درس هشتاد و دوم دیات

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم

این جنایاتی که وارد می‌شود بر رأس کما ذکرنا، بعضی از آن‌‌ها فقط عنوان جرح را دارد؛ مثل آن جنایت حارصه که فقط قشر را به کناری می‌زند از رأس. و مثل دامیه که به واسطه آن جنایت جرح نفوذ می‌کند در لحم یسیراً به حیث آنکه دم خارج می‌شود و مثل آن بازغه که از او تعبیر به متلاحمه هم می‌شود، جرح در لحم کثیراً فرو می‌رود. ولکن آن پرده‌ای که ما بین گوشت و ما بین استخوان است به آن پرده نمی‌رسد آن جرح. دیگری هم سمحاق بود. جرحی است که می‌رسد به لحم، آن جراحت تا آن پرده می‌رسد، تا آن پرده‌ای که ما بین گوشت و استخوان است به او می‌رسد. خرق نمی‌کند آن پرده را. دیگری هم در ما نحن فیه موضحه بود، که این جرح حتی آن پرده را هم بریده است، به نحوی که نفس استخوان ظاهر شده است.

 این حارصه و دامیه و بازغه که از او تعبیر به ملتحمه می‌شود و سمحاق و هکذا آن موضحه، این‌ها فقط جرح هستند. کسر در کارشان نیست. مطلق جرح هستند. ولکن بعضی جنایاتی که بر سر وارد می‌شود کسر است، مثل آن جراحت هاشمه که استخوان را شکسته است و بعد از او منقله علاوه بر اینکه استخوان سر را شکانده است، ذرات استخوان بر شکسته استخوان منتقل شده است از جائی به جائی که منقله می‌گویند. خواهیم گفت که اینها داخل جنایت کسری هستند؛ ولو با جرح هم می‌شود که داخل شجاج می‌گوییم؛ ولکن اگر این شکستن خودش مستقل شد، آن همان حکم را دارد. این‌ها هفت تا می‌شود.

 بعد از آن می‌رسد به جنایت معمومه که جنایت هفتم است، علاوه بر اینکه استخوان شکسته است به آن دماغ هم رسیده است. می‌دانید آن دماغی که انسان در زیر کاسه سر است، آن دماغ خودش قشر دارد، قشر را نبریده است. اگر قشر را ببرد، حتی به آن حیات با او امر نادری است؛ به او دامغه می‌گویند. بعد از معمومه دامغه می‌شود. صاحب الشرایع (قدس الله سره) اولاً بحث می‌کند این حارصه و دامیه و بازغه که ملتحمه هم می‌گویند؛ بعد هم بحث می‌کند بحث سمحاق را می‌کند؛ بعد از سمحاق موضحه را بحث می‌کند بعد فروعاتی می‌گوید که این‌ها همه‌اش جنایت جرحی است. شکستن در کار نیست. خواندیم که شارع مقدس حکم کرده است در روایات در جنایت حارصه بئیر است، در دامیه بعیرین است، در بازغه که متلاحمه هم می‌گویند ثلاثه من الابل ثلثة ابئره است، و در آن سمحاق 4تا ابل است و در موضحه 5تا ابل است. این جراحت‌ها دیه‌شان همین‌طور است.

