درس پنجاه و چهارم دیات
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم
در کلمات اصحاب تعرض شده است، به دیه نخاع. نخاع همان خیت ابیضی است که مابین استخوانهای گردن که فقرات عنق گفته میشود و رقبه گفته میشود، آن خیط ابیض است. این که در روایت وارد شده است، بعد از اینکه ذبح شد لا تنخع الذبیحه الا بعد خرج روحش، تنخع قطع کردن نخاع است، فرقی ندارد ما بین حیوان و انسان که آن خیط ابیضی که داخل فقرات رقبه است او نخاع است. لا تمخع الذبیحه، یعنی نخاع را قطع نکن. مگر اینکه روحش خارج بشود. و الی هذا، مشهور ما بین اصحاب این است که جایز نیست انسان گردن حیوان را ببرد تا آخر که نخاع هم قطع بشود. قبل از اینکه اخراج روح بشود و بعضیها فرمودهاند: حیوان حرام الاکل میشود. اگر با آن ذبح نخاع هم قطع بشود؛ یعنی حکم وضعی دارد. شرط تزکیه این است که تا مادامی که روح خارج نشده استع نخاع قطع نشود.
این نخاع آن خیط ابیض است داخل فقرات رقبه، که این ممتد است خیط الابیض و در انسان و حیوان تا آخر صلب که صلب همان ستون فقرات است، تا آخر او ممتد است. در انسان تا صلب – در حیوان تا اساس ذنب است، تا اساس دم است، تا اینجا ممتد است این بین الفقرات. مشهور نسبت داده است به مشهور بلکه میشود گفت محقق است که گفتهاند: اگر جانی به یک انسانی جنایتی بکند که آن نخاع قطع بشود، مثلاً طوری زد که این نخاعی که در فقرات بود، گردن را زد این نخاع قطع شد، اینکه در گردن است. و میگویند: نخاع که قطع شد دیگر حیات تمام میشود. ممکن است در بعضی موارد کما اینکه از کلمات ظاهر میشود این نخاع قطع بشود ولکن زنده بماند، نمیرد. اگر مرد که آن دیه، دیه قتل است. محل کلام نیست. و اما اگر زنده ماند با قطع نخاع، ظاهر کلمات این است مشهور ملتزم شده است باز دیهاش، دیهاش نفس است. تمام دیه را باید آن جانی به مجنی علیه بدهد. در صورتی که مجنی علیه بر او موت مترتب نشده باشد.
آن وقت کلام واقع میشود در دلیل این حکم که بعضیها دعوای اجماع هم کردهاند. گفتهاند که حکم اجماعی است. دلیلش چیست؟ چون این مسئله به خصوصها منصوص نیست، نفی وارد نشده است. نه در خصوص این مورد، نه در خصوص مواردی که یکی هم از آن موارد نخاع بوده باشد. بدان جهت مشهور استدلال کرده است به عموم اطلاق، گفتهاند: در آن دو تا روایت که صحیحه بود در او اینطور بود، در یکی عموم بود. کلما فی الجسد اثنان و فی احدهما نصف الدیه و ما کان واحداً و فیه الدیه، در جسد اعضا را تقسیم کردهاند به دو قسم، اگر آنکه در جسد یکی بوده باشد، او از بین برود و او ازاله بشود جانی باید تمام دیه را بدهد؛ و اما دو تا بوده باشد عضو مثل دو تا چشم، دو تا دست، دو تا پا، این نحو بوده باشد و فی واحد منهما نصف الدیه، و فی احداهما نصف الدیه، در یکی از آنها نصف دیه است. گفتهاند: این نخاع هم یک وجود بیشتر ندارد که داخل فقرات آن خیط ابیض وجود واحدی است و وقتی که شخص او را قطع کرد، ازال ما کان فی البدن واحداً و ما کان فی البدن واحد یا کلما ما کان فی الجسد اثنان. عموم اطلاق میگیرد. آن ضابط کلی که سابقاً گفته شده بود و بیان کرده بودیم ما نحن فیه را میگیرد. این را بدانید، کل ما فی البدن واحد، یا کلما فی البدن اثنان، در ما نحن فیه عموم است، قابل تخصیص است. ممکن است نه تخصیص بخورد، با وجود اینکه اثنان است در احدهما نصف الدیه نباشد. یکی با دیگری در مقدار دیه فرق داشته باشد. ولکن اگر دلیل خاص بر خلاف آن ضابط و قاعده وارد نشد، تمسک به او میشود. اینطور گفتهاند.
