درس هفدهم – سلسله دروس شهادات
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
عرض کردیم مراد از جاریه مغنیه، جاریهای است که حرفهی او غنا است، و به این اعتبار ثمنش جایز میشود. این ثمنی در مقابل جاریه مغنیه که اخذ میشود به عنوان اینکه غنایی دارد، ثمنش سُحت است. این دلیل میشود بر اینکه غنا از محرمات است. والا اگر غنا حلال بود مُغنیه بودن جاریه و شراء بیع جاریه مغنیه ثمنش سُحت نبود؛ چون فعل، فعل مباح است، مثل سایر افعالی که مباح است و جاریه آن را بلد است. مثل ثمن جاریه خیّاطه میشد.
پس اینکه امام (علیه السلام) فرموده ثمنش سُحت است، این دلیل بر این است که غنا حرام است. در مقابل این روایات یک روایتی است، که آن روایت دلالت میکند ثمن جاریه مغنیه، کأن لا بأس به، بأسی به او ندارد. کأن این روایت معارض میشود با آن دو روایتی که سابقاً ذکر کردیم. این روایت، روایت عبدالله ابن حسن الدینوری است، در كتاب وسائل باب شانزده از ابواب ما یکتسب به است.
«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَن» كه شیخ الطایفه است «بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْبَرْقِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ الدِّينَوَرِيِّ» سند شیخ به احمد ابن محمد، نسبت به محمد ابن عیسی صحیح است خالد هم بوده باشد صحیح است. نقل میکند احمد ابن محمد ابن عیسی از برقی، که محمد ابن خالد است، از عبدالله ابن حسن دینوی، این عبدالله ابن محمد ابن دینوری توثیق ندارد، این شخص غیر از این روایت ظاهراً روایت دیگری ندارد. «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ (علیه السلام) جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا تَقُولُ فِي النَّصْرَانِيَّةِ- أَشْتَرِيهَا وَ أَبِيعُهَا مِنَ النَّصْرَانِيِّ-» چه میگوید در جاریه نصرانیه که او را میخرد و به مرد نصرانی میفروشد «فَقَالَ اشْتَرِ وَ بِعْ» عیبی ندارد «قُلْتُ فَأَنْكِحُ» او را نکاح کنم؟ «فَسَكَتَ عَنْ ذَلِكَ قَلِيلًا» قلیلا ساكت شد «ثُمَّ نَظَرَ إِلَيَّ وَ قَالَ شِبْهَ الْإِخْفَاءِ هِيَ لَكَ حَلَالٌ» برای تو حلال است «قَالَ قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ فَأَشْتَرِي الْمُغَنِّيَةَ أَوِ الْجَارِيَةَ تُحْسِنُ أَنْ تُغَنِّيَ»؛ من جاریه مغنیه را میخرم، یا جاریهای را که حرفهاش غنا نیست؛ ولکن غنا بلد است. «أُرِيدُ بِهَا الرِّزْقَ لَا سِوَى ذَلِكَ»؛ من که میخرم غرضم معامله شخص است و میخواهم بفروشم، «فَأَشْتَرِي الْمُغَنِّيَةَ أَوِ الْجَارِيَةَ تُحْسِنُ أَنْ تُغَنِّيَ أُرِيدُ بِهَا الرِّزْقَ لَا سِوَى ذَلِكَ قَالَ اشْتَرِ وَ بِعْ[1]»؛ بخر و بفروش! کأن این معارضه میکند با روایات سابقه که عرض کردیم جواز ندارد.
این روایت نمیتواند با روایات سابقه معارضه کند، «ثمن الجاریة المغنیه سُحتٌ»، این روایت من حیث السند ضعیف است، و قابل اعتماد نیست؛ پس روایاتی که ما در حرمت غنا داشتیم این روایات یکی صحیحه عَلِيُّ بْنُ جَعْفَرٍ که از امام سوال کرد «عَنِ الرَّجُلِ يَتَعَمَّدُ الْغِنَاءَ يُجْلَسُ إِلَيْهِ[2]» نزد مردی كه غنا میخواند بنشیند؟ فرمود «لَا» ننشیند، یکی هم روایت صریحه بود کما ذکرنا، دلالت کرد بر اینکه غنای كه است: «إِذَا مَيَّزَ اللَّهُ بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ فَأَيْنَ يَكُونُ الْغِنَاءُ[3]». جوابش را داد بر اینکه باطل میشود، یکی هم روایات معتبرهای داشتیم که در تفسیر قول الزور بود و لهو الحدیث، «وَالَّذينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّور[4]» بود. اینها روایاتی است که بوده است.
کلام در این مقام این است بعد از اینکه بنا گذاشتیم بر اینکه غنا حرام است الا فی الأعراس، که در اعراس استثنا است، استثناء آن را هم ذکر کردیم، اشکالی ندارد. آن غنایی که مُحرم است، او چیست؟ حد غنا چیست؟ که ما بگوییم به این روایات او حرمت دارد، الا فی الأعراس و الزفاف، که آن «أَجْرُ الْمُغَنِّيَةِ الَّتِي تَزُفُّ الْعَرَائِسَ لَيْسَ بِهِ بَأْسٌ» او عیبی ندارد، فعلش هم فعل مباح است.
قبلا عرض كردیم یک قسم محرز است که این غنا نیست، آنجایی که انسان میخواند، ولکن این خواندن لهو و طرب به او مترتب نمیشود. بلکه بر آن خواندن غرض صحیحی اراده شده است مثل كه عروس را به زفاف میآورد، یا دفاع از حقوق اسلام است، این معنا به او مترتب است. این لهو نیست، طرب نیست، مطرب نیست این خواندن. غرض صحیحی بر این مترتب است، آن غرض عبارت است از تحریک علی القتال و نحو ذلک است.
و اما آنکه داخل غنا است، که این روایات غنا را میگیرد و هیچ شبههای هم روایت بر او ندارد. و آن این است انسان وقتی که خوانندگی میکند و میخواند، آن کلامی را که در آن کلام خوانندگی میکند محتوای آن کلام محتوای باطل است. مراد از محتوای باطل نه اینکه مثلاً کذب است و لهو است و تحریك و تشویق به منکرات است، این نیست، بلكه مدلول صحیحی ندارد که خواهیم گفت؛ یعنی با این خواندن آن کسی که میخواند و آن کسی که میشنود فقط لهو میکند و این خواندن، خواندن لهوی است، که مقداری سرگرم شده باشیم و سرگرمی به آن خواندن بوده باشد و خواندنی بوده باشد که در او غرض طرب است، نشاطی بر نفس حاصل بشود، که ربّما آن نشاط به حدی میشود که نفس را از اعتدال خارج میکند. به عبارت اخرا ارضای قوای شهویه است، این خواندنی است که با قوای شهویه مناسبت دارد و مدلول صحیحی ندارد. این وقتی مدّ صوت میکند و صوتش را بلند میکند پایین میآورد و نازک میکند و کلفت میکند که موقع خواندن این خواندن طرف را به طرب میآورد و سرگرمی در شخص ایجاد میکند، قوای شهویهاش را تحریك میکند این آن است که در موقع خواندن یک امری مثل تذکر الی الآخره نیست و توسل صفات حمیده نفس، یا امر به معروف و هیچ کدام از اینها نیست، اشعار عشقی را میخواند که متعارف است، یا چیزی را میخواند که در ذهنش درست کرده است، ولکن خوانندگی دارد؛ یعنی صوتش را بالا میبرد، پایین میآورد، ضعیف میکند، قوی میکند که در خوانندهها متعارف است، خود محتوای کلام هم محتوای باطل است و صحیح نیست، و مراد از محتوای باطل این است.
این معنا مشمول روایات است، روایاتی که وارد شده بود، «عَنِ الرَّجُلِ يَتَعَمَّدُ الْغِنَاءَ يُجْلَسُ إِلَيْهِ[5]» «إِذَا مَيَّزَ اللَّهُ بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ فَأَيْنَ يَكُونُ الْغِنَاءُ[6]». اینطور خوانندگی را میگیرد. اینکه حضرات فرمودهاند و جملهی از کلام آنها است كه غنا مدّ صوت على الترجيع است ترجیع همان است كه به حنجره میزنند، او ولو نبوده باشد، ترجیعی در بین نیست کما اینکه وارد غناهایی كه فعلا هم خوانده میشود و غالباً هم اگر نباشد در بعضی از آنها است ترجیع به این معنا که به معنای ترجیع فی الحلق بوده باشد او نیست. کیفیت خواندن است که صدا را بلند میکند پایین میآورد، نازک میکند، غلیظ میکند و بر حسب آن مناسبت حروف و با مناسبت با آن نفسش حنجرهاش را تنظیم میكند و میخواند اینطور خواندن که محتوای آن محتوای فاسدی است این داخل ادله حرمت غنا است و ادله حرمت غنا این را میگیرد.
عرض میكنم خواندن به این نحو که محتوای باطلی دارد داخل غنا است؛ و اما اگر اینطور خواندن که همان مدّ صوت است، تنظیم صوت است، ترقیق صوت است این اگر در کلام صحیح بوده باشد کلامی که آن کلام محتوای آن وعظ است، معرفت است، ارشاد است، توجه دادن به صفات حمیده است، توجه دادن به عزای اهل بیت است، و امثال ذلک، اینها را به این نحو میخواند، ولو در ضمن با خواندن اینها یک انکشافی هم در لفظ ظاهر میشود اینها داخل غنا بوده باشد این معنا محرز نیست. معنای غنا و قطع غنا را طوری که واضح بوده باشد که شامل این هم بشود این معنا محرز نیست. نه بر حسب روایات و نه بر حسب آن معنای غنا که این هم غنا بوده باشد؛ چون در روایات کما ذکرنا بر حسب روایاتی که هست «إِذَا مَيَّزَ اللَّهُ بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ فَأَيْنَ يَكُونُ الْغِنَاءُ»، که سوال کرد این که وعظ و ارشاد است، و ذکر فضایل است و در بیان فضایل اهل بیت (سلام الله علیهم اجمعین) است این «إِذَا مَيَّزَ اللَّهُ بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ فَأَيْنَ يَكُونُ الْغِنَاءُ»، باطل میشود چه کسی میتواند بگوید باطل نمیشود؟
پرسش:
[…]
پاسخ:
کلام در خود غنا است که حرام است اما غنا به این خواندن صدق نمیکند.
این معنایی که این لهو بوده باشد این ظاهر لهو سرگرمی نیست، این داخل ارشاد است و وعده به آخرت است، تذکر شخص به موتش است، به درجات اولیا و انبیا (سلام الله علیهم) است، «له جَارِيَةٌ تُلْهِيه» که نحو اینجا [15:16] این لهو نیست، عنوان اینکه غنا بما أنه لهوٌ، آن که در عرف معنا مکتشف است در غنا این است که غنا لهو است نه اینکه لهو منقطع به غنا است، غنا هم یک شرط است داخل متعلق به حرمتش، جایی که خواندن بوده باشد وعظ باشد تعزیه خوانی بوده باشد، مصیبت اهل بیت را میخواند؛ ولکن این مصیبت که اهل بیت را به یاد انسان میاندازد یا توجه به یوم القیامه میدهد محتوای این خواندن است، خواندن هم مدخلیت دارد ولکن محتوا دخیل است نه اینکه تمام آن محتوا بوده باشد، خواندن آن هم دخیل است. در ارتکاز شخص که شخص مرتکز شود این معانی است، این معنا در روایات داخل عنوان غناء است که عنوان باطله است عنوان غناء است و شارع این را هم حرام کرده است، این بر ما معلوم نشده است.
ولو این گوش دادن و خواندن ارشادی هم بر شخص میآورد؛ ولکن محتوایش وصف یوم القیامت است شنیدن این وصف و توصیف شخص بر دیگران است و ارشاد آنها به خیرات است، و یادآوری به آنها به دنیای دیگر است، توجه به فضایل انبیا و اوصیا و اولیاء است و امثال ذلک است، این هم لهو بوده باشد این هم داخل روایاتی که له جاریة تلهیه، داخل این افراد بوده باشد، این معلوم نیست.
نمیخواهیم بگوییم بر اینكه ما جعل میدانیم که عنوان غناء به این صدق نمیکند، همین اجمالش برای ما را کافی است که نمیدانیم این یتغنی تغنا این صدق بر این معنا میکند یا نمیکند این را برای شخص نیاوردیم، غایت امر مورد اجماع المفهوم است. در آن مقداری که داخل عنوان غناء است به آن صورت اول است که فقط محتوایش باطل است و آن که به او مترتب میشود و لهو و طرب است، او داخل غنا است. و اما اینكه این هم داخل غنا باشد، نه، ما این را احراز نکردهایم. چرا برای اینكه سامعه مختلف است، عرفاً به این غنا میگویند محرز نیست که شمول روایات به این محرز نیست، خصوصاً آنهایی که در روایات عنوان باطل، عنوان اللهو، له جاریة تلهیه، در لهو عنوان لهو ذکر شده است و اینطور خواندن غنا باشد و مصداق لهو بوده باشد این معنا بر ما معلوم نیست.
بله بعضیها گفتهاند آن مدّ الصوتی که در آن ترجیع بوده باشد، منظور از ترجیع به حنجره زدن است، که معروف است آن چیزهای را كه میگوید آن که طبق آن به حنجرهاش میزند و صوت منعکس میشود در حنجرهاش و همینطور مد میکند در ترجیع مدش به آن حال میرسد که خودش هم از حال میرود، گفتهاند این معنا داخل به غناء است، خود این کیفیت غنا است. محتوایش هرچه بوده باشد، به محتوا اعتنا نمیشود، خود این ترجیع به این نحو داخل غنا است. و شاهدش هم این است که از دور این را میشنوند شب اینطور میخواند در حنجرهاش که همه میشنوند اما چه میگوید محتوای کلامش چیست؟ متوجه نمیشویم چه شعری است، کدام محبوبش رفته است که اینطور میخواند ممکن است یا اینكه یك نوع شعر و موعظهای را اینطور میخواند. بدون اینکه ماده را تشخیص دهد این حرف در كلام شیخ انصاری است، بدون اینکه این کیفیت را بشنود، بدون اینکه این ماده را تشخیص دهد که این ماده چیست حکم میکند کانه یتغنی، این غنا میخواند. خوانندگی میکند ولو محتوایش چه هست این را بلد نیست. روضه خوانی که این نحو و به این کیفیت میخوانند. که کیفیتش مدّ است و در آن ترجیعی است که ترجیع به حنجره میزند و همان در مواردی که انسان صدای خوبی دارد و خوانندگی کند به این نحو میخواند. خود این کیفیت و کیفیت خواندن اسم و محتوایش هر چه بوده باشد این را ادعا کرده است. این هم از کلام ما معلوم نیست چه بوده است. اگر محتوایش باطل بوده باشد، باطل یعنی صریح نبوده باشد مراد از باطل آن باطلی نیست تشویق به منکرات بوده باشد كه آن حرام است ولو خوانندگی نکند. باطل یعنی مدلول و محتوای صحیحی ندارد، آنجا ترجیع کند در حنجره بخواند این در محتوای صحیح باشد و غنا میشود این هم بر ما محرز نیست.
این که استشهاد کردهاند این که از دور بشنوند، به این نحو خواندن را حکم به غنا میکنند این به اعتبار غلبه است چون غالباً با این حنجره با این کیفیت که میخوانند آنچه میخوانند همان محتوای باطل را با این میخوانند. این از باب غلبه است و الا اگر بداند که کلام مولانا امیرالمومنین را با آن نحو دارد میخواند بگوید یتغنی لهو میکند و باطل را موجود میکند، «إِذَا مَيَّزَ اللَّهُ بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ فَأَيْنَ يَكُونُ الْغِنَاءُ»، این بر ما روشن نیست. بدان جهت این تردید در کلمات فقها هم هست مطلق الترجیع را مد الصوت مع الترجیع را غنا نشمردهاند گفتهاند باید مطرب بوده باشد و به طرب بیاورد. از اینجا معلوم میشود وقتی که محتوای صحیحی شد آن دیگر مطرب نمیشود، مطرب را اینطور معنا میکنند که حالتی بر نفس عارض میشود من شدّت السلوک یا من شدت [25:31] نفس اعتدالش را از دست میدهند. انسان در آن حال کارهایی میکند که در غیر آن حال نمیکند.
اگر یک محتوای صحیحی را به این نحو ترجیع کردن مطرب به این معنا نیست، که کلامی که محتوایش صحیح بوده باشد مطرب به این معنا بوده باشد، این در داخل اخبار غنا شود و حکم کنیم که این هم حرام است ولو مدلولش صحیح است ما از این اقوال نمیتوانیم استفاده کنیم. بلکه روایاتی است ولو آن روایات من حیث السند تمام نیستند از آنها فهمیده میشود که ترجیع غنایی غیر از ترجیع در كلام صحیح است غیر از ترجیع در مثل القرآن است، در مثل القرآن ترجیع اشکال ندارد، ترجیع همان با صوت ترجیع خواندن قرآن است اشکال ندارد. جلد چهارم، صفحه 859 ، باب بیست و چهار از ابواب قرائت القرآن، آنجا روایت پنجم است، کلینی نقل میکند «عَنْ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ» كه حسن ابن محبوب است «عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ» این ابن ابی حمزه به قرینه ابی بصیر […] است، ضعف روایت بواسطه علی ابن ابی حمزه است «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) إِذَا قَرَأْتُ الْقُرْآنَ فَرَفَعْتُ بِهِ صَوْتِي» مثل اینکه صوتش صوت حسن بود و در غنا هم بعید نیست که این صوت حسن مدخلیت داشته باشد در صدق الغنا، إِذَا قَرَأْتُ الْقُرْآنَ، وقتی که قرآن را میخوانم، فَرَفَعْتُ بِهِ صَوْتِي، صوتم را که بلند میکنم، «جَاءَنِي الشَّيْطَانُ » شیطان میآید میگوید «إِنَّمَا تُرَائِي بِهَذَا أَهْلَكَ وَ النَّاسَ» وقتی که صدایت را بلند میکنی و میخوانی در چشم مردم ریا میکنی، خواندنت خواندن ریایی است. «فقَالَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ اقْرَأْ قِرَاءَةً مَا بَيْنَ الْقِرَاءَتَيْنِ» یعنی حد وسط «تُسْمِعُ أَهْلَكَ وَ رَجِّعْ بِالْقُرْآنِ صَوْتَكَ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يُحِبُّ الصَّوْتَ الْحَسَنَ يُرَجَّعُ فِيهِ تَرْجِيعاً» که در آن نوعی ترجیع بوده باشد. این روایت ولو من حیث السند ضعیف است ولکن این شاهد بر این است که ترجیعی که بر مطلق الترجیع ذكر میكرد مطلق الترجیع، داخل عنوان غنا نیست.
یک نحو از ترجیع است که آن نحو از ترجیع را میشود ترجیع غنایی گفت. آن ترجیعی است كه آن ترجیع مناسب بوده باشد با آن کلامی که آن کلام محتوایش باطل است. و اما ترجیع میخواند این هم ترجیع است و محتوایش صحیح است و مناسبت با او هم ندارد، ترجیع شخص[29:20] است. این نحو ترجیع میکند که غناء بوده باشد که روایاتی را شامل شود که داخل غنا بوده باشد که روایاتی را شامل شود، و بعضی روایات است که میخوانم روایت اول در همین باب است. «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ الْأَحْمَرِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه واله) اقْرَءُوا الْقُرْآنَ بِأَلْحَانِ الْعَرَبِ وَ أَصْوَاتِهَا وَ إِيَّاكُمْ وَ لُحُونَ أَهْلِ الْفِسْقِ وَ أَهْلِ الْكَبَائِرِ فَإِنَّهُ سَيَجِيءُ مِنْ بَعْدِي أَقْوَامٌ يُرَجِّعُونَ الْقُرْآنَ- تَرْجِيعَ الْغِنَاءِ وَ النَّوْحِ وَ الرَّهْبَانِيَّةِ لَا يَجُوزُ تَرَاقِيَهُم»
(صوت خراب شده نامفهوم است)
فَإِنَّهُ سَيَجِيءُ مِنْ بَعْدِي أَقْوَامٌ يُرَجِّعُونَ الْقُرْآنَ- تَرْجِيعَ الْغِنَاءِ ، در قرآن ترجیع غنا را میکنند. این روایت شاهد بر این است که مطلق الترجیع، ترجیع غنائی نیست، ترجیع غنا یک قسم از ترجیع است که الترجیع نیست. خود این روایت شاهد بر این است که مطلق الترجیع، ترجیع غنایی نیست. ترجیع غنایی یک قسم است این روایت کان در قرآن و اعمال کردن آن نحو از غنا است. ما کلاممان این است که مطلق الترجیع را میگوییم، مطلق مدّ الصوت مع الترجیع، در قرآن در مدح خداوند و ائمه و امثال ذلک آن داخل غنا نیست. داخل این روایات نیست. اگر قرآن را شخصی با صوتی بخواند که تبدیل به غنا شود.
(صوت خراب شده نامفهوم است)
[1] – وسائل الشیعه، محمد بن حسن شیخ حر عاملی، ج 17، ص122
[2] – همان، ج 17، ص312
[3] – همان، ج17 ص306
[4] – سوره فرقان، آیه 72
[5] – همان، ج 17، ص312
[6] – همان، ج17 ص306