درس هشتاد و پنجم دیات

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم

کلام ما در شجاج بود. یکی از این شجاج که بعد از جراحت هاشمه است که در او استخوان کاسه سر می‌شکند، بعد از او آن جراحت، جراحت منقله است، شجّه. و آن شجّه که منقله می‌گویند، یعنی آن استخوانی که در موضعی خداوند او را خلق کرده بود، او را نقل می‌دهد می‌برد جائی دیگر. نه تمامی استخوان را ولو فراشش را، استخوان‌های ریز را پراند. این را می‌گویند جراحت منقله. و این جراحت منقله در آن صحیحه‌ای که امام× ملاک جراحات و جنایت را می‌فرمود؛ فرمود: آن جنایتی که منقله شد، او همان جراحت دیه کسر را دارد با نصف آن دیه کسر که دیه  آن هاشمه10شتر می‌شود. منقله‌ که شد می‌شود 15 شتر؛ علاوه بر اینکه این ضابطه دلالت می‌کند، روایات خاصه‌ای هم هست که در آن‌ها امام× دیه منقله را این 15 شتر قرار داده است، یکی از آن روایت صحیحه حلبی است، در صحیحه حلبی در باب دیات الشجاج و الجراح است، باب دوم، در این صورت روایت، روایت چهارم است، شجاج در جراحت‌های رأس و وجه گفته می‌شود. جراح در جراحت‌های سایر بدن گفته می‌شود. آنجا دارد: و عنه عن ابیه، کلینی نقل می‌کند از علی‌بن ابراهیم از پدرش عن ابن ابی عمیر عن حماد‌بن عثمان عن الحلبی که از حلبی نقل می‌کند قال فی الموضحه خمس من الابل و فی السمحاق اربع، که آن پرده‌ای که روی استخوان است آن پرده دریده نشده است. 4تا است. موضحه آن است که پرده دریده بشود 5 شتر می‌شود. و البازغه ثلاث من الابل که متلاحمه است، و المعمومه ثلاث و ثلاثون من الابل، معمومه آنجایی است که استخوان را سوراخ کند، بشکند، برسد استخوان به آن پرده‌ای که دماغ را پوشانده است، داخل پرده نرفته به آن پرده رسیده است آن پرده را هم رّبما دریده است ولکن داخل نرفته است. در آن صورت او دیه‌اش ثلث دیه نفس است، دیه نفس 100 ابل بود یا 10 هزار مثقال طلا بود، ثلث دیه می‌شود. می‌فرماید: و المعمومه ثلاث و ثلاثون من الابل و الجائفه ـ آنکه داخل رفته است ـ ثلاثون و ثلاثون و المنقله خمسة عشر من الابل، محل شاهد در منقله بود که دیه‌اش 15 شتر است.

 باز دارد در آن معتبره‌ ابی سلمهع همین باب روایت سیزده است، و عنه عن فضالة‌بن ایوب شیخ نقل می‌کند عن حسین‌بن سعید عن فضالة‌بن ایوب عن ابان‌بن عثمان عن ابی مریم قال ابو عبدالله× ان رسول الله قد کتب قال لی ابوعبدالله×، امام صادق به من فرمود جد ما رسول الله| قد کتب لابن حظم کتاباً، رسول الله کتابی نوشته است فرستاده است برای ابن حظم فخذه، برو از او بگیر آن کتاب را فخذ منه فعطنی به، بیاور به من بده. حتی انظر علیه، نگاه کنم که رسول الله چه نوشته بود؛ قال فاالنتلقة علیه رفتم به طرف آن شخص، فاخذة منه الکتاب ثمّ عطیت به، به امام صادق× فعرضته علیه، نشان دادند و اذا فیه، روایت احکام صدقات بود یکی هم احکام دیات، فاذا فیهه من ابواب الصدقات و ابواب دیات و اذاً فیهه، در ابواب دیات این‌طور بود که: فی العین خمسون، در عین 50 شتر است، و فی الجائفة ثلاث من الابل، و فی المنقلة خمسة عشر، جراحت منقله 15 شتر است و فی الموضحه خمس من الابل، من الابل به همه برمی‌گردد. بدان جهت در ما نحن فیه روایات دیگر هم داریمع حکم مسلم است. قاعده کلیه هم دلالت می‌کند آن جراحت منقله، همان دیه کسر را دارد با نصف او که عبارت است از 15 شتر، هاشمه 10 شتر است کسر کاسه، آن وقت اگر منقله شد نصف او ملزم می‌شود به او، می‌شود 15.

اینها جای شبهه نیست. دوتا امر است در ما نحن فیه آن‌ها را باید بحث کنیم که آن دوتا امر در کلام صاحب شرایع است و جماعتی این را ذکر کرده‌اند. این را می‌دانید که در هاشمه قصاص نبود، چرا؟ هاشمه کسر العظم بود در کسر العظم هم قصاص نمی‌شود. منقله هم در او قصاص نمی‌شود؛ ولکن این منقله قبل آن که هاشمه است و قبل از هاشمه موضحه است، قبل از موضحه بازغه است، قبل از او دامیه است و قبل از دامیه هم حارصه است، این موضحه و ما قبلش همه‌اش جراحت بود. داخل آن کسری نبود. روی این اساس اگر این جراحت‌ها عمدی و متعمدی باشد، مورد قصاص است. انما منتقل می‌شود به دیه در صورتی که جنایت خطائی بشود یا مصالحه به دیه بکنند قصاص او را، والا اگر عمدی و متعمدی بشود، قصاص گرفته می‌شود. و اما وقتی که هاشمه شد، منقله شد، این هاشمه و منقله کسر العظم است دیگر این قصاص ندارد. آیا می‌شود آن مجنی علیه که جنایت وارد شده است بر او به کسر استخوانش هاشمه یا منقله بگوید نه، چون که این شخص عمدی و متعمدی بود فعلش می‌گوید من تا موضحه قصاص می‌کنم، موضحه را وارد کرده است، از این‌ها دیه می‌گیرم؟  قهراً وقتی که از آن‌ها قصاص کرد دیه آن‌ها کسر می‌شود. دیه موضحه که عبارت از 5 شتر بود، 5 شتر کسر می‌شود، دیه اینها را که می‌دهد دیه آن هاشمه که 5 شتر دیگر می‌ماند یا دیه منقله که 15 شتر است 5 تا کم می‌شود 10 شتر می‌گیرد. آیا می‌تواند این کار را بکند؟ در جائی که آن شخص عمداً و متعمداً این جنایت معمومه یا هاشمه را وارد کرده، قبلش را قصاص بگیرد و آن وقت دیه بگیرد از این، جماعتی ملتزم شده‌اند به قصاص هم از آن‌ها محقق است، که در عبارتش این طور دارد: وقتی که می‌رسد به منقله که هاشمه و منقله کسر است، قصاص ندارد؛ آنجا می‌فرماید: و اما المنقله و هی التی تحفظ الی نقل العظم، یعنی منجر می‌شود به نقل العظم و دیتها خمسة عشر بئیراً، دیه‌اش 15تا است و لا قصاص فیها و للمجنی علیه عن یقتص فی قدر الموضحه و یأخذ دیة مازاد. مجنی علیه می‌تواند از موضحه قصاص بگیرد، آن دیه بقیه‌اش را بگیرید. این را می‌تواند. این‌ها این حساب را کرده‌اند جروح قصاص دارد، اینها هم که قصاص ندارند دیه دارند، در آن‌ها قصاص می‌شود، در اینها هم دیه گرفته می‌شود، این‌طور گفته‌اند. ولکن این حرف تمام نیست، به نظر قاصر فاطر ما این حرف تمام نیست، چون امام× در منقله و هکذا در هاشمه، جنایت را تهدید کرده است چون که منقله قابل قصاص نیست، جنایت را که تهدید کرده است به 15 شتر، او و ما قبلش را تهدید کرده است. ما قبلش داخل اوست. یعنی شارع در مرتبه‌ای که جنایت به منقله برسد، که قابل قصاص هم نیست، در اینجا تمام آن جنایت واقعه را، آن جناتی که از جانی واقع می‌شود تهدید کرده است به 15 شتر. بدان جهت این قصاص نمی‌تواند یا قبلش را قصاص بکنید.

