درس هشتاد و سوم دیات
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم
این مراتبی که برای ضرب الرأس بوده در ما نحن فیه، ذکر کردیم جراحتی که حارصه است، دامیه است، بازغه است که به او تعبیر به متلاحمه میشود، بعد از او سمحاق است و بعد از او موضحه، این مراتب را که ذکر کردیم، در این مراتب قصاص است. اگر عمدی و متعمدی بوده باشد و فی الجمله قصاصٌ، اگر اینها عمدی و متعمدی میشود قصاص در اینها ثابت است. دیه در آن صورتی است که یا مصالحه کنند قصاص را بر دیه، یا نه اخذ جنایت خطائی بود که از اول دیه بالاصاله ثابت بود، در این صورت دیه ثابت میشود. محقق (قدس الله نفسه الشریف) بعد از ذکر این جراحات که خمسه بود آخرش جراحت موضحه بود، اولش هم آن جراحت جراحتی بود که از او تعبیر به قاشره میکند، بعضاً پوست را بکند این مراتب را ذکر کرد، بعد فروعی را در مقام ذکر میکند.
ما برای اینکه این فروع را تحلیل بکنیم، فرّ بکنیم و غیر ذلک از فروع که خواهد آمد، در ما نحن فیه عمومی را ذکر میکنیم. امر اول این است ثبوت قصاص در جراحات یا ثبوت الدیة فی الجراحات که دیهشان مختلف بود، مراتبی داشت جراحت و در موارد قصاص هم جراحت مراتبی دارد، این معلوم بشود که نه در قصاص و نه در دیه، طول و عرض جراحت ملاک نیست؛ یعنی شخصی به سر شخصی جراحتی وارد بکند که آن جراحت 10 سانتی متر است، ولکن به استخوان رسیده است استخوان را واضح کرده است موضحه است، و کسی به سر کس دیگر جراحتی وارد کرده است، ولکن آن جراحت طولش 30 سانتی متر است، ولکن آن جراحت هم به استخوان رسیده است، دیه هر کدام خمسة من الابل است. طول جراحت و عرض جراحت، اینها مدخلیتی و اختلافی نه در قصاص و نه در دیه نمیآورد؛ بدان جهت جراحت کوچک باشد، یا بزرگ بوده باشد اگر موضحه است قصاص ثابت است، عمدی و متعمدی. کسی که قصاص میگیرد از این جراحت باید مماصلت داشته باشد؛ یعنی اندازهاش در قصاص یکی باشد؛ و الا در دیه فرقی نمیکند این جراحت.
چرا فرق نمیکند؟ به چه دلیل؟ یکی را 30 سانتی متر در سرش بریده یکی مثلاً 5 سانتی متر 10 سانتی متر بریده، منتهی هر دو به استخوان رسیده، چرا فرق نمیکند؟ این اطلاق روایات است. اینکه امام× میفرماید: و فی الموضحه خمس من الابل، مقید نیست بر این که موضحه طولش چقدر بوده باشد، تهدید در عمق است. آن موضحه در عمق جراحت تعیین شده است که به استخوان برسد استخوان پاره بشود، میشود موضحه. کما اینکه در متلاحمه این است که این در گوشت فرو برود ولکن آن پوستی که روی استخوان است به او نرسیده، تهدید در عمق است. بدان جهت در ما نحن فیه در سمحاق تهدید به این است که به آن پوست برسد، ولکن پوست را ندریده باشد، پاره نکند، موضحه این است که این پوست را پاره کرد و عظم ظاهر شده است. اینها تهدیدها همه به نسبت علی عمق الجراحت است و او ملاک است در ثبوت الدیه و آن اگر کوچک بوده باشد طولاً و عرضاً، کم باشد یا زیاد بوده باشد، ملاک عرف است. و این هم فرقی ندارد جراحتی که وارد کرده است در عمقش ملاک است، دیهاش را ذکر کردیم موضحه باشد دیهاش خمس من الابل است، سمحاق بوده باشد اربعة من الابل، متلاحمه بوده باشد ثلاث من الابل است، دامیه بوده باشد اثنان من الابل است، قاشره بوده باشد که گفتیم، خارصه یا حارصه تعبیر کردیم به خارصه و قاشره هم تعبیر میکنند یک بئیر است. ملاک این است.
