درس چهل و چهارم دیات
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم
کلام در دیه لسان بود، مطلب را به اینجا رساندیم اگر شخصی لسان شخصی را قطع کند و به واسطه این قطع کردن بعضی حروف را دیگر آن شخص یا تمام حروف را نمیتواند تکلم کند، کلامش رفته است به واسطه این قطع؛ ذکر کردیم که دیه این جنایت تقسیط میشود به حروف، حروف هم تقسیط میشود قدر متیغن 28 تاست هر حرفی که از 28 تا رفته است، تمام دیه تقسیم میشود بر آن 28 تا آن مقدار از دیه را باید جانی به مجنی الیه بدهد.
در ذهن قاصر ما چیزی میآید که این هم منافات با کلمات و جملة من اصحاب ندارد و آن این است که شخص بعض لسان را قطع کند که مفروض در موثقه سماعه است، چون جنایت بر لسان دو نحو میشود، تارةً جنایت بر لسان، نبریده لسانش را، کاری کرده است به سرش زده یا به گردنش زده است نمیتواند تکلم کند او همینطور است. وقتی که تکلم از بین رفت باید تمام دیه را بدهد اگر تمام تکلم رفت و اگر بعضش رفت دیه تقسیط به حروف میشود. این یک جنایت است و آن جنایت دیگر قطع لسان است که به واسطه قطع لسان حروف و تکلمش از بین رفته است، آنجائی که قطع کند بعض لسان را، قبول داریم این را که این علما (قدس الله اسرارهم) فرمودند و مدلول موثقه سماعه است که تقسیط میشود دیه به حروف هر حرفی را که نمیتواند تکلم کند دیهاش را باید بدهد. مثلاً ثلث حروف را نمیتواند تکلم کند باید ثلث دیه را بدهد؛ نصف حروف را نمیتواند تکلم کند باید نصف دیه را بدهد، 14 تا را نمیتواند تکلم کند نصف دیه را باید بدهد؛ هیچ کدام را نمیتواند تکلم کند کل الدیه را باید بدهد.
و اما در جائی که قطع زبان بالاستیصال شد، زبان را از بیخ برید. در این مورد تقسیط دیه بر حروف دلیلی ندارد، اینجا مقتضای ادله این است که تمام دیه را باید بدهد که دیه لسان است. در کتاب ظریف همینطور وارد شده است و غیر کتاب ظریف، اینطور وارد شده است، روایت سوم است در باب اول از دیات الاعضا، و رواه ایضاً باسناده الآتیه روایت سوم است الی کتاب ظریف، در آنجا این است که: الدیه فی النفس الف دینارٍ و فی الانف الف دینارٍ و کله من عینین الف دینارٍ و البحح الف دینارٍ و اللسان اذا الاستوصل الف دینارٍ، استوصل یعنی قطع بشود از اصل تمامش قطع بشود همان دیه نفس است. آن وقت در ما نحن فیه آنکه وارد شده است در موثقه سماعه که گفتیم به حروف تقسیط میشود در جائی است که قطع بعض بوده باشد؛ اگر قطع بعض بوده باشد آن هم اینطور است، روایتش این بود. روایت هفتم بود در باب دو از دیات المنافع، و به اسناد شیخ عن محمدبن احمدبن یحیی و صفار جمیعاً عن العبیدی یعنی محمدبن عیسی العبیدی که یقطینی است، راوی از یونسبن عبدالرحمان عن عثمانبن عیسی عن سماعه عن ابی عبدالله× قال: قلت و رجل ضرب لغلامٍ ضربةً فقطع بعض لسانه، بعض لسان او را قطع کرد، و افصح ببعضٍ و لم یفصح ببعضٍ، نتیجه این شد که بعضی حروف را میگوید و تکلم میکند و بعضی را نمیتواند تکلم کند، در این صورت فرمود: فقال: یقرء المعظم فما افصح به طرح من الدیه، و ما لم یفصح تلزم الدیه، اگر مراد از این قطع، قطع خارجی باشد که هفته گذشته گفتیم آنجا تقسیط میشود دیه به حساب حروف؛ و اما در جائی که کلش قطع شده است، آنجا دلیل نداریم که تقسیط به حساب حروف است. بدان جهت حتی آن حروفی که مدخلیت ندارد. لسان در تکلم آنها که بعضیها گفتهاند در حروفی که شفوی هستند، یا حلقی هستند، آنجا هم همینطور است. وقتی که زبان بریده شد باید تمام دیه داده شود. بدان جهت چه تمام حروف را نتواند تکلم کند یا بعضی حروف را بتواند تکلم کند آن که وارد شده بود تقسیط درباره قطع البعض بود و قطع کل این معنا را ندارد.
