درس هشتاد دیات
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم
محقق (قدس الله سره) در ذهاب المنافع متعرض میشود دیه تعذر الانزال را، این در خارج معلوم است یک تعذر الوطی است، تعذر الجماع است، که مرد نمیتواند جماع کند با زن. یک تعذر الانزال است، که دخول به زن میکند ولکن انزال نمیتواند بکند.
ایشان دیه تعذر الانزال را ذکر میکند، میگوید: اگر جنایتی بر مردی وارد بشود که آن جنایت موجب بشود که نمیتواند دیگر این شخص انزال کند، دیه کامله باید بدهد جانی بر آن مجنی علیه، اگر آن جنایتی را که کرده است موجب این امر بشود. استدلال کردهاند به این معنا به اینکه کل ما فی الانسان واحد و فیه دیة کامله، که در روایت بود گفتهاند این تمکن از انزال یک منفعت واحدهای است برای انسان و او وقتی که به جنایت از بین رفت، دیه نفس بر او ثابت میشود. ولکن میدانید که این حرف هفته گذشته هم گفتیم، کلما فی الانسان به قرینه آن امثلهای که ذکر کرده است در روایات عضو الانسان است؛ بدان جهت در صحیحه عبداللهبن سنان کلما فی الجسد اثنان و فی احداهما نصف الدیه. آن اعضای جسد را ناظر است، اعضای جسد را این روایات ناظر است و میگوید اگر آن عضو یکی باشد تمام دیه، اگر اثنان بوده باشد، مثل یدین و رجلین و عینین و اُذنین و شفتین و امثال ذلک و فی واحد منهما نصف الدیه.
قطع نظر از این روایت به وجوه دیگری هم در ما نحن فیه تسمک کردهاند، که ببینیم این وجوه دیگر دلالتی بر این مطلب دارد یا دلالتی بر این مطلب ندارد. در باب چهارده از ابواب دیات المنافع، روایت اول، موثقه سماعه، محمدبن الحسن باسناده عن عثمانبن عیسی عن سماعه عن ابی عبدالله×، قال فی الظهر الدیه اذا کسر، ظهر انسان اگر در جنایتی به او وارد بشود که ظهر شکسته بشود، حتی لا ینزل صاحبه الماء، حتی آن کسی که صاحب این ظهر است نمیتواند منی را انزال کند. گفتهاند: این انزال منی حتی لا ینزل صاحبه الماء مثل خلق الانسان من ماء رجلٌ و المرئه، ماء یعنی منی؛ نمیتواند انزال بکند دیه است. نظیر این یک روایت دیگری هم است مال موثقه سماعه است. این را شیخ از عثمانبن عیسی نقل کرده است اینطور بود: عن عثمانبن عیسی عن سماعه. یک روایت دیگری هم باز آن هم موثقه سماعه است، ولکن آن از زرعةبن محمد از سماعه نقل کرده است. عثمانبن عیسی و زرعه هر دو از ثقات هستند. در باب اول از ابواب دیات الاعضاء، روایت هفتم است: کلینی نقل میکند عن علیبن ابراهیم عن محمدبن عیسی عن یونس عن زرعه عن سماعه عن ابی عبدالله×، فی الرِجل واحدة نصف الدیه، روایت طولانی است؛ بعد از او میفرماید: و فی الظهر اذا الکسر حتی لاینزل صاحبه الماء الدیه کاملتاً، ظهر اگر شکسته بشود به نحوی که دیگر صاحبش نمیتواند انزال کند، دیه کامله است. این استضحار کردند از این دوتا موثقه که دیه تعذر الانزال همان دیه کامله است.
