درس شصتم دیات
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم
محقق (قدس الله نفسه الشریف) در ما نحن فیه مسائلی را میفرماید کأن نظر مبارک ایشان آن این است این مسائل مال دیة الکسر العضو است. در مسئله اولا میفرماید: اگر شخصی ضلعش را جانی بشکند، میدانید این قفسهای که در انسان است، در بدن انسان که قلب و جیگر و غیر ذلک در آن قفسه هستند، هر کدام از این استخوانهائی که دور زده است به سینه و به پشت انسان متصل به آن سلب شده است اینها را اضلاع میگویند. این اضلاع در بدن انسان تقریباً 9 تا در جلو است در یک طرف، 8 تا یا 9 تا در طرف دیگر است، در پشت هم همینطور است.
اگر یکی از این اضلاع را بکشند جانی، به واسطه جنایتی که بر شخص وارد میکند، ایشان میفرماید: دیهای که به او مقدر میشود، فرق پیدا میکند. اگر آن ضلعی را بشکند که یخالطه القلب، او اختلاط با قلب دارد، در شکستن او تقریباً خمسه عشرین دینار دیهاش میشود، یک ضلع. دوتا بشکند 50، سه تا بشکند 75 میشود و هکذا. و اما اگر آن ضلعی بوده باشد که اختلاط با قلب ندارد، دیه او عشرة دنانیر است. آن 25 است و این هم 10 است و جمله من اصحابنا، کما اینکه ایشان در این شرایع فرموده است ارش را به این نحوه تعیین کردهاند. ولکن نقل شده است از ابن ادریس که ایشان فرموده است: فرقی ما بین اضلاع نیست و کلام در ما نحن فیه در این مسئله در 2 مرحله واقع میشود؛ یکی اینکه آیا این اضلاع دیهاش به همین نحو است، دلیل بر این چیست؟ در مرحله ثانیه این ضلعی که اختلاط با قلب دارد، یعنی چه؟ در این دو مرحله باید بحث بشود. و اما المرحلة اولا که جماعتی از اصحاب ما تصریح کردهاند، فقط خلاف را نسبت به ابن ادریس دادهاند، از او حکایت کردهاند که گفته است: ما بین ضلعها فرقی نیست. اختلاط قلب و عدم اختلاط القلب مدخلیتی ندارد. دلیل این مسئله چیست؟ دلیل این مسئلهمنحصر است به آنکه در کتاب ظریف وارد شده است و در روایات دیگری ذکری از این دیه ضلع نیست از اضلاع. و بما اینکه گفتیم کتاب ظریف و بعضی سندهای صحیحی دارد، روایاتش معتبر میشود، اگر خالی از معارض شد و روایتی در او ذکر شد بر او اخذ میشود.
در این روایت کتاب ظریف اینطور وارد شده است: در باب 13 از ابواب دیة الاعضا، روایت اولی است آنجا دارد: محمدبن یعقوب باسانیده الی کتاب ظریف عن امیرالمومنین×، در آن کتاب اینطور وارد است، طولانی است در ضمن او وارد است، و فی الاضلاع، در ضلعها، فی ما خالط القلب، در آن ضلعی که اختلاط با قلب دارد، اذا کسر ضلعٌ، اگر یک ضلع از این ضلعها شکسته شود فدیته خمس و عشرون دیناراً، دیهاش 25 دینار است. و موضحته الی ربع دیة کسرٍ، اگر جراحتی زدهاند به این سینه انسان که این استخوان ضلع نشکست، یا نشکست ولکن در ما نحن فیه تا آن استخوان ظاهر شد جراحت و فی موضحته الی ربع دیه کسر، ربع 25 چقدر است دیه در جراحت موضحه اوست. میفرماید: و فی صدعه اثنی عشر دیناراً و نصف، شکسته اگر بشود، دیهاش 25 است. اگر نشکند مصدوع بشود؛ یعنی ترک بخورد از هم دیگر جدا نشده است، ترک بخورد در این صورت 5/12 دینار است و دیه النقل اذا معاظ سبعة دنانیر، اگر عظم این عظام الضلع نقل بشود، یعنی آن ضلع کنده بشود به جای دیگر، آن هم صمعته دنانیر و نصف، 5/7 دینار است. و موضحته الی ربع دیة کسره، و نقضه مثل ذلک، و اگر نه این نقض بکند یعنی فرو ببرد چیزی را به این ضلع نشکند فقط سوراخ بشود. آن هم در این صورت اینطور میشود. مثل دیه همان ربع دیه کسر میشود. الی ربع دیة کسره، و نقبه مثل ذلک، نقبه هم مثل موضحه است هیچ فرقی ندارد. این یک قسم اضلاع.
ما اینها محل شاهد ما نبود اینها فی ما بعد بحث میشود. فقط آن 25 در کسر است و فی الاضلاع مما یل العضلین، آن ضلعهایی که واقع میشوند در عضلین. عضدین میدانید که انسان دوتا عضد دارد فوق مرفق تا منکب، عضد است، عضلهایی که در طرف آنها هستند، در طرف اضلاع هستند و فی الاضلاع مما یلل عضدین دیة کل ضلع عشرة دنانیر، دیه هر ضلع 8 دینار است اذا کسر و دیة صدعه سبعة دنانیر، همهاش با آن اضلاع فرق دارد. مستند در ما نحن فیه منحصر است به این روایت، این روایتی که در ما نحن فیه خدمت شما ذکر کردم این روایت را. در ما نحن فیه کلام در این واقعه میشود، که آیا این روایت معارض دارد، ندارد. روایت دیگری است که مقید این بشود ندارد، روایت دیگری باشد که اضلاع مساوی بشود در دیه ندارد، متعین عمل به این است. منتهی ابن ادریس از کجا گفته است که اضلاع الی حدٍ واحده هستند، هیچ فرقی با هم دیگر ندارد، در ما نحن فیه خودش میداند و خدا که چرا گفتند این حرف را. بدان جهت در مرحله اولا اشکالی در این مسئله نیست و باید به این معنا ملتزم شد. انما الکلام در ما نحن فیه در مرحله ثانیه است که مراد از مما یخالط القلب چیست؟ مما یخالط القلب یعنی احتمالی که در ما نحن فیه داده میشود و گفته میشود آن احتمال ظهور روایت است، این است که امام× خود اضلاع را تقسیم کرده است؛ در این روایت مولانا علیبن ابیطالب× اضلاع را تقسیم کرده است؛ نه کسر را تقسیم کرده است. کسر تقسیم نمیشود. ظاهر روایت این است که اضلاع را تقسیم کرده است. آن اضلاعی که یخالط القلب یعنی قلب بین اینها واقع شده است، چون که قلب، لحم است قلب انسان از قبیل لحم است، این اضلاع استخوان است، این استخوان هم قاطی به لحم نیست، لحم قلب. معنایش این است که این آن اضلاعی که قلب در آنهاست. یخالط القلب یعنی کأن آنها مثل حفظه قلب هستند آنها، قلب را حفظ میکنند. این اگر بوده باشد، این بعض ضلع هست در انسان که اصفلها است در صدر، خالی نیست. آن بالاها ربطی به قلب ندارد. اگر اینطور بوده باشد یا منحصر میشود به اضلاعی که در طرف چپ انسان است، چند تا اضلاع است. یا منحصر میشود به آن اضلاعی که فرق نمیکند، طرف راست باشد یا طرف چپ. طرف راست هم که متصل است به اضلاعی که آن اضلاع قلب در آنها واقع شده، اینها به یخالط القلب هستند حافظ قلب هستند. اگر مراد این بوده باشد که ظاهر روایت این است که خود اضلاع دو قسم هستند، منتهی قدر متیغن آن اضلاعی است که در طرف چپ است، قدر متیغن اوست و متحمل است نه، در آن طرف راست هم آن ضلعهای که متصل هستند به او او را بگیرد. در مقابلش وراء میشود آنها که بالاتر از قلب واقع شدهاند، آنها نه، مربوط به قلب نیستند.
اگر اینطور بوده باشد معنایش این است آن ضلعی که قلب آنجاست، وراء او هست از هرجا شکسته بشود دیهاش همان خمس عشرین است؛ و اما آن ضلعی که یلل عضدین است، ربطی به قلب ندارد، در کسر او عشرة دنائیر است. این معنا اینطور میشود، و اما بعضیها گفتهاند: نه، این تفصیل در کسر است نه در ضلع، نسبت به آن شهید (قدس الله نفسه الشریف) دادهاند که ایشان فرموده است: این مربوط به کسر است؛ یعنی ضلعی که از طرف قلب شکسته بشود یلل قلب باشد، خمس و عشرین، همان ضلع اگر از طرف عضد شکسته بشود عشرة دنائیر است که تفصیل در کسر است. روایتی را که برای شما خواندیم خود اضلاع تقسیم میشود در این روایت، به دو قسم نه اینکه کسر تقسیم میشود به دو قسم. یکبار دیگر میخوانم، امام× در این روایت اینطور فرموده: و فی الاضلاع فی ما خالط القلب من الاضلاع اذا کسر منها، یعنی اضلاعی که خالط القلب، اذا کسر منها ضلعٌ، چه از طرف قلب شکسته بشود یا از آن طرف که نزدیک به آن عضد است از آن طرف شکسته بشود و فی الاضلاع در آن اضلاع فی ما خالط القلب اذا کسر منها ضلعٌ فدیته خمسة و عشرون دیناراً، و فی الاضلاع مما یلل العضلین دیة کل ضلع عشرة دنانیر، دیه کسر عشرة دنانیر است.
ظاهر این روایت کما اینکه صاحب جواهر و غیر صاحب جواهر از فقها فرمودهاند: ضلع را تقسیم میکند در این روایت به دو قسم، نه اینکه کسر در ضلع را تقسیم میکند به دو قسم. بعد از اینکه ایشان این را فرمود در مسئله اولا، مسئله ثانیه را هم کأن به عنوان دیة الکسر عنوان میکند. آن مسئله ثانیهای عبارت از این است که ایشان میفرماید: اگر کسی جنایتی بر شخصی وارد بکند که بعصوصه او بشکند بعصوصه همان نشیمن گاهی است که لگن انسان میگویند که رویش مینشیند، آن بعصوصه او بشکند و نتیجهاش این بوده باشد که فلا یملک اوسطه، یعنی غایطش را مالک نمیشود، وقتی که او شکست همینطور این غایط خودش خارج میشود، دیگر قوه امساکیهای که خداوند در انسان خلق کرده است و هکذا در سایر حیوانات این از بین میرود. ایشان میفرماید: اگر کسی بعصوصه را بکشند به نحوی که مجنی علیه مالک غایطش نشود، در ما نحن فیه الدیه، الدیه الکامله، دیه نفس است این جنایت دیهاش. میفرماید: همینطور است، دلیل این هم صحیحه سلیمانبن خالد است. و میفرماید: همینطور است اگر در ما نحن فیه کسی کسی را بزند در اجانش، اجان ما بین خصیتین و مابین حلقة الدبر آن موضعی که هست از آنجا زد با مشت زد یا با هر چیز دیگر یا با آهن زد اینطور شد که فلم یملک غایطه و لا بولاً، دیگر قوه امساک از غایط بول رفت، آن هم همینطور است، الدیة الکامله، باید دیه کامله بدهد و میفرماید: دلیل این هم روایت اسحاقبن عمار است، نگاه کنید ببینید این روایتها چه میگویند و از اینها چه استفادهای میشود. این مطالب در ما نحن فیه خیلی مدخلیت دارد. در باب 9 از باب دیة المنافع، روایت اولی است، محمدبن یعقوب عن عده من اصحابنا عن احمدبن محمد عن الحسینبن سعید عن نضربن سرید عن هشامبن سالم عن سلیمانبن خالد، این که ایشان در ما نحن فیه این را در دیة الکسر ذکر کرده است، صاحب وسائل حدیث را در دیة المنافع ذکر کرده است، این به جهت فهم از حدیث است، آن عضوی که در انسان واحد بوده باشد و او منفعتی داشته باشد، آن عضو صدمه ببیند و آن منفعت از آن عضو برود، تمام دیه است. بدان جهت در لسان مثلاً یک عضو است، لسان در ما نحن فیه فایدهاش تکلم است، برید لسانش را، دیه النفس است. در ما نحن فیه هم همینطور است، کأن این جنایتی که وارد شده است آن منفعتی که در اجان بود که امساک میکرد، انسان رویش مینشست خودش هم امساک میکرد به واسطه او بول و غایط را، او از بین رفته است، روی این اساس در دیة المنافع ذکر کرده است. محمدبن یعقوب عن عدة من اصحابنا عن احمدبن محمد عن الحسینبن سعید عن النضربن سرید عن هشامبن سالم عن سلیمانبن خالد، مشایخ کلینی است، قال سألت ابا عبدالله× عن رجلٍ کسر بعصوصه، بعصوصش شکسته شد، لم یملک اسطه، دیگر آن غایطش را نتوانست بگیرد، بعضیها گفتهاند عسر ریح را هم میگیرد، ربّما دیگر ریح هم همینطور خارج میشود. فلم یملک اوسطه آنکه معروف و مشهور بین فقها است اُست همان غایط است، ما فیه من الدیه؟ دیهاش چیست؟ قال الدیة الکامله، بعد ذیلش همان مسئله افضا را دارد، و سألته عن رجل وقع بجاریة فافضاها، و کانت اذا نزلت بتلک المنزله لم تلد، منفعت رحم از بین میرود، قال الدیه الکامله.
بر این اساس اینها را صاحب وسائل در دیه منافع ذکر کرده است و این نسبت به او این روایت صحیحه است سلیمانبن خالد، ولو اولش در او مناقشه کردند آن وقتی که با زید خارج شد، اعراض کرد از اصحاب امام صادق× ولکن اینطور نبود فی ما بعد برگشت و شخصی است وجیه، بدان جهت صحیحه است. عن سلیمانبن خالد، قال سألت ابا عبدالله× عن رجلٍ کسر بعصوصه فلم یملک اسبه ما فیه من الدیه؟ قال الدیه کاملةً، و اما نسبت به آن جائی که ما بین خصیتین و حلقه الدبر را بزند در ما نحن فیه، و عن علیبن ابراهیم ـ روایت اسحاقبن عمار ـ عن ابیه عن ابن محبوب عن اسحاقبن عمار، قال سمعت اباعبدالله× یقول قضا امیرالمومنین× فی الرجل یضرب علی اجانٍ، بر اجان او ضربه زده میشود، اجان را معنا کردند، ما بین آن خصیتین و حلقة الدبر، فلا یستمسک غایته و لا بوله ان فی ذلک الدیه کاملة، مولانا امیرالمومنین حکم کرده دیه کامله میشود.
در آن روایت فلم یملک اوسطه، در این روایت فلم یملک غایطه و لا بوله، آن وقتی که اگر بول را یا غایطش را نمیتواند نگه بدارد، اینطور بشود، این دوتا دیه نفس است، الی القائده. خواهد آمد ان شاء الله اگر به جنایت واحده منافع متعدده از بین برود، هر کدام منفعت دیه مستقله دارد. بدان جهت ربّما در یک جنایت 6 دیه نفس جمع میشود. این مسئلهاش خواهد آمد، روی این قاعده که منفعت متعدد از دو تا عضو از انسان از بین رفت ولو به جنایت واحده به ضرب الواحده بوده باشد، هر کدام از او دیه مستقله دارد.
بدان جهت در ما نحن فیه الی القاعده باید دوتا دیه داشته باشد. این در ما نحن فیه چون که روایت روایت معتبری است، اسحاق عمار مذهبش در او مناقشه است یا موثقه میشود روایت یا روایت صحیحه میشود، اگر مناقشه در مذهبش تمام نشود. این روایت گفته و ظاهرش الدیه الکامله یک دیه است، بدان جهت ملتزم میشویم به تداخل ما که ملتزم میشویم، در یک جنایت منافع متعدده برود هر کدام از اینها دیه مستقله دارد. در عرض هم برود که دوتا منفعت در عرض هم رفته، نه اینکه یکی مترتب بر دیگری است، دوتا منفعت در عرض هم از بین رفته هر کدام از اینها دیه مستقله دارد، ملتزم میشویم به این معنا، ولکن این روایت که میگوید: به تداخل روایت صحیح است آن یک عامی است قاعده عقلیه که نیست، مثل عمومات است که از خطابات شرعیه استفاده شده است. موردی دارد که تخصیص داده میشود یک موردش هم ما نحن فیه است که منتقل میشود به یک دیه، نتیجهاش این است که اگر کسی یک جنایت بر این مورد کرد، جنایتی که فقط بولش سلس پیدا کرد، غایطش چیزی نشد، باز دیه دارد. همان قاعده است. یک مطلب دیگر این است که این دیهاش که در ما نحن فیه تعیین شده است، این دیه مال خود زوال المنفعت است. آن جنایتی که وارد شده است کسر بعصوصه یا ضرب الی کذا، اینها خصوصیتی ندارد، چرا؟ برای اینکه در صحیحه اولی که هست بعصوص را کسر، در دومی که کسر بعصوص نبود؛ ضرب الی اجانه بود، همان را فرمود معلوم میشود سبب مدخلیت ندارد. این دیه دیه اضالت المنفعت است، روی این اساس، چون یک قاعده عبارت از این است که هر منفعتی که زایل شد دیه مستقله دارد اگر در عرض هم بوده باشد، و اذا سلس الغایط و سلس البول که امساک به غایط و امساک به بول هر کدام در عرض همدیگر هستند، هر دو از بین رفتهاند، ملتزم به یک دیه شدیم، ولکن این التزام در صورتی است که هر دو به یک جنایت بوده باشد، اما اول یک کسی کسر بعصوصه، آن وقت الی یمسک الغایط، یکی دیگر یک چیزی زد به آنجای دیگر فلا یمسک در این صورت بولش را، او یک دیه نفس باید بدهد این هم یک دیه نفس. مورد روایتی که از قاعده رفعیت کردیک آنجایی بود که به یک جنایت از شخص واحدی دوتا این منفعت از بین برود آنجا دوتا تداخل میکنند.
و اما در جایی که این دوتا منفعت از بین نرفت، یکی رفت یا دوتا رفت به واسطه دو جنایت از یک شخص یا از دو شخص، فرق نمیکند. در این صورت تعهد دیه را ملتزم میشویم، میگوییم هر کدام دیه دارد، ثمّ این منافعی که به آنها جنایت وارد میشود، این روایت ولو در مرد است که رجلی همینطور بود روایت اولی این بود: عن رجل کسر بعصوصه، رجل مدخلیت ندارد چون که منفعت از بین رفته است و دیه نفس است مستفاد از او، و آن دومی هم همینطور است، آن که ضرب علی اجانه، به اجان مرد اوست اما اجان زن همان موضع است و کذا ندارد، او را زد آن هم سلس البول پیدا کرد، حکم او حکم واحد است. فرقی ما بین زن و مرد نیست، الی اینکه در مرد دیه نفس مرد است و در زن دیه نفس زن است. با هم دیگر هیچ فرقی ندارد.
اینکه فرق زن و مرد یکی میشود در جنایت بر اعضا میشود، یا آن منافع اعضا به آنها، آن قاعده کلیه دارد آنجایی که دیه نفس نیست، دیه اعضا است یا دیه اوصاف الاعضا است منافع الاعضا است، فرق نمیکند. در آنجا است که اگر او دیه مساوی با دیه نفس باشد، در آن عضو دیه نفس در رجل در مرد میشود در زن هم دیه زن؛ و اما نه دیه آن عضو اقل است دیه نفس نیست، یا نصف دیه نفس نیست مثل ید واحده، اقل است مثل اضلاعی که گفتیم؛ در اینطور موارد دیه مرد و زن در دیه یکی میشود، الی ثلث الدیه، مسئلهاش خواهد آمد، المرئة تقابل الرجل الی ثلث الدیه، فاذا بلغ الثلث رجع الی النصف، آنجاست که مرد و زن یکی هستند. و اما در مثل ما نحن فیه که امساک به بول امساک به غایط رفته است، اینها مرد و زن با همدیگر فرق دارند. فرق ایشان به دیه نفس است، چون که در این جنایت دیه نفس است، مرد اگر بوده باشد دیه نفس مرد میشود، اگر زن بوده باشد دیه زن میشود؛ بدان جهت در ما نحن فیه کلام را رساندیم به این دیه منافعی که این فصل را شروع خواهیم کرد انشاء الله.
ـ در ما نحن فیه آن کسر بعصوصه دیه ندارد درمان دیهاش همان نحن شد منفعت از بین رفت دیه کذا است، منتهی اگر دیه کسر تنها بود شکست ولکن اینطور نشد، لا یملک نشد، آن دیه اگر پیدا کردیم در روایتی که دیهاش چقدر است، فهو. اگر پیدا نکردیم که نخواهیم کرد، حکومت میشود. آنجایی که شخص اینطور باشد دیه نفس است و الا نه.
رسیدیم به دیه منافع قبلاً دیه کسر و اینها را ذکر میکند ایشان، از اعضا و بعد متعرض میشود به دیة المنافع که انشاالله خواهیم آورد.