دیگر این است که محقق فرض کرده است در کلامش، ما هم میگوییم تا روشن شود. فرض بفرمائید شخصی بوده باشد که یک حرف را نمیتواند بگوید بعضی اشخاص هستند که نمیتوانند را، را نمیتوانند بگویند یا مخرج را ندارد، شخصی را، را نمیتوانست بگوید، را را شبیه به یا میگفت، نه اینکه یا میگفت، شبیه به یا میگفت از زبان او بریدند آن بریدنی که فقط موجب شد بر اینکه آن را را که غلط میگفت یا میگفت، الان یا صحیح میگوید یا حرف صحیح دیگر میگوید، آن غلطش رفت، در این صورت حرفی از بین نرفته است، چون را را از اول نمیتوانست بگوید، یا را غلط میگفت الان صحیح میگوید یا را، تقسیط دیه به حروف معنا ندارد در اینجا، چون آن حرفی را که نمیتوانست بگوید از اول بعد از بریدن هم او را نمیتواند بگوید. بدان جهت در ما نحن فیه محقق میگوید: حکومت است. و هکذا ثقیل حرف میزد مشکل بود، سنگین بود حرف زدن الان هم که یک خورده از زبانش را بریدهاند اثقل شده است. همینطور حرف میزند، حروف را میگوید ولکن اثقل شده است، میگوید این هم حکومت است؛ ایشان میفرماید: اگر کسی بود که از اول خیلی تند حرف میزد، بعضیها خیلی تند حرف میزنند انسان ملتفت نمیشود، باید با او یک مدتی آشنا باشد معاشرت کند تا بفهمد چه میگوید؛ زبانش را بریدهاند یک خورده هم گاز داده به زبانش، یعنی اسرع شد. حروف را تکلم میکند، میگوید اینجا حکومت است. حکومت چهطور است، روی مسلک خودشان است. در ذهن ما عبارت از این است، این راست است در نظیر این موارد حکومت است؛ چون نه داخل تهدید در موثقه است نه داخل تهدید در استیصال اینها هستند که همه قطع بشود. ولکن حکومت در اینها اینطور نیست که این شخص را عبد فرض کنیم اگر عبد بود چه قدر قیمتش فرق میکرد، این که گفتیم مطلقا این را ما ملتزم نیستیم؛ این دیهای که شارع بر زبان تعیین کرد که در استیصالش کل دیه است، معنایش این است که اگر بعضش را قطع کرد در تکلم حروف چیزی نشد، بعضش را تکلم کرد، داخل موثقه سماعه نشد، حروفی از او نرفت. منتها تندتر گفت یا ثقیلتر گفت یا حرف غلط را به حرف صحیح تبدیل کرد، اینطور بوده باشد حکومت به تقسیط بر عضو است. چهطور که اخرس قاعده اولیه این بود، شخصی که لسان اخرس را ببرد، ثلث دیه نفس است در اخرس که آن در صحیحه بریدبن معاویه امام× روحی و ارواحکم له الفدا، در باب سی و یک، اینطور فرمود، فرمود: محمدبن یعقوب عن علی عن ابراهیم عن ابیه عنبن محبوب عن ابی ایوب عن بریدبن معاویه عن ابی جعفر، قال لسان الاخرس و عین الاعما و ذکر الخسی و انثیهی ثلث الدیه، این نسخه غلط است ثلث الدیه است. چهطور اگر بعض لسان اخرس را میکرد تقسیم میشد ثلث دیه به کل لسانش، هر مقدار که قطع کرده نصف عشر را قطع کرد نصف عشر ثلث الدیه میشود؛ این معنای حکومتی آن که در ذهن میشود در خود اخرس هم و ما قطع منه بحسابه، هر مقدار از لسان اخرس قطع شود به حسابش است.
به قول صاحب جواهر در این مسئله نمیگوید در مسئله گذشته میگوید: در لسان اخرس که ما قطع منه به حسابه، این خودش حکومت است، حکومت در جائی که کل تقدیر شده است و کل منبسط شده است، کل لسان حکومت به این میشود که نصفش نصف شود دو نصفش ربع شود، منتها در آن شخص که لسان صحیح داشت بعضش قطع شود به واسطه موثقه سماعه رفعیت کردیم از تقسیط. و اما در آن مواردی که موثقه سماعه نمیگیرد، الکلام الکلام، تقسیط میشود.
ـ حکومت معنایش این است که آنکه شاکی میشود نظر میدهد به مصلحت، وقتی که کلش معلوم شد نصفش هم نصف او میشود، ربعش هم مثل ربع او میشود، تقسیط چه؟ حکومت در لسان، در حکومت لسان همان تقسیط است، بدان جهت قیمت عبد هم تقسیط می شود به لسانش. تقسیط بر خود عضو میشود. مثل لسان اخرس تقسیط بر او میشود، خب در ما نحن فیه آن کسانی که تکلم آنها به واسطه این قطع لسان تکلم آنها عوض شده است، ملاک همین است که اگر این حروف را توانستند تکلم کردند بعضش را نسبت به او دیه ساقط میشود نسبت به بعض باقی میماند. اما در مواردی که در حروف فرق پیدا نکرده است، در این صورت تمام قطع شود، تمام دیه است. بعض لسان قطع شود تقسیط میشود بر اجزاء خود لسان و این هم مناسب با همان حکومت است.
ایشان دارد که ولو مطلق حکومت دارد، میفرماید: ولو ثار سریع النطق، اگر کسی که مجنی الیه است ولو آن ثار سریع النطق شد حروف از بین نرفته است أو ازداد سرعتاً، اول خودش سریع بود سریع تر شد أو کان ثقیلاً فزاد ثقلاً، که حروف از بین نرفته است، فلا تقدیر، اینجا دیگر در تقدیر نیست چون حروف از بین نرفته است، و فیه الحکومه، حکومت میشود. این حکومت را میگفتم معنایش همین باید بشود. و کذا لو نقص فسار ینقل عن حرف الفاسد که مخرج نداشته باشد به آن را، ینقل الحرف الفاسد الی الصحیح، یک حرف صحیح دیگر میگوید. اول که لسان داشت نمیگفت، حرف دیگر را هم صحیح نمیگفت، الان حرف دیگر را یا به حرف دیگر صحیح نقل میدهد. آن حرف دیگر که مخرج دارد از اول داشت این هم از اول مخرج نداشت حکومت میشود. حکومت که شد هر مقدار قطع شده است از لسانش، حکومتش این است که خود دیه چون شخص صحیح است، تمام دیه تقسیط میشود برای لسان، هر مقدار از لسان که قطع شده است به آن مقدار باید از دیه کامله بدهد. نصف عشر انسان را قطع کرده است، باید نصف عشر دیه را بدهد، چون تقسیط به حروف در صورتی هست که زبان بعضش قطع شود اینجا هم بعض قطع شده است، ولکن حروف از بین برود. وقتی که حروف از بین نرفت در این صورت حکومت میشود، حکومتش هم همان نحوی است که عرض کردم.
بعد ایشان میفرماید: و لا اعتبار، این عبارت عیب ندارد ملتفت باشید، معلوم شد کسی که صاحب نطق است زبان او چقدر بریده شده است بعضش قطع شده است، در جائی که بعضش قطع شده است آن بعض حساب نمیکند که نصف زبان است، ربع زبان است، شخص صحیح که به واسطه قطع کردن حروف از بین رفته، حساب نمیشود که نصف زبانش رفته است یا ربعش را قطع کردهاند، بلکه ملاک حروف میشود، و لا اعتبار بقدر المقطوع، از شخص که صحیح است نطقش و للاعتبار بما ذهب من الحروف اعتبار به ما ذهب الحروف است، فلو قطع نصف لسان و فذهب ربع الحروف فربع الدیه، دیه ربع میشود. و کذا لو قطع ربع اللسانه فذهب نصف کلامهی، و نصف دیه میشود. اینها واضح شد گفتن اینها.
یک شخص ربع زبان شخصی را قطع کرد، به واسطه این قطع کردن ربع نصف حروف رفت، بعد از این یک شخص دیگری جنایتی وارد کرد از زبان این قطع کرد، آن حروفی که داشت تکلم میکرد ربعش رفت، نصفش رفته بود، نصف دیگر را تکلم میکرد. الان هم باقی که تکلم میکرد قبل از قطع دوم نصفش رفت، چقدر باید دیه بدهد. ربع دیه را باید بدهد. چون نصف دیه را قطع اولی برده، بقیه حروف را تکلم میکند 14 تا را. این را هم که قطع کرد 7 تا را از بین برد، از 14 تا، میشود ربع دیه؛ میفرماید: لو جنا آخرٌ، بعد از اینکه شخص دیگری جنایت وارد کرده بود، اعتبر بما بقیه از حروف چقدر باقی مانده بود او منشاء اعتبار میشود، و اخذ به نصفة ما ذهب بعد جنایت الاول، بعد از جنایت اول نصف مابقی رفته، نصف مابقی ربع میشود. ربع دیه دیهاش میشود. ولو اعدم واحدٌ کلامه ثمّ قطعه آخر، اگر یکی کلامش را قطع کرد دیگر از زبانش مقداری برید که دیگر حرفی نمیتواند تکلم کند. ثم قطعه آخر، زبانش را آن یکی قطع کرد، لو اعدم واحدٌ کلامه، واحدی کلامش را معدوم کرد، از پشت گردنش یک ضربت میزد یا به سرش یک ضربه زد دیگر لال شد، نمیتواند تکلم بکند، ثمّ قطعه آخر، یک شمر دیگری پیدا شد زبانش را برید، در این صورت کان الی اول الدیه، بر اولی دیه میشود، چون لسان را از بین برده، منفعت لسان کل دیه است. و الی الثانی الثلث، ثانی ثلث میشود، چون اولی اخرسش کرد، دومی هم که برید لسان اخرس را برید، لسان اخرس هم ثلث میشود.
این حروف را که میگفتیم تقسیط میشود به حروف در طفل چهطور است، طفلی دو ساله است، یا دو سالش هم نشده، کسی زبان این طفل را برید در این صورت باید چقدر باید بدهد این حروف ندارد از زبانش برید چقدر باید بدهد، ایشان میفرماید: در ما نحن فیه اگر از زبان این طفل برید، زبانش را زبان صحیح فرض میکنیم. بعد که این طفل بزرگ شد اگر تکلم به بعضی حروف کرد معلوم میشود که آن بعضی حروفش به واسطه قطع رفته است، همان دیهاش میشود؛ و اما اگر اصلاً تکلمی نکرد، تمام حروف رفته لسانش را از بین برده است، چون اصل سلامت است. ایشان اینجا ملتزم میشود به اصل السلامه، اصل در هر شیء این است که صحیح است و سالم لسان صحیح بوده است، تکلم را از بین برد طفل دیگر نتوانست تکلم بکند، باید تمام دیه را بدهد. نه اگر معلوم شود که طفل 10 سالش شد از زبانش یک خورده قطع کردند، اصلاً تکلم نمیتواند بکند به هیچ حرفی، این در این صورت معلوم میشود که اخرس بوده از اول، حکم اخرس را پیدا میکند. ایشان میفرماید، عبارتش اینطور است. میگوید: لو قطع لسان الطفل کان فیه الدیه لعل اصل السلامه، یعنی تمام دیه نفس است، و اما لو بلغ حد ینبغ مثله و لم ینطق، اما وقتی که بالغ شد به حد رسید که طفل مثل او حرف میزند و لم ینطق، و فیه ثلث الدیه، در این قطع که شده بود ثلث دیه باید بشود و ظن الی آخر، چون ظن پیدا میکند اخرس بوده از اول، ظن اعتباری ندارد باید علم پیدا کند، اطمینان پیدا کند که منشاءاش آن قطع سابقی نیست، طفل از اول تکلم نمیکرد، قابل تکلم نبود این را باید احراز بکنند. و اگر احراض نکردند از اصل السلامه جاری است. مطلق الظن فایدهای ندارد، اصالة الظن از اصول معتبر از اصالته سلامه از اصول معتبره است، ظن که غیر معتبره است فایدهای ندارد. کلام قدما این است.
ـ اگر فرشی را مبیعی گرفته است که این عیب دارد، میروید میگویید این اشکال دارد، میگوید این اینطور نبود نزد تو اینطور شده است، به من مربوط نیست بر دار و برو، رفتی نزد حاکم شرع، حاکم شرع چه کار میکند؟ اصالة السلامه ربطی به مثبت نیست اصل عقلایی است، اصالة السلامه اصل عقلائی است در هر شیء، مثل اصالة الظهور، اثبات میکند بر اینکه وقتی به تو فروخته بود سالم است تو که میگوئی معیوب است اثبات بکن.
بدان جهت در ما نحن فیه اصالة السلامه مثل اصالة ظهور از اصول عقلاییه است، چه طوری که از اصالة الظهور به ظن به خلاف از بین نمیرود، به مطلق ظن و الاخلاص، باید یقین یا اطمینان داشته باشد، یا ظن معتبری باشد که مثل خبر ثقه است. تا اصالة الظهور رفع بشود اصالة السلامه هم همینطور است، چون اینجا که این را گفتم چون بعد منافی این حرف خواهد آمد. اگر اصالة السلامه اصل معتبری است، اصالة الصحه اصل معتبری است، همه جا که انسان شک کرد در صحت یا چه چیز معتبر است مثلاً کسی زبانش را برید شخص دیگر، نصفش را دو ثلثش را برید زبان را، این جانی این جنایت را زد بعد در ما نحن فیه دیه چقدر بدهد؟ این مجنی عنه گفت من حرف میزدم حرفم از بین رفته، دیگر نمیتوانم حرف بزنم، دیگر لال شوم به واسطه این بریدن تمام حروف از بین رفته؛ انسان احتمال میدهد که نه این دروغ میگوید. از اول هم لال بود قبل از اینکه این جنایت وارد بشود، لال بود، جانی میگوید که این از اول لال بود، جنایتی که من وارد کردم جنایت بر اخرس وارد کردم، او میگوید تو مرا اینطور اخرس کردی با این بریدنت. چه میشود؟
مشهور فقها بلکه صاحب جواهر دعوای عدم خلاف میکند، میگوید: اینکه ادعا میکند من اخرج نبودم صحیح بودم این باید مدعی است باید دعوایش را اثبات کند، حین الجنایه من اخرس نبودم صحیح بودم باید اثبات کند دعوایش را. ادعا میکند شیء زاید را بر مجنی الیه، غیر زاید بر آن تقسیط ثلث که دیه اخرس است، ادعا میکند و باید از زاید را اثبات کند. مدعی دعوایش به بیّنه ثابت میشود، میگوید: چون جنایت یقیناً وارد شده است و به جنایت هم ممکن است نطق از بین برود، این مورد مورد لوس است و بیّنه اقامه کردن هم که شخصی اقامه بکند بیّنه را بر اینکه کم اول حرف میزدم این یک چیز مشکلی است، لوس است قسامه کافی است. او باید قسامه اقامه کند؛ میگوید: لال نبودم قسامه اگر قسم خوردم ثابت میشود که صحیح بود، و الا اگر قسامهای نداشت، قسم نخورد کذا نخورد، او فقط دیه اخرس را میدهد به نسبت، این فتوای اینها.
اگر اصالة السلامه اصل است اصل عقلایی است و قول اینکه من سالم بودم مطابق با اصل است. او میگوید مدعی الیه، این که میگوید اخرس بودی میشود مدعی. بدان جهت سابقاً هم گفتیم در مسئله اذن که سماع رفته بود؛ گفتیم اگر آن کسی که ادعا میکند سلامت را او منکر حساب میشود مدعا الیه حساب میشود، آنکه میگوید اخرس بود یا شل بود یا کور بود چشمش نمیدید، او باید اثبات کند. وقتی که نتوانست اثبات بکند قسم میخورد که کور نبودم، لال نبودم، کر نبودم، تمام دیه را میگیرد؛ یا آن دیهای که دیه غیر اخرس است او را میگیرد، ببینید ایشان چه میگوید؛ میگوید: لودع الصحیح ذهاب نطفه، ادعا بکند شخصی که صحیح است ذهاب نطقه الی الجنایه، گفت زبانم را بریدی حرفم رسماً رفت. صدّق مع القسامه، باید اثبات کند قسامه و بیّنه را باید مدعی اثبات کند این مدعی حساب میشود. صدق مع القسامه، چرا؟ لتعذر البیّنه، چون بیّنه متعذر است. در ما نحن فیه عکسش را گفتیم، نه قسامه میخواهد نه بیّنه میخواهد، او باید اقامه بیّنه بکند که این اخرس بود؛ یعنی قبل از جنایه اخرس بود، اگر کسی بیّنه نداشت این قسم میخورد سابقاً گذشت گفتن این مسئله سیاله است، این جا حرف این است که دو سطر قبل ایشان اصالة السلامه را قبول کرد، اصالة الصحه را، اگر قبول کردی مطابق قول آن شخص مجنی الیه و اصالة السلامه قولش مسموع میشود، قاضی آن را که مطابق با حجت است او را منکر قرار میدهد، چون که خودش نمیداند واقع را، آنکه خلاف است را اداء میکند آن مدعی است و باید اثبات کند دعوایش را.
ـ فرض متعرض شد این بیّنه را اقامه بکند شهادت اقامه کند، این هم اشکال شد آنجا که متعرض است بیّنه، در صورت نه بیّنه میخواهد نه قسامه میخواهد.
در ما نحن فیه یک روایتی هست، محقق هم به او اشاره میکند آن روایت این است که این قضیه نقل شده است از مولانا امیرالمومنین× باب چهار از باب دیات المنافع است، محمدبن یعقوب عن علیبن ابراهیم رفعه، این مرفوعه علیبن ابراهیم قمی است؛ قال سئل امیرالمومنین× عن رجلٍ ضرب رجلً یک مرد دیگری را زد الی حامّة بر حامّهاش، بر مخش زد فالدع المضروب عنه لا یبصر بعینه شیءً، کور شد نمیبیند، و لا یشمه الرایحه، بوی بد و خوب را دیگر درک نمیکند، و عنه قد ذهب لسانه، لسانش رفت و لا ینطق، سه تا ادعا کرد، کور شدم، شامهام هم از بین رفت، و لال شدم، فقال امیرالمومنین× ان صدق فله ثلاث دیات، اگر راست بگوید سه دیه نفس میگیرد. یک دیه نفس بر آن ذوب العین، یک دیه نفس بر نطق و یک دیه نفس بر آن شامه، که هر سه تا از بین رفته است. فقیل یا امیرالمومنین فکیف یعلم عنه صادقٌ، از کجا میدانیم که این راست میگوید، فکر میکند آدم معتبری بود، الان ادعا میکند که مردم میشناختند، میگوید: فقط آن قوم و خویش خودش میشناسند که آنها قسامه میشود، در بیّنه عدالت معتبر است، آنها قسامه میشوند. این جوابش را هم گفتم که متوجه باشید. یک شخص معروفی باید بشود یک خطیبی باید بشود که همیشه خطبه میخواند، مجلس را به هم میزد یمین و یسارش را؛ این الان دیگر نمیتواند حرف بزند، آنجا میشود بیْنه. و الا مردم بیچارهها را کجا میشناسند فکیف یعلم عنه صادقٌ، فقال اما مدا عنه لا یشمه رایحةً، و انه یدنا منه الحراق، چیزی را که میسوزاند، او را که حرق بیاورد به بینی نزدیک میکند و ان کان کما یقول، بعد اگر همینطور بوده باشد که میگوید و الا نحتا رأسه و دمعت عینه و الا سرش را میبرد کنار، چشمهایش هم آب میریزد، و اما ما ادعاه فی عینین فانه یقال باب بعینیة شمس، جلو شمس میآورند و ان کان کاذباً لم یتمالک، دروغ بگوید چشمانش بسته میشود، حتی یقمض عینیه، و ان کان صادق بقی مقطوعة، این هم از این و اما ما ادعاه فی لسان عنه لجزب الی لسانه بعبرة، همان سوزن را در زبانش میکنند، فان خرس دم الاحمر و اقبل، اگر دم احمر خارج شد دروغ میگوید، و ان خرج الدم اصفر فقد صدم، این روایت را نقل کردهاند که این روایت سند دارد، و رواه الشیخ، ـ این را کلینی از علیبن ابراهیم مرفوعاً نقل کرده است ـ و رواه الشیخ باسناده عن علیبن ابراهیم عن ابیه، تا اینجا درست است عن محمدبن ورید، محمدبن ورید مشترک است ما بین محمدبن ورید خزاز و محمدبن ورید شباب سیرفی که خدا انسان را از شر او نگهدارد، این معلوم نیست کدام است، یک محمدبن وریدهای دیگر هم هست، معرفشان این دو نفر هستند، که یکی معتبر است خزاز و آن دیگری غیر ثقه است ضعیف است. خود محمدبن فراز، ضعیف است و خفیف کرده نجاشی ما تضعیف علامه و سایرین را نمیگوییم از نجاشی تضعیف کرده است، عن الاسبقبن نباته، این ضعف روایت در دو نفر است، یک ضعف دیگری هم دارد. آن ضعف دیگر این است که محمدبن فراز راوی از امام صادق و باقر× است، اسبقبن نباته از اصحاب مولانا امیرالمومنین است، راوی به او است.
اصحاب امام صادق از اصحاب علیبن ابی طالب نمیتوانند روایاتی را بلا واسطه نقل کنند، بدان جهت میگویند این مرسله است؛ مرسله بودنش به این جهت است که این محمدبن فراز طبقات الحدیث نمیتواند از اسبقبن نباته نقل کند. در این صورت این روایت سه ضعف سند دارد، سه وجه ضعف دارد و به واسطه این وجه که هر کدام مستقل است، موجب ضعف است، از آن قاعده کلیه که گفتیم رفعیت نمیشود.
و الحمد الله رب العالمین.