اگر در این روایات اینطور بود: فی الظهر اذا النکسر فلا ینزل صاحبه الماء، (ف) بود، فی الظهر اذا النکسر فلا ینزل صاحبه الماء الدیه کاملتاً، میگفتیم این دیه، دیه انزال است؛ چون آنکه تفریع میکند کسر سبب است خصوصیتی ندارد فلا ینزل الماء، ماء را انزال نمیکند. ولکن این حتی معرف کسر الظهر است. کسر الظهر اقسامی دارد، مراتبی دارد، این کسر الظهر که معرفش و مرتبهاش این است که دیگر مرد نتواند انزال کند، این کسر الظهر دیه کامله دارد. و فی الظهر اذا النکسر حتی لا ینزل صاحبه و الماء، این تفریع نیست، حد کسر است، معرف آن کسر است. آن کسر اقسامی دارد یک وقت مترتب میشود بر او که این مترتب نمیشود. یک وقت این کسر الظهری است که در ما نحن فیه آن کسر این انزال را از بین برده است، این معرف کسر است، کسر مخصوص او تمام دیه را دارد. این ربطی به دیه انزال و تعذر الانزال ندارد؛ این دیه، دیه کسر است. آن روایت دیگر هم که برایتان در دیه منافع خواندیم، آن هم همینطور است. بینید: فی الظهر الدیه اذا کسر، دیه مال ظهر است. فی الظهر الدیه اذا کسر حتی لاینزل صاحبه الماء. بدان جهت میگوییم که اگر کسر الظهری واقع بشود که این نحو بوده باشد، فیه الدیه. و اما کسری بشود که نه این طور نیست، بعد از مدتی خوب شد و هیچ چیز هم نیست. نه او حکومت است او دیه نیست. آن کسر الظهری که همینطور است، این دیهاش همینطور است. بدان جهت این روایات دلالت نمیکند که اگر این تعذر الانزال به غیر کسر شد، یک عصا زد به کمرش نشکست، ولکن تعذر الانزال شد، این روایت دلالت نمیکند حکم به او، چون دیه مال تعذر الانزال نیست، دیه مال کسر خاص است، بدان جهت در ما نحن فیه اگر کسر نشد فقط تعذر الانزال شد، لازمهاش این است که اگر دلیل دیگری در بین بوده باشد که دلالت کند تعذر الانزال دیه کامله دارد به کسر الظهر بشود یا به غیر او بشود دیه کامله دارد ملتزم میشویم؛ اگر دلیلی به این نحوه پیدا نکردیم، رجوع میشود به حکومت چون هر جنایتی که در او دیه الی شارع تعیین نکرده است، این در وقوع آن جنایت رجوع به حکومت میشود که از او تعبیر به ارش میکنند. بدان جهت در ما نحن فیه اینطور میشود.
یک روایتی هم هست به او هم تمسک کردهاند که آن روایت را سابقاً خواندیم، روایت صحیحه است در باب شش از باب دیات المنافع است، صحیحه ابراهیمبن عمر است، محمدبن یعقوب عن علیبن ابراهیم عن ابیه عن محمدبن خالد البرقی عن حمادبن عیسی عن ابراهیمبن عمر عن ابی عبدالله×، قال قضا امیرالمومنین× فی رجلٍ ضرب رجلاً بعصا فذهب سمعه و بصره این فذهب یعنی بر او این جنایتها مترتب شد، فذهب سمعه و بصره و عقله و فرجه و النقطع جماعه و هو حیّ به ستع دیات، 6 تا جنایت موجود شده است از منافع، یکی سمع است و بصر است و لسان است و عقل است و فرج است و انقطاع الجماع، هر کدام یک دیه کامل دارد، 6 دیه باید بدهد. گفته شده است که من قطع جماعه، جماعش منقطع شد، معنایش عبارت از این است که انزال نمیتواند بکند. شما میدانید گفتم در خارج یک تعذر الجماع است، این است که عضو منتشر نمیشود، جنایتی به او وارد کرده است که ذَکر رجل منتشر نمیشود تا بتواند جماع کند، این فالنقطع جماعه، ظاهر در اوست نه اینکه جماع میکند منتشر میشود، ولکن نمیتواند انزال کند، انزال را نمیتواند. این روایت ناظر به انقطاع الجماع است. که تمکن از جماع ندارد، اینجا در این صورت امام× فرمود: دیه دارد، این جنایتی وارد بشود که عضو دیگر نباشد که او در تمکن از جماع نباشد دیه نفس را دارد. بدان جهت در ما نحن فیه این روایت هم دلیل بر این مسئله نمیشود، این قاعده اولیه این است که هر جائی که جنایت وارد بشود که هدر نیست، آن جنایت عوض دارد، و عوض را شارع تعیین نکرده است، ارش میشود، رجوع به حکومت میشود، قاعدهای که در اول تخصیص شد به حکم مستفاد از روایات.
وقتی که اینطور شد در خود این صحیحه بعضیها اشکال کردهاند، آن اشکال این است که: رجلٌ ضرب رجلاً بعصا فذهب سمعه و بصره و لسانه و عقله، اینها اشکال ندارد، و فرجه و النقطع جماعه، فرجش رفت و النقطع جماعه، انقطاع جماعش شد، فرجش رفت این است که نمیتواند وطی کند، معنایش عبارت از این است؛ این والنقطع جماعه را با او مقابل عدر ذکر کرده است، چون ضرب رجل بعصا فذهب سمعه، سمع یکی است، و بصره دو تا، لسانه سه تا، عقله چهار تا، و فرجه پنج، والنقطع جماعه شش تا، و حیّ به ستع دیات، اگر فرجش رفته است، انقطاع جماع را در مقابل فرج ذکر کردن این چه طور میشود؟ میگوید فذهب رجل بعصا، عصا که میدانید نمیبرد عصا شلل میآورد، غایتش این است که منتشر نمیشود، این همان تعذر الجماع میشود. بما انه این تعذر الجماع میشود این دو تا را چهطور به هر کدام یک دیه ذکر شده است؟ نقل شده است از مجلسی (قدس الله نفسه الشریف) در مرآت العقول که به این حدیث رسیده است، گفته است و النقطع فرجه یعنی سلس بول پیدا کرد. به واسطه این عصا زدن سلس البول پیدا کرد و آن وقت والنقطع جماعه، جماعش هم منقطع شد، این انقطاع جماع جنایت ثانی میشود، سلس البول خودش یک جنایتی است که متعرض خواهیم شد انشاالله آن جنایت دیگری است، و النقطع جماعه یکی است. اما این والنقطع فرجه سلس البول پیدا کرد از کجا آمد؟ روی این اساس بعضیها در این حدیث اشکال کردهاند. ولکن آنکه بعید است به ذهن فاطر قاصر ما میآید، معنایش این است به واسطه زدن فرجش افتاده است، فذهب فرجه، فرجش رفته است، فرجش که رفت دو تا جنایت است. یکی عبارت از این است که آن ذَکر رفته است تمام دیه است در ذهاب او؛ یکی هم بر او مترتب شده است منفعت رفته است از بین، دو تا دیه میشود؛ این اشکال ندارد. زدن با عصا این عصاها سابقی بوده حتی بعضی از این عصاها حدید داشت؛ بدان جهت و النقطع فرجه، فرجش قطع شده ما هم ظاهرش را میگوییم تمام دیه در قطع اوست، مثل قطع تمام الاُذن، اُذن را که قطع کرد یک دیه مال اوست بر او مترتب شد ذهاب السمع یک دیه هم مال ذهاب السمع است. به نظر ما در این روایت در این جهت اشکالی ندارد، و الله الاعلم.