ولکن این استدلال را بعضیهای قبول نکردهاند، گفتهاند: این استدلال صحیح نیست. این کلما فی البدن اثنان این ناظر به اعضا البدن است، که آن اعضایی که بدن را تقسیم به آن اعضا میکند، سر و گردن ، دوتا دست، یک سینه، رجلین، کذا و کذا این اعضا مستقله حساب میشود عرفاً. این اعضایی که بدن را به آنها تقسیم میکنند که جسد مرکب از آنها است، این روایت آن اعضا را میگوید، این عموم و اطلاق. ماکان ما یعنی آن عضوی که کان فی البدن والا در آنکه جزء مستقل حساب نمیشود، تابع جزء است، مثل عروقی که در دست انسان است، این دست یک عضو حساب میشود عروق تابع دست است. نه اینکه هر عرْبی که در دست انسان است ولو آن عروقی که اصل خون جریانش از اوست، آن را بگویند عضو مستقله، ما کان فی البدن اثنان، اینطور نیست. در ما نحن فیه آنکه عضو مستقل حساب میشود او این است که اگر یکی باشد، تمام دیه است. دو تا بوده باشد در هر یکی نصف الدیه است. البته در بعضی موارد تخصیص دارد که تفاوت پیدا میکند، یکی با دیگری آنجایی که دوتا است. بدان جهت در ما نحن فیه این نخاع هم تابع ستون فقرات است، تابع گردن است، که مثل آن رگ میشود چهطور در دست است این هم همینطور است، این خیط ابیض، منتق الی الآخر. بدان جهت در ما نحن فیه این عضو مستقل حساب نمیشود و دیگری هم گفتیم: ماکان فی البدن اثنان، یعنی آن عضو را یکیاش را از بین ببرد، که دوتا هست، یعنی جدا از بدن بکند، والا انسان دوتا استخوان پا دارد، دوتا استخوان ساق دارد، کسی استخوان را شکاند، چوب زد را شکست، این شکستن ماکان فی البدنه اثنان نصف دیه را باید بدهد به شکستن نه؛ چون که ما کان فی البدن از بین ببرد او را. بدان جهت در ما نحن فیه یعنی از جسد جدا کنند و این چوبی که به رقبه زده است و نخاع قطع شده است، این ازاله عضو در بدن نکرده است، ولو نخاع هم از بین برده باشد، نخاعش قطع شده است؛ مثل قطع شدن استخوان. بدان جهت در ما نحن فیه به این دوتا وجهین گفتهاند: که نمیشود به کلما فی البدن اثنان، آن وقت و فی احدهما کذا. چکار بکنیم؟ چاره چیست؟ ارش. اگر نخاعش قطع شد، اگر مرد که دیه قتل است؛ اگر نمرد و زنده ماند نوبت میرسد به ارش و حکومت، چون که دیه مقدره ندارد، قطع نخاع، بدان جهت در ما نحن فیه میرسد نوبت به ارش حکومت.
بعضاً در ذهن میآید که اینطور است، این را که میگویند: ما کان فی البدن اثنان، یا ما کان فی البدن واحد، در جایی که آن واحد را از بین ازله نکند، ولکن تابع او را از بین ببرند، به نحوی که دیگر آن عضو منفعت را یا اصلاً ندارد یا اینکه اگر دارد کالعدم حساب میشود. مثل اینکه بینی فی البدن واحد است، کسی مارن بینی را قطع کرد، تمام دیه نفس است. وقتی که مارن را قطع کرد، عضو را قطع نکرده است، شیء از بینی را قطع کرده است، یا انسان اگر حشفه رجله را قطع کرد، آنکه ذکر است آن عضو از بین نرفته، حشفه که تابع اوست از او رفته است. و خواهد آمد که در قطع حشفه تمام دیه نفس است. معلوم میشود که وقتی که عضو، عضو حساس بود، وقتی که مارن قطع شد، آن قبیح میشود، آن بینی که جمال میآورد، این را تلف حساب میکنند، در ما نحن فیه هم نوعاً وقتی که نخاع قطع شد، شخص تلف میشود، نمیماند. بدان جهت اگر نخاع قطع شود در دم جان میدهد، منتهی اگر اتفاقی افتاد پایینترش قطع شد، زنده ماند. این نخاع به واسطه این معنا مثل آنها حساب میشود، مثل مارن حساب میشود، مثل حشفه ذکر حساب میشود و مثل ید حساب میشود. ید یک عضو است. انگشتها را بریدهاند، دست مانده است و کف مانده، انگشتها تابع دست است، ولکن تمام دیه است.
روی این حساب گفتهاند که این عضو، عضو حساسی است بدان جهت حیات موقوف به آن است نوعاً؛ این از بین رفت ازاله به جهت این است که او در بدن نماند، این ماندنش اثری ندارد مقطوعه بماند. نخاع اثری ندارد. شخص نوعاً میمیرد. اگر باقی ماند بدان جهت در بعضی موارد این هم مثل انگشتها حساب میشود که تمام دیه در او است. این حرف درست نیست. چرا؟ چون که گفتیم ما در ما نحن فیه اگر در موردی دلیل خاصی قائم شد بر خلاف این قاعده، ملتزم میشویم. این قاعده عام است، مطلق است در یک روایت عموم است، در یکی مطلق. اگر مخصصی وارد شد مقیدی وارد شد، رفعیت میکنیم. در خصوص انگشتان و اصابع، در خصوص حشفه، در خصوص مارن، اینها روایت وارد شده است که روایت مقتضایش این است که تمام دیه ثابت است، ملتزم میشویم، منافاتی هم ندارد با آن ضابط، چون که کل ما فی البدن اثنان و فی احدهما نصف الدیه، اصلاً انگشتها را نمیگیرد؛ چون که انگشتها ده تا است. دستها خودشان اثنان هستند؛ یا در مارن، کل ما فی البدن واحد، بینی را از اساس از بین برد تمام دیه است، اما بعدش مارن را برد تمام دیه نیست اثبات شیء نفی ما ادا نمیکند. بدان جهت این قیاس به آنها نمیشود، ولکن در نخاع دلیل وارد نیست که ملحق بکند آنها را و بگوییم این هم ملحق است به کل ما فی البدن اثنان، به او ملحق است. بدان جهت در ما نحن فیه آن حکومتی که گفته شده است اگر زنده بماند شخص و تلف نشود به واسطه قطع نخاع همینطور است که رجوع میشود به حکومت.
ـ آن ستون فقرات است. عروقی که در ستون فقرات است یکی از آنها خیط ابیض است. گذشتیم این معنا را، گفتیم که دیگر عضو مستقل حساب میشود.
ـ آن اگر بشود دیه دیگر است. هر کدام یکی حکومت است دیگری دیه است، چون که شلل رجلین خواهی ماند. در آن کسر الظهر خواندیم. میمیرد عیب ندارد، آنها دیه دارد. خود قطع نخاع شلل شد در پاها ثلث دیه دوتا پا را میدهد، دو ثلثش را چون که شلل دو ثلث دیه است؛ و اگر در دستها شلل حاصل شد دو ثلث دیه یدها میشود. و هکذا در تکلف شلل حاصل شد ممکن است شش دیه بدهد. ولکن خود قطع نخاع فی نفسه در کلام این است که کذا ندارد، افرض هم که یکطوری بود بدنش قطع نخاع شد چیزی نشد برایش، این رجوع میشود به حکومت.
محقق (قدس الله نفسه الشریف) تبع اللسان الاصحاب، متعرض میشود پستانهایی که زن دارد، انسان به آنها جنایت وارد کند، کما اینکه همینطور هم است، سابق که قطعاً بود، مورد سوال است که امام× گفته شده، شاید همین فعلاً هم در زمان ما موجود بشود. یک وقت میبینید که شوهر عصبانی شد حمله کرد به زن بیچاره، چاقو برداشت و پستانش را برید. این قطع الثدی النساء است. این دیهاش چقدر است؟ ایشان میفرماید: تارةً ایشان عنوان میکند دیه ثدی را، ثدی المرئه را، و ٱخری دیه حلمه را، آن حلمه همان سر پستان که بچه او را میگذارد به دهانش و میمکد با او که از او دوشیده میشود شیر میآید، تارةً ثدی را قطع میکند و اخری حلمه را قطع میکند. وارد میشود به این بحث. متفقٌ علیه بین اصحاب است، بلاخلاف من احدٍ؛ که اگر یک پستان بریده بشود از زن نصف دیه زن است، که دیه زن خودش نصف دیه مرد است، او 1000 دینار است، در ما نحن فیه میشود این 500 دینار که نصفش میشود که اگر زن پستانش را قطع کرد، نصف دیه زن را باید بدهد، اگر دو تا را قطع کرد، تمام دیه زن را باید بدهد. این که در این عموم و هکذا اطلاق بود کل ما فی الجسد اثنان، و فی احدهما نصف الدیه، آن عموم و اطلاق حاکم است در ما نحن فیه، چون که بلا اشکال در زن پستان را عضو مستقل حساب میکند و این عضو مستقل که قطع شده است ابانه جدا شده است بدان جهت در ما نحن فیه نصف دیه را باید بدهد.
محقق این حرف را که هست دنبال میکند؛ ولکن به این عموم اطلاق که تمسک کردیم، احتیاجی به آنها نداریم. خود این قطع کردن پستان زن بخصوصها منصوص است و در آن نحو امام× فرموده است: نصف الدیه است. باب 46 از ابواب دیات الاعضا، ان فی ثدی المرئة نصف دیتها، نصف دیهاش است. محمدبن حسن باسناده عن ابن محبوب عن هشامبن سالم، از هشامبن سالم عن ابی بصیر عن ابی جعفرٍ×، قال قضا امیرالمومنین× فی رجله قطع ثدی امرئته، پستان زنش را قطع کرده بود، قال اذا اغرمه لها نصف الدیه، من آن مرد را که جانی است، غرامت میگیرم از او، لها برای زن نصف الدیه را. در ما نحن فیه همینطور است. این را میدانید این پستان را وقتی که میبرد تارةً قصاب که نیست مواظب کند که از جای دیگر نباشد؛ نه، این را که میبرد جلد صدر را هم که مقداری بریده است، این شخص که این جنایت را وارد کرد. محقق (قدس الله نفسه الشریف) میفرماید: در این صورت این نصف الدیه مال پستان است، دیه پستان است؛ اما آن جلدی را که بریده است این بریدن شیء از جلد این مورد مورد نص و تعیین دیه نیست، رجوع میشود به حکومت، حکومت میشود در ما نحن فیه.
اگر با این جنایاتی که در ما نحن فیه شد بر مرئه صدمه دیگری وارد شد دیگر این پستان که قطع شد شیرش هم قطع شد، شیر که دیگر نمیتواند یا شیر اصلاً نیست یا میتواند ولی دیگر نمیتواند به بچه بدهد، قطع شد یا انزال نمیکند چون که پستان نیست حلمه نیست، انزال بکند بدن شیر را، تکرر پیدا کند، یا اینکه نه، نمیتواند دیگر نازل بشود شیر هدر میرود. میفرماید: به ما اینکه در ازاله لبن از مرئه دیه منصوص نیست در او، بدان جهت رجوع به حکومت میشود. چه آن ازاله موجب بشود، یعنی اصلاً زن شیر ندارد، یا اینکه دارد ولکن نمیتواند شیر بدهد در ما نحن فیه پستان نوعاً تکون شیر در پستان میشود، این حالت این است که مبدل میکند خون را به شیر. بدان جهت شیر از بین میرود، بدان جهت منصوص نیست، رجوع میشود به حکومت کما ذکرنا.
بعد ایشان میفرماید: اگر این ثدی مرئه دوتا قطع شد 500 دینار، یکی قطع شد 250 دینار؛ اگر آمدیم آن مرد خیلی شقی نبود که این را بکند، حلمه را فقط قطع کرده است. ایشان میفرماید: شیخ (قدس الله نفسه الشریف) در مبسوط حکم کرده است: تمام دیه در حلمتین است. اثدیین فرق نمیکند، ثدی هم تمام دیه است، حلمه هم تمام دیه است. یکی نصفه دیه است فرقی نمیکند نصف دیه مرئه، فرق نمیکند ثدی را قطع کند یا حلمه را قطع کند، بدان جهت در ما نحن فیه این را شیخ در مبسوط فرموده است.
این را مردم قبول نکردند، گفتند نمیشود، چرا؟ چون که شیخ دلیلش عبارت از این است که کل ما فی البدن اثنان و فی احدهما نصف الدیه. فرموده است همین که سابقاً میگفتیم، فرموده است: محقق که این حلمه تابع پستان است، جزء پستان است. در تمام پستان که عضو است در او تمام دیه و نصف الدیه است در یکی. و این حلمه اینطور نیست. عضو مستقل نیست، تابع است جزء اوست. مثل حشفهای که تابع ذکر است جزء ذکر است. والا اصل ذکر اسم مجموع است؛ روی این اساس نمیشود این را ملتزم شد. بعد میفرماید: ابن بابویه، کلامی دارد در ما نحن فیه، بعد از اینکه شما بخواهید آن کلام را درست منقح بکنید کلمهای را ذکر میکند و آن کلمه این است: این حلمه در مرد هم هست؛ ولکن در مرد پستان نیست حقیقتاً، سینه است حلمه به سینه چسبیده است. حلمه مرد منصوص است که اگر شخص جانی حلمهای را از مرد قطع کند دو تا حلمهاش را قطع کند، ربع دیه باید بدهد. فی کل واحد من حلمته رجل ثمن الدیه مرد است، و این منصوص است و این در کتاب ظریف نقل شده است و آنکه در باب 12 از ابواب دیات الاعضا، محمدبن یعقوب باسانیده الی کتاب الظریف عن امیرالمومنین× و فی حلمت ثدی الرجل ثمن الدیه، در یک حلمه که از پستان رجل که حقیقاً پستان نیست، سینه است. ثمن الدیه است، مائه و خمس و عشرون دیناراً، ثمنش میشود 125 دینار، ثمن 1000 دینار میشود 125، عشر 800 میشود، آنجا میماند 200 ، 200 هم ثمنش 125 میشود. 2 تا را قطع کند میشود، 250 که ربع دیه میشود. این در مرد منصوص است.
این روایت را باید عمل بکنیم، چرا؟ چون که شیخ از این روایت را در کتاب تهذیبش بیان فرموده است، ولکن در کتاب مبسوط و خلاف، این روایت را طرح کرده است تمسک کرده است که کل ما فی البدن اثنان و فی الواحد منهما نصف الدیه. همینطور با آن چسبیده است نصف دیه زن میشود در یکی، این در ما نحن فیه درباره مرد است کتاب ظریف؛ ولکن زن را هم دلالت میکند اختصاص ندارد، چرا؟ چون که از این روایت فهمیدیم که حلمه مرد دیهاش 125 است، مسئلهای خواهد آمد که بیان خواهیم کرد المرئة تعاقل الرجل الی ثلث الدیه، فاذا بلغ ثلث الرجع الی النصف، تفصیلاً بیان خواهیم کرد. هر دیهای که بر مرد تعیین میشود دیه در اعضا و جوارح است، و الا در نفس معلوم است که او هزار درهم است آن هم 500 درهم این در دیه اعضا و جوارح است که المرئة تعاقل الرجل الی ثلث الدیه و اذا بلغ الثلث رجع الی النصف. در ما نحن فیه 125 که ثلث دیه مرد نیست، پس زن را هم اگر حلمهاش را قطع کنند باید 125 بدهند، با مرد یکی است. در ما نحن فیه که دوتا را قطع کنند، میشود 250 و250 هم ثلث دیه مرد نیست، کمتر است. بدان جهت فرقی در قطع حلمت المرئه و حملت الرجل نیست.
ـ منافع گفتیم که شیر دادن است آن دیه دیگر دارد، این حلمه خود این حلمه به واسطه قطع حلمه شیر میتواند بدهد، اگر نمیتواند بدهد. اگر شیرش قطع شد دیگر، آن یک مطلب دیگری است مثل اوست.
در ما نحن فیه این حلمه در مرد محدود است به 125 دینار، زن هم با او کذا میکند معادل میشود، چون که به ثلث دیه مرد نمیرسد. بدان جهت همان را دارد. شیخ به این روایت ظریف عمل کرده است. ولکن محقق میگوید: در آن خلاف و در مبسوط از این روایت اعراض کرده است که این روایت بعضد اسنادش سندهای متعددی دارد، بعضی اسنادش معتبر است کما ذکرنا. و بنای ما هم همین است، روایت ظریف مثل سایر روایات معتبر است، چون که سندش، یدری الی این روایت ظریف ما یدری الی سایر روایات معتبره، سایر روایات معتبره اگر دلالت کردهاند بر دیهای و آن روایت اگر معارض نبود به روایت دیگر، معتبره دیگر، آن روایت عمل میشود به او، روایت معتبر است. روایت ظریف در این مورد معارض ندارد. این دیه حلمه فقط در روایت ظریف است. معارض که ندارد. بدان جهت عمل میشود.
بدان جهت صاحب جواهر بد نمیگوید، حرف حسابی است، میگوید: تعجب است شهید (قدس الله نفسه الشریف) میکند در تکرار، ایشان فرموده است رجوع به حکومت میشود. حتی در حلمه رجل، فضلاً الی مرعه، حتی در حمله مرد رجوع به حکومت میشود. دیه کامله نیست. نمیدانم 120 و250 را صدوق (علیه الرحمه) ذکر کرده است و فتوا داده است و محقق هم از صدوق نقل میکند و آن علی القاعده است، چون که روایت ظریف است به انضمام آن صحیحهای که دلالت میکند المرئه تعاقل الرجل الی ثلث الدیه، مرئه هم تمام میشود. تعجب از شهید در تکرار، فرموده حتی در مرد رجوع میشود به حکومت، چرا یا شهید؟ فرموده: چون که روایت ظریف اگر هم گفتیم سندش معتبر است، اینجا رجوع میشود به حکومت، چرا؟ سندش اگر معتبر شد که بعید هم نیست ایشان احتمال میدهند که اعتبار داشته باشد، اگر معتبر بوده باشد، چرا عمل نمیشود؟ چون که روایت ظریف معارض است با اجماعی که شیخ در خلاف ذکر کرده است. در خلاف ذکر کرده است: دیه حلمه تمام دیه است، اینطور بود فتوایش، ابن ادریس هم همینطور ذکر کرده است مثل شیخ؛ گفته است: آن دعوای اجماع در خلاف معارض با روایت ظریف است. دعوای اجماع شخصی یا عالمی اگر دعوا درست باشد معارضه با روایت نمیکند؛ فضلاً از اینکه دعوای اجماعی که اصلش درست نیست، صدوق فتوا داده، دیگران فتوا دادند که در ما نحن فیه همینطور است، دیه 125 ثمن الدیه است در رجل فتوا دادند، لا محال، در رجل که نمیشود رجوع کرد به حکومت.
کسی در این تعدی از رجل به مرئه اشکال کند، اشکال ندارد؛ چون المرئه تعاقل الرجل الی ثلث الدیه، این از مسلمات است، این ممکن است اشکال بکند که به قول ایشان فرق دارد حلمه با آن حلمه، مثلاً آن شیر، شیر در جنگل است یا شیر آب است، این باهم فرق دارد، نه. اگر آن مناقشه هم برداشت که بر نمیدارد انشاءالله میرسیم به مسئلهاش؛ و میگوییم منافع امری ندارد آنها مستقلاً مورد دیه و ارش بود و حکومت میشود، بدان جهت در ما نحن فیه این حرف تمام است و آن این است که فی حلمة الرجل و المرئه سواءٌ، و آن هم ثمن الدیه است فی احدهما و فی کلیْهما.
یک وقتی این است که طائفه شد یعنی این حلمه را که برید یا ثدی را که برید به جوف مرئه رسید، او چه میشود؟
انشاالله بعد.