سلسله دروس حدود – جلسه نود و دو
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم. کلام در حد السارق بود. ذکرنا که عند اصحابنا متفق علیه است سارقی که حد او قطع الید است، ید یمنای او را قطع میکنند و ید یمنی او را قطع میکنند اصابع اربعاش را، و اما الابهام و الراحه فیبقی للسارق، این متفق علیه ما بین اصحاب ماست. و میشود گفت که شعار مذهب است یعنی از چیزهایی است که یعرف مذهب شیعه به او، کیفیت ید سارق است که در ید سارق یقطع الاصابع الاربعه ولکن ابهامی که است یترک با راحه، و روایاتی که دلالت میکند بر این معنا که حد السارق این است، روایات متعدد است و روایات کما ذکرنا بعضیها من حیث الدلاله که تام هستند، من حیث السند هم تاماند و لکن بعضیها من حیث السندی که است، در آنها مناقشه است من حیث السند. از آن روایاتی که دلالت بر این معنا میکرد که حد السارق این است، از روایاتی که دلالت میکرد حد السارق همین است آن موثقه اسحاق بن عمار بود که در باب پنج از ابواب حد السرقه آنجا ذکر شده بود، باب چهار بود روایت چهارمی بود در باب چهار، تقطع ید السارق و یترک ابهامه و صدر راحته، این حد السارق است، در آن صحیحه محمد بن قیس در صحیحه محمد بن قیس تعیین شده است که این اصابع که قطع میشود و راحه و ابهام میماند از ید یمنی است، روایت اولی است در باب پنجم، محمد بن یعقوب عن علی بن ابراهیم عن ابیه و عن عده من اصحابنا عن سهل بن زیاد دو سند است، جمیعا عن ابن ابی نجران که عبدالرحمن بن ابی نجران است کلینی دو سند به عبدالرحمن بن ابی نجران نقل میکند رضوان الله علیه، او هم عاصم بن حمید عن محمد بن قیس عن ابی جعفر علیه السلام قال قضی امیرالمومنین علیه السلام فی السارق اذا سرق قطعت یمینه، یمینش قطع میشود یعنی دست راستش، و اذا سرق مره اخری قطعت رجله الیسری، این صحیحه مبارکه تعیین میکند این قطع یدی که واقع شده است حدا للسارق که اصابع قطع بشود و راحه و ابهام بماند، این از یمین است و الا از یسار نمیشود، ظاهرش تعین القطع است از یمین و جایز نیست قطع الیسار. این معنا محل کلام نیست. که این روایات دلالتش بر این معنا که حد السارق این است در سرقت، انما الکلام در این است که در یک روایتی در ما نحن فیه اینجور ذکر شده است که او صحیحه حلبی است در آنجا دارد بر اینکه کسی خیال بکند یعنی در ذهنش میآید که این روایات ولو دلالت و سند تمام، ولکن معارض دارند، معارضش روایت صحیحه حلبی است در حدیث یک است در باب چهار، محمد بن یعقوب عن علی بن ابراهیم عن ابیه این یک سند و عن محمد بن یحیی العطار عن احمد بن محمد جمیعا، احمد بن محمد عیسی یا خالد باشد دو سند جمیعا عن ابن ابی عمیر عن حماد حماد بن عثمان عن الحلبی عن ابی عبدالله علیه السلام قلت له من این یجب القطع فبسط اصابعه و قال من ههنا اصابعش را بسط کرد و قال من ههنا یعنی مفصل الکف، یعنی تمام ید قطع میشود. بدان جهت در ما نحن فیه ربما گفته میشود این صحیحهای که است، این صحیحه معارض است با آن روایاتی که سابقا گذشت، این دو تا اشکال دارد. اشکال اولش این است که قال من ههنا دستش را باز کرد، ممکن است رعایه للتقیه بوده است من ههنا فرموده آن سائل حلبی اینجور فهمیده که تفسیر کرده یعنی مفصل الکف، این معنا این احتمال در این روایت است. احتمال ثانی این است که اگر تصریح میکرد و قال علیه السلام من مفصل الکف این روایت معارضه میشد با روایات سابقه و حمل میشد بالتقیه به جهت اینکه موافق با عامه است، نفرمایید درست توجه کنید چه عرض میکنم نفرمایید در مقام معارضه آن وقتی مخالف عامه اخذ میشود و موافقش طرح میشود که در خبر دیگر مرجحی نبوده باشد، در این روایت صحیحه حلبی اگر مرجح دیگر نبود، مرجح در روایات متقدمه بود که مخالف با عامه هستند، به آن روایات اخذ میشود و اما در ما نحن فیه در این صحیحه حلبی هم مرجح است و آن مرجح این است که موافق با کتاب است، کتاب مجید. حیث اینکه ذکرنا و بینا ید ولو اطلاق میشود به اصابع و به انامل اطلاق هم میشود میگوید کتبت بیدی هکذا الی الذند که مفصل الکف است اطلاق میشود، بلکه الی الذراع اطلاق میشود بلکه الی الترقوه اطلاق میشود، ید همهاش اطلاق دارد، بدان جهت گفتیم بر اینکه ید اطلاقاتی دارد، ولکن ظهورش آن وقتی که قرینهای در بین نبود، ظهورش کف است.
سوال:
جواب: صحیحه محمد بن قیس خواندم. در صحیحه محمد بن قیس تعیین کرد که قطعت الیمنی. عرض میکنم بر اینکه، من مگر به آیه استدلال میکنم دست راست را؟ عرض میکنم بر اینکه در ما نحن فیه کلام این است که قطع یمنی که قطع میشود، قطع یمنی او بالروایات است نه به آیه، به صحیحه محمد بن قیس و نحوها است، آیه مبارکه کلام این است آیه مبارکه میگوید سارق یدش قطع بشود، گفته میشود کما بینّا ید اطلاقاتی دارد، یک اطلاق بر انامل میشود و اصابع میشود کتبت بیدی، اعطیته بیدی، اطلاق بر کف میشود. اطلاق بر الی المرفق میشود فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم، اطلاق میشود الی الترقوه قطعت یده الیمنی، اطلاق میشود ولو از آنجا قطع بشود، لیس له الیمنی، ید الیمنی اطلاق میشود. الا انه ذکرنا ید هر وقتی که قرینهای در بین نبود، ظهورش در کف است. بدان جهت ممکن است کسی توهم کند صحیحه حلبی که میگوید اگر این کلام کلام الامام علیه السلام باشد که ممکن است کسی بگوید ظاهرش اوست، این کلام الامام علیه السلام بوده باشد فبسط اصابعه فقال ههنا یعنی مفصل الکف، یعنی از اینجا قطع میشود، این روایت ولو مخالف با عامه است، ولکن موافق با ظاهر الکتاب است، چون که در ظاهر کتاب این است که دست قطع بشود و ذکرنا مرارا و کرارا ید وقتی که اطلاق میشود ولو اطلاقات دارد ولکن در بین مثل الی المرافقی الی الترقوه الی الراحه قرینهای در بین نبوده باشد، ظاهرش کف است یعنی کف قطع میشود. پس روایاتی که میگفت اصابع قطع بشود این صحیحه با آنها معارض است که آنها میگویید روایات مرجح دارد مخالف با عامه است، این موافق با عامه، این آن وقتی به درد میخورد که آن روایاتی که مرجح دارد و این مرجح را ندارد، این فاقد مرجح آخر بشود و در ما نحن فیه صحیحه حلبی واجد مرجح آخر است و آن مرجح آخر این است که موافق با ظاهر الآیه است چون که ظاهر آیه این است که تمام کف باید بریده بشود، فاقطعوا ایدیکم، السارق و السارقه فاقطعوا ایدیهما یعنی تمام کفشان بریده بشود. اگر کسی این را بگوید، جواب میگوییم، موافقت با کتاب ولو مرجح است بلکه مرجح اول است عند بعض که اول او ملاحظه میشود با بود موافقت کتاب نوبت به مخالفت عامه نمیرسد، ولکن این را گفتیم در جایی که در بین شاهد نبوده باشد شاهد آخر، که روایتی که موافق است با ظاهر الکتاب و موافق با عامه است، این روایت تقیه صادر نشده باشد. و ذکرنا کما ذکرنا اصل قطع الید به این نحو که اصابع قطع بشود و راحه و ابهام بماند، یعلم به شعائر الشیعه و اشعار شیعه است مذهب شیعه است، بدان جهت چون که این نحو است، این قرینه ما ظهر است، قرینه ظاهره است مثل صحیحه حلبی که من مفصل الکف میفرماید، این لرعایه التقیه است، با اطمینان علم وجدانی نمیخواهیم، با اطمینان و وثوق که این روایت علی رعایه التقیه صادر شده است، نوبت به مرجحات نمیرسد، او خودش معین است که این روایت چون که اطمینان داریم للتقیه صادر شده، اصلا حجیت ندارد جهت صدور ندارد. آن روایتی حجیت دارد که اطمینان نداشته باشیم که مدلولش مطابق با واقع نیست و این تقیه صادر شده است. ولو این به واسطه جمع ملاحظه مجموع الروایات است و ملاحظه قرائنی که در بین است، این معنی ظاهر شد لا یعتنی بتلک الروایه، ما نحن فیه هم از صغریات اوست، بدان جهت در ما نحن فیه ملتزم شدن که سارق قطع یمنی قطع میشود اصابعش و یترک ابهامه و راحته این بلا کلام است. جای دغدغه و تشویش نیست. البته این معنا از روایات استفاده شده است کما ذکرنا من حد الید و آن یدی که باید این مقدار و این مقدار از او قطع بشود حدا، این از روایات است، آیه در ما نحن فیه ظهورش تمام الکف بود، یعنی ظهور اطلاقیاش نه اطلاق تباینی که این روایات مباین باشد با آیه مبارکه، ظهور اطلاقیاش مثل سایر مخصصات و مقیدات و اطلاقات آیه، ظهور ظهور اطلاقی بود، قرینهای بر تعیین ید نبود، روایات قرینه بر تعیین. و آن ید ید یمنی بوده باشد، صحیحه محمد بن قیس و مثلها اینها جای کلام نیست. انما الکلام در حد الثانی است،
سوال:
جواب: اگر گفتم کسی دست ندارد یعنی از کف چیزی را ندارد، ظهورش همین است. گفتم قرینه باشد عیب ندارد. کلام در موارد قرینه گفتن فهمیده نمیشود که مرفق ندارد اما فهمیده میشود که کف ندارد. بدان جهت در ما نحن فیه رو این اساسی که است، حکم کردند که حد اول قطع الید است من الاصابع که اصابع اربعه است من الیمنی این جای کلام و مناقشه نیست از مسلمات فقه است. انما الکلام در حد ثانی است، که اگر سارق بعد از اجراء حد بر مره واحده دوباره رفت دزدی کرد، وقتی که دوباره دزدی کرد، در این صورت دارد بر اینکه یقطع رجله الیسری، تعیین شده است در روایات که رجل یسریاش قطع میشود حدا. این هم جای کلام نیست که کسی بگوید رجل یمنیاش قطع بشود، این نیست چون که روایات کثیرهای داریم که رجل یمنی قطع نمیشود بلکه رجل یسری قطع میشود با ید یمنی که روایاتش را الان هم مقدارش را میخوانیم. انما الکلام این است که رجل یسری از کجا قطع میشود، آن موردی که ید از آنجا قطع میشود، تعیین شد، رجل یسری از آن موضعی که قطع میشود کدام است؟ عرض میکنم کلمات اصحاب مختلف است. بعض اصحاب قدیما که از قدمای ما و هکذا حدیثا تعبیر کردهاند بر اینکه یقطع رجله الیسری و یقطع عقبه آن چیزی که کف پا که است برای او نگه میدارند که عقب الرجل است، عقب القدم است موخر القدم را نگه میدارند، آن موخر قدم را نگه میدارند. بعضیها اینجور تعبیر کردهاند. و بعضیها مثل الصدوق قدس الله نفسه الشریف و بعض آخر تعبیر کردهاند که یقطع من وسط القدم از وسط القدم قطع میشود. و بعضیها هم تعابیر دیگری دارند که یقطع من الکعب، از کعب قطع میشود. معنایش عبارت از این است که آن کعبی که در آنجا کعب القدم بود، قطع القدمین است در باب وضو گذشت، قبه القدمین دست زده نمیشود. آنکه تا قبه القدمین است قطع میشود که تقریبا میشود گفت که همان نصف القدم ممکن است منطبق به این معنا بشود. کلام واقع در این جهت است و اختلاف در این جهت است، این جهت باید مورد بحث بشود که آیا رجلی که قطع میشود، رجل است از کجا قطع میشود؟ اتفاقا آنکه در روایات وارد شده است در تحدید موضع قطع الرجل که رجل را از کجا قطع میکنند، آن روایات بعضیها تعبیر دارد کعب را که از کعب قطع میشود، آن روایت صحیحه زراره است، صحیحه زراره روایت هشتمی است در باب چهار از ابواب حد السرقه که باب حد القطع است، در روایت هشتمی دارد محمد بن علی بن الحسین که صدوق است باسناده عن الحسن بن محبوب که سند صدوق به حسن بن محبوب در من لا یحضره الفقیه در مشیخهاش بیان شده صحیح است، عن علی بن رئاب که از اجلاء است عن زراره عن ابی جعفر علیه السلام فی حدیث السرقه قال و کان اذا قطع الید قطعها دون المسجد فاذا قطع الرجل قطعها من الکعب، وقتی که رجل را قطع میکرد از کعب قطع میکرد یعنی کعب باقی میماند بقیه را قطع میکرد علی علیه السلام. و این روایت در صدرش دارد که اذا قطع الید قطعها دون المسجد یعنی منافات با آن اصابع ندارد، دون المسجد یعنی پایینتر، دون به معنای پایینتر است ممکن است به معنای پایینتر باشد که از مفصل قطع نمیشود که عامه میگویند، پایینتر یعنی اصابع را قطع میشود. اگر کسی گفت دون به معنا عند است عیب ندارد، صدر حدیث موافق با عامه بشود، ذیلش را اخذ میکنیم، ذیلش حکم آخر است، حد آخر است، حد دومی است دلیلی بر خلافش نداریم، کانه اخذ میکنیم، این دلالت میکند که از کعب قطع میشود. بعض روایات دلالت میکنند این معنا را که اینکه قطع میشود همان از وسط القدم شاید منطبق به کعب بوده باشد وسط القدم ظاهرش همان کعب است، از همان قبه القدمین است. روایت سومی در باب چهارمی است و عن عده من اصحابنا عن احمد بن محمد خالد البرقی نقل میکند عن عثمان بن عیسی عن سماعه بن مهران روایت موثقه است، به واسطه عثمان بن عیسی و سماعه بن مهران ثقه هستند ولکن مذهبشان فاسد است، واقفی است. قال قال اذا اخذ السارق قطعت یده من وسط الکف که همان اصابع است فان اعاد قطع رجله من وسط القدم، از وسط قدم قطع میشود، وسط قدم معنایش این است که از کعبین قطع میشود.
سوال:
جواب: اصابع را گذشتیم، کلام در رجل است. این مال رجل هستیم، آن اصابع ید بود که یقطع الاصابع و یترک الراحه و الابهام لیسجد که سجده بکند، آن مال ید است ما در رجل هستیم فعلا، حد دومی است. این روایات اینکه تعبیر در آنها شده است به کف، در بعضیها به وسط القدم، و روایت سماعه هم نگویید مضمره است قد تقدم الکلام فی مضمرات السماعه که اضمار در اینها ضرری ندارد، در مضمرات سماعه نه هیچ جا، مضمرات سماعه که قرینه است که این اضمار نه به جهت این است که روایت خودش از اول مضمره بود، این به واسطه
سوال:
جواب: انگشت پا در زمین قرار بگیرد، کسی که انگشت پا ندارد، آن کجایش در وسط زمین بگیرد، کسی است انگشت پا ندارد اصلا آن کجایش را را باید زمین بگذارد. این هم بعد از قطع ما بقیاش را میگذارد. این هم که وقتی که قطع شد رجلش ما بقیاش را میگذارد. عرض میکنم علی هذا الاساسی که است، علی هذا الاساس در ما نحن فیه یک کلمه هم بخاطر شما بگویم که آن انگشت پاها را زمین گذاشتن آن نه اینکه سر انگشتها را باید زمین بگذارد آن خودش تمام نیست پیش ما. علی هذا الاساس در سجود، در سجود باید آن انگشتها زمین بوده باشد ولو ظاهرشان بوده باشد آن طرفش باشد اینجور لازم نیست بشود. عمودی باشد، انگشت پا به زمین، این بحثش در باب سجود است. علی هذا الاساسی که است، در ما نحن فیه این روایات که مضمره سماعه است ضرری ندارد وسط القدم با کف متحد میشود و انما الکلام در بعض روایات اخری است که در آن بعض روایات الاخری که است آنکه اعتبار شده است قطع میشود، او عقب است که عقب قطع میشود. و عن ابی علی الاشعری عن محمد بن عبد الجبار کلینی نقل میکند از ابی علی الاشعری که احمد بن ادریس است عن محمد بن عبدالجبار محمد بن عبدالجبار اشعری است که از اجلاء است، عن صفوان از صفوان بن یحیی عن اسحاق بن عمار موثقه اسحاق بن عمار است تقطع ید السارق و یترک ابهامه و صدر راحته و تقطع رجله و یترک عقبه یا عقِبه که یمشی علیها عقِب را میگذارند به همان عقب پاشنه پا که خلف القدم است ، خلف القدم را میگذارند که یمشی علیها. این روایت عنوان عقِب را دارد، باز در آن روایت معاویه بن عمار همینجور است، اینجور دارد روایت هفتمی است در این باب محمد بن مسعود عیاشی نقل میکند عن احمد بن محمد بن عیسی این احمد بن محمد بن عیسی نقل میکند فی نوادره عن احمد بن محمد یعنی ابن ابی نصر بزنطی عن المسعودی عن معاویه بن عمار قال ابوعبدالله علیه السلام یقطع من السارق اربع اصابع و یترک الابهام و تقطع الرجل من المفصل و یترک العقب، این دیگر روایت خیلی ظاهر است، قطع میشود از مفصل، ظاهرش مفصل الساق است ولکن یترک العقِب آن عقب رجل گذاشته میشود یعنی پا بتمامه نمیبرند از آن مفصل ساق غیر از آن عقب موخر القدم بقیه بریده میشود که این نسبت داده شده است که ظاهر کلمات اصحاب کثیر من الاصحاب این تعبیر است، و یترک العقب آن عقب گذاشته میشود. یعنی آن کعب که قبه القدم است، بریده میشود. ما میگفتیم بناء بر آن قول کعب بریده میشود فقط از آنکه تعبیر میکنند از او تعبیر میکنند فرض کنید به شراک که ما بین الکعب و الاصابع است او قطع میشود با اصابع، ولکن آن کعب میماند با بقیه الرجل، ولکن یترک له العقب که این روایت ظاهرش شکی نیست که از مفصل قطع میشود ولکن عقب گذاشته میشود یعنی قبه هم قطع میشود. مثل این روایت معاویه بن عمار که مسعودی راوی از اوست، من حیث السند اشکال دارد، مسعودی شناخته نمیشود در ذهن ما نیست که یک کسی باشد معروف بشود ثقه و یا عدلی بوده باشد در ذهن ما نیست. و اما روایات یترک العقب فقط تنها بوده باشد که دون مفصل الساق نیست، در آنها من مفصل الساق نیست، او بله به آن کعب و خلف القدم هم صدق میکند عقب الرجل، در مقابل مقدم الرجل. موخره قدم است دیگر در مقابل مقدمه قدم. او منافات با روایات ندارد. لو فرض اگر روایات منافات داشته باشد، با هم تعارض داشته باشند روایات وسط میگوید کعب قطع نشود روایات خلف میگوید که نه باید قطع بشود. خب در ما نحن فیه شک در اقل و اکثر است، میدانیم که اصابع الرجل و شراک الرجل باید قطع بشود یا الی الکعب میدانیم باید قطع بشود. نمیدانیم آیا واجب همین اقل است که همین مقدار باید قطع بشود یا واجب اکثر است، اینها با آن عقب باید قطع بشود، داخل بحث اقل و اکثر ارتباطی است. غایه الامر داخل بحث اقل و اکثر ارتباطی میشود. قطع این معنی روایات کلها متفق است که اصابع و شراک باید قطع بشود، و اما زائد بر اینها که کعب و ما آخر القدم این قطع بشود، آخر القدم که قطع نمیشود، کعبین قطع میشود یا قطع نمیشود، روایات عقب میگوید پایت قطع میشود روایات وسط الرجل و صدر الرجل و امثال ذلک دلالت میکند که آنکه باید قطع بشود بغیر الکعبین است آن اقل است، و آن اقل طائفتین در او تعارضی ندارند، در آن جزء زائدی که است، جزء زائد تعارض در اوست، رجوع به اصل عملی میشود، اصل عملی مقتضایش عبارت از این است که در ما نحن فیه اکثر وجوبی ندارد، همان بحث برائت. منتها در ما نحن فیه جا جایی است که اگر اکثر واجب نباشد، حرام است قطع کردن. فرقش با اقل و اکثر این است، آنجا میشود احتیاط کرد، چون که امر دائر ما بین وجوب و مباح است، ولکن در ما نحن فیه که است، امر دائر است ما بین اینکه قید واجب است یا قید واجب نیست. قید واجب نباشد مقتضای ادله این است که حرام است چون که جنایت بر غیر است قطع کردن زائد، بدان جهت احتیاط در ترکش میشود، احتیاط وجوبی اگر حکم نگوییم که جایز نیست بیشتر بریدن از اصابع و شراک، لا اقل احوط است. برای اینکه در ما نحن فیه برائت میگوید زائد واجب نیست و ادله تحریم جنایت میگوید زائد را قطع کردن جنایت است و جایز نیست. که همان حرفی که مرحوم صاحب جواهر تعبیر میکند که در حدود بالشبهات و احتیاط فی الدماء و نحو ذلک اقتضاء میکند اقتصار بالاقل را، ما یک خرده آن را علمیتر کردیم به نظر قاصر ما و آن این است که مورد مورد تمسک به برائت است، که اکثر واجب نیست، و ادله تحریم اضرار بالغیر جنایت بالغیر مقتضایش این است که آن مقدار زائد ترک بشود، بدان جهت آنکه میتواند فقیه فتوا بدهد به نظر قاصر فاطر ما این است که در رجل باید بگوید بر اینکه و یترک الکعب و موخر الرجل، آنکه قطع میشود همان اصابع و شراک است، ولکن کعب و ما خلفه ترک میشود و گذاشته میشود که یمشی علیها رو او راه برود.