بعد از او محقق (قدس الله نفسه الشریف) در کتاب متعرض میشود به مسئله ثلث البول که جنایتی پیدا کرد، جنایتی بر شخص وارد شد که دیگر قوه ماتکهاش از بین رفت. این بدنی که در این بدن قوه ماتکه خداوند متعال خلق کرده است که این بول را انسان به واسطه او نگه میدارد، این قوه از بین میرود، معنایش این است که قطرات بول خود به خود میآید، محقق (قدس الله نفسه الشریف) اینجا میگوید: قیل فی سلس البول تمام الدیه، دیه کامله است. این را نیست به قیل میدهند. صاحب جواهر (قدس الله نفسه الشریف) میفرماید: قیل و القائل المشهور، قیل را جائی میگویند که قائل نادری داشته باشد، میگوید: قیل و القائل المشهور، که در ذهاب آن دیه کامله است. این در متن روایت خود محقق دارد: و فیه روایت غیاثبن ابراهیم و هو ضعفٌ، یا هو ضعیفٌ. و هو یعنی خود غیاثبن ابراهیم ضعیف است. و آن روایت غیاثبن ابراهیم این است که برای شما میخوانم؛ در باب نهم از دیات المنافع روایت چهارم است، و باسناده یعنی باسناده الشیخ عن محمدبن احمدبن یحیی که مال صاحب نوادرالحکمت است، عن محمدبن الحسین اشعری خطاب (رضوان الله علیه) است، عن محمدبن یحیی الخزاز است، تمام اینها معتبر هستند؛ محمدبن یحیی الخزاز با آن دیگریها از اجلا هستند، عن غیاثبن ابراهیم، این در غیاثبن ابراهیم اینکه میگوید و هو ضعیفٌ، یعنی این غیاثبن ابراهیم ضعیف است. این طور نیست، شیخ النجاشی (قدس الله نفسه الشریف) توثیق کرده است. این ضعفش در مذهبش است. بتری است، اینطور نیست که مثل شیعه خالص بعد رسول الله| وصی حقش مولانا امیرالمومنین× و من بعده الائمه هستند، نه این در آن امیرالمومنین از اینها قاطی کرده است، این را میگوید طایفه بتریه این بدان جهت عقیدهاش فاسد است و ضعف دارد. و ضعف عقیده ضرری به اعتبار روایت نمیزند؛ آنکه در اعتبار روایت معتبر است روای ثقه بوده باشد، یعنی شخصی بوده باشد متعرض از کذب؛ در بعضی رواتی که نجاشی (قدس الله نفسه الشریف) که از مشایخ این فن رجال است، در بعضیها در کتاب نجاشی هست اسم بعضیها را که ترجمه میکند صاحب کتب را ترجمه میکند نجاشی. شیخ هم در فهرست رواتی که صاحب کتاب اصل هستند آنها را ترجمه میکند. نجاشی در آن ترجمهای که صاحب کتابها هستند در بعضی جاها متعرض هستند که و فی مذهبه خلافٌ، که در مذهبش خلاف است روای، الا انه علی کل تقدیرٍ ثقةٌ، نظر اینها توثیق در حدیث است. بدان جهت این منافات ندارد که ثقه بوده باشد من حیث حدیث و او هم کافی است؛ یک جماعتی ما داریم که علامه (قدس الله نفسه الشریف) بلکه صاحب المدارک و امثالهم کسانی هستند که کسی که مذهبش فاسد بوده باشد روایت او را قبول ندارد؛ میگویند که خداوند متعال فرموده است: إِن جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا، آن کسی که در عقیده مخالف است این فاسق است و خبرش اعتباری ندارد، ولو در سیره عقلا اعتبار داشته باشد. اینها را دیگر در اصول شنیدید جوابش را که خداوند متعال تعلیل میفرماید: أَن تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ، وقتی که شخص ثقه شد او را جهالت نمیگویند، شخصی است که متعرض از خلاف الواقع است این محرز بشود اقدام کردن اشکالی ندارد. مثل آن مورد نزول آیه شریفه است که شخصی بوده باشد که متهم بوده باشد و ثقه بودنش محرز نبوده باشد بلکه خلافش محرز بشود. روی این اساس این روایت معتبر است این موثقه است اشکالی ندارد.
