتی با او واقعاً ندارد، اگر این بوده باشد این صحیح است. چون گفتیم باید شاهد ذی شحناء بوده باشد. ما همانی که در مقام بود عرض کردیم.
کلام ما به اینجا رسید که گفتیم روایت ضعیف است، وقتی روایت ضعیف شد دیگر به این روایت نمیشود اعتبار کرد. اعتبار این روایت را گفته بودند، چون نوفلی که از سكونی نقل میکند و در اسناد کامل الزیاره هست و آن رواتی که در اسناد کامل الزیاره بوده باشند خود صاحب کامل الزیاره آنها را توثیق کرده است، منتها هر جا مخالفش معلوم شد که دیگران تضعیف کردهاند بالمعارضه ساقط میشود. آنجاهایی که معارضه ندارد دیگران تضعیف نکردند ولکن توثیق هم نکردند، مثل این نوفلی آنجا بتوثیق نوفلی اخذ میشود که از این تعبیر به توثیق عام میشود. این حرفی بود که فرموده بودند در مقابل حرف حاجی بود که حاجی در مستدرک فرموده بود فقط مشایخ جعفر ابن محمد ابن قولویه که از آنها نقل میکند آنها ثقات هستند. و اما مشایخ المشایخ روات بعدی تا به امامD برسد با او کاری ندارد. ما مدعایمان است بعد از مدت طویل که متردد بودیم که از این كلام قولویه توثیق استفاده میشود یا نه، بعد از تردد مدت طویل و تفکر به اینجا منتهی شدیم که این توثیق عام اصلی ندارد و به واسطه وقوع راوی در سند کامل الزیاره حکم به وثاقت او نمیشود. حالا عرض میكنم كه چه چیز باعث شد ما این را جزم كردیم. عرض كنم ما در کامل الزیاره مدعایمان را بگوییم بعد به دلیل برسیم. مدعایمان این است که در کامل الزیاره در آن خطبه که فرموده است در آن خطبه در ابتداء الامر اینطور فرمود: «ولم أخرج فيه حديثا روي عن غيرهم إذا كان فيما روينا عنهم من حديثهم صلوات الله علیهم اجمعین كفاية»؛ معنای این کلام این است که من در این کتاب روایتی که منتهی به غیر معصومینE بوده باشد نقل نکردهام. در جایی که در روایاتی که و هم ائمهE میرسد کفایتی بوده باشد؛ یعنی در جاهایی که کفایتی نیست از غیر معصومینE هم روایت کردهام؛ یعنی روایتی کردهام که منتهی به معصومینE نمیشود. و درست هم میگوید چون خواهیم گفت ایشان روایاتی را در این کتاب نقل کرده است که منتهی به معصوم نمیشود. از مثل محمد ابن علی ابن حنفیه، از مثل کعبی، از مثل عایشه، روایاتی نقل کرده است که اینها منتهی به معصومD نمیشود. ایشان در صدر اینطور فرموده است. در ذیل هم دو عبارت دارد: میگوید «وقد علمنا أنا لا نحيط بجميع ما روي عنهم في هذا المعنى و لا في غيره لكن ما وقع لنا من جهة الثقات من أصحابنا رحمهم الله برحمته»؛ این عبارت اولی است، مدعای ما این است که معنایش این است، میگوید: من روایاتی را که از معصومینE منتهی به قول معصومین میشود به ائمهE میرسد ما به همه آنها احاطهای نداریم. آنکه از این روایات به طریق ثقات به ما رسیده است آنها را نقل کردهایم، این عبارت اول مربوط به این است که روایاتی که از معصومینE نقل کردهایم این به طریق ثقات بوده است. ما حرفمان در این مدعا این است که این حکم، حکم تغلیبی است. تحقیقی نیست. اینطور نیست که تمام روایاتی را که از معصومین نقل کردهایم بالدقه و بالحقیقه، همه رواتش ثقات است، مرادش این نیست. مرادش در اینجا تغلیبی است. یعنی به حکم غالباً این روایاتی را که از معصومین نقل کردهاند اینها به واسطه ثقات است حکم، حکم تغلیبی است. این یک مدعا داریم.
بعد هم ایشان در عبارت بعدی دارد: «ولا أخرجت فيه حدیثاً روی عن شذاذ من الرجال يؤثر ذلك عنهم»؛ این راجع به غیر المعصومین است؛ یعنی روایاتی که منتهی به غیر المعصومین میشود آنها رجال معروفین هستند. رجالی هستند که آنها معروف به علم هستند و معروف به فقاهت هستند و معروف به حدیث هستند. مثل محمد ابن علی ابن حنفیه، یا کعبی، و امثال ذلک و مثل عایشه. روایاتی که ما از غیر معصوم نقل کردیم؛ یعنی از این اشخاص معروفین است. نه آن اشخاصی است که آنها شواذ هستند، یعنی معروفیتی به علم و حدیث ندارند. از آنها سند منتهی شود به او نقل نکردیم، ببینید اینطور میگوید: «لکن ولا أخرجت فيه»؛ در این کتاب «حدیثاً روی عن شذاذ»؛ نه اینکه روالشذاذ! اگر مراد روات روایت بود روالشذاذ میگفت، این روی عن الشذاذ است. «روی عن الشذاذ»؛ یعنی منتهی به شذاذ میشود، مثل آنکه روی عنهمE در مقابل او. «ولا أخرجت فيه حدیثاً روی عن شذاذ من الرجال يؤثر» این روایت «عنهم»؛ یعنی از این شذاذ، که آن شذاذ غیر المذکورین و غیر المعروفین بوده باشد. اینطور نقل نکردهاند، اگر روایتی هم نقل بکنم که منتهی به غیر معصومین میشود اینها مشهورین مثل عایشه، مثل کعبی و محمدبن حنفیه و امثال ذلک هستند. مدعای ما این است.
آن حکمی که روایت از معصومین نقل کرده است، به طریق ثقات نقل میکنیم آن حکم تغلیبی است. و این یکی که ذیل العبارت است این هم معنایش همین است «روی عن الشذاذ»، نه روالشذاذ است، «روی عن الشذاذ»؛ یعنی آنکه غیر معصومین از آنها نقل میکنیم، اینها اشخاص شذاذ نیستند، اشخاص معروفین بالعلم و الحدیث هستند. اما دلیل بر این مدعا: اما اینکه مراد از عبارت اخیری این است، این احتیاج به دلیل ندارد غیر تتبع روایت، تتبع کتاب انسان این کتاب کامل الزیاره آن مقداری که ما تتبع کردهایم، روایاتی را نقل کرده است که منتهی به غیر المعصومین E میشود. یکی از آنها را من باب نمونه نقل میکنم: در صفحه 53، باب الخامس عشر: «حَدَّثَنِي حَكِيمُ بْنُ دَاوُدَ بْنِ حَكِيمٍ قَالَ حَدَّثَنِي سَلَمَةُ بْنُ الْخَطَّابِ عَنْ عُمَرَ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ عَمِّهِ عَنْ عُمَرَ بْنِ يَزِيدَ بَيَّاعِ السَّابِرِيِّ رَفَعَهُ»؛ آن عمر ابن یزید بیاع سابری هم حدیث را رفع كرد.« قَالَ: كَانَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ ابْنُ الْحَنَفِيَّةِ يَأْتِي قَبْرَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ D فَيَقُولُ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِين» تا زیارت نامه را نقل میکند این محمد ابن علی ابن حنفیه روایت را برای او نقل میکند، از کعبی نقل میکند، از عایشه نقل میکند. تتبع کنید میبینید. اینها اشخاصی هستند معروفین هستند و معروفین بالحدیث هستند، از اینها نقل میکند سند به شذاذ منتهی نمیشود. این است که به معصومینE ربطی ندارد. یعنی به معصومین منتهی نمیشود، و در عبارتش هم «روی عن الشذاذ» گفت، نه رواه الشذاذ!
اما جهت اولي که این حکم، حکم تغلیبی است. ما آن نحوی که حساب کردهایم این کتاب کامل الزیاره در این ابواب مختلفه تقریبا بین 750 یا یك مقدار بیشترحدیث دارد. ثلث این احادیث یا ربعش بین ربع و ثلث است این احادیث مرفوعه و مرسله است؛ یکی از مرفوعهها را الان خواندم، مرفوعه مرسله است. به آن نحو ما همه را تتبع نکردیم آن مقداری که تتبع کردیم و تخمین زدیم بین ربع و ثلث این روایاتش مرفوعه و مرسله است و این روایات مرفوعه و مرسله را که از ائمهE نقل کرده است مرفوعه و مرسله است نه مثل محمد بن حنفیه، این را کنار بگذاریم. اینها را که از معصومین نقل کرده است. ما میپرسیم وقتی که کامل الزیاره روایت به نحو مرسل به او رسیده است، یا به نحو مرفوعه به او رسیده است، چهطور میگوید روات این ثقات است؟ نمیداند اصلاً رواتش کیست، چون روایتی که به او رسیده است مرفوعه رسیده است، انسان باید کسی را بشناسد و بگوید این آدم ثقه است. وقتی که آن کسی که حکم را از امام نقل میکند یا از آن کسی نقل میکند که از امامD است، او میگوید: «عن رجلٍ عن بعض اصحابنا»؛ اینطور میگوید و این روایت اینطور به ید او رسیده است. حتی در بعضی روایات خود آن راوی که ارسال میکند میگوید نسیتک که چه كسی به من نقل کرد در روایاتش هست. وقتی که اینطور است، جعفر بن محمدبن قولویه از کجا ثقه بودن آنها را احراز کرده است؟ و اینهای که مرسل است مثل ابن ابی عمیر نیست، کسی بگوید «لا یروی و لا یرسل الّا عن ثقةٍ»؛ این اشخاص اشخاصی هستند که خودشان اصلاً حدیثی ندارند الا یکی یا دو تا! بعضی اینها خودشان بعضیها ضعفا هستند. اصلا صاحب حدیث نیستند الّا یکی دو تا از اینها. این روایتی که ارسال کردند اصل در کتاب رجال مذکورین هستند یا به مجرد الاسم، یا اینکه مجرد اسمشان هم ذکر نشده است. اینها ارسال کردهاند اینها رفع کردهاند. خود محمد ابن جعفر ابن قولویه (رضوان الله علیه) از کجا فهمیده است که اینها ثقات بودهاند؟ مثلاً برای اینکه آشنا شوید عرض میکنم: ببینید در صفحه 288 كتاب كامل الزیارات «الباب السادس و التسعون»؛ باب نود وشش، روایت ششم است، کیفیة الزیارة النائی عن قبور الائمه:E «حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ»، محمد ابن حسن ولید است. «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ سَهْلٍ»؛ این اسماعیل ابن سهل خودش تضعیف شده است. «عَنْ أَبِي أَحْمَدَ»؛ كه معلوم نیست این ابی احمد چه كسی است. «عَمَّنْ رَوَاه» از ابی احمد که معلوم نیست چه كسی است «عَمَّنْ رَوَاه قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِD» چهطور میتواند کامل الزیاره این را توثیق کند؟ «عَمَّنْ رَوَاه»؛ اون چه كسی است باید اسمش معلوم شود تا توثیقش کند.
باز در صفحه 285، «حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ وَ جَمَاعَةُ مَشَايِخِي ره عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ أَبِي يَحْيَى الْوَاسِطِيِّ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِD» این أَبِي يَحْيَى الْوَاسِطِيِّ مثل ابن ابی عمیر نیست که بگوییم «لا یروی و لا یرسل الّا عن ثقةٍ». در اینجا دارد دارد: «عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِD» آن رجل چه کسی بوده است؟ از کجا میفهمیم این موثق بوده است؟ خود کسی که از او ارسال میکند توثیق ندارد.
پرسش:
شاید قرینهی وجود داشته است.
پاسخ:
چه قرینهی بوده است؟ نسبت به اینکه این روایت میرسد قرینه اگر روایات دیگر است که میرسیم، اگر قرینه دیگر است که آن رجل موثق و ثقه بوده چه قرینه است اصلاً نمیشناسیم؟
از آن شاهدهایی که شاهد است بر اینکه روایاتی دارد، روایت پنجم در صفحه 51: «حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ الرَّزَّازُ الْقُرَشِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ عَلِيِّ بْنِ عَابِسٍ عَنِ الْحَجَّالِ عَنْ عَمْرِو بْنِ مُرَّةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سَلَمَةَ عَنْ عَبِيدَةَ السَّلْمَانِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَسْعُودٍ» عَمَّنْ ذَكَرَهُ چه کسی بوده است؟ اینها خودشان میدانند چه کسی است. اینطور روایات باز هم است یکی از آنها این است: «حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَمَّنْ حَدَّثَه»؛ از کسی که محمد ابن یعقوب کلینی نقل کرده است «عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أُورَمَةَ وَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ أَبَانٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أُورَمَةَ عَمَّنْ حَدَّثَهُ عَنِ الصَّادِقِA» محمدبن اُورمه که نمیتواند از امام صادقA نقل کند. عَمَّنْ حَدَّثَهُ عَنِ الصَّادِقِA آن مَنْ که بوده است؟ پر از این روایاتی مرفوعه است و این روایات مرسله است، از کسانی که خودشان مجهول الحال و ضعفا هستند یا بعضیهایشان توثیق دارند. ولکن مثل محمد بن ابن ابی عمیر نیستند. این اشخاص را که انسان نشناخته چه کسی است. چهطور میتواند توثیق کند؟
پرسش:
آن شخص موثقه است.
پاسخ:
باید اسمش معلوم باشد که چه کسی است تا بگوید موثقه است. اصلاً خود آن شخص میگوید نسیتُ آن کسی که به من این روایت را نقل کرد. خود آن کسی که نقل میکند، میگوید من یادم رفته است که چه کسی به من نقل کرده است. وقتی که اینطور شد او چهطور میتواند توثیق کند؟ این یکی از واضحات است. ممکن است آن راوی خودش توثیق کند آن کسی که به من نقل کرد یادم رفت ولکن ثقه بود. او باید در نقل بگوید که روا عن فلانٍ مثلاً احمد ابن محمد ابن عیسی عمن وصفه بالثقه، آن اشکال ندارد. اینطور ندارد. اینهایکه خودش نقل میکند که مرفوعات و مرسلات الا ما شاالله است.
اجازه بدهید یک روایت بخوانم ببینید چهطور است روایتی که از رسول الله1 نقل میکند، كتاب كامل الزیارات صفحه 31، روایت 16 در آنجا دارد: «حَدَّثَنِي أَبِي وَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ» مراد جعفر حمیری است. «جَمِيعاً عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْيَرِيِّ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مَهْزِيَارَ عَنْ أَخِيهِ عَلِيٍّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ فُضَيْلٍ الْأَعْوَرِ عَنْ لَيْثِ بْنِ أَبِي سُلَيْم» این «لَيْثِ ابْنِ أَبِي سُلَيْم» کیست؟ خودش مجهول است. «قَالَ اسْتَقْبَلْتُه»؛ فُضَيْلٍ الْأَعْوَرِ میگوید من با لَيْثِ بْنِ أَبِي سُلَيْم را روبرو شدم «وَ قَدْ صَلَّى النَّاسُ الْعَصْر»؛ مردم نماز عصر را خوانده بودند، من با این لَيْثِ بْنِ أَبِي سُلَيْم روبرو شدم «فَقَالَ إِنِّي لَمْ أُصَلِّ الظُّهْرَ»؛ لَيْثِ بْنِ أَبِي سُلَيْم گفت من نماز ظهر را نخواندم، «فَلَا تَحْبِسْنِي وَ امْض»؛ مرا دیگر به حرف نگیر بروم نمازم را بخوانم چون نمازش را نخوانده بود. «وَ امْضِ رَاشِداً قَالَ قُلْتُ لِمَ أَخَّرْتَهَا إِلَى السَّاعَة»؛ چرا تا به حال نمازت را نخواندی؟ «قَالَ كَانَتْ لِي حَاجَةٌ فِي السُّوق»؛ یک حاجتی در بازار کوفه داشتم ِ «فَأَخَّرْتُ الصَّلَاة»؛ صلات را به آخر انداختم. «حَتَّى أُصَلِّيَ فِي الْمَسْجِد»؛ تا بروم مسجد در مسجد کوفه نماز بخوانم ـ این در باب فضیلت مسجد کوفه است. در این مورد بعضی روایاتش معتبر است ـ «فَأَخَّرْتُ الصَّلَاة حَتَّى أُصَلِّيَ فِي الْمَسْجِد لِلْفَضْلِ الَّذِي بَلَغَنِي فِيه»؛ چون به من لَيْثِ بْنِ أَبِي سُلَيْم رسیده است که نماز در آن مسجد فضیلت دارد. «قَالَ فَرَجَعْتُ فَقُلْتُ أَيَّ شَيْءٍ رُوِّيتَ فِيه»؛ در فضل مسجد کوفه چه روایتی داری؟ «قَالَ أَخْبَرَنِي فُلَانٌ عَنْ فُلَانٍ عَنْ عَائِشَةَ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ1»؛ این فلان ابن فلان چه کسی است، این را چطور میشود توثیق کرد؟ آن وقتی که روایت اینطور است، عایشه از رسول الله1 نقل میکند. عرض میکنم ما یک حرفی داریم، آن حرف این است که ایشان حرف را که گفته است در صفحه 11 همان صفحات اول کتاب بعد از مقدمه میشود، هنوز آن حرف گرم است. «حَدَّثَنِي أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ رَفَعَهُ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ1»؛ این چهطور میشود اینها را توثیق کرد؟ از کجا فهمید اینها کدام از ثقات هستند؟ بدان جهت است و الله العالم حاجی دیده نمیشود گفت که اینها ثقات هستند، این را به مشایخش حمل کرده است که میگوید مشایخ من ثقات هستند؛ یعنی به واسطه كه من از ثقات نقل کردم؛ یعنی مشایخ الثقات نقل کردند. چون دیده نمیشود این را به همه روات زد.
ما میگوییم نه، ظاهر عبارتش طرق و شرایط ثقات هستند و این نمیشود الّا اینکه حمل بر تغلیب بشود. تغلیب چون غالباً روایاتی که نقل میکند در ابواب همینطور است غالب هم که نمیشود گفت. اکثراً همینطور هستند یعنی غیر متنابهشان اینطور است که این رواتشان ثقات هستند و روایات صحیحه و موثقه است و به واسطه عدول رسیده است این اشکال ندارد. این حکم حکم تغلیبی است و این حکم تغلیبی به درد ما نمیخورد؛ پس در آنجاهایی که روایت به غیر معصوم منتهی میشود، اصل روات را نگفته است توثیق است. در روایاتی که از معصومین نقل میکند فرموده است ثقات هستند. در آن روایات هم حکم، حکم تغلیبی است. این را بعد الفحص تازه پیدا کردیم. اما آنکه از سابق داشتیم الان هم داریم که منشء تردد ما شده بود آن این است که این جعفر ابن محمدبن قولویه معاصر با صدوق (علیه الرحمه) است؛ تقریباً ما بین وفاتشان ده یا یازده سال فرق شده است که صدوق اول وفات کرده است، بعد ایشان. این جعفر ابن محمد ابن قولویه معاصر با کشّی بوده است. این رواتی که در اینجا در این کتاب، قریب 400 یا متجاوز یا کمتر دقیق آن را نمیدانم. این400 نفر متجاوز یا کمتر چهطور شده است که هیچ کس از اصحاب حدیثی که صدوق قریب بود، نجاشی و شیخ قریب بودند؛ ولی نه شیخ در رجالش نه کشّی نه دیگران از این توثیقات مطلع نشدهاند. این اشخاصی را که ایشان در این کتاب ذکر کرده است؛ ولی اکثر اینها را آنها هم ذکر کردهاند بدون اینکه توثیق کنند بلکه در بعضی موارد تضعیف کردهاند.
چهطور بود، دیگر توثیق اینها توثیق روایتی است، از باب اخبار است، اجتهاد نیست، چهطور بود که این کتب اصحابی که کتب رجالیه بود که آن کتب رجالیه ید به ید به دست شیخ، نجاشی، کشّی و دیگران رسیده بود و حتی به دست جعفر ابن محمد ابن قولویه رسیده بود. از آن کتب دیگران اطلاع پیدا نکرده بودند که این توثیقات را نقل کنند، ایشان فقط اطلاع پیدا کرده است؟ این یک چیز بعیدی است که اینقدر جماعت، این قدر معظم روات بودند که دیگران توثیقش را یا تضعیف كنند و یا اسمی از تضعیف و توثیق نبرند! بله ممکن است که شیخ توثیق کند، نجاشی نکند، نجاشی و کشّی توثیق کند شیخ نکند، شیخ و نجاشی توثیق نکند، مفید توثیق کند، مفید توثیق نکند، صدوق در نقل روایت توثیق کند. «فما فی بعض الموارد»؛ ولکن هیچکدام از اینها از این اشخاص به این زیادی از توثیق اینها اسمی نبرده باشند فقط جعفر ابن محمد ابن قولویه با این نقلهایی که به تتبع کتاب معلوم میشود، چقدر احادیث مرفوعه و مرسله است که انسان قطع و یقین دارد آن روایها چه کسانی بوده است، اگر راویها وسایط بوده است در مرسلات بوده است و در مرفوعه ها وسایط را که اصلاً نمیدانیم چهطور مرفوعه است و رفع چهطور نقل کرده است؟ اینهایی که بر خود راوی معلوم نیست رفع کرده است وسائط مرفوع نیست و معلوم نیست بر او شاید، در بعضی جاها میگوید نسیت آن کسی که بر من نقل کرد، این وسائط بر ایشان به علم غیب معلوم شود و اینها را توثیق کرده باشد. این احتمال نیست.
بدان جهت این عبارت ایشان عبارت تغلیبی است؛ یعنی این مطالبی که در ثواب زیارات نقل میکند این به واسطه ثقات رسیده است و حکم در اکثر ابواب همینطور است. بعضی روایاتی که نقل کرده است من حیث السند معتبر هستند و جای شک نیست. آنکه ما فهمیدیم در کتاب خصوصاً به ملاحظه اینکه عده کثیری در سند این کتاب است که ضعف آنها از واضحات است، که اینها اشخاص ضعیف هستند. با توجه به اینها که این اشخاص زیاد میشود که تضعیف دارند با بود تضعیف اینها با بود این مرسلات و مرفوعات ایشان همه را از دم همه را رواتی که روایتشان منتها به معصومA میشود همه را توثیق کند، انسان جزم پیدا میکند که اینطور نیست. این عبارت، عبارت تغلیبی است و آن عبارت اخیری هم معنایش اوست و الله اعلم بحقائقٍ.
[1] – الكافی؛ یعقوب كلینی، ج7، ص278
[2] – من لا یحضره الفقیه، ابن بابويه، محمد بن على، ج3، ص 43
[3] – أسس القضاء والشهادة؛ الميرزا جواد التبريزي، ص 473
[4] – سوره بقره (2): آیه 194
[5] – همان.