این دیهای را که گفتیم فرقی نمیکند ما بین اینکه این جراحت خوب بشود یا خوب نشود و فرقی هم نمیکند خوب که شد علامتش، اثرش باقی بماند یا باقی نماند. حتی در آن صورتی که این جراحت خودش خوب میشود که نوعاً در جراحتها اینطور است، خودشان خوب میشوند، لحم است به همدیگر میچسبد، خوب شد حتی بدون مداوا و بدون علاج، اگر متلاحمه باشد 5 ابل باید بدهد جانی. سمحاق باشد 4 ابل دارد، متلاحمه باشد 3 ابل باید بدهد، دامیه باشد 2 ابل، قاشره بوده باشد که حارصه تعبیر شد او هم 1 ابل باید بدهد. فرقی نمیکند خوب بشود یا نشود. این هم دلیلش اطلاق روایات است، اطلاق الدیه است. آن جاهایی که ما فرق میگذاشتیم ما بین این که خوب بشود یک دیه داشت، بلا عیبٍ خوب بشود یک دیه داشت، مع العیبٍ خوب بشود دیه دیگر داشت، و ما بین این که خوب نشود دیه کذا داشت، این در آن موارد نفس قائم شده بود. مثل کسر العظم که اگر به غیر اثمٍ خوب بشود اینطور است، مع اثمٍ بشود این طور است؛ او احتیاج داشت به مقیدی که در روایات بود. ولکن در روایاتی که در جرح وارد شده است، قیدی از این که خوب بشود یا نشود نیست؛ بدان جهت مقتضای اطلاق این روایات ثبوت آن دیه است ولو جرح خوب نشود. یک امر دیگری هم که در ما نحن فیه امر سومی است، او را ذکر میکنم و آن این امری است که سابقاً گفتیم و آن امر این است اگر انسان به ضربت واحدهای دوتا جنایت موجود کند، این دوتا جنایت به ضربه واحده موجود شده است؛ تارةً این دوتا جنایت مترتبتین هستند، یعنی آن دوتا جنایت یکی اثر دیگری است در طول اوست. یکی اگر دیهاش زیاد بشود و دیگری دیهاش کم بشود، الاقل یدخل فی الاکثر، اقل داخل در اکثر میشود. و اما این را هم تکمیل کنم و اما اگر دوتا جنایت در عرض هم هستند، یکی به دیگری مترتب نیست، آنجا گفتیم هر دو جنایت ثابت میشود دوتا جنایت است ولو به ضربة واحده موجود شده است، دوتا دیه است، فقط یکجا را استثنا کردیم و آنجا اگر دو تا جنایت به ضربه واحده وارد بشود، همینطور است و آن آنجائی است که یکی از جنایتها موجب قصاص بشود، اگر موجب قصاص بشود یکی از جنایتها که موجود شده است مورد قصاص است، مرده است یا قصاص میشود جانی را میکشند، فقط دیگر دیه نیست همان قصاص است. این را هم دلیلش صحیحه ابی عبیدة الحزاء بود که در صحیحه ابی عبیدة الحزاء این امر را امام× ذکر کرده بود و آن عبارت از این بود که در باب هفت از ابواب دیات المنافع بود، در این باب این بود: محمدبن یعقوب عن محمدبن یحیی عن احمدبن محمد یک سند؛ علیبن ابراهیم عن ابیه جمیعاً دو سند، جمیعاً عن ابن محبوب عن الجمیلبن صالح عن ابی عبیدة الحزاء قال سألت ابا جفعر×، عن رجل ضرب رجل بعمود فسطاط علی رأسه ضربة واحده فاجافه، رفت به جوف، به عمود زده بود فرو رفت به جوف رسید حتی وصلة الضربه علی الدماغ فذهب عقله، عقلش از بین رفت؛ آنجا امام× فرمود: یک سال مهلت میدهند اگر عقلش برنگشت دیه نفس باید بدهد، چون که عقل از منافعی است که دیه نفس دارد. در ذیلش سوال کرد، یابن رسول الله! اگر این شخص نمرد با وجود اینکه رفته بود به جوف، نمرد؛ در این صورت به عقلش دیه میدهند، فما تری علیه فی شجة شیء، سرش را هم بریده است، دیه عقل هست اما شجه چهطور؟ این زخمی که زده است این دیه ندارد؟ قال لا، لانّه انّما ضرب ضربة واحده، یک ضربه زد، فالجنة الضربه جنایتین، آن ضربه دوتا جنایت، یکی سرش را اینطور کرد یکی هم که عقلش را از بین برد، فاضمته اغلظ الدیتین.
شما این را میدانید که این دوتا جنایت ذهاب العقل دیه نفس دارد، شجه که دیه نفس ندارد نمرده است، ولکن مترتب است. آن ضربه است که به جوف رفته است شقّ است. از آن شق تولید شده است ذهاب العقلع فذهب عقله، مترتبتین هستند یکی دیهاش قلیل، یکی دیهاش کثیر دیه النفس، آن وقت داخل میشود. و اما اگر اینطور نشد، اقل و اکثر نشد، دوتا جنایت است، فرق ندارد هر دو دیهای برابر دارد. او را نه، ولو ضربه واحده بوده باشد دو تا دیه باید بدهد. چون که جنایت دوتا است دوتا دیه باید بدهد. بدان جهت امام میفرماید: لانّه ضرب ضربة واحده فجنة الجنایتین فاضمته اغلظ جنایتین و هی الدیه، ولو کان ضربتین و جنت ضربتان جنایتین لاضمته جنایت ما جنتا کائناً ما کان. اگر دوتا ضربه زده بود یکی یک جنایت موجود کرده بود دیگری جنایت دیگر، دیگر اقل و اکثر نیست هر دو دیهاش موجود میشود. ولو کان ضربتین فجنت الضربتان جناینتین اضمته جنایت ما جنتا کائناًما کان الا ان یکون فیه مالموت، یعنی یکی موجب قصاص بوده باشد. آنجا نه اکتفا به قصاص میشود.
باز پشت سرش دارد که سه ضربه زد 3تا جنایت موجود شد، همهاش را باید بدهد. در ضربه واحده تداخل است در صورتی که اخف بوده باشد و مترتبین بوده باشد. اینطور میشود. وقتی که اینطور شد انسان به شخصی جنایتی جرحی را زد به سرش، که آن جنایت متلاحمه بود، یعنی به آن آخر گوشت نرسیده بود، گوشت را بریده بود یعنی لحم را، ولکن در ما نحن فیه گوشت را بریده بود بیشتر یا کم بریده بود دامیه را بریده بود، یا متلاحمه را فرض میکنیم. ولکن به پرده نرسیده بود. ولکن این خودش وقتی یکی دو روز ماند رسید به آن پرده، زخم باز شد آن قدر نبود سرایت کرد، ممکن است با یک چیزی بزند با یک چاقوی که میکروبی داشت یا مسموم بود رسید به عمق رفت، آن وقت چه میشود؟ روی این قاعدهای که الان گفتیم برایتان. روی این قاعده این میشود که باید دیه سمحاق را بدهد، چرا؟ برای این که در ما نحن فیه دوتا جنایت بود، اولی متلاحمه بود، دیگری سمحاق بود. سمحاق از آن متلاحمه تولید شد. او دیهاش اقل بود این دیهاش اکثر است. دیه اکثر را میدهد. دیه متلاحمه را میدهد، سمحاق را میدهد. آن مراتبی که به عمق میرود اگر رفت به موضحه رسید استخوان را واضح کرد، این قشر را هم پاره کرده است، گوشت را هم پاره کرده است، پرده استخوان را پاره کرده است، همینطور است. آنها همهشان داخل این اکثر میشود. چون که به ضربه واحده است، آنها اقل هستند آن موضحه اکثر است.
اما اگر زخمی زد اول 5 سانتی متر طولش بود، عمقاً نرفت زیاد نشد، طولش 5 سانتی متر بود الان شد 10 سانتی متر، دیه الدیه؛ چرا؟ چون که گفتیم ملاک در طول نیست، ملاک در عمق است در اختلاف دیه، آنکه مرتبه ادنا است داخل مرتبه اکثر میشود که اکثر عمقاً است. بدان جهت در ما نحن فیه حکم این میشود. بعد از این که مقدمات را گفتیم شروع میکنم فرعی را که صاحب شرایع میگوید. صاحب شرایع میگوید: اگر کسی در ما نحن فیه دوتا جنایت موضحه را در سر کسی موجود کرد، أوضحهه موضحة، اگر جراحت موضحه را دو تا را در مجنی علیه ایجاد کرد، در سرش بعد مختلف بشود یکی سر بشود یکی بدن بشود خواهم آمد. کلام این است که در سر است عضو واحده است. بعد این شخص دید که این دوتا موضحه 5 شتر، آن هم 5 شتر میشود 10 شتر، 10 شتر خیلی است خصوصاً در آن زمان. بیا یک چارهای بکن، جانی فکر نمیکند، میگوید: چارهاش این است که بیاید یکی را متصل به دیگری بکند، آمد اوصلح احداهما بالٱخری، چون که اتصال مصالح با وحدت است، گفتیم در طول فرق ندارد، فرق در عمق است، آمد این دوتا جنایت را متصل کرد یکی کرد. ایشان میفرماید: در این صورت دوتا دیه که اول بود یکی ساقط میشود. صاحب شرایع میگوید، صاحب شرایع میفرماید: دوتا دیه یکی ساقط میشود یک دیه باید بدهد.
میگوید اگر نه این دوتا جنایت را کرد، بعد این دوتا جنایت یکی یا هر دوتا سرایت کردند متصل شدند به همع یک جنایت شدند. میفرماید: یک دیه باید بدهد فرقی نیست به فعل جانی باشد یا به سرایه بوده باشد، فرقی ندارد یک دیه میشود. و اما اگر جانی به کسی گفت که من سر او را میتراشیدم موصی خیلی تیز بود رفت تا استخوانش، در دو جا این کار را کردهاند، دیگری گفت من علاجش را میکنم، دیگری آمد یکی را متصل به دیگری کرد. ایشان میفرماید: در این صورت دوتا دیه، دیه موضحه را آن شخص جانی میدهد و یکی دیه موضحه را هم آن شخصی که غیر است آمد اینها را متصل کرد او میدهد. اگر مجنی علیه خودش این کار را کرد، عقلش پریده بود گفت دوتا زخم شده است، دوتایش کوچک است، دو تا را ببرم نزد قاضی میگوید مختصر است و چیزی نیست، موضحه بودند و طول اعتبار نداشت، بدان جهت گفت بگذار گشاد کنم یکی را به دیگری متصل کنم، که پیش قاضی پول گزافی در بیاورم. ایشان میفرماید: وقتی که پیش قاضی رفت، قاضی اگر واقعاً مجتهد بوده باشد ـ ایشان میگوید اگر اینطور حکم کند ـ حکم میکند بر اینکه دوتا دیه بده و اینکه خود مجنی علیه کرده آن هدر است. چون که شخص خودش این کار را کرده است هدر است.
در عبارت هم اشاره دارد به این دلیل فتوایش که چرا همینطور است. اما آنجائی که جانی این کار را کرد، میگوید: این جانی این دوتا جرح دوتا جرح نیست، فعلاً آن جنایتش جنایتی است که آن جنایت یک جنایت است، چون که اتصال مطابق با وحدت است و مثلاً آن یک جنایت یک دیه را موجب میشود. و کذا اگر سرایت کنند خودشان جرح را سرایت کنند، یک جنایت شده است یک دیه میخواهد. و اما اگر غیر این کار را کرد، فعل غیر، فعل جانی نیست. او یک فعلی کرده است این جانی هم دوتا فعل دیگر کرده است که دوتا جرح موضحه موجود کرده است. او باید دیه او را بدهد آن غیر هم که متصل کرده است دیه او را بدهد. منتهی اینکه در دیه موضحه میگوییم به استخوان برسد، لازم نیست که تمام طول آن جرح به استخوان برسد در عمق؛ یک سرش را برید، این سر در آن اول که مقداری که بریده است 30 سانتی متر، در 20 سانتی مترش به استخوان نرسیده؛ ولکن آخرش که چند سانتیمتر است، او به استخوان رسیده است. در ما نحن فیه یک دیه است، چرا؟ چون که اقل داخل اکثر میشود، و طول و عرض در موضحه فرق ندارد. یک موضحهای موجود کرده است که دیهاش این است و طول و عرض در جرح ملاک نیست. فرقی نمیکند طول هم با سنخ همان مرتبهای از جرح بشود یا نه، طولش مرتبه پایین بشود، فرق نمیکند.
در این صورت اینطور است. این شخص آخر که فعل آخر است، اگر اینها را به هم متصل کرد یک جرح کرد، اعم از این که این جرحی که موضع اتصال است او موضحه باشد یا نه او متلاحمه بوده باشد، فرقی نمیکند؛ چون در ما نحن فیه ایشان میفرماید: این جنایت، جنایت شخص غیر است و دیه او را باید بدهد. موضحه است همان خمس من الابل، اگر متلاحمه است ثلاث من الابل باید بدهد. این فرمایش ایشان است. این مقدماتی که ما چیدیم با آن مقدمات معلوم شد این کلام ایشان قابل مساعدت نیست، کلام ایشان صحتی ندارد. اگر شخص جانی جنایتی کرد که دوتا موضحه است دوتا موضحه را موجود کرد فرق نمیکند دوتا موضحه را به یک ضربه موجود کرده یا به دو ضربه، فرقی نمیکند. وقتی که موجود کرد این جرحها را بعد بزرگ کرده است به هم متصل کرده است آن بزرگ کردنش که جانی بزرگ کرده است او اول که دوتا جنایت بود هر کدام از این جنایتها موضحه بودند آن دوتا حدوثش موجب جنایت است؛ گفتیم ولو خوب بشود اثری ندارد. آن حدوثش ملاک است. دیه مال حدوث آن است، این حادث شده است دوتا جنایت، این دوتا جنایت دوتا دیه میخواهد. این شخصی که آمده جرح زده موضحه باشد، دوتا موضحه را به موضحه دیگر متصل کرده است آن جنایت موضحه موجود کرده است. جرح موضحه موجود کرده است آن هم باید خمس من الابل بدهد. اگر نه، او متلاحمه موجود کرده است دیه متلاحمه را باید بدهد؛ بدان جهت مقتضی القاعده این است. مثل این که این جانی دوتا جنایت را موجود کرده بود، بعد خودشان به همدیگر سرایت کردند یکی شدند. باید دوتا بدهد، چون که گفتیم طول ملاک نیست، حدوث ملاک است، نه طول نه عرض، آنکه عند الحدوث جنایت هست دیه برای اوست. بعد سرایت کردن مثل خوب شدن یکی است، یکی خوب شد، یکیاش ماند مثل اوست فرقی ندارد. جنایت وقتی که در حدوثش دوتا بود آن جنایت دیهاش دوتا میشود.
پس اگر خود جانی این را متصل کند، سه دیه موضحه باید بدهد. اگر موضحه باشد، متلاحمه باشد دو موضحه یک متلاحمه، اگر این را غیر موجود کرده است الکلام الکلام حادث عن غیر جنایت است باید دیه او را بدهد و بعد این 3تا یکی شده است ملاک نیست. و اما اگر سرایت کردند یکی شدند آن هم ملاک نیست؛ بدان جهت علی کل تقدیرٍ، این جنایتها دیه دارد، خودش بکند یا فعل غیر، اما اگر سرایت بکند دیهای ندارد، کما اینکه اگر خود مجنی علیه بکند، دیه ندارد؛ چرا؟ چون که فعل خودش است. انسان جنایت خودش را ضامن نمیشود. جنایت بر او را غیر ضامن میشود. بدان جهت در ما نحن فیه آن علی نفسه است و در قتل هم همینطور است، انسان خودش را بکشد قصاص ندارد، خودش را بکشد دیه ندارد، من اعانه علی نفسه دمه هدر، کسی که خودش، خودش را به کشتن بدهد دمش هدر است. بدان جهت برای اینکه آن فرض اعلایش این است که انسان خودش، خودش را بکشد؛ بدان جهت در ما نحن فیه حکم همین نحو میشود و نتیجه این میشود در ما نحن فیه این دیه این نحو ثابت میشود.
والحمدالله رب العالمین.