درس هفتاد و سوم دیات

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم

جنایتی که وارد می‌شود از جانی به مجنی علیه، تارةً آن جنایت جنایت نفس است که جانی می‌کشد شخصی را این جنایتی که بر نفس وارد می‌شود. اگر مورد قصاص بوده باشد قتلش عمدی و متعمداً بوده باشد، قصاص گرفته می‌شود؛ مگر مصالحه به دیه بشود، و اگر نه قتل مورد قصاص نیست، دیه گرفته می‌شود. این قصاص در نفس تارةً حاصل می‌شود به جراحتی که آن جراحت هم جنایت برطرف است. مثل اینکه دست شخصی را از منکب با شمشیر می‌زنند می‌افتد و به این کاری که کرده است آن شخص هم تلف می‌شود، اینجا هم جنایت بر نفس است چون او مرده است و به قصد کشتن بود و جراحت کشنده است، هم جنایت بر طرف است. و ٱخری جنایت بر نفس بدون جنایت برطرف است، طرف یعنی اعضا شخص مثل اینکه کسی را خفه کرده است، کشته است ولکن هیچ جراحتی در بدنش و اعضائش نیست. این تلف النفس که مورد قصاص است، عمدی بوده باشد تارةً با قصاص طرف است یعنی موجب قصاص طرف جمع می‌شود و ٱخری نه موجب قصاص طرف در بین نیست.

 آنکه ما بحث کردیم، و واضح کردیم، قصاص نفس را واضح کردیم آنکه در بحث دیات النفس بحث کردیم بحث دیه نفس را بحث کردیم. اما اگر این قتل که مورد قصاص است یا مورد دیه نفس با این جنایت برطرف جمع بشود؛ مثل اینکه مثال زدم دستش را از منکب برید و او هم مرد، عمداً یا متعمداً بکشد یا اینکه نه خطائاً، با او جمع شده است؛ چون که جنایت در طرف بشود، طرف یعنی اعضای بدن، این جنایت در طرف با جنایت نفسی جمع بشود حکمش چیست؟ این را گفتیم. ولکن دوباره اعاده خواهیم کرد چون که مسئله مهمی است که اگر با جنایت با نفس جمع بشود، حکمش چیست. و هکذا اگر جنایت بر طرف وقتی که موجب دیه است با قتل نفس که قتل نفس هم موجب در دیه است جمع بشود حکمش چیست؟ یا غیر قتل النفس، آنکه در او دیه دیه نفس است، با او جمع بشود حکمش چیست، اینها را بحث خواهیم کرد انشاء الله.

 یکی قصاص نفس و قصاص طرف، یعنی اعضا بود؛ یکی دیه النفس و یکی دیه الاعضاء بود. اینها را غالب شدیم. و اینها از چه راهی است و مثبتشان چیست، طریق اثباتش چیست عند الاختلاف اینها را بحث کردیم. فعلاً رسیدیم به جایی که جنایت بر منافع انسان است، کاری کرده است که دیوانه‌ شده است یا کاری کرده است که نمی‌شنود، کر شده است، کاری کرده است دیگر نمی‌بینید. اینها منافع هستند، منافع انسان هستند که اینها را از بین برده، یعنی منافع بدن. این هم مثل آن‌هاست. تارةً این منفعت را با آن جنایت بر طرف جمع می‌شود، یک وقت این است که مثلاً گوشش را برید، گوش‌هایش را برید کر شد، ولکن اینها را بریدند با کر شدن ملازمه ندارد، ولکن می‌بینید که این جنایت بر منفعت که سماع است با جنایت بر آن طرف جمع شد، یک وقت جنایت بر طرف نمی‌کند آن طور در تاریکی صیحه زد بر یک شخصی دیوانه شد، علقش پریده آن هم دیوانه است. جنایت بر طرفی نکرده است ولکن جنایت بر منفعت کرده است. ما در مقابل اینها هم که مطلب رابع است این است که نه، بر بدن زخم زده است، نه جنایت برطرف شده است که دستش قطع بشود، نه آن شخص عضوی را از او ناقص کند، یا منفعتی را از بین ببرد، نه منفعت بدن هم سر جایش است اما زخمی زده است. اقسام شجاج و جروح که بحث خواهیم کرد، آن رابعه است او را بعد بحث می‌کنیم. الان بحث ما در دیات منافع است. فرقی نمی‌کند آنجائی که منفعت از بین برود، بدون جنایت بر طرف و بدون جرح، یا مثل آن مثالی که صیحه زد یا اینکه نه با آن جنایت بشود، هر دو قشمش را انشاء الله بحث خواهیم کرد که اگر جمع شد حکمش چه می‌شود.

ـ عقلش پریده دیه نفس دارد.

ایشان و جماعتی که غیر ایشان است منافع بدن را هفت جا ذکر کرده است. اولش عقل است، از عقل شروع می‌شود که ما به الامتیاز انسان است بغیر الانسان. بدانید که در عقل قصاص نیست، این وقتی که ولو صیحه زد ولو قصدش این بود او را دیوانه کند در نصف شب دیوانه شد آن یکی، قصاص نمی‌شود، برای اینکه در ما نحن‌ فیه قصاص به قول صاحب شرایع  محلش معلوم نیستع از کجا قصاص بگیرد. بدان جهت در ما نحن‌ فیه منتقل می‌شود. این را بعدا بحث می‌کنیم. مورد قصاص نیست دیه ثابت می‌شود ابتدائاً؛ مثل بعضی جراحاتی که در جراحات سر است، این جراحات سر ولو عمدی بوده باشد مورد قصاص نیست، مورد دیه است. بدان جهت در ما نحن ‌فیه این دیه در عقل دیه‌النفس است، کسی را اگر دیوانه بکند، آن دیه نفس را باید بدهد، ولو جرحی یا جنایت بر طرفی وارد نکند این را باید بدهد. محقق در عبارت دارد: و فی بعضه ارشٌ الیعین الحاکم، ولکن اگر تمام عقلش از بین نرفته کأن بعض عقلش از بین رفته است آنجا هم ارش ثابت است؛ آن بعضش دیه ندارد، دیه تعیین نشده است، تحت آن قاعده‌ای است که هر جنایتی در او دیه مقدره است از ناحیه طرف نرسد نوبت به حکومت می‌شود. رجوع به حکومت می‌شود. حکومت هم همین‌طور است که حاکم شرع با آن اهل خبره مشورت می‌کند، صدمه‌ای که به این شخص وارد شده است تمام عقلش نرفته است، بعضش رفته است، در این صورت به آن مقدار از او ارش می‌گیرد، بحثش انشاء الله خواهد آمد در تعیین ارش؛ ولکن شیخ الطائفه (قدس الله نفس الشریف) کما اینکه صاحب شرایع هم ذکر می‌کند گفته است، وقتی که بعض عقل از بین رفت به زمان تعیین می‌شود؛ یعنی دیه کامله به آن زمان تعیین می‌شود. مثل اینکه جنایتی که بر او وارد کرده یک روز دیوانه است، یک روز عاقل است. آدم حسابی است. یا یک روز دیوانه است دو روز عاقل است، یا اینکه یک ماه دیوانه است، یک ماه عاقل است. شیخ الطائفه (قدس الله نفسه الشریف) فرموده: یک روز عاقل یک روز دیوانه نصف دیه می‌شود، نصفه عقل رفته، 2 روز عاقل یک روز دیوانه، ثلث عقل رفته است، ثلث دیه نفس داده می‌شود، و هکذا و هکذا. خود صاحب الشرایع و هو تخمینٌ، اینکه شیخ فرموده دلیل ندارد، تخمین می‌زند که این‌طور بشود. تخمین ارش است و الا دلیل ندارد.

 می‌دانید که اگر نقصان عقل این‌طور بوده باشد که بعضی وقت عاقل می‌شود و بعضی وقت مجنون صد درصد است، این باشد جنون ادواری است، تمام دیه ثابت است. آن دلیلی که خواهیم گفت دلالت کرده است و فی ذهاب العقل تمام الدیه، فرقی نمی‌کند یعنی وقتی که مجنون شد، چون عقل که مرکب نیست، اجزا ندارد. عقل رفته است و این را مجنون می‌گویند عرفاً، می‌گویند: دیوانه است. بدان جهت این تمام دیه است این نیست، ولکن تبعیض به این‌طور اگر بوده باشد که در بعضی چیزها دیوانه است. ولکن در بعضی چیزها شخص عاقل است، مثل اینکه ما یک وقتی طلبه بودیم در مدرسه فیضیه، مجرد بودیم نشسته بودیم ماه مبارک بود که آن وقت ماه مبارک یک عده‌ای می‌ماندند از طلبه‌ها برای تبلیغ نمی‌رفتند، مشهور بودند ما نشسته بودیم آنجا یک چاهی کنده بودند در مدرسه فیضیه که مروم از او استفاده کنند آن چاه نمی‌دانم الان علامتش هست یا نیست؛ الان نباید بشود. دور چاه یک مخزنی  درست کرده بودند، ما آنجا نشسته بودیم که کنار آن مخزن یک کسی بعد از ظهر بود وارد شد، دیدیم که می‌خورد، گفتیم آخر ماه رمضان است تو چرا علنی می‌خوری؟ گفت: شما خودتان نگفتید که دیوانه برایش تکلیف نیست، من دیوانه هستم. این را می‌گوید حرف عقل است؛ بدان جهت در ما نحن ‌فیه آنجائی که شخص نسبت به بعضی امور دیگر آن عقل را ندارد، نسبت به امور دیگری نه، مثل همان اول است. به پول و کذا بشود، مثل اول است؛ ولکن نسبت به حرف زدن و اینها باشد بعضاً قاطی می‌کند.

 اگر این طور بوده باشد که جنون ادواری نمی‌گوید به آن، می‌گویند: در او قسمی از جنون است. یعنی مقدار متنابعی از جنون در او است، اگر این‌طور بوده باشد، او همان ارش است قاعده کلیه است که حاکم شرع با آن اهل خبره مشورت می‌کنند، جزای این جنایتی که وارد شده تعیین می‌کنند، که مسما بالارش است. بعد از اینکه این را محقق (قدس الله نفسه الشریف) فرمود و گفتیم که فرقی نمی‌کند این به جنایت بر طرف یا به جرح بوده باشد، عزالت العقل، یا به غیر او بوده باشد دیة النفس است، بعد از این و بعد از این که می‌گوید: قصاص نیست در عقل دیه ثابت است؛ متعرض می‌شود به آن صورتی که ذهاب العقل با جنایت دیگر بوده باشد، با جنایت بر بدن. بدان جهت می‌گوید که لاشجه له، زخمی وارد کرد به رأسش، آن وقت عقل هم زایل شد، دیوانه شد. در این صورت می‌گوید: آیا آن شجه‌ای که زده است، شجه دیه دارد اگر تنها بوده باشد، الان که در ما نحن ‌فیه منجر شده است که این دیوانه شده است دوتا دیه است، فرض کنید شجه هم شجه‌ای است که موجب دیه است، عمدی و متعمدی نیست؛ اگر این‌طور بوده باشد دو تا دیه باید بدهد، یک  دیه‌ای که دیه عقل است، دیگری دیه یعنی دیه شجه‌ای است که وارد شده است، یا اینکه یک دیه بدهد، آن دیه شجه داخل می‌شود در دیه نفس، یک دیه می‌دهد ولو در ما نحن ‌فیه دو جنایت است، یک جنایت اذهاق العقل است، یک جنایت جرح و شجه‌ای است که بر رأس وارد شده است.

 می‌گوید: دوتا جنایت است. ایشان می‌گوید: مقتضای قاعده دوتا دیه است، مقتضای اطلاقات، اطلاقاتی که دلالت کرده است اذن دیه‌اش این است، شجه علی الرأس اگر معمومه باشد به امّ الرأس برسد این قدر است، حاصمه بوده باشد این‌قدر است، مقتضای اینها این است که آن دیه را باید بدهد. و دیه عقل هم دیه تمام نفس است. بدان جهت ایشان می‌گوید 2 تا دیه بدهد ولکن می‌گوید: و فی روایة دخول دیه جنایت که شجه است، داخل در دیه عقل می‌شود؛ یعنی یک دیه نفس بدهد کافی است. دوتا دیه دادن لازم نیست. خودش هم می‌گوید: و الاول اشبه، دو تا دیه بدهد. اشبه در مقام افتاح است، سابقاً گفتم اصل التفصیل در مقام افتاح ذکر بشود این اشاره به این است که مسئله خلافی است، اختلافی است. الاشبه معنایش این است که صحیح یعنی آنکه قوی است و فقیه باید اختیار کند در مسئله اختلافی آن اول است که دو تا دیه بدهد. این که در رساله می‌نویسد: الاقوا شجا، سابقاً مرسوم بود که اقوا می‌نوشتند، معنایش این نیست که آن یکی هم قوی است، این به قوی قوی‌تر است، اقوا یعنی خلافی است. آن را که ترجیح داده می‌شود این است. اخیراً عوض نشده است الاظهر می‌گویند، چون قوه معنا ندارد اظهر یعنی بر حسب ظاهر ادله مدارک این است.

روی این اساس ایشان می‌فرماید: در ما نحن‌ فیه والاول اشبه، در دو مقام بحث می‌کنیم، یک مقام این است که دیه عقل دیه نفس است؛ دیه عقل دیه نفس است. این دلالت می‌کند بر این معنا که دیه عقل همان دیه نفس است، روایاتی که در ما نحن‌ فیه می‌گوییم چون که در ما نحن‌ فیه تعیین دیه در کتاب مجید نیست، همین طور است که دیه است در جنایت، ولکن دیه در عقل چقدر است نیست. در ما نحن‌ فیه روایتی هست، باب 6 از ابواب دیات المنافع، روایت اول است، صحیحه ابراهیم‌بن عمر الیمانی است، ثقه است، توثیق شده است. ولو در شرایع خبر تعبیر می‌شود ظاهراً در جواهر هم همین‌طور است، روایت صحیحه است. محمد‌بن یعقوب عن علی‌بن ابراهیم عن ابیه عن محمد‌بن خالد البرقی که از ثقات است، پدر احمد‌بن محمد است که گفته می‌شود، عن حماد‌بن عیسی عن ابراهیم‌بن عمر الیمانی که شخص ثقه و جلیلی است، عن ابی عبدالله× قال قضا امیرالمؤمنین× فی رجل ضرب رجلاً بعصا، مردی را به عصا زد، فذهب سمعه و بصره و لسانه و عقله، و فرجه و النقطع جماعه، به عصا او را زد گوشش رفت و کر شد، چشمش کور شد، زبانش هم لال شد، عقلش هم از سرش رفت، فرجش هم رفت از بین و دیگر جماع نمی‌تواند بکند. با وجود والنقطع جماعه و هو حیٌّ،  ولکن زنده است نمرده، قضا امیرالمومنین× به ستت دیاتٍ، 6 دیه نفس باید بدهد. یک دیه نفس بر سمع، یک دیه نفس بر بصر، یک دیه نفس بر لسان، یک دیه نفس بر عقل، یک دیه نفس بر فرج و یک دیه نفس بر آنکه دیگر قادر به جماع نیست. این 6 جنایت مترتب بر ضرب بود، امام× مولانا امیرالمومنین بر هر کدام دیه نفس را تعیین کرد، یکی از آن‌ها عقل است.

 بدان جهت مقتضای این عبارت همین است که وقتی که به این ضرب مجموع رفته است 6 تا دیه می‌دهد مورد قصاص نیست، مورد دیه است در این صورت. این منافعی که از بین رفته است مورد دیه است، و 6 دیه باید بدهد و دلالت می‌کند بر این مطلب، آنکه در صحیحه هشام‌بن سالم وارد است، صحیحه هشام‌بن سالم در قصاص طرف این‌طور بود که از ابواب دیات الاعضا باب اول از ابواب دیات الاعضا، روایت دوازدهم بود در این باب، باسناد الشیخ عن الحسین‌بن سعید عن محمد‌بن خالد، عن ابن ابی عمیر عن هشام‌بن سالم، قال کل ما فی الانسان الثنان و فیهما الدیه، هر چیزی که در انسان دو تا است در دوتایش دیه است، و فی احدهما نصف الدیه و ما کان فی الانسان  واحد و فیه الدیه. در بعضی روایات کلما کان فی الجسد اثنان، او را تمسک نمی‌کنیم او عقل را نمی‌گیرد، و اما در این صحیحه موضوع کلما فی الانسان، اثنان باشد ففیهما الدیه، اگر یکی باشد و فیه الدیه است. عقل یکی است در انسان، این روایت جسد نیست، این روایت هشام‌بن سالم است که هم صدوق نقل کرده است، هم شیخ (قدس الله نفسه) نقل کرده است، و صدوق هم که نقل کرده است و رواه الصدوق باسناده عن ابن ابی عمیر عن هشام‌بن سالم عن ابی عبدالله، اگر به من لا یحضره الفقیه نگاه کنید که صدوق نقل کرده آنجا هم کلما فی الانسان است در نقل ایشان، نه اینکه آنجا جور دیگر است. کلما فی الجسد است که شبه پیدا کند، نه همین روایت کلما فی انسان است، به او تمسک می‌شود.

 عمده اینها این روایت ابی عبید حزّاء که صاحب شرایع از او تعبیر به خبر و روایت می‌کند، این را چون حکم مقام ثانی مورد صحیحه ابی عبید الحزّاء این است که ذهاب العقل به جنایت رفته است، شجه الی الرأس که گفتیم جنایت است او خودش، به او از بین رفته است. این صحیحه هم دلالت می‌کند که دیه عقل دیه تمام نفس است، هم دلالت می‌کند به حکم اجتماع شجه با ذهاب العقل. آنکه در این روایت ذکر شده است در این روایت احکام متعدده ذکر شده است، آن‌ها را می‌دانید. فقط بحث ما راجع است به آن که ذهاب العقل دیه نفس است دیگری هم این است که اگر با جنایت جمع شد، آن جنایت دیگر دیه ندارد. آن جنایت وارد می‌شود بر دیه نفس و در این روایت یکی قاعده کلی است از خارج می‌گویم، آن قاعده کلی این است که اگر دو تا جنایت بوده باشد یکی مثل شجه یکی هم ذهاب العقل، که هر دو موجب دیه هستند، اگر آن اهدا الجنایتین مترتب بر دیگری باشد، عرفاً همین‌طور است عقل این چرا رفت، چون سرش را زدند ذهاب العقل مستند به آن جنایت است. هر وقت این دوتا جنایت آن جنایتی که بر دیه او کثیر است مترتب بر دیگری بوده باشد، یعنی حاصل از او مسبب از او بوده باشد این جنایت اولی بوده باشد، اگر این‌طور بوده باشد دوتا جنایت بوده باشد، یکی هم دیه‌اش اقل آن دیگری دیه‌اش اکثر باشد، یدخل الاقل فی الاکثر، آن جنایتی که اقل است داخل می‌شود بر اکثر، دوتا قید کرده است جنایت مترتب و مسبب از آن یکی باشد، اینکه آورده و زده به سرش جنایت و ظلم است، ولکن دو تا جنایت حاصل شده است به این زدن. یکی این است که سر پاره شده است، دیگری هم این است که عقل رفته است، این ذهاب العقل یک جنایت است، شجه، پاره شدن سر جنایت دیگری است، یکی مترتب بر دیگری است، یکی اقل است و دیگری اکثر.

این صحیحه دلالت می‌کند. اگر این‌طور باشد. آن که دو جنایتی وارد شده است، مترتبین بوده باشد و یکی اقل و دیگری اکثر بوده باشد، آن وقت داخل می‌شود آن جنایت اقل به اکثر دیه‌اش. هذا کله که این دوتا جنایت به یک ضربه باشد، یک دفعه زده است، عمود را یک دفعه آورد یا همان چوب را یکبار آورد، یک بار زد، و اما اگر جنایت‌های متعدد به او وارد شده است، با یکی یک جنایت وارد شده است، با ضربه به دیگر جنایت دیگر وارد شده است. اول یک ترک زد، دیوانه‌اش کرد، پاره هم نشد سر، چوب بود. ولکن دیوانه‌اش کرد. یک بار هم زد دستش را قطع کرد، دوتا ضربه است. این دو تا ضربه حاصل شده است اینجا تداخل نیست، اینجا اقل داخل اکثر نمی‌شود؛ چون که دوتا جنایت است، کل منهما حصل بضربة، به همدیگر داخل نیست، ولکن در این صحیحه یک چیزی ذکر شده است و آن صحیحه مربوط به قصاص است، اگر در این ضربات متعدده  با او جنایتی هم حاصل بشود، جنایات متعدد است، ولکن با این ضربات متعدده جنایتی هم وارد شده است که آن جنایت مورد قصاص است؛ قصاص نفس دارد، یک بار زد دستش را قطع کرد، یک بار هم زد گوشش را قطع کرد، هیچ چیز نشد، اما یک بار هم جنایتی وارد کرد بر او با آن جنایت مرد و به قصد کشتن هم زد، با آن جنایت وارد کرد، در این صورت اگر در بین از این جنایت‌ها جنایتی بوده باشد که در او قصاص النفس است آن جنایت‌های بعد ملاقا می‌شود. مدلول این صحیحه این است جنایت‌های دیگر ولو آن‌ها مربوط به کشتن نیست، آنها هم ملقا می‌شوند، فقط قصاص النفس گرفته می‌شود.

 این صحیحه که در ما نحن‌ فیه می‌گوید هم مورد جنایت دیگر می‌باشد و ذهاب عقل بشود، به او دلالت دارد از باب 7 از ابواب دیات المنافع، محمد‌بن یعقوب عن محمد‌بن یحیی عن احمد‌بن محمد ـ یک سند ـ و علی‌بن ابراهیم محمد‌بن یعقوب عن علی‌بن ابراهیم عن ابیه جمیعاً هم پدر علی‌بن ابراهیم قمی (رضوان الله علیه) هم احمد‌بن محمد‌بن عیسی جمیعاً عن ابن محبوب، عن جمیل‌بن صالح کل جمیلٍ، جمیل‌ها همه معتبر هستند، عن ابی عبید خزّاء که شخص جلیلی است، قال سألت، این روایت را آرام بخوانم که متوجه بشوید چون مطلب اینجا تمام نمی‌شود، هفته دیگر هم با این حدیث کار داریم، احکام متعدده‌ای استفاده شده، این‌ها معارض دارند در روایات دیگر این احکام، کما اینکه در بعضی‌ها دارند یا معارض ندارند اینها را باید تحقیق کنیم؛ عن جمیل‌بن صالح عن ابی عبید الحزاء، قال سألته ابا جعفرٍ، عن رجل ضرب رجلاً به عمود فصاته الی رأسه، عمود خیمه را درآورد و زد به سر مرد بیچاره دیگر، ضربة واحده، با یک ضربت زد فاجافه، به جعف رفت، زخم جائفه احداث کرد که به جعف رفته است، در این صورت نه اینکه پوستش رفت و یک مقدار خون آمد، فاجافه، به اندرون رفت. در این صورت فاجافه حتی و سلة الضربه اذا دماغ، تا به آن دماغی که در انسان که انسانیت به واسطه اوست به آنجا رسید، فذهب عقله، عقلش رفت. یکی این است که عقلش رفت بلکه سه روز دیگر خوب شد، الان که ضربه اثر کرده سه روز دیگر شاید حالش خوب شد. اینها مسئله مبتلا به امروز هم هست، در تصادف ماشین می‌بینید که عقلش هم رفت و افتاده است ولکن نفس می‌زند و زنده است ولکن عقلش رفت. فرمود: فذهب عقله، قال ان کان المضروب لا یعقل منها اوقات الصلاة، عقلش از بین رفت دیگر اوقات صلاة را نمی‌فهمد،  نماز و اینها یادش نیست، نماز شب می‌خواند الان نماز یادش نیست، لایعقل اوقات الصلاة، و لا یعقل ما قال و ما قیل له، مردم درباره او چیزی بگویند را نمی‌فهمد. فانه ینتظر به سنةً، یک سال منتظر می‌مانیم و ان مات فی ما بینه و ما بین السنه عقید به ضاربه، اگر ما بین انتظار و پایان سنه، مرد، چند روزی یا چند ماهی این‌طور ماند و بعد مرد، در این صورت عقید بهه ضاربه، قصاص گرفته می‌شود از ضاربش. این یک صورت است.

 محل کلام مادر این نیست، و ان لم یموت، نمرد، سال هم گذشت نمرد و همین‌طور، و ان لم یمت فی مابینه و ما بین السنه و لم یرجع علیه عقله، عقلش هم برنگشت، در این صورت اغرم ضاربه الدیة فی ماله تغرم، ضارب آنکه عمود را زده بود الدیة فی ماله، به عاقله مربوط نیست، خودش باید دیه بدهد. لذهاب عقله، چون عقلش رفته است. پس معلوم می‌شود دیه عقل دیه نفس است، همین طور است. اغرم ضاربه الدیه، یعنی دیه کامل است. فی ماله لذهاب عقله، این ابی عبید حزاء، شخص جلیلی بود، بعید نیست که از فقها بود، به امام عرض کرد یابن رسول الله، عقل برنگشت، یک دیه نفس را هم آن شخص داد به این، پس این زخمش چه شد این قدر زخم زده بود آن شجه چه شد؟ زخم‌ هم دیه دارد، می‌گوید: قلت فما تری علیه فی الشجة شیءً؟ در این شجه شما چیزی نمی‌بینید؟ قال لا، لانه انما ضرب ضربة واحده، یک ضربت بود، فالضربة جنایتین، دو جنایت از دو ضربه حاصل شد، جنایتین هم طولی هستند، آن زخم اول حاصل شد و عقل را از بین برد. خصوصیت را جواب می‌گوید؛ فجنایتین فالزمته اغلظ الجنایتین، چون دوتا جنایت به یک ضربه وارد شده است من الزام کردم آنکه دیه‌اش بیشتر است، یعنی آن دیه داخل این می‌شود. چون که دیگر وقت تمام است نگه می‌دارم انشاء الله برای بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا