درس هفتاد و نهم دیات
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم
محقق (قدس الله نفسه الشریف) در این دیة المنافع 7 منفعت را متعرض شده است که به واسطه جنایت جانی اگر اینها از بین بروند، دیه ثابت میشود و ثبوت ذهاب این منافع به چه میشود طریق ثبوتش به او متعرض شده است.
یکی از آن منافعی که به واسطه جنایت از بین میرود ربّما و شخص مجنی علیه ادعا میکند که این منفعت به واسطه جنایت از من رفته است، یکی منفعت شمّ است. اینکه انسان خداوند متعال در او قوه شامه داده است آن ریحی را که طیبه است و آن ریحی را که خبیث است و ریح مکروه است، این را تشخیص میدهد به آن قوه شامه. میدانید که تشخیص این رایحه و این شمّ مال انفی است که دوتا منخر دارد دو تا صورت دارد، به واسطه آنها انسان شمّ میکند. ایشان میفرماید: اگر جنایتی وارد شد و این قوه شامه کاملاً از بین رفت، یعنی از کلل المنخرین رفت به نحوی که دیگر قوه شامه ندارد، در او دیه نفس ثابت میشود. اینکه در قوه شامه دیه نفس است اگر از بین برود این منصوص است در روایات و اگر این قوه شامه از یکی از این منخرین از بین رفت، ولکن آن دیگری سالم است از او بو را میکند؛ میفرماید: در این صورت نصف الدیه است در احد المنخرین، این نه به جهت این است که قیاس میشود بر اینکه کلما فی انسان و فیهما نصف الدیه، به جهت او نیست. او را ان شاءالله در مسئله بعدی که ذوق است آنجا خواهیم گفت، آن روایات نادر هستند به آن اعضا البدن که عضو اگر برودع عضو در آن جسد و بدن یکی بوده باشدع تمام دیه است و اگر کلل العضو یکی از دوتا بود یکی از بین رفت نصف الدیه است، دوتا از بین رفت تمام دیه است که صحیحه عبداللهبن سنان و صحیحه هشامبن سالم به او دلالت میکرد. این نه به جهت این است که این روایات میگیرد، اینجا این شمعّاز بین رفته است که عضو نیست منفعت است؛ روی این اساس اگر یکی رفت از یک منخرین که نصف است تقسیط الدیه وقتی که در پشت این دیه تام بودع یعنی در منفعتی که در حقیق دوتا منفعت است، یکی منفعت این منخر و دیگری منفعت آن منخر. اگر اینها و هکذا در جائی که عضو دوتا بوده باشد اگر اینها دلیلی قائم بشود که در دیه مختلف هستند، خوب اخذ به او میشودع و الا اگر دلیلی بر این قائم نشد متفاهم عرفی تنصیف است. بدان جهت در شفه اولا و شفه ثانیه فرق گذاشته بودند، در آن انگشتان در آن ابهام و غیر ابهام فرق ثابت شده بود.
بدان جهت چون در ما نحن فیه در شمّ در ذهاب کلش تمام دیه است، وقتی که از یکی از منخرین این شمّ برود دلیلی هم بر اختلاف نداریم آن تنصیف میشود به آن قاعدهای که ذکر کردیم در این موارد تفاوت تقسیط به اختلاف احتیاج دارد به قیام دلیل. این در صورتی است که آن قوه شامه از کلل منخرین تماماً برود یا از یکی تماماً برود که دیگر آن ریح طیب و خبیث را از یکی از منخرین تشخیص نمیدهد؛ اصلاً بو نمیفهمد از یکی از منخرین؛ ثمّ کلام واقع میشود در ثبوت این دعوا، کسی که ادعا میکند به جنایت این قوه شامه من کلاً از بین رفته است. تارةً ادعا میکند که قوه شامه رفته است و ٱخری میگوید: این جنایتی که بر من وارد شده است بو را خوب نمیفهمم، ضعف پیدا کرده است قوه شامه. فعلاً کلام ما در جائی است که ادعا بکند کلاً از بین رفته است.
محقق (قدس الله نفسه الشریف) میفرماید: اگر کسی مجنی علیه این را ادعا کند، یختبر، امتحان میشود. امتحان میشود به طینب و الریح المنتن، آن ریحی که بد بو است امتحان میشود. حاکم شرع است دستگاهی دارد باب قضاوت استع اجرای حدود است اخذ به قصاص دو دیه است، امتحان میکند، یک کسی را یا اشخاصی را توکیل میکند حاکم شرع که کافی هستند آنها ناشناس باشند، و بطش با حاکم شرع معلوم نیست اینها را توکیل میکند. یک جائی این شخص را که ادعا میکند من دیگر بو نمیفهمم، شامهام از بین رفته است، در جائی که این شخص را گیر میآورند و غافل است و ملتفت نیست به اینها یک رایحه کریهه و شدیده دارد از پشت میبرند جلوی بینی این، عقب رفت این معلوم میشود دروغ میگوید. اگر دیدند که کرات و مرات امتحان کردند و دیدند اثر نمیکند، معلوم میشود قوه شامه رفته است.
ظاهر کلام محقق این است که در ما نحن فیه این اختباری که میشود و به این اختبار حاصل شد حاکم حکم میکند به استحقاق او دیه را یا اگر کذبش معلوم شد حکم میکند بر این که دعوایش باطل است. ظاهر کلام محقق عبارت از این است. ولکن بعضیها فرمودهاند: در ما نحن فیه این نمیشود به مجرد اینکه امتحان کردند او بو را تشخیص نداد، کرات مرات هم امتحان کردند تشخیص نداد دیه ثابت نمیشود. باید قسامه باشد، مورد مورد لوث است. چون احتمال دارد این شامهاش قبلاً از بین رفته خلقتاً قوه شامه نداشت. این دعوا میکند به جنایت از بین رفته است. این معنا که رفتنش مستند به جنایت است، احتیاج به قسامه دارد. بدان جهت قسامهاش هم که گفتیم قسامه 6 است، 6 نفر است. بعد از اینکه اثبات شد شامه ندارد و استناد میکند بر اینکه مستند به جنایات است، و استنادش به جنایت هم محتمل باشد که مورد لوث بشود که مضمون این است که این جنایت این را برده است؛ اینطور بوده باشد میشود مورد قسامه. وقتی که مورد قسامه شد قسامه میکند ثابت میکند، اینکه ظاهر کلام محقق این است که بعدالاختبار احتیاج به قسامه ندارد، این را نمیشود مصاحبت کرد. قسامه لازم است. ثمّ ایشان اختباری را که میگوید، خود کیفیت اختبار این دعوا منصوص است، در نفسی که دیهاش را بیان کردند قوه شامه دیهاش چقدر است همان نص هم بیان کرده است که از کجا معلوم میشود که این شامهاش از بین رفته است شامه ندارد. و او صحیحهای است که برای شما سابقاً بیان کردم، آن صحیحهای است که صدوق (قدس الله نفسه الشریف) در من لا یحضره الفقیه روایاتی را نقل کرده است به سند صحیح که میرسد علیبن ابراهیم عن ابیه عن حسنبن علیبن فضال عن عاصمبن حمید عن عن محمد ابن غیث یا یک سند دیگری ولکن سند صحیح است عاصم ابن حمید عن محمدبن غیث ـ یا یک سند دیگر که صحیحه است ـ عن ابی عبدالله× قضا علیٌّ× یا قال امیرالمومنین×، این هم از آن روایات است ولو در باب4 از دیات المنافع روایت اول است و کلینی نقل میکند سند کلینی مرفوعه است؛ ولکن و رواءه صدوق باسناده الی قضایا امیرالمومنین، سند صحیح است. آنجا دارد: محمدبن یعقوب عن علیبن ابراهیم عن رفعه، که سند مرفوعه است، قال سألت امیرالمومنین× عن رجل ضرب رجل علی حامته، زد مرد دیگری را به سرش، فدع المضروب انّه لا یبصر بعینه شیء و لا یشم رایحةً، دیگر شامهاش رفته است، فانه قد ذهب لسانه خرس فلا ینطق، فقال امیرالمومنین× ان صدق، اگر راست بگوید، فله ثلاث دیاتٍ، سه دیه باید مجنی علیه به او بدهد. سه دیه نفس، یکی برای ذهاب النطق، یکی برای ذهاب البصر، هم برای ذهاب الشمّ، از اینجا معلوم میشود دیه شمّ تنها اگر برود دیه نفس است. آنجا دارد که فقیل یا امیرالمومنین× فکیف یعلم انّه صادقٌ، چهطور معلوم میشود که این راست میگوید؟ فقال اما ما ادعاه انه لایشم رایحةً، اما اینکه ادعا میکند دیگر بو نمیفهمم فانه یدنا منه الحراق، حراق را نزد او یعنی غفلتاً میبرند؛ حراق پارچهای است که در پاچهاش گذاشتهاند که دود میکند، آتش گرفته دود میکند، دود زا است او را جلوی بینی او میبرند، فانه یدنا منه الحراق فان کان کما یقول، اگر هیچ تکان نخورد نفهمید، چون شمّ گرفته شده است والا نها رأسه و دمة عینا، اگر دروغ باشد سرش را میکشد چشمش پر از اشک میشود، معلوم میشود دروغ میگوید. از این جا معلوم میشود راست میگوید.
روی این حساب تمسک کردند گفتند: احتیاج به قسامه ندارد، ولکن در صحیحه که در کتاب ظریف یونسبن عبدالرحمن و هکذا حسنبن علیبن فضال نقل کرده است از امام رضا در ذیلش بود که در این ذهاب السمع بعد از این امتحان کردن در ذهاب بصر بعد از امتحان کردن، قسامه دارد. در کل اینها قسامه دارد، او تقیید میکند اطلاق این روایت را. این روایت به این امتحان معلوم میشود که راست میگوید شامه ندارد؛ اما جنایت برده است این شامه را از اول بود این به قسامه ثابت میشود؛ کما اینکه آنجا هم گفتیم که ذهاب السمع مستند به جنایت است، عدم البصر مستند به جنایت است، او به قسامه میشود. مورد مورد لوث است، دیگر البیّنة للمدعی این نمیشود. در مورد قسامه اگر آن شخص منکر بیّنه داشته باشد بر خلاف دعوای مدعی، دعوایش باطل میشود بیّنه نداشته باشد، نوبت میرسد به قسامه. چون که در ما نحن فیه نوبت به قسامه میرسد قسامه هم مقتضایش همین است. بدان جهت وقتی که امام× طریقه را ذکر کرد، لعل کسی بگوید که آنکه محقق میگوید آن هم با این فرقی ندارد، این دو تا مسئله نیست، آن هم مرادش حراق است؛ از اینکه یختبر، میگوییم نه این دوتا است، او میگوید امتحان میشود به الریح طیب و الخبیث، ایشان میگوید: با دوتا امتحان میشود. خودش هم پشت سرش دارد که و فی روایتٍ، یعنی گفته من مخالف با این روایت است. این دوتا یکی نمیشود، الرابع الشمّ و فیه الدیه کاملتاً، و اذا الدعا ذهابه اقیب الجنایه اعتبر بالاشیاء الطیبة و المنتنُ، ثمّ یستحضر علیه بالقسامه، این قسامه را هم دارد و یقضی له، قسامه را ایشان دارد بعضیها میگویند احتیاج به قسامه ندارد. لعلنه لا طریق الی البیّنه، این جا جای لوث است، طریق بر بیّنه نیست. و فی روایاتٍ یحرق له الحراق، برای او در آتش میزنند حراق را، حراق همان کهنهای است که آتش میگیرد، و یقرب منه، و آن حراق را نزدیک آن شخص مجنی علیه میکند، فان دمه عینا و انفه، فهو کاذبٌ، و الا صادق میشود آن وقت قسامه میشود. پس در ما نحن فیه روایت آن تصدیقش را این قرار دادند، ولکن این قدر میدانیم این امتحان به جهت احراز دروغ و راست بودن دعوای این است که شم دارد یا نه.
اگر با آن امتحان هم همین معنا حاصل شد دروغ و صدق بودنش تشخیص داده شد مانعی ندارد این یکی از طرقش میشود؛ ولکن مسئله ثانیه، مسئله ثانیه این است که میگوید بعضی از شمّ من از بین رفته است، من اول یکطوری بود که عطر را در10 قدمی من یا 10 متری، در20 متری بود من بویش را میفهمیدم، الان میآورند جلو به زور میفهمم. این ادعا میکند نقص الشمّ را که اینجا دیگر جای اختبار نیست یا هست، معروف این است که میگوید جای اختبار نیست، چون میگوید شمم کم شده. اما از کجا کشف کنیم که این کم شده یا کم نشده است؟ اول زیاد داشت؟ این خودش ادعا میکند. بدان جهت گفتهاند این از اول مورد قسامه است؛ چون که جنایت واقع شده است و جنایت هم موجب ظن است بر اینکه دعوایش صحیح بوده باشد، مورد قسامه میشود دیگر اینجا مورد اختبار نیست. بدان جهت ایشان هم همینطور دارد: و لو الدعوا نقص الشمّ قیل یحلق الا طریق له الی البیّنه، برای بیّنه طریقی نیست و یوجب، حاکم چقدر حکم میکند چون دیه از بین نرفته است، میگوید کم شده است، قسم هم خورد حاکم شرع چی کار کند، حاکم شرع در این صورت چون معلوم نیست ثابت هم نیست که کم شده چون که ممکن است از اول کم بوده باشد، و چقدر کم شده آن را هم نمیشود تشخیص داد، باید اول مرتبهاش را بداند تا بگوید از آن مرتبه این قدر کم شده است. تا دیه را تقسیط کند آن را هم نمیشود تعیین کرد. بدان جهت میگوید: و توجب له الحاکم ما یعدی علیه اتحاده، هر قدر اتحادش به او متعدی میشود ـ یعنی فهم کردن از اهل خبره ـ تخمیناً میشود تعیین کرد، چون اهل خبره هم که سابقهاش را نمیدانند. بدان جهت در ما نحن فیه جماعتی گفتهاند که نه، حاکم شرع صلح میدهد به قدر متیغن بعد از قسامه، بعضیها گفتهاند که صحیح هم هست گفته ایشان که اول کذب و صدق آن دعوایش را امتحان میکنند؛ امتحانش به این میشود که چشمان شخص مجنی علیه را بستهاند و شخصی عطری را دست نزدیکش میگیرد میگوید میشنوی بوی این را؟ میشنوم. یک قدم عقب حالا میشنوی؟ تا برسد به جائی که دیگر نمیشنود. آن وقت میآید آن طرف دیگر مجنی علیه؛ پشت سرش اگر این حدها را یکی تعیین کرد که متر کردیم دیدیم همهاش یکسان است صادق است در کم شدن؛ قسامه میخواهد که استناد به اوست. و الا اگر کاذب باشد از اول رها میشود. اگر کذبش محرز شد که کاذب در دعوا شد که رها می شود.
بعضی میگویند نه، شاید شخص نتواند تشخیص بدهد بدان جهت قسامه است و امتحان هم لازم نیست در این مورد. کسانی که امتحان را منع کردهاند گفتهاند: احتیاج ندارد میگویند شاید در این امتحان ممکن است حواسش جمع نبوده باشد، نتواند خصوصاً چشم ها را که بسته احتمال میدهند که رفته به جایی که نیاید. روی این حساب در ما نحن فیه قسامه کافی است و آن قسامه را که کرد حاکم شرع صلح میدهد به یک چیزی که ملتزم میشود به او. اگر از بین رفته بود شمّ محرز بود، قسامه هم بود و اینها هم بود که محرز شد به واسطه جنایت از بین رفته است. بعد از مدتی آن هم دیه را گرفت، دیه نفس است کم نیست، بعد از مدتی شمّ برگشت، بعد از مدتی اتفاقاً چیزی را جلوی او گرفتهاند دید الحمدالله من بو میکنم. اثبات شد به اعتراف خودش یا به اعتراف بیّنه شهادت داد بعد از اخذ دیه که الان شمّ دارم. ایشان میفرماید: که دیه را نمیشود از او گرفت کان این دیه هبةالله حساب میشود؛ این عود شمّ هبة الله میشود. ممکن است کسی لال بشود حقیقاً هوشش از بین برود، مثل بعضی که سکته مغزی میکنند. ولکن بعد از مدتی خداوند متعال شفا میدهد هوش هم دارد. این هبة الله حساب میشود. ولکن این حرف در آن صورتی است که امر مردد باشد که این هبة الله است یا اینکه مثلاً نه همان نرفته بود، چه طور که در بصر گفتیم ربّما آن جراحتی که وارد شده بخاری دارد چیزی دارد که نمیگذارد ببیند، فشاری خوفی که بر شخص آمده نمیتواند حرف بزند؛ ولکن وقتی که یک مدتی گذشت مثلاً یک ماهی،10 روزی،20 روزی دو ماهی، حتی سنهای در بعضی روایات بود گذشت نگذشته برگشت در سنه، یا دو ماه گذشت برگشت.
اگر در این صورت محرز بشود که این لعارض بود حقیقتاً این قوه شامه نرفته بود، دیه را میگیرد، منتهی در از این مدتی که محروم شده از دیه شامه ارش میرسد. حکم ارش میشود در جائی که دیه ندارد. واما اگر نه این معنا محرز نشد که لمانعی بود، در این صورت ولو محتمل است که از بین نرفته بود قوه شامه ولکن محرز نیست این معنا. محتمل است که هبه جلیله بوده باشد، شِفا بوده باشد، آنجا نه دیه را نمیشود گرفت. این هبه جلیله که میگوییم نه اینکه میگوییم این اعجاز شده است، این خداوند متعال بدن انسان را طوری خلق کرده است که به او آسیبی برسد، در خود بدن اجزائی است که آن اجزا به کار میافتد تا این نقص وارد را جبران بکند؛ بدان جهت در ما نحن فیه هوش از بین رفته بود دیگر قوه ذاکره نداشت هیچ چیز هم نمیفهمید مدتی، ولکن در ما نحن فیه آن لطف خداوندی باید پشت سرش باشد نه شفا پیدا کرد به واسطه آن، یا به نحو کرامت یا به نحوه اینکه نه این طور محتمل است که سلولهایی در بدن انسان است آنها فعالیت کردند و به حد شفا رسید آن منافع هم برگشت. بدان جهت در ما نحن فیه نه مراد از این که هبه جلیله معجزه است او نیست، یعنی احتمال بدهیم که این زایل شده بود بعد به واسطه طرق صحت بر این شخص، آن شیء برگشت. در این صورت نمیشود از او گرفت، چرا نمیشود گرفت؟ سرّش این است: وقتی که انسان واقع را نمیداند، اعتباری داشته باشد شارع طریقی قرار بدهد، اخذ به آن طریق میکنیم آن طریق هر چه اصابت کرد هر چه گفت، عمل میشود به آن طریق، منزلة اصابة الواقع.
این را میدانید یکی از این طرق حکم قاضی واجد شرایط است، آن قاضی که واجد شرایط است میزان قضا را میداند در شبهات حکمیه و موضوعیه، میتواند مدعی را از منکر تشخیص بدهد و میتواند آن قواعدی که با آو قواعد تشخیص داده میشود و حکم آن جنایات یا موضوع را بداند آنطور شد، شارع حکم او را فاذا حكم بحكمنا فلم يقبل منه، در مقبوله عمربن حنضله است، و علينا راد و الراد علينا الله سبحانه است، حکمش نافذ است. حتی اگر قاضی روی میزان قضاوت کند، روی میزانی نزد خودش معتبر است، قاضی اعلم هم از او آن میزان را قبول نداشته باشد میزان دیگر بگوید او هم نمیتواند نفی کند. شارع او را طریق قرار داد. روی این حساب در ما نحن فیه این شخص مورد قسامه بود و قسم خورد با آن قسامه محقق شد مورد مورد قسامه بود؛ تشخیص داده بود که لوث بود قسامه هم تمام شد آن حاکم هم حکم کرد. حکم حاکم طریق است که این مستحق دیه است. اگر بعد از 3 روز که این جنایت وارد شده بود روز5 دیه را قسم خورد و گرفت، روز پنجم که صبح گرفت عصر برگشت چشمانش دید، یا آن شمش برگشت آن وقت معلوم میشود که نرفته بود، او مانع بود والا با یک یا دو روز این خوب نمیشود.
بدان جهت در ما نحن فیه اگر احراز بشود که این حکم بر خلاف واقع بود زایل نشده بود این ید اعتبار میافتد از هر طریقی معلوم بشود مخالفتش بر واقع از اعتبار میافتد. اما جائی که معلوم نشد، در اعتبارش باقی است. بدان جهت به او باید عمل کرد. این نسبت به این که ایشان هم دارد میفرماید: ولو اخذ الدیة الشمّ ثمّ اعاد لم یلد تعد الدیه، یک مسئله دیگر که گفتیم و تفصیل دادیم. یک مسئله دیگر این است که این بینی را بریده است و هم بینی از بین رفت و هم شامه از بین رفت. جانی باید دو دیه بدهد. چرا؟ چون که خود بینی را بریدن ولو شامهاش از بین نرود کما اینکه خواندیم یک دیه نفس است. قوه شامه هم که از بین رفته است به واسطه این دیه ثانیه است. حتی در صورتی که متلازمین بشود، که اگر بینی را ببرند شامه هم میرود این هم اینطور بریده دو تا دیه باید بدهد. چون دیه شامه خودش دیه نفس دارد و آن قطع بینی هم دیه دارد، 2 تا جنایت حساب میشود و دو تا دیه باید بدهد. میگویید: مترتب است، چون که اول برید بر او مترتب شد در زوال شامه؛ این را گفتیم که این ترتب دیه را یکی نمیکند. مگر در جائی که یکی اقل بشود، دیگری اکثر بشود و به یک ضربه واحده بشود آن جنایت که با آن جنایت مترتب شده جنایت ثانی؛ واما در ما نحن فیه ولو مترتبتین هستند قطع کرده است، ولکن بر او مترتب شده است ذهاب شامه، ولکن اینها اقل و اکثر نیستند. هر کدام دیهاش دیه نفس است. بدان جهت باید دوتا دیه نفس بدهد و حکم هم این است.
بعد کلام ما واقع میشود در اینجا که محقق در شرایع 7 تا منفعت را گفته است؛ از این منفعتها که پنجم میشود قوه ذائقه است که با لب و دهان تشخیص داده میشود. آنجا هم ملتزم شدهاند که قوه ذائقه هم مثل قوه شامه است در حکم، یعنی هر چه در شامه گفتیم در آن حکم جاری است، ولکن این را بدانید در قوه ذائقه ما نصی نداریم در دیهاش که دیه نفس دارد، اقل و اصل به این معنا دیه واردنیست. بدان جهت مقتضای قاعده رجوع به ارش است. در ما نحن فیه آنهایی که ملتزم شدهاند دیه نفس است یکی از دو حرف را گفتهاند، یکی این حرفی است که محقق دارد و آن این است که کلما فی البدن اثنان و فی واحده نصف الدیه و کلما فی الانسان واحد و فیه الدیه، گفتند: قوه ذائقه یک قوه است. این را جوابش را گفتیم اینکه این روایات ناظر به اعضا هستند نه به منافع؛ بدان جهت است که در صحیحه عبداللهبن سنان فرموده: کلما فی الجسد، جسد یعنی از اعضا است او را گفته است. این منافع را نمیگیرد. جماعت دیگری حرف دیگر زدند گفتند: ولو اینها نمیگیرند اما فرقی نیست ما بین قوه ذائقه و قوه شامه و فرقی نیست هر دو منفعت هستند؛ در آنها که تمام دیه شد در این هم تمام دیه میشود. این حرف محل اشکال است، چرا؟ چون این منفعت، منفعت لسان است. ذوق به لسان میشود. بدان جهت آن کسی که لسانش شلل دارد، ترش و شیرین را نمیفهمد. آن مال لسان است. روی این حساب لسان منفعت معتد بهای او نطق و بیان است. در آن منفعت متعدده تمام دیه است؛ اگر لال شود. اگر جنایتی وارد بشود که لال شود تمام دیه است؛ اما این منفعت که مثل بینی نیست، این منفعتش دوتا منفعت است، یکی نطق است علمه البیان است، بدان جهت زبان شلل داشته باشد آن کسی که نمیدانم لال است، شلل دارد زبانش. بدان جهت در ما نحن فیه این منفعت دیگر هم مقابل او هم که منفعت خفی حساب میشود نسبت به او این هم تمام دیه دارد این دلیل میخواهد. بدان جهت قبول نکردند گفتهاند: رجوع به ارش میشود. اگر در ما نحن فیه قوه ذائقه از بین رفت در قوه ذائقه میشود تمام الدیه. منتهی کسی ادعا کرد قوه ذائقهام رفته است؛ مثل آن دعوا هر چه گفتیم اینجا هم میآید.
بدان جهت ایشان اینطور میگوید: در آن منفعت پنجم و یمکن عن یقال فیه الخامس الذوق و یمکن عن یقال فیه الدیه لقوله^ کلما فی الانسان منه واحد و فیه الدیه، یک وجه اول بود. و یرجع فیه الجنایه الی دعوی المجنی علیه مع الاستضحار بالایمان، که گفتیم دیگر ایمان قسامه است و مع النقصان مثل شمّ است که یقضی الحاکم بما یحکم المنازعه تقریباً، حکمش تقریبی میشود، تخمینی میشودع اجتهادی میشود کما ذکرنا.
بدان جهت این هم 5 شد، دوتا دیگر را هم ایشان ذکر میکند. ولکن مع الاسف این را ذکر کرده است یکی سلس الانزال است و یکی سلس اللبول است. اینها را ذکر کرده است ولکن از منافع نطق را ذکر نکرده است. ایشان در ما نحن فیه باید نطق را هم ذکر میکرد. ذوق را ذکر کرده منصوص نیست؛ ولکن باید تکلم را هم ذکر کند.