علاوه بر این اگر این روایت هم معتبر نبود، باز روایت دیگر داریم که آن معنا استفاده میشود از این روایت؛ آن روایتی که در ما نحن فیه از آن استفاده میشود دو تا روایت است، هر دو اسحاقبن عمار از ابی عبدالله× نقل کرده است. یکی از اینها روایت دوم است در باب نه، کلینی نقل میکند و عن علیبن ابراهیم عن ابیه عن ابن محبوب عن اسحاقبن عمار: قال سمعت ابا عبدالله× یقول قضا امیرالمومنین× فی الرجل یضرب الی اجانهه، آن پشت همان اجان است که گفتیم، پشت همان ذکر، آنکه طرف کمر است زده استع فلا یستمسک غایطه و لا بولاً، سلس پیدا کرده است، نه غایطش را میتواند حفظ کند و نه بول را. قضا ان فی ذلک الدیه کاملتاً، دیه دیه کامله است. میدانید این دوتا جنایت است مترتب شده است بر ضرب واحد، یکی این است که سلس البول پیدا کرده، یکی هم که سلس الغایط پیدا کرده و سلس الغایط خودش موجب دیه کامله است، ولو سلس البول نبوده باشد. دلیلش صحیحه سلیمانبن خالد است که روایت اول است در این باب نه، محمدبن یعقوب عن عدة من اصحابنا عن احمدبن محمد عن الحسینبن سعید عن النضربن سوید عن هشامبن سالم عن سلیمانبن خالد، قال سألت ابا عبدالله× عن رجل کسر بعصوصه، جنایتی وارد شده است که بعصوص (لگنش) را شکاندهاند، فلم یملک استه، غایطش را نمیتواند مالک بشود، ما فیه من الدیه فقال الدیه کاملتاً، دیه کامله است. البته اینها معلوم است که دیه کامله در صورتی که بول نباشد ولو اگر لگن را هم بستند و این خوب شد ولکن این مانده است برایش مستمر است، دیه نفس در جائی است که جنایت مستمر بوده باشد، به قرینه این روایاتی که گفتیم که اگر یک سال مهلت میدهند خوب شد، دیه مال آن جائی است مستمر بوده باشد و الا مورد حکومت میشود اگر موقتی بوده باشد. فلم یملک، اطلاقش این است که غایطش را نمیتواند مالک بشود. فقال الدیه کاملتاً. این روایت دلالت میکند که خود ذهاب سلس الغایط خودش موجب دیه کامله است. در بول هم روایت داریم در خود بول که ذهاب او سلس البول موجب دیه کامله است. روایت سوم است در باب نه، باز از اسحاقبن عمار است، محمدبن الحسن باسناده عن محمدبن یحیی عن محمدبن الحسین اشعری عن محمدبن اسماعیل بظی است، عن صالحبن عقبه نقل میکند، این صالحبن عقبه ضعیف است، عن اسحاقبن عمار، این صالحبن عقبه در سند شیخ است و در سند کلینی است، ولکن صدوق (قدس الله نفسه الشریف) نقل کرده است این روایت را از اسحاقبن عمار، بدان جهت بعد از روایت غیاث میگوید روا الصدوق باسناده عن غیاثبن ابراهیم و الذی قبله، که این روایت است باسنادی عن اسحاقبن عمار سند صدوق به اسحاقبن عمار صحیح است. صالحبن عقبه در آن نیست. بدان جهت روایت صحیحه میشود. آنجا دارد عن ابی عبدالله× قال سأله رجل و انا عند، مردی از امام سوال کرد من هم نزد امام بودم، عن رجل ضرب رجل فقطع بوله، بولش قطع شد یعنی آن بول متعارف قطع شد، همیشه همین طور میریزد که همان سلس است؛ یعنی ابتلا به سلس پیدا کرد. فقال له ان کان البول یمرّ الی اللیل و فالیه الدیه، اگر بول استمرار دارد این سلس از روز تا شب اینطور میشود استمرار دارد ففیه الدیه، در او دیه است.
این روایت یک تتمهای هم دارد که میخوانم؛ پس نتیجه این است که سلس البول دیه کامل دارد، سلس الغایط دیه کامله دارد؛ ولکن در آن روایت اسحاقبن عمار که اول گفتیم الرجل یضرب الی اجانه فلا یستمسک غایطه و لا بوله، آنجا فرموده: ان فی ذلک الدیه کاملتاً؛ در این یک دیه است. آن دو دیه گفت. ملتزم میشویم اشکال ندارد، میگوییم: تعبد شده است ولو مقتضی القاعده این است که اگر جنایتی وارد میکرد هم سلس پیدا میکرد در بول هم در غایط دو دیه کامله باید می داد. مثل این است که انسان به سر زد هم چشمش کور شد هم زبانش بند شد و دیگر حرف نمیتواند بزند یا گوشش کر شد دیگر نمیشنود، دو تا دیه است. آن صحیحه ابراهیمبن عمر را خواندیم. مقتضی القاعده این بود؛ ولکن آن قاعده مثل عمومات است قابل تخصیص است. میگوییم، اگر یک جنایت هم سلس البول و هم سلس الغایط را در میآورد نه، این دو تا یک تداخل میکند. این خلاف قاعده است ولکن قاعده اولی این بود که تداخل نمیکردند. تعبد است اینجا حکم کرده است به تداخل، ما هم ملتزم میشویم و هیچ اشکالی هم در ما نحن فیه ندارد. بدان جهت در ما نحن فیه نتیجه این میشود که سلس البول موجب این است.
بعد محقق (قدس الله نفسه الشریف) زیر مسئله سلس البول میگوید: السابع، آن منفعت سابعی که دیه دارد، سلس البول است قیل فی سلس البول الدیه، اینجا بود که صاحب جواهر گفته است قائل الی المشهور. این که در سلس دیه کامله هست روایت غیاثبن ابراهیم، و فیه، در این غیاثبن ابراهیم ضعف است، و قیل، اینطور گفته شده است که تفصیل داده شده است، اندام الی اللیل و فی الدیه، اگر دوام داشت در لیل تا لیل این سلس البول میآمد استمراراً، دیه دارد، و ان کان الی الضوا، اگر نه تا آن ظهر سلس دارد، ظهر که شد میشود آدم معمولی، در این صورت و ان کان الی الضوا لسلس فثلثا الدیه، دو ثلث دیه میشود؛ دو ثلث دیه را میبرد. و الی ارتفاع النهار، وقتی که صبح شد و آفتاب طلوع کرد سلسش تا آن وقت است، بعد از او میشود آدم معمولی، و الی ارتفاع النهار ثلث الدیه، اینطور ذکر کرده است.
این معنا روایت اسحاقبن عمار که گفتیم ذیل دارد، خصوصیتی دارد، همین که گفتم سند صدوق صحیح است، سند کلینی ضعف دارد، در این روایت ذکر شده است، روایت سوم بود، میگوید: سأله رجل و انا عنده عن رجل ضرب رجلاً فقطع بوله، بولش را قطع کرد و سلس البول پیدا کرد، فقال ان کان البول یمرّ الی اللیل فعلیه الدیه، لانه قد منعه من المعیشه، چون که او را دیگر از کار انداخت روز باید کار بکند، روز تا شب این سلس البول دارد. باید تمام دیه بدهد. و هکذا و ان کان الی آخر النهار باشد که روز تمام شد فعلیه الدیه، دیه باید بدهد. و ان کان الی نصف النهار فعلیه ثلث الدیه، اگر سلس تا ظهر بود که برای معیشت هم وقت دارد، بعد از ظهر ثلث دیه است؛ و ان کان الی ارتفاع النهار، اگر این سلس تا ارتفاع النهار بود، فعلیه ثلث الدیه، ثلث دیه را باید بدهد. دیه کامله در سلس مطلق، در سلس الی الظهر ثلثا دیه، در سلس الی ارتفاع النهار که شمس برود بالا میگویند روز بلند شد ثلث الدیه بشود.
بعضیها مناقشه کردهاند که این احر واقع نمیشود این مطلب، چون سلس امری است که اگر حادث شود شب و روز ندارد، میآید، اگر قوه ماتکه آنکه بول را نگه میدارد در مثانه، اگر این طور بود باشد که او از بین رفته باشد آن قوه ممسکه شلل پیدا کند این بول میآید. اگر نه نبوده باشد که تا روز و اینها نمیشود؛ این معنا پیش ها ثابت نیست، چون که این قوه ماتکهای که دارد رفتن این مراتبی دارد، یک وقت این است که تمام شلل پیدا میکند، یک وقت این است که نه آن قوهها ماتکه کلاً رفته است، یک وقت این است که فی الجمله رفته است، آن وقتی که فعالیت دارد اینطور است بول میآید؛ و اما شبها که میخوابد دیگر نه بول نمیآید. یا قبل از شب هم بعد از ظهر نمیآید. ممکن است این معنا. بدان جهت این قائل هم منکر نشده است ایشان فرمود: غیر واقع است. نه اینطور نیست ما فرقی که نکردیم؛ این که بعضی سلسها فطره دارند آن فطهر ممکن است بعد از ظهر بشود، ممکن است تا ظهر بشود، ممکن است قبل از ظهر هم بشود. عی کل تقدیرٍ این روایت من حیث سند صحیح است؛ اگر اتفاق بیفتد سلس اینطوری حکمش همینطور است که دیه تقسیم میشود.
والحمدالله و رب العالمین.