 شمامی‌گویید این چون جروح است قصاص می‌شود، این دیه داده می‌شود. می‌گوییم: نگاه کنید صحیحه ابی عبیده را که بود در ما نحن فیه شجه‌ای زده بود، زخمی زده بود به سر، عقلش رفته بود شعورش رفته بود که امام× فرمود: دیه کامله باید بدهد. بعد گفت که یابن رسول الله دیه داد این شجه چه شد؟ یکی عقلش رفته یکی هم شجه زخم است در سر، امام نفرمود: در ما نحن فیه شجه اگر عمدی است قصاص می‌شود، اگر عمدی نیست همین دیه کافی است. تفسیر نفرمود، فرمود: شجه وقتی که جنایت مترتب بر جنایت قابل قصاص نشد، همین‌طور است زوال عقل هم داخل قصاص نیست، منتقل به دیه می‌شود. دیه او دیه نفس است. فرمود: آن اقل داخل این اکثر می‌شود. این روایت آنکه امام× در صحیحه ابی عبیده ذکر فرموده است و نفی کرد قصاص را از شجه، شجه زخم زده است به سرش؛ نفرمود عمدی است یا سهوی است، چون که در زوال عقل قصاص نمی‌شود. انسان نمی‌داند چه کار کند که عقل برود. بدان جهت در ما نحن فیه دیه می‌شود مورد، مورد دیه بود، امام× شجه را داخل کرد و فرمود شجه‌ دیگر حساب نمی‌شود، چون که اقل است آن دیه این اکثر است این دیه ندارد، قصاص هم ندارد، فرمود همان دیه‌ای که زوال العقل است اوست. بدان جهت در ما نحن فیه مقتضای مطلب این است که این داستانی که ایشان فرموده است صاحب شرایع و جماعتی دیگران این را ذکر کرده‌اند، این داستان اساسی ندارد. بدان جهت در ما نحن فیه وقتی که جراحت، جراحت معمومه شد یا اینکه هاشمه شد، متعین دیه است ولو عمدی بوده باشد، وقتی که رسید به حدی که او قصاص نمی‌شود مثل زوال العقل متعین دیه می‌شود، دیه آن اکثر را می‌دهند و مسئله تمام می‌شود. این یک نکته.

 بعد صاحب شرایع (قدس الله نفسه‌ الشریف) متعرض می‌شود بعد از این هاشمه بودن، بعد از این منقله بودن به آن شجه‌ای که آن شجه معمومه است. یعنی ام الرأس می‌رسد ام آن خلیفه را می‌گویند که دماغ داخل آن است. شکانده است کاسه سر را گذشته است رسیده است به آن قتاع و قشاعی که آن قتاع و قشاع دماغ را می‌پوشاند. امام× در روایت فرمود که ثلث الدیه است. فرمود: صحیحه، صحیحه معاویة‌بن وهب است، روایت دوازدهم، و عنه عن علی‌بن نعمان شیخ (قدس الله نفسه الشریف) نقل می‌کند از حسین‌بن سعید عن علی‌بن نعمان که از ثقات است عن معاویة‌بن وهب روایت صحیحه است، قال سألت ابا عبدالله× عن الشجّة المعمومه فقال ثلث الدیه، ثلث دیه است. این اگر داخل دماغ هم برود، که این نادر است انسان زنده بماند. اگر آن جراحت برود داخل جائقه باشد به خود دماغ برود، سلامت بودن خلاص، نادر است. اگر سرایت بکند تمام دیه نفس است. که عمدی هم بوده باشد مُرد قصاص می‌شود. زوال عقل نیست، مُرد. سلامت با او زنده ماندن مشکل می‌شود. اما اتفاقاً این نمرد، چیزی هم نشد، این زنده شد. در این صورت دیه‌اش همان دیه معمومه است. ثلث الدیه است. بدان جهت می‌فرماید: در اینجا معاویة‌بن وهب قال سألت ابوعبدالله× عن الشجّة المعمومه فقال ثلث الدیه و شجة الجائفه که به جوف می‌رسد، آن هم ثلث الدیه است. فرقی ما بین اینها نیست، و سألته عن الموضحه که خمس من الابل که این بحث گذشت.