 ما ابتدئاً اینها را بحث می‌کنیم که اینها دیه‌شان همین است که در شرایع و غیر شرایع ذکر شده است. قبل از اینکه این را بحث بکنیم چون بعضی‌ها گفته‌اند: دیه به بئیر تعبیر شده است، ابل تعبیر شده است کان دیه در این جراحات منحصر است به بئیر، بئیر داده بشود. بحث می‌کنیم که آیا این بئیر خصوصیتی دارد یا آنکه هفته‌ گذشته اشاره کردیم، بئیر خصوصیتی ندارد. دیه نفس 100تا شتر است، مثلاً در آن حارصه می‌گوید: یک شتر یکی از آن 100 شتر است. یکی از آن 100 شتر می‌شود یک جزء از 100 جزء دیه؛ او ملاک است. بدان جهت اگر دیه نفس بدهد از غیر شتر حساب بشود دیه نفس که از دینار حساب بشود که 1000 دینار است، باید در ما نحن فیه آن یکی از 100تا بود باید 10دینار بدهد. 10 دینار بدهد اختیار به ید جانی است، نه اینکه مجنی علیه یقه او را بگیرد بگوید الا من شتری می‌خواهم. ابتدئاً بحث کنیم که آیا متعین است دیه در این شتر در این جنایات یا اینکه نه، نسبت جنایت به دیه نفس است، دیه نفس را جانی مخیّر است، نسبت به دیه نفس، دیه نفس را یکی از دیه‌ها حساب بکند یا دینار حساب بکند. یا درهم حساب بکند فضه حساب بکند، یا بئیر حساب بکند، مخیر است ما بین این‌ها. نسبت اینکه  دیه را در آن جراحت حارصه باید بدهد. هر کدام دیه را حساب بکند  را باید بدهد. بئیر هم من باب  است.

کلام ابتدئاً چون که بحثش بحث مهمی است، در باب جنایاتی که بر رأس و بر وجه وارد می‌شود، قبل از این می‌خواهیم بگوییم که مدعای ما این است بئیر خصوصیتی ندارد، جانی مخیر است، آن یکی از 100 جزء دیه را هر چه حساب بکند اختیار با او است. آنچه را که حساب کرده یکی از 100 جزء او را باید در آنجایی که جنایت، جنایت حارصه است، باید بدهد. اگر که جنایت دامیه بوده باشد که علاوه بر این که قشر را کنده، خون هم جاری شده است؛ خون هم در آمده است. دو بئیر بود، دو جزء از 100 جزء دیه می‌شود، دیه را هر چه حساب بکند باید دو جزءش را باید بدهد. و هکذا و هکذا. منتهی این باید دلیل داشته باشد که شما به چه مدرک می‌گویید این که بئیر خصوصیتی ندارد؟ چون که سابقاً مبتلا بودند به بئیر و اینها، اغلب اهل قرا و قبایل بودند که در آن‌ها این جنایات غالباً اتفاق می‌افتدع بدان جهت بئیر اطلاق شده است و الا خصوصیتی ندارد. این را باید اثبات بکنیم.

 می‌گوییم: از این روایات این معنا ظاهر می‌شود که به کمال الوضوح، که این روایات را که وارد نشده است در دیه رأس و این جراحات رأس از آن‌ها استفاده می‌شود بلا تأملٍ، جای تأمل و اشکال نیست. در ما نحن فیه روایاتی که از آن‌ها این معنا استفاده می‌شود در باب دوم از ابواب دیات الشجاج و الجراح، روایت دوازدهم است، و عنه یعنی محمد‌بن الحسن به اسناده عن الحسین‌بن سعید عن علی‌بن نعمان عن معاویة‌بن وهب روایت من حیث سند صحیح است. قال سألت اباعبدالله× عن الشجة معمومه، آن شجه یا آن جراحتی که استخوان را گذشته است و به دماغ رسیده، پاره نکرده دماغ را، که آن قشاع دماغ را پاره نکردهع فقال ثلث الدیه، ثلث دیه را باید بدهد. ثلث الدیه تعیین نکرد که ثلث 33 شتر بدهد، با ثلث شتر نگفت این را؛ گفت ثلث دیه را باید بدهد. یعنی دیه نفس. آن جراحت معمومه یا آن جنایت معمومه که ضربه‌ای می‌زند شقّی می‌کند که به دماغ می‌رسد دیه‌اش ثلث دیه است. چون که کسر دارد قصاص نمی‌شود، چون که سابقاً گفتیم که در موارد کسر، از کسر قصاص نمی‌شود. اما خداوند متعال فرموده است: فی الجروح قصاصٌ، در روایت هم هست که جراحت قصاص دارد. ولکن کسر العظم در هر موردی بوده باشد، قصاص ندارد ولو عمدی و متعمدی باشد. بدان جهت شخصی اگر عمداً و متعمداً جراحتی وارد کند بزند با شمشیر به نحوی که استخوان را هم دو قسمت کند، برسد به دماغ، دماغ را هنوز پاره نکرده این شخص نمی‌تواند قصاص کند؛ قصاص جنایتی را که آن جنایت، جنایت هاشمه است. هاشمه یعنی استخوان شکستن. ولکن این شخص می‌تواند آن جانی را قصاص کند، تا آن جرح موضحه قصاص بکند. یعنی جراحت بزند به آن مقداری که استخوان او واضح بشود، استخوان سر جانی را و او را قصاص کند. چون که عمدی بوده است.

