درس سی و پنجم دیات
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم
بعد از اینکه ایشان فرمود در مواردی که دیه تعیین نشده است به جنایت رجوع به ارش میشود. و اما در مواردی که شارع آن خسارت را بر جنایت عوضش را تعیین کرده، که اسمش را در اصطلاح دیه میگویند ولو ربّما دیه اطلاق میشود بایعاً بالارش را ولکن آن وقتی که دیه در مقابل ارش ذکر شد، آن جزایی است که شارع او را تقدیر کرده است در مقام عوض به جنایت.
این جنایت تارةً بر اعضای بدن واقع میشود، این اعضای ظاهریه، دست، پا، چشم، و امثال ذلک. این جنایاتی که بر اعضا وارد میشود این مواضعی که در اینها دیه تعیین شده است در اعضا، محقق میفرماید: هجده موضع است که در آنجا دیه تعیین شده است. آیا هجده تا است یا کمتر از هجده تا است؟ بعد از اینکه بحث کردیم این اعضا را معلوم میشود، باید ثابت بشود در این موارد که شارع تهدید کرده است آن عوض الجنایت را. بدان جهت اگر جنایتی بزند که جبران این جنایت بیشتر از دیه است دکترها مثلاً یک میلیون یا بیشتر میگیرند ولکن شارع تهدید کرده است، آن ملاک حد الشارع میشود. آنها به عهده شخص جانی نیست، آن مخارجی که متکفل میشود. تهدید عوض الجرم و عوض الجنایه وقتی که به مقداری شد، متبع او میشود.
یکی از آن موارد که از طرف سر شروع می شود تعیین جنایت به دیه شده است بر آن جنایت، ازاله شعر الرأس است، فعلاً مراد شعر مرد است، محقق میفرماید: اگر کسی کاری کرد که با آن کار شعر رأس را ازاله کرد از شخص، مراد ازاله شعر الرأس این است که ازاله شعر شد از جمیع الرأس، یا چند تا مو این طرف و آن طرف ماند آن جمیع الرأس است و ازاله که اعتباری به او نیست. موهای سرش را کاری کرد که ریخت، ایشان میفرماید: دیه در این صورت دیه به این معنا دیهی تمام النفس است. تمام النفس که دیهاش عبارت از 1000 دینار یا 10000 درهم یا 100 شتر به آن نحوی که خواندیم، یا 200 گاو یا آن 200 حلوْ که گفتیم لباس است، اینها دیهاش است، یکی از این دیه نفس را باید پرداخت کند. البته مراد در مرد است.
و اما اگر کاری کرد که این موی سر ریخت و موی سر بعد دوباره آمد، موی سر دوباره برگشت، میفرماید: جماعتی گفتهاند که اگر نبات الشعر دوباره نشود، که دیهاش دیه نفس است، اگر نبات الشعر برگردد ثلث دیه نفس است، مثلاً مدتی طول کشید که سر دوباره مو پیدا کرد در این صورت ثلث الدیه را باید بگوید. خود محقق میگوید: روایت این ثلث دیه ضعیف است آن تمام دیه را نمیگوید، روایت ثلث الدیه ضعیف است و اشبه این است این اگر مو برگشت در مثل حلق اللحیه که آن هم دیه نفس است اگر برنگردد، لحیه دوباره عود نکند، اشبه این است یعنی اظهر این است که اگر برگردد ارش میشود، یعنی در ذهاب شعر الرأس که شعر الرأس برگشت ثلث دیه نیست، ارش باید بشود. دیه تعیین نشده است کما اینکه در لحیه همین طور است، در لحیه اگر تمام آن ریخته شد، برنگشت دیه نفس است؛ برگشت رو به ارش میشود دیه تعیین نشده است، ایشان از مفید (قدس الله نفسه الشریف) حکایت میکند، موی سر این قدر قیمت ندارد گران میشود اگر موی سر را برد، 100 دینار دیهاش است اگر نرویید، اگر رفت و دیگر در نیامد این 100 دینار است، ایشان میفرماید: لا اعلم المستند، مفید (علیه الرحمه) این را از کجا گفته است، میگوید: من دلیلش را نمیدانم، به چه اعتماد کرده است.
این حرف از صدوق هم نقل شده است، صدوق (قدس الله نفسه الشریف) در مغنع گفته است: اگر شعر الرأس را کاری کند که از بین برود و نروید 100 دینار است، در مائة دینار دیه است. گفتهاند در حق مفید که شاید خودش اجتهاد کرده است، و اما صدوق از متن روایت فتوا میدهد، در مغنع در یک موضعی گفته است دیه شعر الرأس 100 دینار است اگر نروید، بدان جهت گفتهاند پس این یک روایتی داشته، چون صدوق فتوا داده است به این معنا ، معلوم میشود روایتی داشت. روایتی داشته اما معتبر یا غیر معتبر بوده ما آن را نمیتوانیم کشف کنیم، نزد صدوق معتبر بود. آن هم در یک جا در مغنع فرموده است. نه در تمام کتب، در مغنع آن هم در فی موضع من المغنع این حرف را فرموده است. این نسبت به شعر الرأس.
ـ در فقه الرضا هست و بعید هم نیست که صدوق اعتبار به او کرده باشد ولو اعتبارش ثابت نیست، قول او روایتاً از روایات فقه الرضا اصلاً بر ما معلوم نیست. این احتمال قوی هم هست که این کتاب پدر صدوق بود ـ علیبن موسی ـ الباب ویه، در یک نسخه که پیدا شده است از او فقط عنوان علیبن موسی نوشته شده بود. حمل کردند که فرض شاخص امام رضا× است، شده فقه الرضا. و عباراتی که صدوق نقل میکند در من لا یحضره الفقیه از پدرش همان مناسب با عبارات فقه الرضا است.
الی کل تقدیرٍ، این کلامی است که ایشان فرموده است. و محقق هم لا محاله این فقه الرضا را دیده بود و محقق لسان المتقدمین است، یعنی کسی بخواهد فتاوای متقدمین را بفهمد این لسان المتقدمین است که لسان آنها را نقل میکند. با متأخرین کاری ندارد. بدان جهت در ما نحن فیه این فرمایش ایشان است، ما باید این مسئله را حساب کنیم ببینیم آیا ما داریم دلیلی را که دلالت کند دیه در اذهاب شعر الرأس به حیث اینکه نروید، تمام الدیه است در مرد که 1000 دینار میشود و اگر برگشت و رویید دلیلی داریم به ثلث الدیه. یا دلیلی نداریم. باید متعین از اخذ به ارش کنیم.
یک روایتی هست آن روایت صحیحه سلیمانبن خالد میگویند. این روایت را صدوق (علیه الرحمه) در من لا یحضره الفقیه در باب ما یجب فی من صبّ علی رأسه ماء انهار فذهب شعره، موهایش از بین رفت، چه چیز واجب میشود؟ روایت در باب 41 از ابواب من لا یحضره الفقه روایت اول است، ایشان میگوید: روا جعفربن بشیر، این روایت را صدوق (علیه الرحمه) از جعفربن بشیر نقل میکند ما بین صدوق و ما بین جعفربن بشیر فاصله زیادی است، در آخر کتاب که مشایخ است در همین جلد 4 اسناد را بیان کرده است سندش نسبت به جعفربن بشیر سند صحیحی است، و اشکالی در او نیست و جعفربن بشیر از اجلا است، مناقشه و کلامی در او نیست. عن هشامبن سالم که جلالتش واضح است، این هر دو هشام هم سالم و هم حکم هر دو معاصر بودند عن سلیمانبن خالد که جلالتش واضح است، روایت من حیث السند صحیح است. قال قلت لابی عبدالله× عرض کردم به امام صادق× سلیمانبن خالد میگوید: قلت لابی عبدالله× رجل صب ماء حارا علی راس رجلٍ، فامتعط شعره فلا ینبت ابدا قال علیه الدیة ، مردی ریخت آب حارّی را، حتما باید طوری باشد که یا بجوشد یا نزدیک جوشیدن است، ریخت بر سر مردی فامتعط شعره، فامتعط یعنی ریخت، فامتعط شعره یعنی موهایش ریخت، فلا ینبت ابدا، چنان ریختنی که دیگر این مو برنگشت، قال علیه الدیه. الدیه یعنی دیه کامله، که دیه همان مرد است که 1000 دینار است یا 10000 درهم است یا 100 شتر یا …، این روایت من حیث السند صحیح است و من حیث الدلاله هم تمام است. و اما این روایت ان نبة دیهاش چقدر میشود به او دلالتی ندارد. بدان جهت رأس وقتی که نبات الشعر دوباره رویید ارش متعین میشود. در روایت دیگری هم تهدیدی ندارد.
عمده دلیل این است ولکن صدوق (علیه الرحمه) روایت دیگری رانقل میکند که آن روایت من حیث السند تمام نیست ولکن این را مؤید میشود شمرد. کما اینکه صاحب جواهر (قدس الله نفسه الشریف) مؤید شمرده است، این مؤید این روایت این است: روایت سلمةبن تمام در کتاب وسائل جلد 19 باب 37 در ابواب دیات الاعضا، روایت سوم است، چون دیه اعضا را بحث میکنیم: و باسناد الشیخ عن محمدبن احمدبن یحیی که همان صاحب نوادر الحکمت است، اشعری (رضوان الله علیه) عن ابن ابی نصر که احمدبن ابی نصر است، عن عیسیبن مهران، این عیسیبن مهران از او نقل میکند، این عیسیبن مهران برادر سماعةبن مهران است که عیسیبن مهران گفته میشود یا کسی دیگر است فعلاً در ذهنم نیست، عن ابی قانم عن منهال الخلیل عن سلمةبن تمام که اینها برای ما مجاهیل است، قال احرق رجلٌ قِدراً فیها مرقٌ علی رأس رجلٍ فذهب شعره، دو تا عرب بودند با هم دعوایشان شد دیگ آبگوشت را که میپزند برداشت و ریخت بر سر این یکی؛ فاحرق رجلٌ قِدراً فیها مرقٌ علی رأس رجلٍ فذهب شعره، موهایش رفت، فختصموا فی ذلک علی علیٍّ× فاجّره سنة، یک سنه مهلت داد که صبر کنید، فجاء فلم ینبت، یک سنه گذشت مو نرویید، فقضا علیه بالدیه، به دیه نفس حکم کرد. این هم مؤید آن است.
یک روایت دیگر هم هست باز صاحب وسائل او را نقل میکند مؤید، آن روایت روایتی است که نقل کرده است کلینی (قدس الله نفسه الشریف) در باب 37 روایت دومی است، و عنهم، یعنی محمدبن یعقوب عن عدة من اصحابنا، عن سهلبن زیاد، عن علیبن خالد که در بعضی نسخ علیبن حدید است، بدان جهت (الحدید) نوشته شده است، یعنی علیبن حدید، عن بعض رجاله عن بعض رجال و رواتش که آنها که هستند ما نمیدانیم علیبن حدید هم که ضعیف است و علیبن خالد هم سهلبن زیاد ضعیف است عن ابی عبدالله× قلت الرجل یدخل الحمام فیصبّ علیه صاحب الحمام ماء حارّاً، مثل اینکه با صاحب حمام حرفش شده بود، فیمتعط شعر رأسه، شعر رأسش بیفتد فلا ینبت قال الدیه کاملتاً، این کاملتاً هم که در اینجا قید است. صاحب جواهر (قدس الله نفسه الشریف) علاوه بر اینها یک مؤید دیگری ذکر میکند، آن مؤید این است که وارد شده است در دیه شعر المرئه، که اگر کسی موی سر زن را ریخت دیه نفس است دیه نفس زن که 500 دینار، یا 5000 درهم است که دیه مرد دو برابر دیه زن است، اگر قبول کنند بدان جهت در ما نحن فیه میفرماید: اینکه در شعر المرئه تمام الدیه نفس است آن هم مؤید این است که دیه مرد هم تمام النفس میشود. این استدلالی است که تا حال شده است.
در ما نحن فیه این روایتی را که نقل کردیم روایت سلیمانبن خالد را، این روایت سلیمانبن خالد را شیخ در تهذیب این روایت صدوق را نقل کرده است آنجا یک تفاوتی دارد سند عین همان سند است، همان عین سند را نقل کرده است، صدوق (علیه الرحمه) این روایت را اینطور نقل کرد: جعفربن بشیر عن هشامبن سالم عن سلیمانبن خالد، قال قلت: شیخ این روایت را که نقل کرده است از هشامبن سالم نقل کرده است محمدبن الحسن صفار، که شیخ نقل کرده است از محمدبن حسن صفار به سندش عن محمدبن الحسین ابی الخطاب است عن جعفربن بشیر عن هشامبن سالم عن سلیمانبن خالد، ولکن شیخ آنجا که نقل کرده است اینطور است که: صب ماء حاراً علی راس رجلٍ، فامتعط شعره و لحیة، جمع کرده است. در روایت صدوق این است که: رجلٌ صب ماء حارا علی راس رجلٍ، فامتعط شعره، در روایت شیخ دارد فامتعط شعره و لحیة، روی این اساس اشکال کردهاند که سند یک سند است، جعفربن بشیر نقل میکند این را از هشامبن سالم، هشامبن سالم هم از سلیمانبن خالد یک سند است از این روایت اگر آنکه صدوق نقل کرده است اینطور باشد دلیل میشود که در شعر الرأس تمام الدیه است، و اما آن طوری باشد که شیخ نقل میکند که آنجا نه، در مجموع شعر الرأس و اللحیه در مجموعش تمام الدیه است. نه فی کل واحدٍ منها. روی این اساس صاحب جواهر فرموده است: این مؤیدات را که بر روایت فقیه نقل کردیم و هکذا یکی هم برای شعر المرئه بود، این مؤیدات اضافه بشود به این جهت که صدوق در نقل روایات ازبت است از تهذیب متعین میشود که الان روایت صدوق را اخذ کنیم. اینها که صاحب جواهر و غیر صاحب جواهر فرمودهاند این مؤیدها را به جهت اینکه روایت صدوق را روایت بلا مناقشه کنند.
با وجود اینکه مناقشه رفع نمیشود این مؤیدات که زن حسابش جداست او مؤید ما نحن فیه نمیشود، جمال زن در دو چیز است که یکی شعر الرأس است، قیاس به مرد نمیشود، در زن مطلوب جمال است حکم آنجا را به مرد نمیشود آورد. روایاتی که دو تا بود که گفتیم یکی مرسله است یک هم از مجاهیل است، آنها هم که هیچ. آن وقت میماند روایت شیخ و روایت صدوق. بعضیها فرمودهاند: این روایت شیخ را که باب الجمع است صاحب جواهر هم فرموده است، او را به أو باید عطف کنیم، منتهی چرا به أو عطف کنیم، به جهت اینکه روایت صدوق ترجیحاً مقدم است. او به أو حمل میشود. بعضیها وجه دیگری فرمودهاند. که این واوی که در روایت شیخ است، فسقط شعر رأسه و لحیة، این را و را أو لحیة به أو حمل کنیم گفتهاند قرینه داریم. که ما باید حمل به أو بکنیم. نه به واسطه مؤید، نه به واسطه شعر المرئه که صاحب جواهر گفته است، بلکه به جهت اینکه در روایت معتبره فرموده است: دیه خود لحیه تمام الدیه است، در روایت معتبره آن کدام روایت است، روایت اولی است در باب 37، روایت مسمع است، محمدبن یعقوب عن عدة من اصحابنا عن سهلبن زیاد عن محمدبن حسن شمون عن عبداللهبن عبدالرحمنبن عصم عن مسمع، این روایت سندش ضعیف است، سهلبن زیاد است محمدبن حسن شمون است، عبداللهبن عبدالرحمن عصم است، هیچ کدام از اینها توثیق ندارند. این روایت مسمع این است که عن ابی عبدالله× قال قضا امیرالمومنین× فاللحیة اذا حلقت فلم تنبت الدیه کاملتاً، و اذا نبت ثلث الدیه، این روایت روایت معتبره است چرا؟ چون صدوق میفرماید و صاحب وسائل هم دارد: و رواه الصدوق باسناده عن السکونی، سند صدوق به سکونی همان سند معروف است که سند معتبری است که در او نوفلی است و گفتهاند که او اشکالی ندارد چون نوفلی یا از معاریف است یا از اینکه اصحاب ما عمل کردهاند به روایات سکونی که شیخ در عدّه فرموده است. روایات سکونی اکثرش یا غالبش به واسطه حسینبن یزید نوفلی است، پس این را توثیق کردهاند. یا جهات دیگر و تعییدات دیگر. این روایت روایت معتبره است.
بدان جهت صدوق (علیه الرحمه) میفرماید: در ذیل باب 41 که باب 42 است میگوید: وفی روایت السکونی انّ علیًّ× قضا فی اللحیة اذا حقلت فلم تنبت بالدیة کاملتاً، فاذا نبتت فثلث الدیه، ثلث دیه میشود. این که محقق هم فرموده است که روایت ضعیف است روایت ثلث در لحیه، این هم گفتند درست نیست. برای اینکه روایت معتبر است. بدان جهت پس لحیه به تنهایی تمام الدیه شد، قهراً شعر الرأس هم به تنهایی تمام الدیه میشود. شعر الرأس کمتر از لحیه نیست، بدان جهت آن واو حمل میشود به أو. و مطلب تمام میشود. اینطور فرمودهاند بعضی از فهول (رضوان الله علیه).
ولکن در این کلام در نظر قاصر ما اشکال است. چرا؟ چون اگر روایات سکونی را هم معتبر بدانیم این روایت اعتباری ندارد؛ چرا؟ چون روایات سکونی را که معتبر میدانیم یعنی روایتی را که سکونی نقل میکند به طریق روایت اخذ میکنیم به او میگوییم معتبر است. که روایاتش همینطور اس، نقل میکند از امام صادق×، اکثر روایاتش از ابی عبدالله× عن ابیه عن آبائه عن علیٍّ× است، یا عن رسول الله| است، ولکن اینجا صدوق این طور نقل نکرده است. و فی روایت السکونی انّ علیًّ× قضا، سکونی که علی× را نمیتواند بلا واسطه از او نقل کند، کما اینکه در روایات دیگرش واسطه امام بود، ان واسطه را نگفته است به چه واسطهای نقل میکند. این روایت مرفوعه حساب میشود. ولو روایات سکونی را هم معتبر بدانیم که معتبر میدانیم، در ما نحن فیه اینطور است که این روایت ضعیف است و دلیل نمیشود که این نبتت ثلث دیه است، او ثابت نمیشود.
و اینکه این خود لحیه مستقلاً، رأس مستقلاً، هر کدام تمام الدیه را دارد، یعنی اگر کسی آبی را ریخت که هم سرش رفت و هم موی سر رفت و هم لحیه، که فرض روایت شیخ است، اگر مستقل باشد باید دو دیه بدهد، دو دیه است و حال اینکه در روایت شیخ امام فرمود: الدیه، یعنی اینکه دیه نفس است. بدان جهت در ما نحن فیه نه مسئله اینکه رأس مستقلاً و لحیه مستقلاً تمام الدیه را دارد، نه این را میشود اثبات کرد و نه اینکه اگر برگشت لحیه ثلث الدیه است، این را نمیشود اثبات کرد. چه کار کنیم؟ چاره چیست؟ در ما نحن فیه بعد از اینکه روایت سکونی اشکال پیدا کرد میگوییم نه، ملتزم میشویم ما ابناء دلیل هستیم، میگوییم: اگر کاری عمل واحد را کرد که به عمل واحد موی سر و لحیه هر دو رفت در مجموع یک دیه است. و اما اگر منفرداً شد هر کدام یک دیه مستقل دارد، یک سر کسی را موهایش را از بین برد با لحیه کاری نداشت، یا جوانی بود که لحیه نداشت، یا کسی لحیهاش را از بین برد با سرش کاری نداشت سرش را قبلاًخودش تراشیده بود، چرا؟ آن دلیل عام را تمسک میکنیم. آن دلیل عام دلالت کرده است هر چیزی که در بدن عضو واحد است در او الدیه است، و آنکه در بدن جفت بوده است، یعنی اعضا، در هر کدام نصف الدیه است. در ما نحن فیه موی سر مستقل است، موی سر یکی است، موی لحیه هم مستقل است اگر جنایت مستقلاً به او وارد شد، ملتزم میشویم که موی سرش را از بین برده است تمام الدیه است، یا فقط لحیه را برده است تمام الدیه، یا دو تا را به دو عمل کرده است. با یک آب ریختن اول سرش را یا لحیهاش را از بین برد بعد به دومی سرش را برد، میگوییم: دو تا دیه است. و اما اگر به یک عمل واحد بشود به صبّ واحد، مقتضای آن که ثابت شده است دیه نفس است.
این بعدی ندارد ملتزم بشویم، اینکه بعضیها فرمودهاند: این روایت عامه که خیلی به او تمسک خواهیم کرد، کل ما فی الجسد و فی البدن اثنان و فیه نصف الدیه و کل ما کان واحداً و فیه الدیه، بعضیها گفتند این منصرف است به اعضای اصلیه، نه به مو که تابع عضو است. اینطور نیست، بله مو تابع است ولکن این در انسان لحیه و هکذا مو عضو حساب میشوند، منتهی عضو تابع حساب میشوند منصرف به عضو اصلی است این وجهی ندارد. هر چیزی که عضو بدن حساب میشود، این طور است. ولکن در وقتی که جمع شد آن وقت یک دیه میشود، با یک عمل واحد اگر کرد این دو تا جنایت به یک عمل واحد واقع شد در او دیه واحده است، این تداخل را بعضی از اصحاب ملتزم شدهاند که خواهد آمد. در بعضی موارد دیگر. در ما نحن فیه آنکه حساب مدارک میرسد این است: ما الی القاعده این است که هر کدام یک دیه مستقل داشته باشد، چون هر کدام عضو واحد است، چه به یک عمل از دو تا ببرد یا به دو عمل از بین برود، الا انه بعمل واحد، از بین ببرد این به واسطه صحیحهای که از سلیمانبن خالد که شیخ نقل کرده است رفعیت کردیم.
و روایت صدوق هم با روایت شیخ تنافی ندارد، که مال دو تا بوده باشد. فقیه است: رجلٍ صب ماء حارا علی راس رجلٍ، فامتعط شعره، اگر شعره به رأس برگردد با روایت شیخ مختلف میشود، اما اگر به رجل برگردد یکی میشود. رجل صب ماء حارا علی راس رجلٍ، فامتعط شعر الرجل، شعر الرجل ریخت، یعنی شعر رجل یا در سر میشود یا در لحیه میشود، شیخ هم آنطور که نقل کرده است همینطور فرموده است یا همین که به شیخ نقل کرده است اینطور فهمیده است. رجل صب ماء حاراً علی رأس رجلٍ، فامتعط شعره، شعر رجل ریخت، این عین او می شود. بدان جهت در ما نحن فیه منافاتی نیست ما بین روایت صدوق و روایت شیخ (قدس الله نفسه الشریف) میشود همینطور که شعره ضمیرش به رجل که شیء متعارف است، موهایت ریخته فلانی، نمیگوید موهای سرت ریخته یا لحیهات ریخته، میگوید موهایت ریخته است تعبیر متعارف این است.
یک قاعدهای میگویم: ما که اهل لسان نیستیم ظاهر کلام را تعیین میکنیم این کلام را مبدل میکنیم به مرادفش در لغت خودمان، این کلامی که در کلام عرب است، این را مبدل میکنیم به آن که در کلام خودمان است، میگوییم از کلام خودمان چه چیز فهمیده میشود. او شد ملاک ظهورش، وقتی که کسی گفت فلانی به سر کسی آب جوشیده ریخت موهایش را ریخت، چه فهمیده میشود، موی سر قدر متیغن است، ولکن موی لحیه را هم میگیرد اگر مو داشت او هم ریخت. روی این حساب است همیشه که شما میخواهید ظهور را بسنجید که این کلام ظهورش در چیست، او را به مرادف در لسان خودتان پیدا کنید، و ببینید که در لسان خودتان چه چیز فهمیده میشود و بگویید که معنایش چه میشود. روی این حساب این تشخیص ظهور است و ملاک این است و ظاهر روایتی که صدوق نقل میکند هیچ منافاتی و اختلافی با روایت شیخ ندارد. الا بالتصریح و الظهور. او تصریح میکند که هر دو ریخته شده است، این اطلاق دارد که شعر مرد ریخت یعنی سر مرد.
.والحمدالله رب العالمین.