آن معمومه و دامغه و اخیری که جنایت هشتم است در عبارت شرایع، اینها دیه‌شان ثلث الدیه است؛ منتهی در آن دامغه سلامت بودن بلکه در آن معمومه، هم این‌طور است، سلامت بودن بعید است ولکن دامغه بودن ابعد از سلامت بودن، نادر است. اگر سالم شد اتفاقاً نمرد، دیه‌اش همان دیه ثلث الدیه است. ولکن یک نکته‌ای است این ثلث دیه، ما بودیم می‌گفتیم: فرقی نمی‌کند دیه را از شتر بدهد از ذهب بدهد، یا از فضه بدهد، ثلث الدیه است؛ اگر ذهب می‌داد، دیه نفس در ذهب 1000 مثقال است، 1000 مثقال ثلثش می‌شود 333 و ثلث دینار، چون 3×333 می‌شود 999 یک باقی می‌ماند، ثلث دینار؛ ولکن روایت مقتضایش همین است، از شتر هم بدهی 100 شتر است، می‌شود 33 شتر و ثلث شتر می‌شود. حال آن که امام× در آن صحیحه حلبی فرمود: 33 شتر. بدان جهت جماعت فقها دو فرقه شدند، یک فرقه گفتند که صاحب الشرایع هم از آن‌هاست: ابل مستثناست، اگر دیه را از غیر ابل بدهند همان ثلث الدیه است، تمسکاً به اطلاق صحیحه معاویة‌بن وهب که جزء الدیه است. و اما اگر از شتر بخواهد بدهد نه، ثلث بئیر نمی‌خواهد همان 33 شتر کافی است، روایت اینکه روایت در شتر این‌طور گفته، آن جماعت می‌گویند: امام× در مقام بیان دیه به شتر تماماً دقیقاً نمی‌خواهد می‌خواهد اشاره بکند این حرف‌ها درست نیست. بدان جهت در ما نحن فیه آن دیه این نحوه می‌شود که اگر شتر باشد 33 تا است، صحیحه حلبی دلالت می‌کند، صحیحه حلبی دارد: والمعمومه ثلاث و ثلاثون من الابل و الجائفه ثلاث و ثلاثون، آن معمومه و دامغه شتر بدهند 33تا می‌شود. و اما اگر شتر ندهند مقتضای آن عبارت از این است که ثلث دیه را کاملا بدهند.

 یک چیزی که امر دومی در ذیل این ماند این عبارت صاحب الشرایع هست، آن مطلب عبارت این است: یک کسی جراحتی زد به سر انسان آن متلاحمه بود، بعد یک کس دیگر آمد همان موضع را موضحه کرد، یکی آمد آن موضع را هاشمه کرد، یکی هم آمد آن موضع را منقله کرد، حکمش چیست؟ می‌گوید: آنکه بازغه کرده است، 3 شتر می‌دهد مثلاً، موضحه کرده است آن شخص اول 5 شتر می‌دهد، آنکه هاشمه کرد، او 10 شتر نمی‌دهد 5 شتر می‌دهد؛ چون که قبلش را او کرده بود، آن کسی که هاشمه را منقله کرده است، آن هم 5 شتر می‌دهد؛ چون که هر کسی همین‌طور است. از ما تقدم معلوم شد آن حساب،‌ حساب درستی نیست؛ برای این که ظاهر روایات این است آن جنایتی که حادث شده است دوجور است، یک وقت این است که جنایت سرایت می‌کند به اشدّ یا ربّما به قتل نفس آنجا آن حساب اشد و قتل نفس می‌شود؛ یک وقت نه، همین جنایت است همین‌جا وقوف پیدا می‌کند و خوب هم می‌شود، یا خوب نمی‌شود، فرق نمی‌کندع خواهم گفت امروز ان شاء الله. بدان جهت در ما نحن فیه امام فرموده است که در هاشمه 10 شتر باید بدهد. این هاشمه به جنایت او حاصل بشود ولو قبلاً به فعل دیگری مقدمه این هاشمه موجود شده بود باشد، مطلق است این جانی هاشمه 10تا شتر باید بدهد. آن که منقله است، هاشمه 10تا شتر داد منقله باید 15 تا بدهد؛ چون که او جنایت را موجود کرده است. چه‌طور شد که یک نفر همه را یکجا موجود می‌کرد، یک دفعه موجود می‌کرد تداخل می‌شد به اشد، این را چند نفر موجود کرده‌اند؛ چند جنایت است. هر شخصی یک جنایت را باید بدهد، بدان خیلی جمع می‌شود، شتر خیلی جمع می‌شود، بشود این چه اشکال دارد مقتضا هم همین است.

 برای این که شما یقین کنید مطلب این‌طور است و اینکه محقق فرموده است در عبارت اساس صحیحی ندارد، یقین پیدا کنید، این را بگویم، یک مطلبی که در مانحن فیه ذکر می‌کنم این متفقٌ علیه ما بین اصحاب است کان، و آن این است که در جراحاتی که سابقاً می‌خواندیم در کف مثلاً اگر استخوان پایش را شکست، اگر خوب شد بلا عیبٍ و لا اثمٍ دیه‌اش این قدر استع اگر مع العیب شد دیه‌اش این قدر است، این فرق پیدا می‌کرد. اینجا هم این جراحتی که بر سر وارد شده ربّما خوب می‌شود، زده بود سلمانی، این تیغ رفته بود به گوشت سر، هنوز به استخوان نرسیده بود به سمحاق نرسیده بود، دو روز دیگر خوب شد، این خوب شدن در این جروح، دیه را کم نمی‌کند. این قاعده اولیه در جروح و غیر جروح فرقی نمی‌کند. این دیه مال جنایت حادث است، جنایت وقتی که حادث شد این دیه‌اش است، چه خوب بشود چه خوب نشود. بدان جهت تفریع هم کرده‌اند و شاید هم برسیم در کلام محقق هم که فرق نمی‌کند خوب بشود یا نه. آنجائی که قائم شدیم اگر خوب شد دیه کم می‌شود ناقص می‌شود، آنجائی است که دلیل خاص قائم شود، او احتیاج به دلیل خاص دارد. والا قاعده اولیه در شکستن استخوان اعضا دلیل داشتیم اثم داشته باشد بلا عیبٍ و اثمٍ باشد، دیه‌اش این قدر است، نه عیب‌دار باشد این قدر است، او مستفاد از ادله بود. در این جنایت شجاج الرأس هم اگر دلیلی قائم بشود ملتزم می‌شویم. ولکن در ما نحن فیه در شجاج الراس تا اینجا که خواندیم دامغه است، دلیل بر خلاف این قائم نشده است. بدان جهت آن دیه‌ای که بر شجاج الرأس گفتیم، این دیه ثابت می‌شود اعم از اینکه خوب بشود یا نشود.

 و اما وجه هم از شجاج الرأس است؛ چون که گفتیم از رغبه تا رأس همه‌اش اینها شجاج الرأس حساب می‌شود. تا حال آنکه می‌گفتیم این جنایت بر کاسه سر بود، آیا وجهی هم که در مقابل رأس است چون که رأس به دو معنا اطلاق می‌شود، تارةً رأس می‌گویند در مقابل جسد، آن معنا که از گردن به بالا می‌شود. مثل این که در غسل جنابت می‌گویند سر را اول بشور، بعد دست راست بعد دست چپ را، سر در مقابل طرف یمین و یسار است، همان گردن هم داخلش است، صورت هم داخلش است. ربّما سر رأس در مقابل وجه گفته می‌شود، مثل اینکه می‌گوید: حلق الرأس وجه داخل آن نیست، فقیه باید متوجه باشد وقتی که ادله را ملاحظه می‌کند. روی این اساس کلام این است که این شجاجی که تا حال می‌خواندیم، این مربوط به رأس در مقابل وجه بود و آن‌ها را دیه‌اش را بیان کرد و معین کرد. گفتیم هم خوب شدن و نشدن الی حد السواء است. ولکن کلام این است که وجه در ما ذکر عین آن است که در رأس گفتیم یا وجه با آن رأس فرق دارد. این در ما نحن فیه محقق (قدس الله نفسه‌ الشریف) شروع می‌کند اموری را ذکر می‌کند که از او به عنوان لواحق شجاج الرأس شروع می‌کند وجه و آنکه در وجه موجود است، الشفتین و الانف، به اینها متعرض می‌شوند در جروح آن‌ها، بعد از آن فروعی را ذکر می‌کند. اگر اینها را دیگر ما شروع بکنیم به جائی نمی‌رسیم.

و الحمد الله رب العالمین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا