اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم مسئله در این جهت بود کسی که تعلق علیه الرجم اگر فرار کند از حفیره نسبت داده شده است به مشهور بلکه دعوای عدم خلاف کرده است که اگر زنای او زنای محصن بالبینه ثابت بوده باشد یعاد علی الحفیره تا اینکه رجم بشود و یقتل و اما اگر زنایش بالاقرار ثابت بوده باشد این لا یعاد و بعضی ها تفصیل داده اند در مورد ثبوت الزنا بالاقرار که این اصابه الحجاره و علم الحجاره را بکشد لا یعاد والا یعاد این حرفی بود که ذکر شده است عرض کردیم اگر روایت حسین بن خالد ثابت می شد که این حسین بن ابی العلاء است این تفسیر متعین بود ولکن بما اینکه ثابت نشده است این روایت مفصله مال حسین بن ابی العلاء است حسین بن خالد حسین بن خالد ابی العلاء خفاف است نه حسین بن خالد سیرفی که توثیق ندارد بما اینکه این معنا ثابت نشده است روی حرفی که گفتیم حسین بن ابی العلاء معروف است یعنی حسین بن خالد خفاف به عنوان حسین بن ابی العلاء معروف است نه به عنوان حسین بن خالد روی این حسابی که هست روایت مفصله از کار می افتد آنوقت می ماند آن موثقه موثقه و معتبره ابی بصیر که در موثقه ابی بصیر به آن معتبره ابی بصیر اینطور فرموده بود که اگر آن شخص خالد از حفیره علم الحجاره را بکشد بعد از اصابت حجاره به آن علم الحجاره لا یعاد والا آن یعاد که عرض کردیم اینطور بود روایت پنجمی بود در باب 15 و باسناد الصدوق عن صفوان عن غیر واحد عن أبی بصیر علیه السلام عن أبی عبدالله علیه السلام انّه ان کان اصابه علی علم الحجاره فلا یرد و ان لم یکن اصابه علم الحجاره ردّ این روایت غیر واحد یعنی جماعت کثیره این ضرر نمی رساند بلکه تقویت است بدان جهت در ما نحن فیه این روایت تفصیلی نداده است که مال ثبوت زنا بالبینه باشد یا به اقرار باشد مطلق است بدان جهت رفعیت کردن از اطلاق این روایت به چه دلیل بوده باشد روایت حسین بن خالد که مفسر است تمام نشد می ماند دعوای اجماع که اجماعی است در جایی که ثبوت الزنا بالبینه بوده باشد یرد درست توجه کنید این جهت را در اینطور مسائلی که انتفاع در کتب مشهور توجه کردید کتبی که هست کتب مشهور همه اش عنوان نشده است آن کتب قدیم نفس به قدماست در اکثر آنها آنها ناقص هستند اصلا این ابواب نیست به آن جواب الفکری که در دست است ملاحظه بفرمایید بدان جهت در اینطور مسائلی که اصل مذکور در کلمات جمیع فقها نیست مجرد اینکه نسبت دادن بر اینکه این مسئله اجماعی است اینطور دعوای اجماع و شهرت اینطور اساس صحیحی ندارد مسئله باید در کلام کل در جزء معنون بشود و فتوای خلاف را ذکر کند و آن کسی که بالبینه است زنایش این یرد عدم اطلاق آنوقت انسان جرئت پیدا نمی کند ولو آنجا هم می شود جرئت پیدا کرد چون که دیدند این که یرد که در روایت حسین بن خالد است این مقتضای اطلاقات است که اطلاق خودش مرجح است اطلاق خودش مرجح است که آن کسی که محصن است یرجم باید رجم بشود گفته اند قدر متیقن خارج از این مطلق آن کسی که ثبوت زنا بالاقرار بشود که در روایت هم دارد که تفصیل داده بود مابین ثبوت الاقرار مرسله صدوق بود که مابین ثبوت الزنا بالاقرار و مابین ثبوت الزنا بالبینه که درآن روایت هم بود ولکن آن اجماعی که یطمئن به النفس یا مشهور شهرتی که تطمئن النفس به اینکه یک مطلبی بود دلیلی بود پیش اینها قرینه ای بود که تفصیل در روایت حسین بن خالد تفصیل صحیحی بود که این تفصیل به دست ما نرسیده است این معنا این اطمینان بود که نیست چون که ممکن نیست بلکه ظاهر بعضی کلمات این است که این تسالمی نبوده است شما نگاه کنید به کلمات خود مرحوم صدوق قدس الله نفسه الشریف که کلام مرحوم صدوق این است دارد بر اینکه در مسئله اینکه مرجوم آن کسی که باید رجم بشود فرار بکند روایت 34 است در جلد چهارم صفحه 24 است و سئل الصادق علیه السلام عن المرجوم یفر مرجوم فرار می کند قال ان کان اقرّ علی نفسه فلا یرد و ان کان شهد علی الشهود یرد این مال مطلق المرجوم است بعد می گوید و قد روی به تحدید روایت شده است انّه یعنی مرجوم ان کان اصابه المرجوم علم الحجاره فلا یرد و ان لم یکن اصابه علم الحجاره رد این مطلق است همان روایت است که الان نقل کردیم می گوید و روی ذلک صفوان عن غیر واحد عن أبی بصیر عن أبی عبدالله علیه السلام این مطلقی که ان کان علم الحجاره به او اصابت کرده لا یرد و الا یرد این مطلق را می گوید سندش این است این روایت اولی را مرسلا نقل می کند دومی را هم مرسلا نقل می کند اگر یک مطلبی بود بر اینکه آن کسی که ثبت بالبینه او لا یرد است یک تعلیقه ای می زد در ذیل روایت که این حمل می شود به آنجایی که اقرار باشد ولکن آن اولی هم مطلق است که تفصیل مابین ثبوت بالبینه و ثبوت بالاقرار که علم در اقرار هم لازم نیست علم الحجاره باشد او را مطلق نقل می کند و این یکی را هم مطلق نقل می کند بدون اینکه تعلیقه ای بزند یا بگوید بر اینکه اقول یا افتی بذلک که این روایت اینطور بشود یا مراد این است در مواردی می گوید که در من لا یحضر الفقیه بدان جهت پیش ما رفعیت کردن از اطلاق این روایت ابی بصیر که سندش تمام است گفتیم رفعیت از این اطلاق مشکل است خودش هم فرض بفرمایید نفوس است امام علیه السلام فرموده است علم الحجاره مسح کرده است اصابه را لا یرد والا یرد چه به بینه بوده باشد چه به غیر بینه ملتزم به اطلاق می شویم و دعوای اجماع ثابت نشده است و روایت حسین بن خالد هم قد ذکرنا ما فیها این به نظر ماست بعد محقق قدس الله نفسه الشریف در ما نحن فیه مطلبی را ذکر می فرماید و آن این است وقتی که بنا شد مرجوم رجم بشود مرجوم رجم بشود این مرجوم را که رجم می کنند اگر زنایش بالبینه ثابت بوده باشد اول کسی که شروع می کند به رجم او و حجاره را انداختن به او در این حفیره که گفتیم اول کسی که شروع می کند شهود است آنهایی که شهادت دادند بر این چهار نفر بر اینکه این شخص زنا کرده است مع الاحصان آنها شروع می کنند و اما اگر در موردی بوده باشد که زنا به اقرار ثابت بوده باشد آنجا امام یعنی حاکم آن کسی که مجری حد است و حاکم است او شروع می کند اول بالرمی بعد مردم رمی می کنند این تفصیل را ایشان در ما نحن فیه ذکر می فرماید این تفصیل هم باز نسبتش به مشهور داده شده است که مشهور این را می گویند لابد این تفصیل باید مستفاد از روایت بشود مستفاد از روایت باید بشود تا ملتزم بشویم که حکم همینطور است تفصیل است روایتی که در ما نحن فیه ذکر کرده اند آن روایت مفصله همینطور است باب 14 از ابواب حد الزنا روایت دومی است و عن محمد بن یحیی کلینی نقل می کند عن محمد بن یحیی عن احمد بن محمد بن عیسی یا خالد باشد فرق نمی کند عن ابن فضال حسن بن علی فضال عن صفوان عن من رواه از کسی که روایت کرده است عن أبی عبدالله علیه السلام اذا اقرّ الزانی محصن وقتی که زانی محصن اقرار کرد یعنی زنایش به اقرار ثابت شد ظاهرش این است کان اول من یرجمه الامام اول کسی که او را رجم می کند امام است ثم الناس بعد از او مردم هستند این روایت را کلینی قدس الله نفسه الشریف نقل کرده است به این سند که در این سند می بینید ارسال است و این روایت را صدوق علیه الرحمه هم این روایت را نقل کرده است از عبدالله بن مغیره که سندش به عبدالله بن مغیره و صفوان سندش تمام است ایشان دارد که در جلد 4 من لا یحضر الفقیه است صفحه 19 روایت 23 است و فی روایت عبدالله بن مغیره و صفوان یعنی صفوان بن یحیی که هم طبقه هستند و غیر واحد جماعت کثیره رفعه الی ابی عبدالله علیه السلام این جماعت کثیره رفع کرده اند حدیث را رسانده اند به ابی عبدالله علیه السلام خوب این جماعت کثیره حدیث را رسانده اند به ابی عبدالله علیه السلام یعنی مابین آنها و مابین امام صادق علیه السلام واسطه است و باید هم واسطه باشد صفوان بن یحیی از امام صادق علیه السلام نقل نمی کند طبقه اش مناسب نیست و کذا عبدالله بن مغیره باید یک واسطه یا دو واسطه ای بوده باشد خوب آن یک واسطه و دو واسطه کی ها بودند شما که نمی دانید این روایت مرفوعه هم اعتباری ندارد من حیث السند
س: ؟؟؟
ج: گوش کنید گوش نمی کنید گفتید یک چیزی هم این در طبقه بعدی این روایت مشهور است در طبقه بعدی که طبقه صفوان و عبدالله بن مغیره و هم طبقه اینهاست اینها جماعت کثیره ای نقل کرده اند ممکن است آن یک نفری که نقل کرده اینها در مجلسی بودند به همه اینها نقل کرده است اینها همه شان نقل کرده اند این حدیث را که فلانی اینطور گفت آن فلانی که بود؟ ممکن است یک شخصی بوده باشد که سابقه اش ثابت نشده باشد شخصی بوده باشد مثل روات متعارف دیگری هستند که توثیق ندارند بدان جهت در ما نحن فیه اگر عن غیر واحد عن أبی عبدالله علیه السلام بود بله او خیلی کار اعلاء است ولکن غیر واحد رفعوه صفوان عبدالله بن مغیره و غیر واحد رفع الحدیث وقتی که رفع الحدیث خوب آن کسی که حدیث به واسطه اوست نمی دانیم روایت از اعتبار می افتد این که گفت گوش کنید اینکه گفته اند بر اینکه صفوان از جماعتی است که لا یروی و لا یرسل عن ثقه مثل محمد بن ابی عمیر که شیخ گفته است سابقا گفتیم که این را شیخ قدس الله نفسه الشریف استفاده کرده است از کلام کشی که کشی فرموده است استمع الاصابة علی تصحیح ما یصح عن جماعة یعنی اصحاب اتفاق دارند که صحیح است آن حدیثی که تا این جماعت صحیح بوده باشد این معنا این عبارت را سابقا اینطور گفتیم که حدیثی که تا این جماعت صحیح است یعنی حدیثی که به ما رسیده تا صفوان صحیح بوده باشد تا صفوان به واسطه صفوان باز از صحت نمی افتد باز صحیح است یعنی عدل و ثقه بودن این جماعت اتفاقی است جای کلام و مناقشه نیست ما سابقا این روایت را اینطور معنا کردیم و اما بعد از این جماعت تا به امام برسد چطور است این تابع اشخاص است ثقه باشد معتبر باشد معتبر است نه وهب بن مثل فرض کنید اشخاصی بوده باشد مثل وهب بن وهب نه آن روایت اعتباری ندارد و به این شاهد هم ذکر کردیم که ابن ابی عمیر و نحو ابن ابی عمیر که فرض شاخص در اینها هستند از کسانی نقل کردند که آنها مسلم هست ضعفش عند الکل بدان جهت این معنا اینطور می شود بر این معنا که معنای این عبارت این می شود که روایت به واسطه اینها از صحت نمی افتد و این مواردی که ابن ابی عمیر و دیگران از ضعاف نقل کرده اند که ضعاف عند الکل است این موارد را ما ضبط کرده ایم توجه کردید که این موارد مواردی هستند مسلم عند الکل معنای این عبارت همین است ولکن بعضی ها که شیخ الطایفه اول آنکه ما می دانیم شیخ الطایفه این کلام را فهمیده است از این عبارت که هر حدیثی که تا اینها صحیح بشود از صحت نمی افتد معنایش این نیست معنایش این است هر حدیثی که تا اینها صحیح بشود او تا آخر تا به امام برسد صحیح است یعنی اینها لا یرمون و لا یرسلون الا عن ثقة معنایش این می شود چون که این معنا اجتهاد شیخ است شیخ الطایفه است کلام کشی است توجه کردید و شاهدش را هم گفتیم که اجتهاد است نه اینکه یک مطلب دیگری است غیر از این معنا و سابقا بحث کردیم روی این حساب این صفوان در این سند واقع هست مرسل صفوان است یا رفع کننده صفوان است این درد را علاج نمی کند بدان جهت این روایت معتبر نمی شود ما می مانیم روایات دیگر در روایات دیگر اطلاق است در روایات دیگر اطلاق است بر اینکه وقتی که رجم شروع بشود کان اول من یبدع هو الامام اول کسی که شروع می کند امام است تفصیلی هم در آن روایات داده نشده است که زنا بالبینه ثابت بشود یا به غیر البینه ثابت بشود این روایات را توجه کردید خدمت شما می خوانم یکی از آن روایات موثقه اسحاق بن عمار است از ابی بصیر که آن روز هم در مسئله حفیره و دفن المرأة و الرجل بیان کردیم روایت اولی است در باب 14 محمد بن یعقوب عن علی بن ابراهیم عن محمد بن عیسی بن عبید عن یونس عن اسحاق بن عمار عن أبی بصیر قال قال ابو عبدالله علیه السلام تدفن المرأة الی وسطها مرأة تا آن وسطش دفن می شود که معنایش گذشت اذا ارادوا عن یرجموها و یرمی الامام ثم یرمی الناس بعد باحجار اول امام شروع می کند به رمی یعنی وظیفه امام است ثم یرمی الناس بله بعد بالاحجار مردم شروع می کنند باحجار صغار خودش هم کت و کلفت نباشد احجار صغاری که طول بکشد مردنش این یک روایت است روایت دیگر موثقه سماعه است تدفن المرأة الی وسطها ثم یرمی الامام و یرمی الناس باحجار صغار بدان جهت این روایت مطلق است بر اینکه بلا تفصیل اینکه فرق بکند که به بینه ثابت شده است یا نشده است متبع این اطلاقات است بله آنوقت کلام واقع می شود که این حکم لزومی است باید اول حاکم رمی بکند یا اینکه نه اول حاکم رمی کردن لازم نیست این حکم حکم استحبابی است مستحب است بر اینکه حاکم اول این را رمی بکند والا اول حاکم رمی کردنش حکم تکلیفی نیست وظیفه حاکم نیست به چه دلیل؟ گفتند بر اینکه علاوه بر اینکه این اجرای حد حکم ثبوت موجب الحد وظیفه قاضی و حاکم است و اما اجرای عملی او خارجا وظیفه حاکم بوده باشد این وظیفه حاکم نیست معلوم است که دنبال این است که مردم وسوسه نکند که این را بیخود رمی می کنند این چطور زنا ثابت شده یا نشده است حاکم وقتی که شروع کرد به زدن معلوم می شود که مسئله از کار گذشته است یقینا کار واقع شده است مسئله ثابت است اینطور در ذهن می آید که حکمتش این است و این با استحباب مناسبت دارد اولا این و ثانیا بر اینکه حتی در آن موردی که بالاقرار ثابت شده است و نسبت به مشهور داده شده است که در آن مورد امام بدع می کند به رمی در همان مورد روایت داریم که زنا ثابت شده بود همان قضیه ماعظ که زنایش ثابت شده بود انّ رسول الله صلی الله علیه و آله ثابت شده بود به واسطه اقرارش به واسطه آن اقرار ثابت شده بود وقتی که به واسطه اقرار ثابت شده بود رسول الله وقتی که رجم می شد خودش حاضر نبود که رسول الله حاضر نبود بدان جهت مردم کشتندش فرار کرد مردم گرفتند و کشتندش و رسول الله وقتی که مطلع شد مردم را ملامت کرد که چرا وقتی که او فرار کرد ول نکردید و او را برگرداندید دیه اش را از بیت المال داد رسول الله صلی الله علیه و آله در صحیحه ابی مریم بود در صحیحه ابی مریم آنجا بود که رسول الله صلی الله علیه و آله وقتی که او را کشتند دیه اش را داد در آن روایت آن حسین بن خالد هم در روایت حسین بن خالد هم همینطور بود همین قضیه ذکر شده است چون که آن قضیه واعظ بیشتر از یک سند دارد مستفیضه است کما یذکر صاحب الجواهر قدس الله نفسه این را نمی شود ما بگوییم که به مجرد این یک قرینه دیگر هم بگوییم این را یک قرینه دیگر در روایت برای استحباب بودن این است که در این روایات اینطور فرمود بر اینکه تدفن المرأة الی وسطها اذا ارادوا عن یرجموها و یرمی الامام ثم یرمی الناس بعد باحجار صغار خوب حجر صغیر باشد این بله اولی این است حجر صغیر باشد آن حکم حکم مستحبی است این ها باعث نمی شود که ما از ظهور امر رفعیت کنیم که وظیفه حاکم است که بدع بکند چرا؟ اما رمی باحجار صغار خواهد آمد که او هم معلوم نیست مستحب باشد خوب آن مستحب باشد تدفن المرأة الی وسطها که حکم لزومی است این دومی هم که و یرمی الامام این هم حکم لزومی است چرا سومی قرینه بشود حکم اولی قرینه بشود که این لاحق به اوست و ثانیا این استحسانی است که وجهی که گفتیم این بیشتر از استحسان نیست و معلوم نیست مدرک این بوده باشد در حکم و اما قضیه رسول الله صلی الله علیه و آله اولا کی گفت رسول الله حاضر نبود بلکه ایشان حاضر بود در اول الامر بعد هم که فرمود بعد فرمود را رفت گفت بقیه با شما که من کارم را کردم بعد آن فرار کرد آنها گرفتند برگرداندند این دلیل نیست که رسول الله صلی الله علیه و آله از اول بدع نکرد و حاضر نبود آن ظاهر این روایات بلکه صریحشان این است که رسول الله تا آخر تشریف نداشت آنجا در آن قضیه و اما در اول و در بد هم نبود به این معنا دلالتی نمی کند و ثانیا خوب افرض اگر ظاهرش این است که اصلا از اول رسول الله آنجا نبود به مردم واگذار کرده بود اول ما که می گوییم وظیفه امام است مثل سایر وظایف است اگر مانعی بوده باشد یک موجبی بوده باشد او فعل است قضیه در واقعه خاصه است خصوصیت آن واقعه را نمی دانیم شاید رسول الله صلی الله علیه و آله آنوقت مشغول به کار اهمی بوده است باب باب تزاحم بوده است ما چه می دانیم بدان جهت در ما نحن فیه به واسطه اینها رفعیت از ظهور حکم نمی شود بدان جهت اگر ازهر این نبوده باشد احوط وجوبی این است امام یعنی مجری الحد قاضی و حاکم که بنابراین که اجرای حد به ید اوست کما ذکرناه فی بحث القضاء بدع که می کند خودش بدع بکند به رجم من غیر فرق مابین اینکه به زنا ثابت بشود بالاقرار أو بالبینه و اما اینکه ما گفتیم اگر فرار کرد ساقط می شود این گفتیم اگر اصابت کرد علم الحجاره فرار کرد ساقط می شود این حکم مختص به رجم است در رجم همینطور است که اگر از حفیره فرار است بعد اصابت بعد اصابت علم الحجاره آن لا یرد بلا فرق مابین اینکه بالاقرار باشد یا بالبینه کما ذکرناه و اما الفرار من الجلد که اگر شخصی وظیفه اش جلد است از جلد فرار کرد وقتی که از جلد فرار کرد یا فرق نمی کند بر اینکه از جلد فرار کرد وظیفه هم جلد بود هم رجم چون که شیخ و شیخه بودند مثلا وظیفه هردوتا بود در اثناء جلد فرار کرد در آنجا ولو بعض الجلد به او اصابت کرده باشد فرار بکند او یرد چرا؟ چون که مقتضای قاعده اولیه این بود که الغیر المحصن الزانی الغیر المحصن و غیر المحصنة من الزانیة آن یجلد و تجلد مئه جلده این وظیفه این است که صد تا اجرا بشود و آن هم که محصنه است یرجم أو ترجم وظیفه اوست غایت الامر ما از مقتضای این دلیل رفعیت کردیم به واسطه دلیل مفصل در رجم که در رجم گفت که نه اگر اصابت کرده فرار کرده لا یرد به واسطه مقید رفعیت از اطلاق این دلیل رفعیت کردیم این مقید و مخصص در جلد ثابت نشده است او در رجم بود بدان جهت در جلد همان مقتضای اطلاق اخذ می کنیم مضافا بر اینکه اطلاق مقید ندارد مضافا بر این روایتی دارد که آن روایت مصرح بالاطلاق است ولکن بما اینکه روایت سندش غیر تام است بدان جهت یعنی تمامیتش محرز نیست بدان جهت این را مؤید می گیریم در باب 35 از ابواب حد الزنا محمد بن الحسن باسناده عن محمد بن علی بن محبوب درست توجه کنید یک چیزی می خواهم خدمت شما عرض کنم محمد بن الحسن باسناده عن محمد بن علی بن محبوب عن جعفر بن محمد عن عبدالله عن محمد بن عیسی بن عبدالله عن أبیه این جعفر بن محمد عن عبدالله نیست این نسخه غلط است در تهذیب هم همینطور است این نسخه غلط است جعفر بن محمد بن عبدالله است به قرینه روایت دیگری که به این سند دارد این جعفر بن محمد بن عبدالله این قمی است اشعری است ولکن توثیقی برایش ثابت نشده است این جعفر بن محمد اوست این غیر از جعفر بن محمد بن حکیم است این جعفر بن محمد بن عبدالله است که نقل می کند از محمد بن عیسی بن عبدالله قمی سعد بن مالک اشعری این محمد بن عیسی بن عبدالله لا بأس ظاهرا خودش پدرش لا بأس به فقط در همین جعفر بن محمد بن عبدالله است که ظاهرا توثیقی ندارد قال قلت لأبی عبدالله علیه السلام الزانی یجلد زانی جلد می شود فیحرب بعد عن اصابه بعض الحد وقتی که بعض حد به او اصابت کرد رو به فرار می گذارد الفرار أیجب عن یخلی عنه واجب است که ولش بکنیم و لا یرد کما حرّق بینه و بین المحصن کما یجب للمحصن الا رجم محصن آنطور بود دیگر ول می کردیم قال لا و لکن یرد حتی یضرب الحد کاملا قلت فما فرق بینه و بین المحصن اینها چه فرق دارند؟ و هو حدٌ من حدود الله این هم حد است آن هم حد است قال المحصن حرب من القتل و لم یحرب الا الی التوبه این همینطور است وقتی که اصابه حجر کرد قتل را دید لأنّه آینا الموت بعینه دید قضیه کشتنش گفت دلش همینطور است می گوید غلط می کنم بعد این کار را می کنم الفرار فرار می کنم نوعا همینطور است ولکن فرار از جلد اینطور نیست توجه کردید آن لوتی بازی است که فرار می کند که خیلی اگر تمام جلد هم بشود می گوید به لذتش می ارزد این همینطور است روی همین حساب است که چون که مابین اینها فرق است این روایت من حیث السند اشکال دارد و عمده اطلاقات است این هم می تواند مؤید بشود اینکه گفتیم مقتضای اطلاقات قاعده کلی این است مقتضای اطلاقات که الغیر المحصن یجلد و المحصنی که هست و المحصن یرجم الا بعض محصنی که یجلد و یرجم مثل شیخ و شیخه که مقتضای این اطلاقات این است که این حد ساقط نمی شود و این حد ثابت است و مقتضای ادله اینکه تأخیر در حد نمی شود یعنی این حدودی که در این مطلقات ذکر شده است تأخیر در آنها نمی شود و منهنا تبین که اگر شخصی هم حدش جلد است هم رجم جلد شد فرار کرد اعاده می دهند جلد را تماما زدند مریض شد بدنش مجروح شد شیخ و شیخه است باید رجم بشود منتظر بشویم بر اینکه این خوب بشود این برد پیدا کند از جلد ثم یرجم توجه کردید ثم یرجم اینها دلیلی به این معنا نداریم مقتضای عدم جواز تأخیر در اجراء الحد چون نفسش هم باید یقتل بشود اگر یقتل نداشت تحفظ بر نفسش لازم بود و بما انّه این تحفظ بر نفسش لازم نیست مثل سایر المریض می شود که گفتیم یرجم منتظر برع نمی شود آنجایی که وظیفه جلد است منتظر می شود بعد محقق قدس الله نفسه الشریف شروع می کند این معنا را بیان بکند که مستحب است به آن کسی که بناست جلد بشود یا رجم بشود حد جاری بشود ینبغی بر اینکه ناس را اعلام بکند به مردم خبر بدهند که یا مردم فردا به فلان کس فلانی رجم می شود این اجرای حد می شود تا اینکه به آن حد حاضر بشود جماعتی مردم حاضر بشوند این معنا مستحب است این که این حکم حکم مستحب است حکم لزومی نیست مستحب است برای اینکه مولانا علی بن ابی طالب سلام الله علیه این اعلام را کرده است در حق آن کسی که زنایش ثابت شده بود و حکمش هم رجم بود مولانا علی بن ابی طالب سلام الله علیه اعلام فرمود چند روایتی است که دوتایش من حیث السند معتبر هستند در آن دوتا روایت ذکر شده است این معنا و اقل مرتبه فعل مولانا امیرالمؤمنین تأسی به او التزام به استحباب است ولو بر اینکه کسی بگوید که نه این فعل ظهور در وجوب دارد که باید اینطور بشود معذلک این باید حمل به استحباب بشود لما ندکر ان شاءالله که حضور در اجرای حد وجوب ندارد بر مردم آنکه واجب است یک طایفه ای طایفه که اقلش یکی است یا سه تاست کما اینکه خواهیم گفت بر یک نفر یا سه نفر حاضر است که واجب بشود والا ناس را اعلام بکند که ناس را بریزد آنجا به ناس واجب نیست چون که غایت واجب نیست پس اعلام به جهت حصول آن غایت است او نمی تواند واجب بشود بدان جهت در ما نحن فیه که هست این اعلام حمل به استحباب می شود در آن قضیه ای که دارد باز در من لا یحضر الفقیه است چون صاحب وسائل این تکه اش را نقل نکرده است در من لا یحضر الفقیه است در جلد 4 صفحه 22 روایت 32 انّ امرأة اتة امیرالمؤمنین علیه السلام فقال یا امیرالمؤمنین انّی زنیت این قضیه را که نقل می کند در آخرش اینطور دارد فصعد المنبر ثم قام علیه السلام بعد از این اقرارها فصعد منبر فقال یا قنبر ناد فی الناس الصلاة جماعة خبر بده به مردم که در مسجد نماز جماعت است فجتمع الناس حتی غص المسجد باهله فقال یا أیها الناس انّ امامکم مولانا علی بن ابی طالب اینطور اعلام کرد خودشان انّ امامکم خارجٌ بهذه المرأة الی الزهر این مرأة را خارج می کند بالزهر لیقیم علیه الحد زهر یعنی زهر کوفه زهر الکوفه که هست که همان تعبیر از نجف می شود یا وادی نجف آنجا خارج می کند ثم نزل ان شاءالله خارج می کند ثم نزل اعلام کرد و منهنا بعضی ها گفتند آنکه مستحب است این است که خود امام اعلام بکند آخه ما گفتیم که در عبارت محقق است که اعلام الناس مستحب است ولو به کسی دیگر جار بکشد اینکه مولانا امیرالمؤمنین نه این دیگر دلالت نمی کند بر اینکه اعلام دیگری مستحب نیست باید این بالمباشره بوده باشد به مناسبت موضوع یکی این است یک روایت دیگری هم هست که آن روایت هم من حیث السند صحیحه است آن روایت من حیث السند صحیحه ابی بصیر مرادی است در باب 31 از ابواب مقدمات الحدود این است انّ امیرالمؤمنین علیه السلام روایت سومی است سندش این است که و عن علی بن ابراهیم روایت سومی است عن علی بن ابراهیم عن احمد بن محمد بن خالد رفع این سند مرفوعه است ولکن و رواه کلینی قدس الله نفسه الشریف بسندش به عدة من اصحابنا و علی بن ابراهیم فی تفسیره عن أبیه عن عبدالله بن ابی نجران عن قاسم بن حمید عن ابی بصیر یعنی مرادی عن أبی عبدالله سند صحیح می شود آنجا اینطور دارد بر اینکه بعد از اینکه قال یا امیرالمؤمنین انّی زنیت فطهرنی و ذکر انّه اقرّ اربع مرات الی عن قال ثم نادی فی الناس یا معشر المسلمین اخرجوا لیقام علی هذا الرجل الحد این اعلام است و هکذا توجه کردید روایت دیگری هم هست هم شیخ نقل کرده هم کلینی روایت خلف بن حماد است خلف بن حماد است یا خالد بن حماد یا خالد بن مات که صحیحش این است فرصت ندارم توضیح بدهم در آن روایت هم هست که این معنا اعلام می شود بدان جهت این استحباب دارد ولکن حضور طایفه ای که اقل آن طایفه گفته اند یک نفر است حضور یک نفر واجب است لقوله سبحانه ظاهر قول سبحانه و لیشهد عذابهما طایفة این معلوم می شود به رجم اختصاص ندارد این در جلد هم همین حکم جاری است که مورد آیه است و لیشهد عذابهما طایفة که ظاهر امر هم وجوب است وجهی ندارد از وجوب رفعیت بکنیم کلام در طایفه است که گفته شده است که این طایفه مراد یک نفر است یک نفر یا بیشتر چون که اقل و اکثر واجب نمی شود اقل واجب می شود اکثرش مستحب است چرا؟ لقوله سبحانه و ان طائفتان من المؤمنین اقتتلوا فاصلحوا بینهما طایفه به معنای یک نفر است که دو نفر با هم بجنگند یا بیشتر این حرف را گفته اند ملاحظه بفرمایید معنای لغوی طایفه را که ببینیم این التزام به یک نفر مخالف با کتاب است یا مخالف با کتاب نیست و الحمدلله رب العالمین.