 ولکن نسبت به آن هاشمه که استخوان شکسته است منقله آن و هکذا معمومه دیه می‌گیرد. می‌تواند آن شخص مجنی علیه‌ای که جانی به او عمداً جنایت را وارد کرده تا آخر جروح قصاص بکند، بقیه را باید دیه بگیرد آن دیه‌ای را که خواهیم گفت و معین خواهیم کرد. روی این اساس موقع دیه گرفتن کلام این است که بئیر متعین نیست. بئیر متعین نیست هر جنایتی باشد. این روایت دارد و باسناده عن الحسین‌بن سعید عن علی‌بن نعمان عن معاویه‌بن وهب، قال سألت اباعبدالله× عن شجة المعمومه که به دماغ رسیده است، قال ثلث الدیه. و شجّة الجائفه هم شجه در وجه است که به دماغ نمی‌رسد، به جوف می‌رسد او هم همین‌طور است و شجّة الجائفه ثلث الدیه، آن هم ثلث دیه است. یا در وجه یا در جای دیگری از بدن که بحث خواهیم کرد. و سألته عن الموضحه قال خمس من الابل، 5 شتر است. کسی بگوید که ثلث الدیه را حمل می‌کنیم به 33 تا شتر، چون که در روایت دیگر هم این‌طور است که وقتی این کار را می‌کند، 33تا شتر بدهد، مثل آن معتبره زراره که روایت یازدهم است، و باسناده محمد‌بن الحسن عن الحسین‌بن سعید عن القاسم‌بن عروه عن ابن بکیر عن زراره عن ابی عبدالله× فی الموضحة خمس من الابل و فی سمحاق اربع من الابل و فی البازغة ثلاث من الابل و فی المعمومة ثلاث و ثلاثونه من الابل، 33تا است.

 این را بدانید این روایاتی که داریم اگر دیه را از شتر بدهد در آن ثلث که عبارت از معموم است ثلث دیه را باید بدهد، ثلث شتر القا شده است. چون که 100 شتر است، 100 شتر را تقسیم به 3 قسم بکنیم می‌شود، 33 و ثلث یک شتر. از روایات استفاده می‌شود اگر دیه را از شتر بدهد آن ثلث دیه ملقا است. کسی بگوید که دیه این است آن ثلث هم که گفته شده است در معاویة‌بن وهب ثلث دیه یعنی ثلث شتر، مراد اوست. می‌گوییم این درست نیست. آن اطلاق را باید بگیریم. چرا؟ حتی در ثلث دیه که جنایت معمومه است و حتی در سمحاق و موضحه و دامیه و بازغه و حتی حارصه، ملاک بئیر نیست؛ بئیر خصوصیتی ندارد. به چه قرینه؟ به این قرینه‌ای که ذکر می‌کنم، این قرینه در باب دیات الاعضا است در باب ششم، محمد‌بن یعقوب باسانیده الی کتاب ظریف عن امیرالمؤمنین×، در این روایت اول جنایت بر وجه را ذکر کرده است؛ بعد به رأس می‌رسد. جنایات وجه بعد بحث می‌کنیم. در ذیل این روایت است و فی موضحة الرأس خمسون دیناراً، موضحة الرأس 50 دینار باید بدهد. آن موضحه الرأس 5تا شتر داشت، 5 جزء از 100 جزء دیه، چون اگر دیه را ابل فرض کنیم 100 تا است، 5 تای آن 100 تا می‌شود 5 ابل، 5ابل باید بدهد. اگر دینار داد، دینار 1000 تا است، آن 5 قسمت از 100 قسمت هزار همان 50تا می‌شود که باید 50 تا بدهد و فی موضحة رأس خمسون دیناراً؛ اگر خمسون دینار را حساب بکنیم، خمسون دینار مساوی است با نسبت 5 شتر به 100 شتر، این هم 50 قسمت از 1000 دینار، 1000 دینار را تقسیم بکنیم بر 5 قسمت می‌شود 50تا. بدان جهت در ما نحن فیه 50 می‌شود. و فی موضحه رجل در رأس خمسون دیناراً. فان نقل العظام، که منقله می‌شود، منقله در رأس آنجا فدیتها مائة دینارٍ خمسون دیناراً، 150 دینار است. امام× به دینار تبدیل کرده است. فان کانت ساقبة فی الرأس، یعنی معمومه باشد، ساقبه یعنی معمومه. فتلک المعمومه که امام هم می‌فرماید او معمومه است دیتها ثلاث مائه و ثلاث و ثلاثون دینارٍ و ثلث دینارٍ، 1000 دینار را تقسیم به 3 بکنیم می‌شود 333 و  ثلث یک دینار. اینجا حساب می‌شود در شتر حساب نمی‌شود.

پس این دلیل واضح است قرینه واضح است، که مراد از اینکه در ما نحن فیه بئیر گفته شده است، بئیر خصوصیت تعیین ندارد که مجنی علیه بگیرید بر این یقه جانی را که باید شتر بدهی. شتر بعضاً خیلی گران می‌شود. این را باید شتر بدهی، نه از فضه بده، او هم می‌گوید من از فضه می‌دهم، حتی در این زمان. فضه که خیلی کم می‌شود، نسبت به شتر خیلی کم می‌شود مخیر است. بدان جهت الزامی بر او نیست؛ مواردی که جانی باید دیه بدهد مخیر است بر اینکه هر کدام را اختیار بکند از همان بدهد. این یک مطلب.

 و اینکه گفتیم در این جنایاتی که در بین گفتیم در این حارصه‌اش یک شتر است دامیه‌اش دو شتر است، این‌ها مدرکش مقدارش را دوتا روایت که مهم بود سابقاً خواندیم. ولکن در این دوتا روایت یک جهت خفیه‌ای باقی است. یکی از آن دو روایت، سکونی بود. سکونی نقل می‌کند عن السکونی عن ابی عبدالله×. یک روایت مؤید را هم بخوانم روایتی که دلیل است قرینه است که بئیر مختص نیست. در همان بابی که گفتیم این روایت سیزدهم است در باب دوم شجاج و الجراح، و عنه یعنی محمد‌بن الحسن باسناده عن الحسین‌بن سعید عن فضالت‌بن ایوب عن ابان‌بن عثمان عن ابی مریم انصاری که روایتش معتبر است؛ قال قال‌ لی ابوعبدالله×، امام صادق بر من فرمود: انّ رسول الله قد کتب ابن حظم کتاباً، رسول الله| در زمان خودش به ابن حظم یک کتابی را نوشت است که آن کتاب رسول الله است، امام صادق به ابی مریم گفت: تو برو آن کتاب را از ایشان بگیر و نگاه کنم، امام صادق می‌گوید: انّ قال لی، ابی مریم انصاری می‌گوید: قال لی، گفت برای من ابوعبدالله× انّ رسول الله قد کتب لابن حظم کتاباً یا حظَم، کتب ابن حظم کتاباً فخضه منه، کتاب را از او قرض کن نزد من بیاور. حتی انظر علیه، ببینیم رسول الله چی نوشته است. قال سنتلقت علیه، رفتم به طرف او مثل اینکه زنده مانده بود و اخذت منه الکتاب، کتاب را اخذ کردم، ثمّ عطیته، آوردم نزد امام صادق× فعرضته علیه، فاذا فیه من ابواب صدقات و ابواب الدیات، در آن کتاب مسائل صدقات و مسائل دیات بود. و اذا فیه، این‌طور بود که فی العین خمسون، در چشم خمسون است یعنی خمسون من الابل، ابل مراد است و فی الجائفه الثلث؛ می‌بینید این جا گذشت به جائفه از ثلث نگفت من الابل؛ و فی المنقلة خمسة عشر، 15تا، یعنی 15تا از ابل، و فی الموضحه خمس من الابل. اینجا هم در جائفه از ثلث گفته است بطور مطلق که هرچه بوده باشد ثلث الدیه است. جائفه همان معمومه است. فکیف ما کان این معنا واضح است که ابل خصوصیتی ندارد.

 و اما اینکه دیه این است این را روایت سکونی این‌طور گفته بود که روایت هشتم بود، عن علی‌بن ابراهیم عن ابیه عن النوفلی عن السکونی عن ابی عبدالله×، قال انّ رسول الله قضا فی دامیة بئیراً، در دامیه یک بئیر و فی البازغة بعیرین و فی المتلاحمة ثلاثة ابئره، اینجا بازغه غیر از متلاحمه است. و فی المتلاحمة ثلاثة ابئره. متلاحمه در ما نحن فیه آن زخمی است که زیاد در گوشت برود. بازغه آن زخمی است کم برود در گوشت. دامیه هم آن می‌شود که در گوشت نرود همان قشر را کذا کند. و فی السمحاق اربعة ابئره، متلاحمه آنکه در زخم رفته ولکن به پرده نرسیده است. بین گوشت و استخوان و فی السمحاق جراحتی است که به آن پرده رسیده است 4تا بئیر است. آن وقت هم موضحه 5تا می‌شود که گفتیم. این 4تا را دارد. صحیحه منصور دارد: و فی الخرصة شبه الخدش بئیرٌ، و فی الدامیة بعیران و فی البازغة و مادون السمحاق که هنوز به سمحاق نرسیده است ثلاثة الابل و فی السمحاق که جنایت جرح به آن پرده رسیده است و هی دون الموضحه کمتر از جنایت موضحه است، موضحه این است که پرده را ببرد و استخوان دیده شود، دون الموضحه اربعة من الابل، و فی الموضحه خمس من الابل. آن وقت یک کلام باقی می‌ماند، آن کلام این است این بلا اشکالٍ، اگر جراحت به لحم برسد به نحوی که دم جاری بشود ولو مختصر رفته است ولکن خون آن جاری می‌شود، اکثر آن‌هائی که سابقاً سر را می‌تراشیدند پنبه می‌گذاشتند، خون درمی‌آمد. ولو کم بریده است ولکن خون جاری می‌شود، او بلا شبهة دوتا بئیر است، و اگر خیلی بریده است، ولکن به پرده نرسیده است آن 3تا بئیر است. در سمحاق پرده را برید می‌شود به پرده رسید 4تا می‌شود. پرده را هم برید موضحه می‌شود 5تا می‌شود. در این هیچ شبهه‌ای نیست. شبهه در این است که این اولی که حارصه است، اگر قشر را برداشت، ولکن خونی آمد که جریان ندارد؛ فقط آنجا خون ظاهر شد به نحوی که خشک می‌شود خون در آنجا. آیا در او بئیر است؟ یا اینکه از او دامیه تعبیر شده است در روایت سکونی، داخل حارصه است، یا او داخل آن مرتبه دوم است که باید دوتا بئیر بشود. این در کلمات اصحاب این‌طور نیست که مسلم بوده باشد، که اگر نقطه خونی درآمد همان جا خشک شد این می‌شود مرتبه دوم و نوبت به بئیرین می‌رسد. به این معنا وجهی ندارد.

 روایت هم که عناوینشان دامیه است، موضحه است و سمحاق است و متلاحمه است و بازغه است. این‌ها من حیث مفهوم اجمالی دارند، منقح نیست ولو کتب لغت یا علما تفاسیری کردند، حتی کلینی (قدس الله نفسه‌ الشریف) اگر نگاه بکنید در اول شجاج و جراح تفسیر کرده است این را. ولکن تفسیر ایشان مدرکش چیست باید ثابت بشود، مدرک ذکر نکرده تفسیر کرده است. بدان جهت در تعیین مرتبه حارصه و دامغه و دامیه که دامیه مرتبه‌اش این است که خون جاری بشود و مرتبه حارصه این است که خون اصلاً خارج نشود و الا اگر خارج شد جاری هم نشد، او دامیه است. این معنا پیش ما ثابت نشده است. بدان جهت باید رجوع به اصل عملی کنیم شبهه مفهومیه است. وقتی که جرح شد ولکن خون نقطه‌ای خارج و ایستاد همان جا که خشک می‌شود که نوعاً هم وقتی که انسان این جلد را پاره می‌کند استخوان را می‌کند نوعاً این طور می‌شود ولو به لحم نرسیده ولکن نقطه‌ای از دم ظاهر می‌شود؛ اینجا شک می‌کنیم آیا باید بئیرین بدهیم یا یک بئیر کافی است. جانی چقدر باید بدهد؟ شک در اقل و اکثر است. چون که عنوان دیه کما ذکرنا سابقاً و فی کل موردٍ عنوان دیه عنوان دین است. جانی اگر جنایتش شبه العمد بوده باشد یا قصاصش را مصالحه کند به دیه، به گردن خودش است ربطی به عاقله ندارد. شبه العمد شود یا در ما نحن فیه مصالحه بشود دین بر ذمه خودش است.

 آن جائی که خطائی محض بوده باشد بر عهده عاقله است. عاقله آنجائی که خطائی محض را شک می‌کند دو بئیر باید بدهم یا یک بئیر، یا آن جائی که بر خود جانی است دین هم چقدر است، شک در دین اقل و اکثر است. بدان جهت آنکه متیغن است آن بئیر است، در جائی که خون ظاهر شده و جاری نشده‌، چون که اگر جاری بشود ولو فی الجمله او بلا شبهة دامیه است. این قدر متیغن است از دامیه. انّما اینکه محقق هم دارد که بعضی علما اختلاف کرده‌اند که دامیه را اول مرتبه گرفته‌اند، یعنی با حارصه یکی گرفته‌اند، بعضی‌ها مرتبه دیگر گرفته‌اند، بدان جهت در ما نحن فیه شک در اقل و اکثر دیه می‌شود و این در شک فی اقل و اکثر دیه آن وقت اکتفا می‌شود به اقل و برائت اکثر. آن دیه هاشمه که استخوان را شکسته خلافی نیست در او؛ در او باید همان دیه را عبارت است از دیه‌ای که در هاشمه معین شده است که خواهیم گفت که دیه‌اش عشرة ابل است، عشر الدیه می‌شود، یعنی 10 قسمت از دیه می‌شود. او بلا شبهه همین‌طور است. بعد از او هم که منقله است، 15تا است عشر الدیه و یکی هم نصف عشر الدیه، عشر الدیه می‌شود 15تا شتر. آنکه قبل از این سمحاق است در او هم اختلافی ندارد، آن جرح یا جنایت رسیده است به پرده او هم اشکالی ندارد که 4تا است. اگر جرح رفته است به پرده نرسیده، به سمحاق نرسیده است، او همان 3تا است. و اما اگر جرح خون آورده ولکن در لحم کثیراً رفته است، در لحم یسیراً رفته است، او دوتا دیه است دوتا شتر است. و اما آنکه خون در نیامده یا خون ظاهر شده است، بدون جریان اگر این‌طور بوده باشد گفتیم رجوع به اقل و اکثر می‌شود. محل شک است شبهه،‌ شبهه حکمیه است و منشاءاش هم شبهه مفهومیه است که آیا این دامیه آن است که دم جریان کند یا دم ظاهر بشود؛ کدام یکی است در اینجا رجوع می‌شود به اقل.

 و الحمد الله رب العالمین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا