درس چهل و نهم دیات

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم

محقق (قدس الله نفسه الشریف) می‌فرماید: دیه‌ای که در لحان است، لحیان آن دو استخوان فک است که یکی در طرف راست و یکی در طرف چپ که از چانه شروع می‌شود امتداد دارد به آن نزدیکی‌های اُذن، استخوانی است یکی در این طرف و یکی در آن طرف که مجموعش را فک اسفل می‌گویند. خود آن دو تا استخوان را عظمان ناقصان هستند، موضع اتصال آن‌ها زقن است و هر دو امتداد دارند الی الاذنین آن‌ها را لحان می‌گویند. به آن ریش انسان هم که لحیه می‌گویند به این مناسبت است، که روی اینها می‌روید، و زاید بر اینها داخل عنوان لحیه نیست، بدان جهت تراشیدن آن‌ها که انسان صورت که فک اعلا است می‌تراشد محذوری ندارد. این لحا باید تراشیده نشود و لحیه داشته باشد شخص.

ایشان می‌فرماید: اگر به این لحیان جنایت وارد شد، به هر دو یا به یکی؛ اگر به هر دو تا وارد بشود دیه‌اش الف دینار است، کل ما فی البدن واحد دیه‌اش دیه نفس است و کل ها فی البدن اثنان، ففیهما نصف الدیه است و فی کل واحدٍ منهما نصف الدیه است که هم در صحیحه عبدالله‌بن سنان وارد است که روایت اول است، در باب دیات الاعضاء در باب اولش روایت اول است، صحیحه عبدالله‌بن سنان. یکی هم در روایت صحیحه هشام وارد است؛ صحیحه هشام به دو سند نقل شده است. یکی سند شیخ که صاحب وسائل او را نقل کرده در آن باب اول من دیات الاعضا، بعد از صدوق نقل کرده است که و رواح الصدوق باسناده عن هشام‌بن سالم.

 روایتی را که شیخ نقل کرده است مضمره است. عن هشام‌بن سالم قال کل ما فی البدن اثنان، ففی کل واحد منهنا نصف الدیه و ما کان فی البدن واحداً و فیه الدیه. دیه کامله است و مضمره است. ولکن صدوق نقل کرده است که و رواح الصدوق باسناده عن هشام‌بن سالم عن ابی عبدالله×، بدان جهت اشکالی نیست مضمره هم بود، اشکالی ندارد هشام‌بن سالم این جلیل القدر شبیه محمد‌بن مسلم است؛ اگر فرقی هم داشته باشند مختصر است. مثل روایات زراره می‌شود که وارد است در تداخل اقساط، انسان چند عسری برایش مشروع شود و واجب بشود، مثل زنی که هم جنب است و هم از حیضش پاک شده است، یک غسل اتیان بکند آن یک غسل از هر دو مجزی است. منشأش روایت زراره است روایت زراره هم مضمره است، ضرر نمی‌رساند. این معنا اگر یکی را از بین برد جنایتی زد است که فک اسفل هدر شد، در او نصف الدیه است، دو تا از بین رفته است، تمام دیه. این را شما می‌دانید این فک اسفل اگر از بین برود، دندان‌های که در او هست آن‌ها هم از بین می‌رود. ایشان (محقق) می‌فرماید: در هر کدام از این‌ها نصف دیه است،  در صورتی که لحیان منفرد بوده باشد؛ دندان نداشته باشد. مثل آن طفلی که هنوز دندان در نیاورده، یا آن پیرمردی که دندان‌هایش ریخته است. دندان ندارد به واسطه مرض از بین رفته یا به واسطه پیری از بین رفته، یا این‌که خودش کشیده است، خراب بوده، اگر این‌طور باشد نصف الدیه است؛ ولکن اگر دندان‌ها بوده باشد، دندان‌ها حساب می‌شود. این‌که می‌دانید در آن دندان‌هائی که در فک افصل است در کل سنی که از مقادیم بوده باشد، 50 است و آن اسنانی که مؤخر است آن‌ها 25 دینار به نحوی که گفتیم. اگر تمام دندان‌هاست به نحوی که گفتیم، فکین لحیان هر دو رفته، دیه نفس نصف دیه مال فک است و نصف دیگر تمام دیه باید داده شود، نصف دیگر هم مال اسنان است. اسنان دیه داشته آن از بین رفته، این مسئله مابین اصحاب مشهور بلکه متفقٌ علیه است. ولکن آن‌که در ذهن تبادر می‌کند بعض الذهن‌ها، این است که عضوی را اگر انسان به جنایت از بین برود که به واسطه آن عضوی که از بین رفته به تبع این عضو دیگر هم از بین برود. مثل این‌که در یدین که ان‌شاءالله شروع می‌کنیم کسی یدش را قطع کرد، هر دو دستش را قطع کرد اصابع هم رفت. در خود اصابع الیدین دیه نفس است. تمام اصابع یدین، دیه نفس است. در خود یدین جمیعاً تمام دیه نفس است. این باید روی این حسابی که این‌جا در دندان فک گفتیم باید دو دیه نفس بدهد، ولکن خواهد آمد که این انگشتان که به تبع می‌رود دیه ندارد. فقط اگر یک دستش را قطع کند، نصف دیه است. آن دست دیگر را هم اگر قطع کند یک دیه نفس است، دو تا دیه نفس نیست. در ذهن این می‌ماند که در رجلین هم همین است، انسان دو پای کسی را قطع کرد اصابعش هم می‌رود. اصابع رجلین را اگر کسی قطع کرد فقط، تمام دیه نفس است. مجموع اصابع رجلین، رجلین را قطع کرد هم دیه نفس است. چون که اصحاب بالتبع رفته است. روی این حساب که شخصی مطلع است به این حساب که به تبع برود او دیه ندارد، حساب نمی‌شود این‌جا شبهه می‌کند فک‌ها از بین رفته دو طرفش، فک  اسفل دو طرفش از بین رفته، دندان به تبع رفته است، چرا باید نصف دیه نفس به دندان‌ها بدهد، نصف دیه نفس بر لحیان بدهد، فرقش چیست؟

یک قاعده کلی می‌گویم، این تداخل در دیه ما ملتزم هستیم که دیه تداخل می‌کند، و اما مورد تداخلش این است در ما نحن فیه آن دو تا جنایت که در خارج واقع شده است آن دو تا جنایت دفعی نبوده باشد، و اما اگر دو تا جنایت دفعی بوده باشد ولو دیه یکی کم بشود دیه دیگری زیاد بشود، چون که دفعی هست از بین نمی‌رود هر دو دیه را باید بدهد. کسی مثلاً شمشیر را آورد پایین، گوش کسی را برید دستش را هم برید به یک ضربت آورد پایین، ولکن این دو تا مترتب بر همدیگر نیستند، به یک ضربت دو تا جنایت شده است، این‌جا جای تداخل نیست. چه دیه‌ها مساوی بشود چه اقل و اکثر شود، هر جنایتی دیه‌اش باید داده شود. مورد تداخل در جائی است که جنایت‌ها یکی مترتب بر دیگری باشد، در صورت مترتب هم یکی اقل باشد یکی اکثر، اکتفا می‌شود به آن دیه اکثر که آن مترتب دیه‌اش اکثر است او داده می‌شود. در مانحن فیه آن شمشیر را زد گوش رفت، دست هم رفت. این جنایت‌ها طبعی نیست هر دو به ضربتٍ واحد و فعل واحده است. اما یکی تبعی است. این گوش رفت کر هم شد؛ وقتی که گوش‌ها برید از بیخ این شمشیر گوشش رفت دیگر نمی‌شنود. این ترتب است. این بریدن بر او مترتب شد کر شدن، ولکن دیه تداخل نیست چرا؟ چون دیه گوش هم نصف دیه است، کلما فی البدن، سماع هم این می‌شنود و آن می‌شنود  سماع این از بین رفته، نصف الدیه است. یک دیه نفس است نصفش مال گوش، نصفش مال قوۀ سماع از بین رفته است، نصف دیه دیگر هم می‌دهد دستش را هم بریده، دو تا عرضی است که بریدن گوش با رفتن سماع ترتبی است، ولکن در جائی تداخل نیست. بدان جهت انسان هر دو گوش کسی را بردید، به این بریدن کر شد و دیگر نمی‌شنود، دو تا دیه نفس باید بدهد. خودش هم به یک فعل واقع شود بریده است، خودش هم مترتبین است. این‌که برید کر شد. کری مترتب بر این شد. دو تا دیه نفس باید بدهد، یکی این‌که اذنین را کل ما فی البدن اثنان و فیهه مع الدیه، یک دیه نفس مال اوست. یکی هم قوۀ سماع است که در ضمان المنافع خواهیم گفت در دیه منافع منفعتی که از بین رفت، مثل عینین است. اگر  تفکیک دارد که دو تا چشم می‌بیند دو تا گوش می‌شنود نصف دیه است، می‌شود دو تا دیه،  دو تا گوش را بریده است. اصل سماع هم از بین رفته دو تا دیه نفس باید بدهد.

 بدان جهت در ما نحن فیه علی القائده این بود که اگر انسان دست کسی را ببرد، انگشتان هم از بین رفته چون که کسی اگر انگشتان را ببرد یک دیه نفسه اگر 10 تا انگشت دست، رجلین هم همین‌طور است، 10 تا انگشت رجلین را ببرد دیه نفس است. پا را برید دست را برید، این‌ها به تبع از بین رفته است، دیه آن‌ها اقل نیست اکثر هم نیست، مثل دیه مقطوع است. قاعده این بود که تداخل نکند؛ ولکن در یدین و الرجلین یک خصوصیتی است که از عدم تداخل مستثنا است؛ آن‌جا دیه ندارد، آن که مترتب بر اوست ولو با قطع الید دیه‌اش مساوی است، در ما نحن فیه آن دیه ندارد اصلاً؛ نه این‌که تداخل می‌کند، اصل آن انگشتان دیه ندارد. یک خصوصیتی در یدین و رجلین  است که آن خصوصیت چیست الان بحث خواهیم کرد که دیه یدین که عنوان می‌کند محقق (قدس الله نفسه الشریف) که مباشر امری است که او را دیه ذکر می‌کند، یدین است، کلام ایشان را در این مسئله‌ای که وارد می‌شود مسئله مهمی است. بعد از اینکه وارد شدیم و باز کردیم این مسئله را، می‌بینید که مسئله صعب است از آن مسائلی که باید اجتهاد شخص را امتحان کرد یکی مسئله یدین است. دیه یدین است. ایشان ابتدعاً می‌فرماید: یدین کلاهما دیه‌شان دیه نفس است، کل ما فی البدن اثنان، علاوه بر این‌که قاعده کلی مقتضایش این است و فی ما الدیه و فی احدهما نصف الدیه و کل ما فی البدن واحد ففیه الدیه، علاوه بر این‌که این مقتضای قاعده کلی است که از صحیحه عبدالله‌بن سنان و از صحیحه هشام‌بن سالم مستفاد است از روایات دیگر هم مستفاد است. آنکه نه سند است نه دلالتاً مناقشه‌ای در او نیست، عمده این دو صحیحه است که گفتم. روایات دیگر هم هست ولکن بعضی‌ها قابل مناقشه در سند است. علاوه بر این روایات خاصه‌ای است که در روایات خاصه تصریح شده است  و فی الیدین فی کل واحده منهما نصف الدیه ففیها مع الدیه فی الیدین الدیه. این از حیث مجملش مسلم است این معنا.

 محقق در عبارت قیدی می‌زند، می‌گوید: و حدّها یعنی حدّ الید، حدّ تعیین می‌کند بر یدین حدّها المعصم، معصم همان کوه را می‌گویند کوه همان زَنَد است، اول زَنَد که شروع می‌شود او را می‌گویند معصم، کوه که همان دستبندی که زن‌ها می‌پوشد، همان‌جا جایش است. بدان جهت در مانحن فیه موضع السوا تعبیر کردند بعضی فقها که مراد یکی است. این را تهدید می‌کند. مقتضای این تهدید این است که اگر شخصی وقتی که جنایتی وارد کرد دستش را نبرید از این زَنَد، بلکه بالاتر برید، بالاتر بریدن چند جور می‌شود، یک وقت این است که مقداری از زراع را هم برید، یک وقت این است که تمام زراع را بریده است دست را به یک ضربت از مرفق بریده است، انداخته است. یک وقت این است که بالاتر از مرفق بریده است که از عضد است، از او بریده است، یک وقت این است که از منکب بریده است، منکب مفصل مابین عضد که عبارت از ما فوق زراع است که آن را عضد می‌گویند مفصل ما بین عضد و کتف که هر انسان کتفین دارد، مفصل این دو تا را منکب می‌گویند. از این مفصل دستش را انداخت.

 اگر عبارت محقق این است که اگر حدّ الید عبارت است از موضع السوا معصم است، آن‌جا اگر برید چه‌طور می‌شود مسئله؟ دو جور فرض می‌شود، یک وقت این است که اول دستش را برید، بعد از مرفق دوباره زراعش را برید، بعد از منکب برید، یک وقت این‌طور می‌شود که جنایت تدریجی است از خود شخص واحد یا نه سه نفر بودند، یکی دستش را برید از آن‌جا، یکی از مرفق برید دیگری هم از کتف برید؛ جانی متعدد بوده است. در ما نحن فیه یک وقت این است که بعض بالاتر از زَنَد تعبیر می‌کنند، که بعضی از زراع یا بعضی از این مفصل را که زَنَد می‌گویند این را هم بریده است. این‌طور نیست که از انتهای زَنَد ببرد، از زَنَد هم داخل است یا از زراع هم داخل است یا از وسط عضد بریده است، این حکم این‌ها چه می‌شود؟ محقق چه می‌گوید؛ یک مسئله را خودش صاف می‌کند، آن مسئله عبارت از این است که اگر دستش را برید با یک مقدار زراع یا زَنَد از او برید، زَنَد را هم برید ایشان می‌فرماید: یک دیه باید بدهد که نصف النفس است. اما آن مقداری که بالاتر بریده است زیادی بریده است، این در ما نحن فیه حکومت است دیه تقدیر نشده است بر او، حکومت است آن‌جا رجوع به حکومت می‌شود. دیة النفس نصفها و الحکومه، این‌طور می‌شود و اگر از مرفق برید چه می‌شود؟ ایشان می‌فرماید: اگر از مرفق برید این را حواله می‌کند، می‌گوید شیخ فرموده است در این دیه مقدر است یا از منکب برید دیه مقدر است، ذکرناها فی التهذیب، حواله به تهذیب می‌کند. بدان جهت در عبارت دارد که شیخ فرمود: تقدیر دارد و حواله به تهذیب کرده است. چه‌طور تهدید کرده است. صاحب جواهر این حواله را این‌طور معنا می‌کند، مسئله مهمی است، اقوال مختلف هر قولی محذوری برایش ذکر شده است تا ببینیم نتیجه چه می‌شود. اولاً این را بدانید آن را که در ما نحن فیه ما گفتیم در جنایتی که واقع می‌شود، نفس آن جنایت اگر موردی است که قصاص دارد، می‌شود آن جانی را مجنی علیه قصاص کند، اگر مصالحه به دیه کرد داخل محل کلام می‌شود. ما فقط بحث نمی‌کنیم آن‌جایی که مورد دیه بوده باشد، قطع ید یا مثلا العضو خطائی بوده باشد، بحث ما فقط آن‌جا نیست.

 اگر قصاص را صلح کردند به دیه، محل کلام این است که دیه عضو چقدر است شارع تقدیر کرده است، حمل کلام در ما نحن فیه شامل می‌شود به آن‌جایی که مجنی علیه جانی را می‌تواند قصاص کند، ولکن می‌خواهد  دیه بگیرد چون دست او را برید چه فایده‌ای دارد؟ یک خورده هم آن دشمن می‌شود، پول می‌گیریم که کارمان راه بیفتد عیب ندارد. کلام این است که اگر کسی در ما نحن فیه این دست را از این مرفق برید، بعضی‌ها گفته‌اند که عمداً و متعمداً برید، باید قصاص کند و شخص مجنی علیه می‌تواند جانی را از مرفق قطع کند، بگوید من از این‌جا قطع می‌کنم، ظاهر کلمات جماعتی که صاحب جواهر هم کأن این را مشهور می‌داند می‌گوید عیب ندارد، مجنی علیه اگر گفت از کف می‌برّم، می‌برد. و حال این‌که این عرض را سابقاً گفتیم درست نیست، مصالحه بر قصاص کرده است، آنکه جنایت وارد شده است بر دست وارد نشده است، بر مرفق وارد شده است که دست به تبع رفته است؛ آن جروحی که در او قصاص است قطع من المرفق است، که باید از مرفق قطع کند اگر بخواهد قصاص کند، ولکن خود آن شخص راضی بشود دستت را قطع می‌کنم خود مجنی علیه می‌گوید دستت را قطع می‌کنم، دیه می‌خواهم، می‌گوید من نمی‌خواهم اگر می‌خواهی قطع کن نمی‌خواهی نکن حق دارد. این را سابقاً ما گفتیم، چون که به مماصلت در قصاص شرط است و این هم قصاص دارد و فی الجروح قصاصٌ؛ ولو نگوئیم که این خودش در ما نحن فیه منصوص است قصاص دارد با آن بیانی که می‌گوییم، اگر دلیل خواص هم نبود و فی الجروح قصاصٌ مقتضایش این است که باید از مرفق ببرّد. و اما بگوید دستت را می‌برّم با آن یکی هم دیه می‌گیرم،  نمی‌شود چون یک جنایت است، یک جنایت واقع شده است بر مرفق یا قصاص می‌کند یا دیه می‌گیرد.

بعضی‌ها گفته‌اند: نه، در ما نحن فیه اگر  بنا شد بر این‌که دیه بگیرد، دیه همان نصف الدیه است چه دست را از این‌جا ببرد چه از انگشت‌ها ببرّد، چه از مرفق ببرد، چه از منکب ببرّد، نصف دیه است، آن که می‌گفتم جای تداخل نیست، گفتند: نه، این‌جا اگر از منکف برید عضد هم از بین می‌رود، زراع هم از بین می‌رود، کف هم از بین می‌رود، اصابع هم از بین می‌رود. این‌ها بالتبع می‌روند.

 می‌گویند: این‌ها دیه‌اش فقط نصف الدیه که همان دیه ید است، که محقق او را تهدید کرد به معصم، که گفت: حدّ الید معصم است. ایشان این‌طور تهدید کرد. این جماعت گفته‌اند که نه این تهدید درست نیست؛ ید یک خصوصیتی دارد که معنای ید صدق می‌کند هم بر آنکه کف است، هم به آنکه از زراع است، هم به آنکه از مرفق است هم به آنکه از منکب است، همه این‌ها ید است. این‌جا را قطع کنی، مثل بعضی چیزها می‌ماند، بعض اسماء می‌ماند که اگر موجود بشود کسی قرآن خواند یک سوره خواند قرآن است یا نصف سوره قرآن را خواند قرآن‌ است ربع قرآن را خواند قرآن‌ است، سوره طویل را خواند قرآن‌ است سوره قصیره خواند قرآن‌ است فرقی نمی‌کند. گفته‌اند: ید هم مثل این است. ید اگر ضعیفه باشد ید است، اگر قویه باشد ید است، ید انثی باشد ید است، ید ذکر باشد ید است، ید پهلوان هم باشد همین‌طور است. ید شخص ضعیف هم باشد همین‌طور است، یمنی بشود و یسری بشود ید است، فرقی نمی‌کند این‌ها در ما نحن فیه؛ از این‌جا قطع بشود ید است، از مرفق قطع بشود ید است، از منکب هم قطع بشود این ید است، این یک ید را از بین برده است، چه از موضع استوا قطع کند، چه از مرفق قطع کند، چه از منکب قطع کند، یک دست را از بین برده است. روی این اساس گفته‌اند: در ما نحن فیه، یک دیه بیشتر نیست. این تداخلی که به شرط گفتیم به او، گفته‌اند: این‌جا یک خصوصیتی دارد، این خصوصیت این است که آن عنوانی که به او شارع دیه تعیین کرده است، که ید دیه‌اش نصف دیه نفس است، به همه این‌ها صدق می‌کند. این‌ها یک جا گیر می‌کند، کجا؟ آن‌جا که دست را از وسط زراع ببرد، گیری ندارد آن را می‌گویند فقط یک دیه نفس است دیه صدق می‌کند. بالاتر باشد یا پایین‌تر ید صدق می‌کند؛ حتی به اصابع ید صدق می‌کند، کتبت بیدٍ، بدان جهت می‌گویند که اصابع هم اگر قطع کنند از مرفق قطع کنند یا از منکف قطع کنند هیچ اثری ندارد. محقق تهدید کرد ید را و حدّها المعصم یعنی الکوه، زند. آخر زندی که می‌شود یا از این طرف اول زند. او می‌گوید: این دو تا جنایت است. از بالاتر ببرّد دو تا جنایت است. نسبت به یکی که ید است نصف دیه است، نسبت به این یکی چون که بعض زراع است یا بعض زَنَد است تهدید ندارد، وقتی که تهدید ندارد اصل زراع تهدید ندارد، اصل عضد تهدید ندارد، رجوع به حکومت می‌شود. این فتوای مشهور که به او گفته‌اند، اگر بالاتر ببرّد آن زیادی حکومت دارد، این را نسبت به مشهور داده‌اند مبتنی بر این است که تهدید شده است ید به این معنا، آن‌ها کأن ید نیستند، جنایت بر زاید بر ید است که دیه ید را می‌دهد، باید زاید را هم چون که دیه معین نشده است شارع تهدید نکرده است، ابطال حق دم نمی‌شود. فرق نمی‌کند عضو و حق کسی ضایع نمی‌شود، نفس باشد یا غیر نفس او را باید بدهد. آن‌جا نصف الدیۀ و الحکومه یعنی و الارش، ارش و حکومت یکی است، گفتم مترادفین است. ارش می‌دهد.

 این جماعتی که این‌طور گفته‌اند حد معین کرده‌اند، این‌ها دو شق شده‌اند، یک شق‌شان همین است، تفصیل داده‌اند، گفته‌اند آن وقتی که این‌ها ما فوق این کف از مفصل قطع بشود داخل ید است. یعنی اگر این از مرفق بریده شد، این همه اش داخل ید است. از منکب بریده شد، همه‌اش داخل ید است؛ اما اگر از غیر مفصل بریده شد که فرض این است در عبارت محقق ید قطع شده است ما فوق زَنَد، از زَنَد هم قطع شده است یا از زراع قطع شده است فرموده نه، این داخل ید نیست. ید ظهورش مفاصل است، آن شیء از مفاصل از بین برود ولو مفصل فوق؛ بدان جهت می‌گویند: روحی له الفداء حضرت عباس× دستانش قطع شد نه این‌که کف‌هایش قطع شد، کف مراد نبود، بدان جهت می‌گویند در وضو باید یدین شسته شود الی المرافق، زراع از یدین است تا مرافق. بدان جهت کسی که کف ندارد، ولکن وضو باید بگیرد زراعین را باید وضو بگیرد، ولو زیر شیر آب و بشوید. ید است بدان جهت اگر تیمم می‌خواهد بکند با آن زراعین باید تیمم بکند، ید است. احکام ید مترتب است، ولکن این‌ها دعوایشان این است که اگر شی از مفصلش جدا شد، داخل ید است. و اما از مفصل جدا نشد داخل ید نیست؛ ید است و شیء زاید. چون که آن محقق صدق ید که کفین است یقیناً از بین رفته و این شیء زایدی که شیء زاید بر ید است، آن هم باید دیه داشته باشد. بدان جهت بعضی از فحول (رضوان الله علیهم) از سابقین و لاحقین فرموده‌اند که نه فرق ندارد. اگر این‌ها داخل ید است که چه از مفصل بریده شود، یا غیر مفصل ید است. بدان جهت ملتزم شده‌اند که اگر ید قطع شد از ما فوق زَنَد از ما فوق زَنَد، یا بعضی زراع یا از مافوق آن استخوانی که اول زَنَد است، نه همان دیه دیه ید است. این زاید حکومت ندارد، ارش ندارد چون که صدق ید می‌کند صدق ید یکی است و بدان جهت در ما نحن فیه نه تداخل است، چون که یک جنایت است و یک ید را از بین برده است و دیه او یک ید است و یک ید هم 500 دینار است. بدان جهت این یدین فرق دارد با این اصابع کف از مرفق که گفت اگر آن گوشش را برید، نمی‌شنود یا یکی فکش را جدا کرد، دندان‌ها هم از بین رفته‌اند. چون آن‌جا دارد و فی الاسنان الدیه، در اسنان که همه‌اش از بین برود دیه است، نصفش برود نصف دیه نفس می‌شود. او مطلقش آن وقت کل ما فی البدن اثنان، لحیان را می‌گیرد، اثنان هستند. و فی کله واحد نصف الدیه، آن اطلاق هم او را می‌گیرد، دیه کامله می‌شود.

 این لحیان را که از بین برد، دندان‌ها هم که از بین رفت یک دیه نفس باید بدهد. یکی بر لحیان یکی بر دندان‌ها که به تبع از بین رفته است. آن‌جا مقتضی القاعده این است و او قیاس می‌شود به مسئله یدین و اصابع و کف و مرفق. چرا؟ چون که این‌جا یک جنایتی بیشتر نشده است. یک ید را از بین برده است. این حرف را این‌ها گفتند. این یک نقضی دارد، نقضی خواستند بکنند به این و آن این است که یک نفر آمد دست را از این‌جا قطع کرد، بعد دیگری آمد از مرفق قطع کرد، سومی از کف قطع کرد، او چه می‌شود؟ می‌گویند: آنکه کف را قطع کرده، نصف دیه باید بدهد نصف دیه نفس، آنکه از مرفق قطع کرده کف ندارد او دیه ندارد که آن‌جا رجوع به ارش می‌شود. آن زراعی که کف ندارد او دیه دارد، دیه تعیین نشده باید ارش بدهد؛ چون که این قدر می‌دانیم این که این بیچاره را از مرفق بعد از این قضایا ولو بعد از چند سال بریده است از آن کف گذشته بود دو سال این را بریده می‌دانیم که بیچاره را به این الم انداخته است حقش ضایع نمی‌شود؛ حقش هم تهدید نشده است بر دیه می‌شود ارش. آن را که حاکم شرع مصلحت دید به آن نحوی که توضیح خواهیم داد ان‌شاءالله.

بدان جهت به سومی هم می‌گویند:  تو هم ارش بده. بدان جهت در ما نحن فیه گفته‌اند که ملتزم شده است که حتی همان شخصی که جنایت را وارد کرده بود، او این کار را بکند سه جنایت کرده، یک دستش را بریده، مرفقش را برید منکبش را بریده ولکن به سه جنایت؛ بدان جهت در ما نحن فیه نصف دیه نفس را می‌دهد، چون که به سه جنایت کرده این سه جنایت عقوبت دارد، آن عقوبتش حق دارد، بدان جهت در ما نحن فیه این فرق گذاشته است آن‌جائی که به یک جنایت از بین رفته است، همان نصف دیه است، به سه جنایت برود نه در ما نحن فیه دیه نفس است. آیا می‌شود این‌طور تصریح کرد انشالله بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا