درس نزدهم دیات

و آن ختنه هم من ما یترتب علیه الموت یعنی موت الطفل عادتاً از آن فعل‌ها هم نیست، فعلی است که نادر می‌شود موت الصبی به او مترتب شود، مثلاً او ختنه کرده است مواظبت نکرده‌اند جرحش جراحت کرده است، یا مواظبت نکرده‌اند آنکه این بسته بود لفاف کرده بود آن محل ختنه را باز شده است بچه خونریزی کرده است و تلف شده است، در این مواردی که این ختنه موجب شود بر اینکه طفل تلف شود این ختان ضامن است به هر نحوی بوده باشد و اگر مستند به ختان نبوده باشد او در ما نحن فیه ضمانی ندارد، خود اهل بچه، بچه را برده‌اند موضع ختنه را شسته‌اند و آب کشیده زخم شده و بچه را تلف کرده است، او ربطی به ختان ندارد. در صورتی که این ختنه او را بکشد و فعل ختان او را بکشد که امر نادری است ختان ضامن است.

در روایتی است که آن روایت، روایت معتبره سکونی است آنجا این‌طور دارد در باب بیست و چهار از ابواب موجبات ضمان آنجا روایت دوم است و باسناده عن الصفار، شیخ (قدس الله نفسه الشریف) به سندش از صفار نقل کرده است، محمد‌بن حسن صفار هم از ابراهیم‌بن هاشم نقل کرده است عن النوفلی عن السکونی عن جعفر عن ابیه، عن علیٍّ× ضمّن ختانَ، ختان را ضامن قرار داد که قطع حشفه الغلامٍ، حشفه غلام را قطع کرده بود که موت مستند به قطع حشفه بوده باشد. اگر در صورتی که ختان خصوصیتی در ختنه بچه که تبرع بجوید بگوید من این را ختنه می‌کنم اما این بچه اگر تلف شد به من مربوط نیست، این اگر بوده باشد اشکال ندارد این مثل آن طبیبی می‌شود که وقتی می‌خواهد معالجه کند تبری می‌جوید، به ولیّ می‌گوید اگر تلف شد من ضمانی ندارم می‌خواهید این عمل را بکنم یا نکنم؛ که در معتبره سکونی بود من تطبب او تبیطر فالیأخذ البرائه من ولیه و الا ضامن، و الا او ضامن است.

در صورتی که تقصیر و تبریع در ختان نیست، خصوصیات بچه است که ختنه او را تلف کرده است اتفاقاً، و اما اگر افراط و تفریطی در ختان شد یا در شخص آخر شد، اگر در شخص آخر شود ربطی به ختان ندارد، و اما اگر در ختان شود او هم ضامن است، اگر افراطی و تفریطی نکند ضامن است، کجا ممکن است تفریط کرده باشد یا افراط کرده باشد که در این صورت ضمان پیدا می‌کند. بعد محقق (قدس الله نفسه الشریف) این مسئله محل الابتلا را بیان می‌کند، می‌گوید: اگر شخصی از جای بلندی افتاد به سر شخص آخری این اقسام و صوری دارد، تارةً آن شخص قصد کرده است وقوع علیه را از بالا که بیندازد خودش را که می‌خواهد بیفتند روی زید، و این افتادن هم افتادنی است که اگر به کف معمولی بیفتند نوعاً آن شخصی که واقعٌ علیه است آن شخص تلف می‌شود قاتل است از جای بلند آن کسی که روی سر او می‌افتد آن شخص تلف می‌شود، می‌فرماید در این صورت قصاص است چون فعل قاتله است ولو قصد قتل را نکرده است، ولکن قصد فعل را کرده است و مفروض این است که فعل هم مما یترتب علی القتل است و قود می‌شود. و اما اگر این‌طور نبوده باشد، فعل، فعل قاتله نبوده باشد، اتفاقاً از جای خیلی بلند نبود شخص نمی‌میرد به واسطه افتادن روی آن، اتفاقاً‌ این شخص واقع علیه مرد، این قصد قتل نداشت فعل هم قاتله نیست در این صورت دیه بر آن شخص واقع است، آن کسی که خودش را انداخته است منتقل می‌شود به دیه که شبه العمد است. قصد فعل داشت، قصد قتل نداشت و فعل هم قاتله نبود.

بعد ایشان یک صورت دیگری را ذکر می‌کند و آن صورت دیگر این است که: اگر این شخص مضطر بود خودش را بیندازد یا عطف می‌کند به افت یا قصد کرده بود وقوع علی الغیر را، یعنی می‌خواست مثلاً روی آن گونی‌های پنبه خودش را بیندازد، اتفاقاً خطا شد افتاد روی شخص دیگری، که افتادن روی آن شخص دیگر را قصد نکرده بود و آن شخص هم تلف شد در این صورت می‌گوید ملاک دیه بر عاقله است. اینکه در مواردی که شخص فعل را قصد نکند و فعل بلا قصدٍ موجود شود، در آن موارد دیه بر عاقله است، قصد قتل نداشت، قصد فعل هم نداشت، می‌خواست بیفتد روی پنبه‌ها او را قصد کرده بود، منتها اتفاقاً خطائاً‌ افتاد روی او مثل اینکه طیر را می‌زد اتفاقاً‌ دید خورد به سنگ برگشت به آدمی خورد، و او را کشت دیه بر عاقله است. این کلامی را که محقق می‌گوید، کسی که قصد فعل وقوع بر او را نداشت دیه بر عاقله می‌شود. ولکن اول گفت: و إن اضطر، اگر مضطر شود، أو قصد الوقوع لغیره، وقوع را برای آن شخص قصد نکرده بود. در این صورت دیه بر عاقله است کلام در کلمه اضطرار است، اگر مراد ایشان از این اضطرار این است که نه، قصد نداشت که بیفتند روی او که اضطراری که قصد را از بین می‌برد، او بوده باشد این اشکال وارد است که دیگر أو نمی‌شود در عبارت باید واو بشود به جای أو، عبارت محقق این است. می‌فرماید: و إن وقع مضطراً علی الوقوع، مضطر به وقوع بود، أو قصد الوقوع لغیر ذلک، باید بگوید إذا وقع مضطر من الوقوع و قصد الوقوع عن غیر ذلک، مضطر بود بیندازد خود را روی پنبه افتاد روی این، باید واو بگوید. اضطرار ظاهرش این است که عطف به أو که قصد را از بین نبرده است قصد داشت بیفتد روی این شخص اگر قصد داشته باشد قتل شبه عمد حساب می‌شود. دیه بر خودش است بر عاقله نیست. بدان جهت در ما نحن فیه اینکه می‌فرماید و إن وقع مضطر الی الوقوع أو قصد الوقوع غیر ذلک فهو خطاءٌ محض الدیة فیه علی العاقله، این اگر إن وقع مضطر الی الوقوع اضطرار به وقوع داشت، اضطرار یعنی فاقد قصد وقوع بود. اگر این‌طور بوده باشد آن وقت دیه بر عاقله می‌شود در آن هم اشکال خواهیم کرد. اگر فاقد قصد بوده باشد او یک اشکال دیگری دارد. اضطراری که فاقد قصد بود اصلش افتاد ملتفت نشد این‌طور بوده باشد، آن یک اشکالی دارد که خواهیم گفت. اینجا دیه نه بر خودش است نه بر عاقله هم نیست.

و اما اگر مراد از اضطرار عبارت از این است که نه، قصد داشت که بیفتند این أو فاقد قصد بود أو قصد الوقوع غیر ذلک باید بگوید و قصد الوقوع غیر ذلک، این‌طور باید واو بگوید، که اگر واجد قصد بود می‌خواست روی آن شخص بیفتند که این قتل شبه العمد حساب می‌شود، بعد ایشان یک صورت سومی می‌گوید که محل کلام است، که اصل این شخص خودش وقوع به قصدٍ واقع نشده است. اصل الوقوع مثل اینکه افتاده است روی شخصی، پشت بام بود کارگر بود و کار می‌کرد که محل ابتلا است، بادی وزید یا پایش لغزید افتاد روی کسی آن شخص هم جنازه شد و مرد، یا خودش هم مرد او هم مرد فرقی ندارد، اگر در این صورت خودش بمیرد یا کسی را بکشد بیفتد دم هر دو هدر است. آن که روی او افتاده دم او هم هدر است او که خودش را باد انداخته است هم دمش هدر است. این داخل قضا و قدر است، که موت به واسطه قضا و قدر شد باد تندی آمد یا پایش لنگید ضمانی ندارد اگر بنا بود و کارگر بود یا در کارخانه بود، ضمانی صاحب کارخانه ندارد، خودش پایش لغزید و افتاد، ربطی به او ندارد.

اگر آن وقتی که این شخص اجیر شد در کارخانه شرط کند که اگر من به واسطه حادثه‌ای در اینجا فوت کردم باید به ورثه من به مقدار دیه شما بدهید او هم قبول کند آن شرط است، آن دیه نیست شرط ادای مال است به مقدار الدیه بدان جهت آن شرط هم نافذ است در ضمن عقد اجاره شده است، المومنون عند شروطهم، و اگر این‌طور شرطی نبوده باشد که کسی کارگر آورده است کارگر رفته است روی پشت بام کار می‌کند و پایش لغزید و افتاد و فوت کرد، مربوط به آن شخص نیست و شخص ضمانی ندارد. کارگرت مرده است بیا دیه‌اش را بده، ربطی به او ندارد. شرط در عقد اجاره نشده بود خودش هم که مرتبط به او نیست. بدان جهت ایشان این‌طور می‌فرماید: و اما لو القاح الهوا، این شخصی که افتاده است روی شخص دیگر موت واقع علیه را فرض کرده است، و اما لو القاح الهوا أو قلح، پایش بلغزد فلا ضمانَ، ضمانی نیست و الواقع هدر علی تقدیرا، این نسبت به آن که روی او افتاده است دم او هدر است در صورت ثالثه، و اما آن که افتاده است دمش علی کل تقدیرٍ هدر است. چه پایش بلغزد یا هوا بیندازد، چه خودش عمداً خودش را بیندازد عن قصدٍ، خودش خودش را کشته است به کس دیگر مربوط نیست. بدان جهت می‌گوید واقع دمش هدر است علی کل تقدیرٍ، اما در صورت اخیره است که آنکه واقع می‌شود بر روی او تلف شود ضمانی ندارد، در ما نحن فیه روایاتی است که صحیحه است، صحیحش را می‌خوانم. در باب بیست از ابواب قصاص النفس است، روایت اول، محمد‌بن الحسن باسناده عن حسن‌بن محبوب عن علی‌بن رئاب عن عبید‌بن زراره قال: سألت ابا عبدالله× عن رجل وقع علی رجلٍ، افتاد روی شخص دیگری فقتلهُ، او را کشت، قال لیس علیه شیءٌ، شیئی بر او نیست. معلوم است که آن وقتی که افتاد روی شخصی ظهورش افتادن غیر اختیاری است، و الا عمداً بیندازد قصد قتل دارد که او را بکشد او را نمی‌گوید؛ این قدر متیغن از این ظهور نباشد قدر متیغن، همین صورت اخیری است که می‌گوید.

 در این صورت باز و باسناده عن محمد‌بن علی‌بن محبوب عن الحسین، محمد‌بن علی‌بن محبوب نقل می‌کند عن حسین که یا حسین‌بن سعید است یا حسین‌بن محمد عامر است عن صفوان‌بن یحیی و فضاله عن العلی و محمد‌بن مسلم قال فرجل یسقط علی الرجلْ، می‌افتد همان که قدر متیغن هوا است یا پایش لغزیده است، فیقتله، می‌کشد او را، فقال لا شیءَ علیه، آن کسی که افتاده است شیئی بر او نیست. و من قتله القصاص علی دیة لک، این را هم امام× زیادً و تفضلاً بیان می‌کند، کسی را قصاص کردند دزد است یدش را قطع کردند، به واسطه قطع کردن تلف نفس شد دیه ندارد. من قتله قرآنً، قصاص است دمش هدر است. یعنی این ساقط چه‌طور که ساقط شده است بر روی شخصی، شخص مرده است دمش هدر است، آن هم مثل او از اشخاصی است که دمش هدر است. من قتله القصاص.

ـ پرت شدن با هوا، این را می‌گویند قضا و قدر حتی عند العقلا هم هست، چرا داده شود مگر بیت المال را مصارف ندارد، مصارف مصالح عموم مسلمین است. دم هدر.

ـ لا شیء علیه معنایش این است که دمش هدر است و من قتله القصاص است این معنایش این است که آن صاحب فعل موجب ضمان نیست، فعلی که موجب الضمان نیست مؤید هم آورد که من قتله القصاص فلا دیة له، این معنایش عبارت از این است که این مثل او می‌ماند. دمش هدر است. خود این در حکومات هم هست حتی آن‌هایی که با شریعت خیلی کار ندارند مثل اینکه کسی باد پرتاب کرد او را، از پشت بام به خیابان، وقتی که به او می‌خواهند تحقیق کنند، چیزی درست می‌کنند برای قتل او می‌نویسند قضا و قدر، این مربوط به شخص دیگری نیست.

 بدان جهت در این مواردی که از قبیل قضا و قدر است ضمانی بر کسی نیست اگر آن عاقل و شخص دیگر که نوعاً اتفاق می‌افتد با مالک در عقد اجاره شرط ضمانی داشت المومنون عند شروطهم، آن شخص باید وقتی این شخص فوت کرد به سبب کار کردن در آنجا به اهلش مقدار دیه را بدهد، دیه هم نیست، این شرط مالی است که شرط شده است و الا اگر نه، عقدی همین‌طور نشده است به آن مثال کارگری که گفتم این گرفته نمی‌شود، اگر کسی هم بگیرد ظلم است و عدوان است، اکل مال به باطل است فرق نمی‌کند این مال حرام یا مال حرام دیگر. این در ما نحن فیه همین‌طور است که عرض کردم.

ـ لا یبطل دم المسلم در صورتی که جانی داشته باشد، الان کسی که جنایت نشده بر او، در موارد جنایت لا یبطل دم امره مسلم، کسی به او جنایت نزده است.

ـ یعنی هدر نمی‌رود یعنی ضمان دارد بر شخصی که لا یبطل دم المسلم، یکی مریض بود، سرطان داشت فوت کرد، لا یبطل دم مسلم، باید خونش را بدهند. چون سرطان جانی نیست، سرطان قضای الهی است این همین‌طور است این هم قضای الهی است که باد انداخت یا پایش لغزیده است، قضا و قدر الهی است. بدان جهت می‌گویند صدقه بده دفع بلا می‌کند.

ـ او اراده کرده است فعلی را که سابقاً چند روز قبل گفته است اگر اراده کرده است فعلی را که فعل قاتله به او عادتاً به او مترتب می‌شود ولو فعل قاتله را قصد نکرده است، ماشین را که می‌راند تصادف را قصد نکرده است ولکن این راندن ماشین طوری است که عادتاً تصادف به این مترتب می‌شود، بدان جهت این قصد تصادف است، که قصد تصادف شد قصد قتل ندارد، بدان جهت در ما نحن فیه منتقل به دیه می‌شود. آن‌هایی که می‌گویند حفظ کنید آن‌ها را مسلط می‌شوید، چه‌طور که انسان فعل قاتله را قصد کند قتلش عمدی حساب می‌شود؛ کذلک اگر فعلی را قصد کند که بر آن فعل، فعل قاتله مترتب می‌شود. نوعاً مترتب شود که او همان قود می‌شود، چون قتل همیشه به تصادف مترتب نمی‌شود، قتل بعضاً‌ می‌شود، تصادف ماشین خورد می‌شود یا یک مقدار زخمی می‌شود. و اما اگر قتل مترتب شد که بر آن فعلی که آن فعل عادتاً مترتب بر این فعل می‌شود آن فعل قاتله نیست، ولکن قتل بعضاً مترتب می‌شود، ترتب شود دیه می‌شود. اگر عادتاً قتل مترتب شود قصاص است نه، بعضاً‌ نادراً مترتب شود، منتقل به دیه می‌شود، کما ذکرنا این ملاک را. بعد محقق (قدس الله نفسه الشریف) مسائلی که خیلی محل ابتلا است می‌گوید: آن شخص خودش را از آن پشت بام انداخت، ولکن این شخصی که روی آن می‌افتد این این‌طور طعنه داد افتاد، خود آن شخص هم مرد، آن شخص هم که خودش را انداخته بود فرقی نمی‌کند عمداً انداخته بود سهواً افتاده بود باد انداخته بود، این باد انداخته بود که فرض اخیری بهتر است اینکه دید این شخص دارد به سرش می‌افتد همین طور انداخت او را او افتاد به زمین و مُرد، این اسفل ضامن نیست، اسفل چیزی بر او ضامن نیست، چرا؟ برای اینکه او دفاع از نفس کرده است، چون خودش را می‌کشت احتمالاً یا ظنناً یقین هم نداشت که خودش را می‌کشت یا خودش را معیوب می‌کرد و مجروح می‌کرد. دفاع عن النفس، وقوع به او است به او هم چیزی نیست.

روایت چهارم در این باب بود، محمد‌بن علی‌بن الحسین، صدوق است باسناده عن حسن‌بن علی‌بن فضال عن ابن بکیر موثقه است عن ابی عبدالله× فی الرجلِ یقوع علی رجلٍ، رجلی می‌افتد بر رجلی، فیقتله، او را می‌کشد، فی الرجل یقُع علی رجلٍ فیقتله، چون بیفتند این را می‌کشد، فیقتله فمات الاعلا، اعلا افتاد، فی الرجل یقع علی رجلٍ فیقتله فمات الاعلا، اعلا مرد، قال لا شیء له، بر اسفل چیزی نیست. این بر اسفل چیزی نیست این اعلا که می‌آید، او مرده است بر اسفل چیزی نیست، چون اینکه او را هل داده است دفاع عن النفس است. در موارد دفاع از این نفس ضمانی بر او نیست. بعد محقق (قدس الله نفسه الشریف) این مسئله دفع را عنوان می‌کند، عبارتش را می‌خوانم.

ایشان می‌فرماید: ولو دفعه دافعٌ حضیرة المدفوع المات علی الدافع، لو دفعه دافعٌ، مردی را هل داد مرد دیگر دفعه دافعٌ، هل داد روی شخص دیگر، زید عمر را هل داد روی شخص دیگر در این صورت فدیة المدفوع لو مات علی الدافع، مدفوع که مرد دومی است که مرد اولی او را هل داده است، اگر مدفوع بمیرد که به مدفوعٌ علیه افتاد، دیه او بر دافع است، فدیة المدفوع لو مات علی الدافع، و اما دیة الاسفل که مدفوعٌ علیه است؛ هل اصل أنها علی الدافع الظنّ، قاعده این بود که آن هم بر دافع شود هر دو را کشته است، در صورتی که این دفع قاتله نبوده باشد و قصد قتل نداشته باشد آن وقت صحبت قصاص می‌شد، صحبت دیه در قسمتی است که اتفاقاً مدفوع و آن مدفوعٌ علیه هر دو مردند، نه قصد قتل داشت و نه فعل قاتله بود، قصد فعل را داشت اما فعل قاتله نبود؛ در این صورت دیه به عهده آن دافع است.

مقتضای قاعده این است، ولکن صحیحه‌ای است که آن صحیحه عبدالله‌بن سنان است او دارد که: مدفوعٌ علیه که مرده است دیه‌اش بر گردن مدفوع است و دیه مدفوع بر گردن دافع است، ولکن مدفوع وقتی که دیه مدفوعٌ علیه را داد آن دیه‌ای را که خسارت کرده است از دافع می‌گیرد که در حقیقت استقرار الضمان بر دافع است. و الا آن مرد وسطی که افتاده است به آن مدفوعٌ علیه او را کشته است دیه را باید خودش بدهد. و اما وقتی که دیه را داد می‌گیرد از این دافع دیه را، مشهور به این روایت عبدالله‌بن سنان عمل نکرده‌اند بر طبق قاعده‌ای که گفته‌ایم بر طبق آن قاعده عمل کرده‌اند. این روایت عبدالله‌بن سنان که صحیحه است تعدیل می‌کند، در باب بیست و یک است، محمد‌بن الحسن باسناده عن الحسن‌بن محبوب عن عبدالله‌بن سنان عن ابی عبدالله×، فی رجلٍ دفع رجلً علی رجل، که سومی می‌شود مدفوعٌ علیه، فقتله، این رجل دفع رجلً علی رجلٍ فقتله، آن شخص مدفوعٌ علیه کشته شد، در این صحیحه فرض این است که مدفوعٌ علیه کشته شده است. قال: الدیه الذی دفع علی الرجل فقتله، دیه بر کسی است که دفع شده است بر رجل تا او را کشته است، الدیه لاولیاء المقتول. قال: و یرجع المدفوع که دفع است که دیه را داد و یرجع المدفوع فی الدیه علی الذی دفع، به آن کسی که او را دفع کرده بود دافع می‌شود. اینجا فرض روایت این است که آن مدفوع کشته نشده است، مدفوعٌ علیه کشته شده است؛ ولکن خصوصیتی ندارد اگر هم کشته شده بود او به گردن دافع بود، بدان جهت در ذیل روایت دارد و إن اصاب المدفوع شیءٌ فهو علی الدافع ایضاً، آن هم بر گردن دافع است. یعنی مدفوع اگر بمیرد بر گردن دافع است. نقص عضو اگر پیدا کند بر گردن دافعه است، نتیجه این می‌شود.

این روایت صحیحه دلالت کرده است ما چرا به آن عمل نکنیم؟ مشهور ولو این را خلاف قاعده دانسته‌اند روایتی است خلاف قاعده ملتزم می‌شویم چون می‌گوید او را کشتی، او تو را هل داد تو هم برو از او بگیر.

ـ استقرار ضمان بر دافع است، استقرار ضمان نه ضمان، می‌گوید تو مرا کشتی، او که نیفتاد روی من، تو دیه مرا بده برو از او بگیر، او که مرا نکشت تو بودی که افتادی روی من.

ـ وقتی که انسان کالآلت حساب شد ولکن اگر روایت گفت نه، دیه بر خود آن شخص است ولو قصد هم نداشت، بر گردن او است او دیه را می‌دهد از او می‌گیرد، از دافع می‌گیرد. ملتزم می‌شویم. روایت خلاف قاعده مگر طرح می‌شود.

بدان جهت در ما نحن فیه روایت، روایت صحیحه است وجهی که مشهور عمل نکرده‌اند چون دیدند خلاف قاعده است. روایت که بر خلاف قاعده است ما در سایر جاها ملتزم نمی‌شویم؟ اینجا هم قاعده تخصیص می‌خورد، گفتیم انسانی که کالآلت حساب می‌شود ضمان بر آن شخصی است که فعل را موجود می‌کند. او کالآله حساب می‌شود. اینجا فرموده است نه، این انسانی که کالآله حساب می‌شود ضمان به عهده اوست، استقرار ضمان بر عهده آن شخص دافع است، ملتزم می‌شویم. بدان جهت در ما نحن فیه این محصوری ندارد بعد در ما نحن فیه می‌رسیم به یک مسئله دیگری.

ـ فقط در دفع انسان اگر دفع کند نه اینکه به کسی بگوید فلان کس را بکش، او نیست.

بحثی را می‌خواهم بگویم و تمام کنم که بعضاً اتفاق می‌افتد.

فرض کنید کسی سوار شد روی دوش کسی، سوار بر او شد، شخص دیگری دید که زید این عمر را می‌برد یا این شخص آن یکی را می‌برد، مثل خر شد یک سیخی زد، همین‌طور با سوزن یک سیخی زد این پرید به هوا و آن آدمی که در کولش بود افتاد و همان جا جان داد. در این صورت ضمان بر چیست؟ ما بوده باشیم قاعده همین است که می‌گویم: قاعده این است که اگر پریدن او بلا قصد بود قهری بود، و او به واسطه پریدن که قهری بود افتاد، این سیخ زدن موجب او بود که این همین‌طور پرید وحشت کرد، ضمان بر شخصی است که این سیخ را زده است. همین‌طور است منتها این سیخ زدن فعلی نیست که ولو عادتاً‌ مستلزم این است که او بیفتد اما افتادن راکب این‌طور نیست که موت به او مترتب شود؛ اتفاقاً‌ مترتب شده است. دیه بر چه می‌شود؟ بر آن شخصی که سیخ زده است. و اما اگر سیخ آن‌طور سیخی نبود این خودش پرید عمداً کأن چه‌طور الاغ می‌پرد این هم خواست بپرد همین‌طور. به واسطه پریدن انداخت ضمان بر خود مرکوب است. مرکوب انداخته است فعل او موجب نبود این را، این قصد کرده است که بپرد که بر پریدن افتادن مترتب می‌شود عادتاً، افتادن راکب منتها موت اتفاقی است، مرد بر او است، این مقتضی القاعده است که گفتیم.

در ما نحن فیه دو روایت ذکر شده است که آن دو روایت خلاف این قاعده است. این دو روایت اگر مثل صحیحه عبدالله‌بن سنان سندشان صحیح بود دلالتشان تمام بود اخذ می‌کردیم، ولکن این دو روایت هر دو ضعیف است، آن دو روایتی که هر دو ضعیف است و عین این را خود محقق هم این‌طور ذکر کرده است، در روایت همین‌طور است: باب لو رکب الجاریة الٱخری، یک دختری دختر دیگر را سوار شد، فنسختا ثالثه، دختر دیگری به آن دختر مرکوب سیخ زد نسختا یعنی سیخ زد، فقمست المرکوبه، مرکوبه پرید، فسرعت الراکبه، راکبه را انداخت فمات، فدیتها علی الناخس، و المنخوس نسوان، ایشان این‌طور می‌گوید روی این روایت. روایت این است که محمد‌بن الحسن باسناده عن محمد‌بن احمد‌بن یحیی عن ابی عبدالله× عن محمد‌بن عبدالله‌بن مهران عن عمربن عثمان عن ابی جمیله، محمد‌بن الحسن این را ذکر می‌کند و روایت می‌کند از محمد‌بن احمد‌بن یحیی که همان صاحب نوادر الحکمت است عن ابی عبدالله رازی است که قمیین تضعیف کرده‌اند، عن محمدبن عبدالله‌بن مهران این هم آبروی اجم‌ها را برده است، یک اجمی بود خودش هم کذاب بود، عن عمربن عثمان، عمربن عثمان شخص جلیلی است، عن ابی جمیله همان مفضل‌بن صالح است که مفضل دو تا است، مفضل‌بن عمر و مفضل‌بن صالح، مفضل‌بن صالح ضعیف است گفته‌اند کذاب است. عن اسبغ‌بن نباته، قال قضا امیرالمومنین× فی جاریة، دختری که رکب جاریةً به دختر دیگر سوار شد فنخستا جاریةٍ ٱخری، دختری که مرکوب بود جاریه اخری را سیخ زد، فقمست المرکوبه، مرکوبه پرید فسرعت الراکبه، راکبه را که دختر سواره بود انداخت فراکب فمات، فقضا بدیتها نصفین، بین الناخسة و المنخوسه، یک وقت قهری می‌شود، گفتیم اگر قهری شود آن شخص ناخسه ضمان دارد، خود منخوسه نه، او قهری نبود خودش عمداً پرید، خودش ضامن است. ما این‌طور گفتیم، این می‌گوید دیه نصف می‌شود. روایت ضعیف است، رفعیت از قاعده نمی‌شود.

مفید (علیه الرحمه) در ارشاد یک روایت دیگری نقل کرده است در همین نظیر این مسئله. آنجا این است که دیه سه تا می‌شود سه قسمت می‌شود، یک قسمت بر آن ناخسه است، یک قسمت بر منخوسه، و یک قسمتش هدر می‌رود بر گردن خود راکبه است. چرا سوار شده است؟ بدان جهت می‌گوید: محمد‌بن محمد‌بن نعمان که مفید است، فی الارشاد أنّ علیّ× دفع علیه بالیمن خبر جاریةٍ، خبر جاریه را به علی× در یمن بردند، جاریه‌ای که حملت جاریةً علی 42:55، دختر دیگر را به گردنش سوار کرده بود ابتاً و لعباً، فجائت جاریة الٱخری فقرست الحامله، آن جاریه‌ای که حمل می‌کرد جاریه دیگر را یک نیشگون محکمی گرفت، فقرست، قرس کرد یعنی نیشگون گرفت، الحامله، حامله را، آن هم فقمست او هم پرید فوقعت الراکبه، راکبه افتاد، فنقعت عنقها، عنقش شکست، از بین رفت، فهلکت، مُرد، فقضا علیٌّ، علی قافست بثلث الدیه، آن کسی که نیشگون گرفته است، و علی القامسه، به آن که پریده است ثلث الدیه، و اسقط ثلث الباقی لرکوب بر واقعة، لرکوب الواقعة او که افتاده به زمین، لرکوب الواقعة عبساً، عبساً این‌طور بود. بدان جهت آن را اسقاط کرد، و بلغ نبی× و خبر فانجاه، فرمود علی×: خوب حکم کرده است. محقق این را هم نقل می‌کند و می‌گوید: 44:16 ولکن این هم روایت مرسله است ضعیف ندارد ضعفش به واسطه ارسال است یعنی روایت مرسله است و بیشتر از او نیست بدان جهت در ما نحن فیه از قاعده اولیه که گفتم رفعیت نمی‌شود.

والحمدلله رب العالمین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا