درس هفتاد و هشتم دیات

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم

اگر جنایتی وارد شده است بر شخص که به‌واسطه آن جنایت اعما شده است یا اعور شده است دو چشم او، یا یک چشمش ذوعش از بین رفته است، اگر این عود کرد در مدتی که در آن مدت به نظر اهل خبره این است که این ذماع این نمی‌دید ولکن قوه باصره اصلش از بین نرفته بود.در این صورت رجوع به ارش می‌شود در آن مدتی که نمی‌دید به واسطه جنایت جانی بوده چون که دیه تعیین نشده است به او به ارش رجوع می‌شود.

 و اما اگر عود کرد به نحوی که خارق العاده حساب شد این عود، که در این صورت تمام دیه را مستحق است و مثل عود قوت السامعه تهدید به سنه نمی‌شود. تهدید به سنه در قوه باصره ثابت نیست. الان کسی ادعا می‌کند که آنکه ذهاب ذوع العین هم شد به جنایت در حال خودش باقی است، ولکن جانی ادعا می‌کند که خلاف واقع می‌گوید. این دیدش برگشته است، یعنی من مستحق دیه نیستم، له بلکه آنکه برگردن من است ارش است. در ما نحن ‌فیه مدعی و منکر اول باید تشخیص داده بشود. قاضی اولین کاری را که می‌کند در موارد تنافع، تشخیص می‌دهد که کدام طرف مدعی است و کدام طرف منکر است مدعی علیه است. آن وقت حاکم از مدعی مطالبه بیّنه می‌کند در دعوایش در باب قضا این‌طور ذکر می‌کند، حاکم که علم غیب ندارد، علم غیب هم داشته باشد مثل نبی| بنایش این نیست که به غیبش عمل کند، چون که مورد اتهام می‌شود. به میزانی که آن میزان در حق آن حاکم شرع که علم به واقع ندارد با آن میزان تشخیص مدعی را از منکر می‌دهد. آنکه که یکی از اینها می‌گوید مطابق با قاعده معتبره‌ای که آن قاعده معتبره را شارع اجبار کرده است، یعنی اگر این دعوا نبود آن قاعده به حال شک بود، حال شک معتبر است آن قاعده و در ما نحن ‌فیه آن کسی که مطابق آن قاعده حرف می‌زند و مطابق با اوست این می‌شود منکر؛ چون که طبق حجت حرف می‌زند. حجت نزد قاضی. که شاکی است.

و اما آن کسی که بر خلاف آن حجتی که نزد قاضی هست، حرف زد او را منکر قرار می‌دهد. یک وقت این است که هر دوتا برخلاف حجت حرف می‌زنند که مورد تداعی می‌شود، هر دوتا مدعی هستند یک شیء منکر هستند نسبت به شیء آخر. مورد تداعی می‌شود. در ما نحن ‌فیه این ذهاب ذوع العین متیغن بود از شخص مجنی علیه، ذوع چشمش رفته بود، شک می‌کند که قاضی که آیا برگشته است که جانی می‌گوید، یا اینکه برنگشته است، استضحاب می‌گوید برنگشته است. کان علی ما کان. بدان جهت به این جانی می‌گوید بیّنه بیاور که این ذوعش برگشته است که شهادت بدهند ما می‌دیدیم کتابی را می‌خواند و درست هم می‌خواند، معلوم می‌شود که می‌بیند. روی کتاب می‌خواند مطالب کتاب را دیدیم که می‌خواند، از روی هم این کتاب سطر به سطر. وقتی که این طور شهادت دادند دعوای جانی ثابت می‌شود از بیّنه، فی المدعی و الیمین علی منکر. اگر گفت من شاهد ندارم ولکن یقین دارم که این می‌بیند، در این صورت حق دارد مدعی مطالبه بکند از حاکم این را قسم بده، که نمی‌بیند. منکر اگر قسم خورد دعوای مدعی را اسقاط می‌کند، دیگر آن دعوا زنده نمی‌شود. پیش قاضی دیگر برود آن‌ دعوا محکوم نیست. ختم محاکمه را می‌نویسد قاضی. به نحوی که قاضی دیگر هم نمی‌تواند او را دوباره زنده کند. و اما اگر گفت من قسم نمی‌خورم، حاکم می‌گوید: الان که قسم نمی‌خوری قسم را برگردان به مدعی که او قسم بخورد، او قسم بر دعواش می‌کند، چون که منکر ابا کرد و دعوایش هم اثبات می‌کند. ایشان هم روی این روال فرموده است: الاختلفا فی العود، یعنی جانی و مجنی علیه در عود اختلاف کردند قول مجنی علیه است. یعنی او را منکر قرار می‌دهد. او مدعی داشته باشد قسم می‌خورد والا ارجا می‌شود قسم به مدعی، دعوایش ساقط می‌شود. صاحب جواهر (قدس الله نفسه الشریف) یک فرض دیگری را هم که مثل این فرض است در ذیل این فرض ذکر کرده است و آن آنجائی است که عود مسلم است، یعنی موت مسلم است، که یقیناً مجنی علیه مرده، آن اولیاء مجنی علیه می‌گوید: مُرد در صورتی که ذوع العینش عود نکرده بود که تمام دیه را می‌گیرد. اگر شخص بعد از ذهاب العینین موت حاصل شد، ولو به سبب مرضی لازم نیست از آن جنایت باشد، اگر از آن جنایت بوده باشد دو حکم پیدا می‌کند، موت پیدا کرد مرد تمام دیه عین را باید بدهد، این مجنی علیه مُرده اولیائش می‌گویند: همین اعما بود مُرد و ذوع العینش برنگشته بود جانی می‌گوید نه در ما نحن‌ فیه عین عود کرده بود ذوعش بعد از او مُرد؛ یعنی ارش باید بدهد. در ما نحن ‌فیه دیه نیست.

 آنجا هم صاحب جواهر می‌گوید: قول، قول ولی مجنی علیه است چون استضحاب می‌گوید برنگشته بود، برنگشته بود تا مُرد. قول قول اوست و این باید بیّنه بیاورد. اینجا چیزی به ذهن ‌ها خطور می‌کند و آن این است که ما هفته گذشته گفتیم این بیّنه و هکذا سایر الاعمال به جهت احراز واقع است، و احرازش هم تعبدی است بیّنه، شاید این شاهدها اشتباه کرده باشند، حلف هم احراز واقع نمی‌کند، کرد آدم متدینی شد، شاید احتمال است بر خلاف قسم بخورد احتمال است اشتباه بکند، پس در ما نحن ‌فیه اینها طریق به وصول به واقع است. گفتیم در جائی که وجدان واقع به احراز واقع ممکن بوده باشد نوبت به آن طرق نمی‌رسد این‌طور گفتیم. چرا در ما نحن ‌فیه وقتی که جانی می‌گوید عود کرده و او می‌گوید مجنی علیه که فرد اول بود نه عود نکرده، چرا در این صورت چشم‌های مجنی علیه را به قرص آفتاب نمی‌گذارند؟ که معلوم می‌شود اگر عود کرده می‌بندد، اگر عود نکرده هم همین‌طور می‌ماند. چرا اینجا نبود. این در فرض ثانی بعد از مردن در نمی‌آید، در فرض اول زنده است آنجا می‌آید. این جوابش این است که آنجا که ما مستلزم شدیم آنجا مورد نص بود. نص دلالت کرد کما اینکه محقق هم نقل کرد در شرایع بعد از مسئله عود بعد از اختلاف عود ذکر کرده است و در آن مسئله منصوصه احتمال خصوصیت است که با آن خصوصیت شارع در ما نحن ‌فیه او را اعتبار نکرده است در دعوای عود، چون در آن مسئله که ادعا می‌شد ادعا می‌کرد کور شده‌ام او می‌گفت نه، دروغ می‌گوید کور نشده، آن مدعی صدقش را اثبات کرد. وقتی که مقابل شمس گذاشتند صدقش را اثبات کرد که صادق است، این شخص دوباره در مدعی عود مقابل بشود و شارع بگوید چشمش را بگذارید به قرص این وهم بر اوست چون که صادق بودنش را اثبات کرد، و وجه خصوصیت ثانی ـ دو خصوصیت در مسئله است ـ این است که در ما نحن ‌فیه که ذوع عود کرده است ممکن است عود بکند ولکن چشم را دوباره مقابل قرص بگذارند آن ذوع چون تازه برگشته است از بین برود، به واسطه مقابله با قرص. بدان جهت در ما نحن‌ فیه چون که احتمال خصوصیت در آن مسئله است و دو خصوصیتی که گفتیم در ما نحن ‌فیه الی القاعده مشی می‌شود، چون که نفسی در مقام نیست عمل می‌شود به قانون ان ما اقضی بینکم بالبیّنات و الایمان، که گفتیم حقی رسول الله| به همان میزان قضا حکم می‌کرد به علم خودش به جهت اینکه مردم تهمت دیگری درست نکنند به همان میزان قضا حکم می‌کرد که همه جا یکی است، مدعی باید بیّنه بیاورد و مدعی علیه حلف مال اوست، اگر مدعی مطالبه بکند الا ان یرده علی المدعی، کما ذکرنا.

 بعد صاحب العروه (قدس الله نفسه الشریف) می‌گوید: کسی که خود چشمش سالم است ولکن جنایتی که بر او وارد شده است چشم له نشده است سالم مانده قائم است، ولکن ادعا می‌کند که کور شده‌ام، این همان مسئله‌ای است که هفته گذشته خواندیم دیگر اعاده نمی‌کنیم. می‌رسد مسئله به ادعای نفس جنایتی که وارد شده است این جنایت کور نکرده این را یا ذوع یک چشمش را به کلی از بین نبرده، نقص آورده است. تارةً ادعا می‌کند که این جنایت جانی نقص در یک عینش واقع شده است، یک سیلی محکمی زده است می‌گوید: این چشمم دیگر نمی‌بیند. تارةً نه، دوتا سیلی زده است از دو جا می‌گوید دو چشمم دیگر این طور نمی‌بیند تار می‌بیند، یا ناقص می‌بیند، نورش کم شده است. ایشان (قدس الله نفسه‌ الشریف) در شرایع اول متعرض می‌شود به دعوای نفس فی اهدا عینیه، می‌فرماید: در ما نحن‌ فیه آن قاعده‌ای را که در سمع گفتیم همان قاعده را در بصر هم که مستفاد از روایات بود عمل می‌کنیم؛ یعنی امتحان می‌کنند اقتباس که استضحار می‌گویند که این راست می‌گوید یا خلاف واقع می‌گوید. اول دید این چشمی را که معیوب است یا اول نه ثانیاً فرقی نمی‌کند، اول دید یک چشمش را حساب می‌کنند، اگر دیدند آن عین سالمش را می‌بندد به نحوی که دیگر او دید ندارد با آن چشم، با آن مصاب که آن عین مصاب واضح است کسی جلو‌‌یش می‌رود یک چیزی یک شخاصی دستش می‌گیرد، می‌رود عقب می‌گوید: این را می‌بینی؟ می‌بینم و چند بار عقب‌تر می‌رود و تکرار می‌کند، خط مستقیم بالاخره یک جا می‌رسد که می‌گوید نمی‌بینم، بعد جلوتر می‌گوید می‌بینی؟ بعد مثلاً رسید به جایی که می‌گوید این را می‌بینم، نقل بشود از آنجا می‌گوید نمی‌بینم. آنجا را علامت می‌گذارند، در ما نحن‌ فیه مسافتش را می‌گیرند. از آن طرف دیگر آن شاخص را می‌برند، اگر دیدند یکی گفت: مسافت یکی است دیدند که هر کدام یکی است می‌گویند: آن هم معلوم می‌شود. بعد او را می‌بندند راست را باز می‌کنند، بسته‌اند این را، می‌گویند می‌بینی؟ از آن طرف عین راست می‌برند تا جایی که می‌بینند، می‌بینم، می‌بینم، بیشتر باید ببیند آن سالم است، اگر دیدند نه آنقدری را گفت که همان چشم معیوب گفته بود، مسافت کردند می‌بینند که کاذب است در دعوایش، بدان جهت در ما نحن‌ فیه آنکه در سمع گفتیم همان جا پیاده می‌شود.

 اگر این تصدیق شد، به نحوی که لازم نیست اول تصدیق بشود یک بار بردند گفت این را می‌بینیم بردند گفت نمی‌بینم، باز او را تکرار می‌کنند در دفعه دوم، اگر عکس گفت. اول گفته بود نمی‌بینم بعد گفت می‌بینم، می‌گویند دروغ شده چون اول کم گفت الان زیاد را گفتی، گفت می‌بینم. در ما نحن ‌فیه تکرار می‌کنند به نحوی که آن مسافت عین معیوبه را یکسان بگوید در دو دفعه، که معلوم شود صدق است آن وقت بین صحیحه را هم می‌گیرند، اگر عین صحیحه تفاوت داشت بُعد را می‌دید، فرق ما بین این مسافتین را که چقدر است ارش تعیین می‌کنند، آن ارش تعیین کردنش به این است که نصف آن مسافت است، نصف ذوع می‌شود، یک ذوع 500 دینار بود، نصف آن می‌شود 250دینار، ثلثش بود ثلث 500 می‌شود. ربعش بود ربعش و خمسش بود خمسش می‌شود. این در صورتی است که احدا عینین این‌طور بوده باشد، چرا این را این نحو می‌کنند؟

 این شخص که اثبات شد که این عینش ناقص است، یک مطلب دیگر می‌ماند و آن این است که از کجا این نقص به این جنایت وارد شده به این سیلی زدن، بلکه از اول این کم نور بود. چشم‌ها ربّما این‌طور می‌شود، به عللی یا از اصل هم همین طور است کم نور است، به این جنایت باید کم نور شود، این استناد را، این کم نور شدن را و مقدار کم نور شدن را که چقدر کم  نور است با آن اختبار معلوم می‌کنند، ولکن این جنایت این نقص مستند به جنایت است این را به قسامه اثبات می‌کنند. قسامه هم در تمام زوج 6 تا است. 6 نفر است. اگر در ما نحن ‌فیه نصف ذوع رفته باشد، سه تا قسامه می‌شود نصف 6 نفر 3 نفر می‌شود. و گفتیم اگر کسی قسم نخورد کسی می‌گوید من ندارم کسی که بیاید قسم بخورد خودش تکرار می‌کند 3 قسم را، و اما در جائی که محرز باشد ذوع ذهابش به واسطه جنایت است. این را می‌دانید این احتیاج به گفتن نیست. اگر معلوم باشد احتیاج به قسامه نیست.

 وقتی که قاضی علم وجدانی پیدا کرد، ظن نباشد علم وجدانی پیدا کرد که این جنایت این‌طور کرده است این را، چون سابقه‌اش را می‌دانستند که قبل از وقوع این جنایت با همین چشم ماه را می‌دید، اگر محرز بوده باشد که این‌طور بوده باشد اینجا نیاز به قسامه نیست. پس در ما نحن ‌فیه دوتا امر است این را باید از روایت استفاده کنیم، یکی تعیین مقدار نقص و نقص وارد شده است، اصل النقص، او به واسطه آن اختبار معلوم می‌شود. یکی که این نقص مستند است به جنایت جانی، او به قسامه ثابت می‌شود. این مورد مورد لوث است در مورد لوث قسامه معتبر است، لوث هم اعتبار دارد یا نه تکلم خواهیم کرد. در باب هشت از باب دیات المنافع، محمد‌بن یعقوب عن محمد‌بن یحیی عن احمد‌بن محمد عن حسین‌بن سعید روایت اولی است، عن حماد‌بن عیسی عن معاویه‌بن عمار، روایت من حیث سند صحیح است، قال سألت ابا عبدالله× ان الرجل یصاب فی عینه، رجلی در عینش اصابتی به آن واقع می‌شود، مراد از اصابت جنایت جانی است، فیذهب بعض بصره، بعضی نور چشمش از بین می‌رود، نه تمام این نور، ایّ شیء یعطا، چقدر به این دیه می‌دهند؟ هاء تفریع آمد، ان الرجل یصاب فی عینه فیذهب بعض بصره، های تفریع معنایش این است که محرز است آن اصابت مراد جنایت است، آن جنایت بصرش را برده است. در ما نحن ‌فیه استناد محرز است ولکن این بعض البصر بایّ شیء یعطا، این دیه چقدر می‌شود؟ به او چقدر می‌دهند؟ چون که تمام ذوع نرفته است. قال تربت احداهما، یکی از این چشمانش بسته می‌شود. همان نحوی که گفته شد یک چیزی روی آن گذاشته می‌شود مثل یک چیز محکم مثل کلاه که به چشمش آسیب نرسد و نبیند، ثمّ یقال له انظر بعد از او به او می‌گویند نگاه کن، و مادامی یدعی الی یبصر موضعها، که می‌داند موضع این را می‌بینند حتی اذا انتهی الا موضعٍ ان جازه قال لا ابصر، حتی آنکه آن شاخص را می‌برد به جائی که می‌رسد می‌گوید نمی‌بینم، قربها، آن شاخص را می‌آورند جلوتر، حتی یبصر، ثمّ یعلم ذلک المقام، ثمّ یقاص ذلک من خلفه و عن یمینه و عن شماله، همین‌طور می‌گویند نگاه بکن به پشت سرت می‌بینی یا نمی‌بینی؟ امتحان می‌کنند فان جاء سواء، اگر پشت سرش، جلویش، یمینش، یسارش من حیث الابصار یکی است، معلوم می‌شود که نمی‌بیند، این مقدار را نمی‌بیند. چون معلوم است ناقص شده است، معلوم می‌شود این قدر ناقص شده والا قیل له کذبت، اگر دیدن مختلف شد می‌گویند دروغ می‌گفتی، نه اینکه دعوایت دروغ است این را می‌دانند ناقص شده، کذبت یعنی خطا کرده‌ای. کذبت حتی یصدق تا آنکه حقیقتاً‌و دقتاً معلوم بکند که چه مقدار نمی‌بیند. به یک جا و به مقداری برسد که دیگر اشتباه نمی‌کند می‌گوید دیگر اینجا را نمی‌بینم، قلت الیس یعماً، اول قولش را قبول کنیم، می‌دانیم که ناقص شده است مسلمان است می‌گوید آن قدر ناقص شده که نور چشمم نصف شده است، الیس یعماً قال لا کرامة و یصنع بالعین الٱخری، بعد این کار را به عین ٱخری می‌کند او را می‌بندند مثل ذلک، ثمّ یقاص ذلک علی الدیه العین، این مسافت چقدر فرق پیدا کرد عین صحیح با عین مصاب، آن مقدار از دیه را مستحق می‌شود، ثلث تفاوت داشت ثلث دیه، ربع فرق داشت چون که دیه‌اش 500 دینار است ثلث او، ربع او، خمس او، عشر او دیه معلوم می‌شود.

 می‌بینید در این روایت قسامه ندارد، چرا؟ و گفت این‌قدر دیه می‌دهم چون محرز است نقص به واسطه این اصابت، در ما نحن ‌فیه و اما آنکه که در باب دوازده روایت اول است باب عدد القسامه فی اثبات الجنایت علی المنافع و الاعضا، آنجا نگاه کنید همان کتاب ظریف است که نشان دادند به امام رضا× تصدیق کرد، محمد‌بن یعقوب عن علی‌بن ابراهیم عن محمد‌بن عیسی‌بن عبید عن یونس یک سند و علی‌بن ابراهیم عن ابیه عن ابن فضال که حسن‌بن علی‌بن فضال است دو سند، جمعیاً از ابوالحسن رضا×، قال یونس عرضت علیه الکتاب فقال فههو صحیحٌ، امام فرمود: صحیح است یعنی این روایات روایاتی است که مولانا امیرالمومنین املاء کرده است. و قال ابن فضال قضا امیرالمومنین×، در همان کتاب است اذا اصیب الرجل فی احدا عینیه فانها تقاس، اگر به یکی از عینینش جنایت برسد آن سنجیده می‌شود، تقاس یعنی سنجیده می‌شود، سقاط یعنی سنجیده می‌شود با آن عین دیگر نقصش، تقاس ببیضة تربت الی عینه المصاب، آنکه اول گفتم او را می‌بندند، و ینظر ما منتهی عینه الصحیحه، بعد هم عینه صحیحه را امتحان می‌کنند تا ببیند منتهی دیدش در عین صحیح چقدر است، ثمّ تسد عینه الصحیحه، عین صحیحه را می‌بندند و ینظر ما منتهی نظر  عینه المصابه، تا معلوم بشود که عین مصابه چقدر فرق دارد با این صحیحه. فیعطا دیته من حساب ذلک، و القسامه مع ذلک من ستت الاجزاء، این کار را می‌کنند در پای آن باید قسامه باشد، که آن قصامه هم ستت اجزاء است، 6 نفر می‌شود. قسامه نفس نیست که در قتل عمدی خمسین نفر در قتل خطایی خمس و عشرین باشد، این در اعضاء و منافع 6 نفراست و القسامه من الستت اجزاء علی قدر ما اصیب من عینه، قسامه چقدر لازم است علی قد ما اصیب من عینه لازم است، فان کان ثلث بصره، از امتحان معلوم شد که ثلث دیدش رفته است،  حلف هو وحده، خودش قسم می‌خورد قصامه‌اش یک نفر است و ثلث دیه داده می‌شود، و ان کان ثلث بصره، ثلث بصر رفته است  ثلث شش 2 تا می‌شود، و ان کان ثلثو بصره حلف هو و حلف معه رجل واحد، و ان کان نصف بصره نصف آن 3 تا می‌شود، حلف هو و حلف معه رجلان، و ان کان ثلثی بصره، دو ثلث که 4 می‌شود حلف هو و حلف معه ثلاثة نفر، و ان کان اربعة اخماس بصره، پنج قسم دیدش رفته است در این صورت حلف هو و حلف معه اربعة نفرٍ، ان کان بصره کل، همه‌اش رفته باشد حلف هو و حلف معه خمسة نفر، که فرض سابق بود که می‌گفت دیگر دید ندارم، ادعا می‌کرد کور شده‌ام، قائم بود که آنجا با خودش 6 تا می‌شود. و کذلک القسامه کلها فی الجروح، تمام قسامه‌ای که در جروح هستند آن‌ها هم همین‌طور هستند، 6 نفر هستند مثل همین جائی که در بصر گفتیم در تمام جروح این طور است.

 و ان لم یکن للمصاب بصره، اگر نباشد با آن کسی به بصرش مصاب است من یحلف مع، که گفته‌اند کسی ندارد در این صورت ضعف علیه الایمان، خودش قسم می‌خورد مکرراً، بعد می‌گوید که ان کانه ثلث بصره حلف مرة واحده، و ان کان ثلث بصره حلف مرتین، و ان کان اکثر من ذلک علی هذا الاصاب. و انما القسامة علی مبلغ منتهی بصره، آن عدد قسامه که 6 تا است به حساب منتهی بصر است، منتهای بصر قسامه‌اش 6 تا می‌شود. بعد و ان کان السمع، اگر گوش بشود هم همین طور است 6 تا می‌شود، امتحان می‌شود که 6 تا است. این در صورتی است که در ما نحن‌ فیه یک چشمش سالم و یک چشمش این طور باشد. معلوم شد بر اینکه در ما نحن‌ فیه در آن جائی که محرز بوده باشد این نقص معین شده به‌واسطه اصابت به جنایت است؛ احتیاج به قسامه ندارد. چون که علم داریم که مستند به اوست و مبلغ دیه را هم که تعیین کرده‌ا‌یم به اختبار. انما الکلام در جائی هست که ـ از آنجا معلوم شد آن کلامی که صاحب جواهر عنوان کرده است ـ که ممکن نشود آن مقدار تفاوت را به اختبار معلوم کرده است. نه شخصی است که دو چشمش با همدیگر فرق داردع این را چه طور اختبار کنیم؟ و مقدارش را هم از اول نمی‌دانیم چه‌طور اختبار بکنیم؟

 کلام این است آنجایی که اختبار ممکن نشد صاحب جواهر می‌گوید: آیا در اینجا خود آن شخص مدعی قولش را قبول کنیم که این مقدار است نور چشمم، رفته است. اول این مقدار بود بعد نصف آن مقدار رفته یا ثلث آن مقدار بود قولش را قبول بکنیم، و حلف خودش؟ یا بگوییم قسامه بیاور، حکم قسامه. این دو وجه، سومی این است که اگر مصالحه کردند آن دیه را نمی‌شود تعیین کرد، چون که مسافت را نمی‌شود اطلاق را تعیین کرد. در این صورت صلح کردند با آن شخص جانی هیچ؛ اگر صلح نکردند آن جانی اقل الارش را می‌دهد. آن مقدار را که متیغن است می‌دهد. گفته است صاحب جواهر: وجوه سه وجه شد لا یقعد الاخیر، که اخذ به قدر متیغن می‌شود. عرض می‌کنم در ما نحن ‌فیه یک وقت این است که معلوم است این چشم ناقص بود از اول نوعش، ولکن نقص دیگری به این جنایت حاصل شده است، ولکن آن چقدر حاصل شده دیگر معلوم نیست. چون که اولش معلوم نیست چقدر ناقص بوده است، این را هم نمی‌شود تعیین کرد. در ما نحن ‌فیه بعید نیست این‌طور بوده باشد چون مورد قسامه‌ای که در ما نحن ‌فیه گفت آنجا که استناد معلوم نبود، به جهت عدم معلومیت استناد بود اینجا استناد معلوم است، ولکن مقدارش را نمی‌شود تعیین کرد، غیر از قدر متیغن؛ چون که دیه دین است، وقتی که دین مردد شد بین اقل و الاکثر، اکتفا می‌کند به اقل، مصالحه کردند فبها، مصالحه

نکردند این قدر است. و اما در جائی که استناد معلوم نبود، نقص حاصل شده نمی‌شود او را تعیین کرد، اما استنادش معلوم نیست. در ما نحن‌ فیه قسامه استناد را اثبات می‌کند اگر داشته باشد. قسامه و در آن مقدار هم عمل می‌شود و به آنکه قدر متیغن است. این حاصل بود. و اگر این شخص آمد گفت نه دو تا سیلی زد یکی در طرف راست و یکی در طرف چپ و هر دو چشمم کم نور شد، وظیفه در این صورت چیست؟ محقق می‌فرماید: در این صورت یک شخصی را که در سن اوست و در خصوص ولد اوست، امثال اوست، او را می‌آورند من حیث سن ولد و امثال ذلک. دید آن شخص را که آورده حساب می‌کنند و دید این شخص را هم که فعلاً می‌بیند حساب می‌کنند، هر چه دید این از دید او ناقص شده است، قهراً قسامه هم می‌شود، اگر ثابت نشود که به مستند جنایت است. اگر مستند به جنایت نبوده باشد قسامه هم می‌آید، حکم می‌شود بر اینکه تفاوت ما بین عین این زمان و آن زمان فرق می‌کند با عین آن پیر و عین این پیر این مقدار دیه می‌شود، قیاس می‌شود.

 می‌دانید که اشخاص مختلف هستند من عینک نزدم شما عینک زده‌اید من پیرتر از شما هستم، این‌طور نیست که کسی را بیاورند یا دو نفر جوان است یکی عینک نزده و یکی زده، چشم او این‌طور است و چشم او کم نور است، این به واسطه تعبد است. وقتی که پای تعبد رسید دیگر پای اجتهاد در مقابل نص نمی‌شود. آن کدام روایت است که از این استفاده شده است این حکم در باب هشتم از ابواب دیات المنافع روایت چهارم است، اولی را خواندیم، و باسناد الشیخ عن جعفر‌بن محمد‌بن عبیدالله‌بن اشعری است، عن عبدالله‌بن قداح عن ابی عبدالله×، این را و رواه الصدوق سندش به سند صدوق صحیح است، و رواء الصدوق باسناده عن عبدالله‌بن میمون که ابن قداح است، این سند صدوق هم به روایات عبدالله‌بن میمون قداح صحیح است آن نحوی که در مشیخه فقیه فرموده است. آنجا دارد: قال عطی امیرالمومنین× به رجل مولانا امام صادق× نقل می‌کند از پدرش قال عطی امیرالمومنین× به رجل قد ضرب رجل حتی نقص من بصره‌، یک مرد دیگر زد حتی نقص من بصره، این هم معلوم است استناد و مفروض این است که در این روایت معلوم است؛ قسامه اینجا ذکر نشده است. حتی نقص من بصره فدعا مولانا امیرالمومنین رجل من اسنانه، هم سن‌های او، ثمّ اراه شیء فنتظر له، به هر دو تا نشان دادند شیء را که نگاه کرد، فنظر منطقة من بصره و عطاه الدیه، این مرد انثی است، چقدر نسبت به عین او ناقص شده است فعطاه الدیه منتقص بصره، آن مقدار که از بصرش ناقص شده است دیه داشت. این را نگویید که قصامه اینجا چه شد، قسامه اینجا موردش نیست. قسامه آنجائی که استناد معلوم نشود.ژ

 و الله سبحانه و هو العالم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا