سلسله دروس حدود – جلسه پانزدهم
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم کلام در این مسئله بود که ظاهر کلام محقق این بود که جماعتی تصریح کرده بودند اینکه مرد اجنبی با زن اجنبیه با همدیگر جمع بشوند تحت ازار واحد و ثوب واحد معنایش این بود که اینها هردو یک ثوب دارند یعنی لخت هستند ساترشان ثوب واحد است یا تحت ازار واحد هستند یعنی عنوان هستند در این صورت است که اگر مرد و زن در این حال گرفته بشوند در این صورت به هرکدام از آنها صد تازیانه می زنند الا صوتا واحدا کما ذکرناه کلام این بود که این تجرد را ما از کجا استفاده کنیم روایاتی که ما خواندیم اینها همه شان این بود که مرد و زن اینها در یک لحاف واحد بوده باشند لحاف واحد لازمه اش عنوان بودن نیست ممکن است هردو کاسیین بوده باشند یا هردو لابس ثوب بوده باشند ولکن زیر لحاف واحد جمع شوند این تجرد را از کجا استفاده کنیم گفته شده است که این اعتبار تجرد از روایات استفاده می شود غایت الامر این روایات در جمع شدن رجلین تحت لحاف واحد است و در جمع شدن امرأتین تحت لحاف واحد است تجرد در آنهاست در روایات و بما اینکه از روایات استفاده شد اجتماع رجلین یا امرأتین یا امرأه و رجل اینها در حکم علی حد سواء هستند کما اینکه روایاتی که هفته گذشته خوانده شد پس وقتی که در اجتماع رجلین و امرأتین دلیل داشتیم که این حد در صورتی است که جمعشان در صورتی باشد که عریانین بوده باشند پس در مرد و زن اجنبیه هم همینطور می شود این روایاتی که از آنها استفاده کردند این حکم را این روایات سه تا روایت است یکی از این روایات صحیحه معاویه بن عمار است در صحیحه معاویه بن عمار که روایت یازدهمی است در باب ده از ابواب حد الزنا روایت شانزدهمی است محمد بن الحسن بإسناده عن یونس بن عبدالرحمن شیخ الطایفه به کتاب یونس بن عبدالرحمن سندهایی دارد که یکی از سندهایش صحیح است یکی از سندهایش صحیح است بقیه ضعف دارند یکی صحیح باشد کافی هست و آن یکی که صحیح است کافی است در مطلب محمد بن الحسن بإسناده عن یونس بن عبدالرحمن عن معاویه بن عمار قال قلت لأبی عبدالله علیه السلام المرأتان تنامان فی ثوب واحد دوتا زن در یک ثوب می خوابند ظاهر اینکه در یک ثوب می خوابند معنایش این است که لخت هستند هردوتایشان یک ثوب دارند فقال تضربان اینها را می زنند جلد می کنند فقلت حدا قال لا همان روایتی است که می گفت صد تا نیست قلت الرجلان ینامان فی ثوب واحد دوتا مرد در ثوب واحد می خوابند یعنی هردو لخت هستند یک ثوب دارند قال یضربان قلت الحد؟ حد می زنند؟ قال لا عرض می کنم این درست است که این ظاهر این روایت این است که ثوبشان یکی است یک ثوب دارند ثوب که ساتر بدن را می گویند یکی است الا انّه این ثوب واحد در سؤال سائل اخذ شده است نه در جواب امام علیه السلام سائل سؤال کرده است قلت لأبی عبدالله علیه السلام المرأتان تنامان فی ثوب واحد امام علیه السلام فرمود تضربان این روایت بود می گفتیم که این ضرب در صورتی است که لخت بشود ولکن اگر روایاتی داشتیم که داشتیم آنها این مطلق بودند که دوتا زن یا دوتا مرد در لحاف واحد جمع بشوند حکمش چیست که می فرمود بزنند مئه الا صوتا غیر صوت آن در لحاف واحد چه مجرد باشند چه کاسیین بوده باشند ثوب پوشیده باشند آن مطلق است این او را تقید نمی کرد آن مطلق را چون که این قید در روایت در سؤال سائل اخذ شده است سائل از اینکه دوتا زن لخت خوابیده اند زیر یک پارچه ای یا دوتا مرد لخت جمع شده اند زیر یک پارچه ای حکم این را پرسید امام هم حکم این را فرمود آن مطلق می گوید که تحت یک ثوب هم نخوابند عاری هم نشوند یعنی لحاف هم زیر لحاف جمع بشوند او کافی است در جریان الحد این ضرب و حد این قید آن مطلقات را تقید نمی کند چون که این قید در اینجا در کلام سائل است بدان جهت از آن سه روایتی یکی این باشد این می رود پی کارش دیگری از این سه روایتی که تمسک شده است برای تقید صحیحه عبدالرحمن بن ابی هاشم البجلی است عن أبی خدیجه که ابی خدیجه هم معتبر است سالم بن مکرم روایت 25 است در همین باب ده از ابواب حد الزنا و باسناد الشسیخ عن محمد بن احمد بن یحیی عن احمد بن محمد بن یحیی که اشعری است صاحب کتاب نوادر الحکمه که سندش صحیح است عن محمد بن الحسین محمد بن الحسین ابی الخطاب است الاشعری رضوان الله علیه از اجلاء است عن عبدالرحمن بن ابی الهاشم البجلی از اجلاء است عن ابی خدیجه هم که سالم بن مکرم است و معتبر است این روایت قال لا ینبغی لامرأتین این رواین مضمره است به حسب نقلی که ایشان کرده است ولکن این روایت را در کافی نقل کرده است به سندی که همین او هم صحیح است عن ابی خدیجه عن ابی عبدالله علیه السلام قال لا ینبغی لامرأتین تنامان فی لحاف واحد سزاوار نیست که دوتا زن زیر یک لحاف بخوابد الا و بینهما حاجزٌ مگر اینکه مابین دوتا زن باید حاجز باشد فان فعلتان اگر همینطور خوابیده ام زیر یک لحاف یعنی بدون حاجز لهیتا عن ذلک نهی می شود از این فان وجدهما بعد النهی فی لحاف واحد اگر اینها را پیدا کرد در بعد از این نحو در لحاف واحد جلدتا کل واحد منهما حدا حدا که همان صد تازیانه صد تازیانه که همان تخصیص خورد که الا صوتا فان وجدتا الثالث بعد از این جلد باز دفعه سوم هم باز اینطور دیده شد حدتا باز حد می زنند فان وجدتا الرابعه اگر دفعه رابعه بوده باشد قتلتا دیگر می کشند اصحاب الکبائر وقتی که دفعه چهارم رسید کشته می شوند بعد از حد خوردن دفعه چهارم مرتکب شدن ولو بعضی ها دفعه سوم گفتند ولکن این دفعه به حسب روایات دفعه چهارم است از این جا معلوم می شود که آنکه فرمود لا ینبغی لامرأتین حکم حکم الزامی است این از مواردی است که لا ینبغی در موارد حکم الزامی هم استعمال می شود و بدان جهت ما در فقه گفتیم که اگر یک روایتی ظهورش در ایضان باشد و در روایت دیگر از آن حکم تعبیر به لا ینبغی بشود این قرینه بر استحباب نمی شود لا ینبغی چون که لا ینبغی در موارد حکم لزومی هم استعمال می شود که اصلا سزاوار نیست یعنی نمی شود غیر از این در قرآن مجید هم در همین معانی استعمال شده است الحد ملکا لا ینبغی لاحد یعنی دیگری دیگر نتواند او را داشته باشد بله عرض می کنم در موارد تعیین استعمال می شود علی هذا الاساس این حکم حکم تعینی است گفته اند اینکه لا ینبغی لامرأتین تنامان فی لحاف واحد الا و بینهما حاجز بینهما حاجز بوده باشد یعنی ثوب داشته باشد دیگر ثوب حاجز است یعنی آن حدی که در ما نحن فیه هست مال عریان است هم یک خورده انسان در ذهنش این است که اینطور نیست حاجز یعنی مابینشان مانعی باشد بچه ای بینشان خوابیده باشد که دیگر این روی او نمی تواند بیفتد روی این نمی تواند بیفتد حاجز مانع باشد ظاهرش این است بدان جهت از این روایت استفاده کردن اینکه عریان نباشند مجرد یک شورت زن پوشیده اند چون که زن به زن غیر از عورتین مثل مرد به مرد است دیگر عورتینش حرام است بدان جهت یک شورتی او پوشیده است یا یک شلواری او پوشیده است یک شلواری پوشیده است این را بینهما حاجزٌ نمی گوید بدان جهت این روایت دومی هم این اشکال را دارد عمده این روایت سومی است که می خوانم خدمت شما این روایت سومی صحیحه ابی عبیده بن حضاض است روایت پانزدهم است در همین باب و عن علی بن ابراهیم عن أبیه عن ابن محبوب عن ابی ایوب الخضاض عن عبیده بن الخضاع عن ابی جعفر علیه السلام روایت سندش همه اش اجلاءاست قال کان علی علیه السلام اذا وجد رجلین فی لحاف واحد مجردتین این قید قید در کلام امام علیه السلام است در کلام امام علیه السلام است قال ابی جعفر امام باقر سلام الله علیه فرمود کان علی اذا وجد رجلین فی لحاف واحد مجردین جردهما حد الزانی مئه جلده کل واحد منهما که الا صوتا که گفتیم تقید می شود و کذلک المرأتان اذا وجدتا فی لحاف واحد مجردتین وقتی که در زیر لحاف واحد مجردتین پیدا شدند جلدهما کل واحد منهما مئه جلده هرکدام را صد تازیانه می زد الا صوتا که تقید شد خوب این تقید در کلام امام علیه السلام است اگر این مجرد بودن دخل در حکم نداشت امام علیه السلام اخذ نمی کرد این معلوم می شود که این دخل در حکم دارد عمده بدان جهت این صحیحه ابی عبیده است خوب این بدان جهت ما باید ملتزم بشویم که این حد در صورتی که دو مرد زیر لحاف واحد بوده باشند یا دوتا زن زیر لحاف واحد بوده باشند شرط جریان حد بر آنها این نود و نه تا مع الا واحد این حد مال آنجایی است که مجردتین بوده باشد لخت بوده باشند و اما در صورتی که مجردتین نبوده باشند لابسین ثوب بوده باشند کاسیین بوده باشند یعنی مثل این پوشیدن معمولی که لباس می پوشند و می خوابند آنطور بوده باشند نه این حد نیست این و بعید هم نیست این را بگوییم چون که می دانید که مثل این ایام شتاء که فرض بفرمایید هوا سرد است فقرا که همه یک لحاف مستقلی ندارند چند نفر هستند زیر لحاف واحد می خوابند فقرا ایام شتاء و امثال ذلک این یک امر متعارفی است که دوتا مرد زیر لحاف واحد خوابیده اند به واسطه اینکه خوب گرماست توجه کردید این به او نفس می زند گرم می کند او هم این را گرم می کند بدن گرم می کند لحاف فراش را یا ندارند این فقرا هستند این بعید نیست ملتزم می شویم ظاهر روایت هم همینطور است بدان جهت اگر با ثوب دیدیم دو نفر خوابیده است مجرد این جمع شدن در لحاف واحد حد نمی شود زد چون که محتمل است که روی همین جهات خوابیده باشند و اما کلام در مرد و زن است مرد اجنبی و زن اجنبیه این روایت آنجا را نمی گیرد مرد اجنبی با زن اجنبی ادعا شده بود که اینها همه شان یک نفر هستند وقتی که در این ها شرط شد مجردتین بودن آن هم مجرد شرط است نه می گوییم که این از روایات ظاهر شد که حدشان یکی است اما یعنی همان 99 تازیانه است این معنا از روایات استفاده شد و اما اینکه مرد اجنبیه با زن اجنبیه با لباس هم بخوابد حرام است به خلاف آن مرد با مرد یا زن با زن توجه کردید نسبت به آن صورت تقیدی ثابت نشده است ما هم اینطور احراز نکردیم از روایات که ثبوب الحد بله کمی الحد علی حد سواء است در تمامی اینها اما ثبوت آن حد در صورتی که دو مرد باشند لابسین باشند شبهه است شاید از سرما خوابیده اند ولکن مرد اجنبی با زن اجنبیه یک لحاف واحد که می شود یک جایی به جهت حفظ از سرما همینطور است ولکن آن شبهه ای که در دوتا مرد و در دوتا زن هست آنطور شبهه ای اینجا نیست بدان جهت در ما نحن فیه رفعیت کردن از اطلاق روایاتی که سابقا گفتیم این محل اشکال است بدان جهت ممکن است کسی ادعا بکند که بعید هم نیست که بین آن اطلاق روایات اخذ می کنیم در هیچ کدام از آنها تقید نبود زیر لحاف واحد بود و زیر لحاف واحد لازمه اش این نیست که لخت باشند بدان جهت است در این صحیحه فرمود اذا وجد رجلین کان علی اذا وجد رجلین فی لحاف واحدین مجردین غیر از لحاف واحد مجردین را هم قید فرمود پس در آن روایات فقط ذکر لحاف واحد شده بود او دلالت نمی کند که اینها مجردین بوده اند و آن اطلاق آن روایات اخذ می شود و حکم می شود ظاهرش هم این است و وجهی ندارد رفعیت کردن از اطلاق آنها در این صحیحه ای که عرض کردم ابی خدیجه اینجا یک مطلبی است ممکن است کسی توهم بکند که این حدی که در جمع شدن زیر ثوب واحد ولو مجردتین ثابت است این در دفعه ثانیه است دفعه اولی نیست دفعه اولی حدی ندارد چون که در این روایت بود لا ینبغی امرأتین تنامان فی لحاف واحد الا بینه و بینهما حاجزٌ فان فعلتا نهیتا عن ذلک نهی می شود از این نفرمود که حد می زند بعد فرمود فان وجدهما بعد النهی فی لحاف واحد آنوقت جلد می زنند پس دفعه اول نیست این وضع درست نیست چون که در دوتا زن هستند چون غالبا اینها مسئله شرعی شان را نمی دانند هردو زن هستیم مجرد بوده باشند نهی می شود که نمی توانید بخوابید مجردتین چون که آن به جهت احتمال جهل به حکم است بعد از اینکه نهی کردیم دیدیم که نه دفعه دوم و سوم هم باز بعد از کتک خوردن هم باز دفعه سوم و اینها هست این معلوم می شود که داستان چیز دیگر است این به جهت این است بدان جهت با آن اطلاق روایات که مرد اجنبی با زن اجنبی که از اول معلوم است برایشان که از ضروریات است که اینطور جمع شده است این حرام است اینطور بوده باشد این را از اول می گوید این دلیل به آن مطلب نمی شود هذا تمام الکلام فی هذه المسئله بعد عرض کردیم که این حکم مال جمع شدن زیر لحاف و ثوب واحد است و اما سایر الاستمتاعاتی که با مزاجعه در لحاف واحد جمع نشده اند فقط مجرد التقویل است یا مجرد آن استمتاع به نحو دیگر است که دون الوتی است در آنها حدی ثابت نشده است این بهتان آنجا نیست آنجا تعذیر است و به نظر الحاکم است و به نظر الحاکم موکول می شود و از عبارت محقق هم استفاده می شود که در اینجا هم تعذیر است چون که در عبارتش فرمود در مسئله دوتا روایت است روایت اولی این است در اینکه صد تازیانه می زنند و روایت ثانی این بود که دون الحد باید کمتر از حد بوده باشد دون الحد کأنّ ظاهرش این است که باید تعذیر بشود بدان جهت مشهور قائل به تعذیرشده اند تعذیر دیگر در ناحیه قلت تحدیدی ندارد در ناحیه کثرت تحدید دارد که به حد باید نرسد کمتر از حد بوده باشد و اما بر اینکه کمتر از حد بوده باشد یعنی حد حکم به حسب کلامی که محقق دارد و اما اقلش حدی ندارد که چند تا بوده باشد ظاهر مشهور این است و عرض کردیم در ما نحن فیه ظاهر روایات تعین 99 تازیانه است این تعذیر نیست این خودش حد است منتها دون حد الزناست آنجایی که زنای غیر محصن ساقط بشود که حدش 100 تاست این از او کمتر است بصوت واحد یا غیر صوت و اما آنکه بعضی ها گفتند که اقلش 30 تاست اکثرش همان 99 تاست و استدلال کرده اند به این روایتی که خدمت شما عرض می شود روایت سلیمان بن هلال است روایت بیست و یکمی است در همین باب و بإسناد الشیخ عن الحسین بن سعید عن القاسم بن محمد قاسم بن محمد الجوهری است عن عبد الصمد البشیر عن سلیمان بن هلال این روایت من حیث السند ضعیف است سلیمان بن هلال توثیق ندارد قاسم بن محمد بن جوهری هم همینطور است قال سئل بعض اصحابنا عن ابا عبدالله علیه السلام فقال جعلت فداک الرجل ینام مع الرجل فی منام واحد مرد با مرد دیگر در لحاف واحد می خوابد قال ذو محرم این محرم است با همدیگر مثلا دوتا برادر هستند پدر و پسر هست اینطور هست فقال لا اینطور نیست قال من ضرورت سرما هست هوا سرد است فقیر هستند جایی لحاف مفصل ندارند؟ قال لا قال یضربان ثلاثین صوتا 30 شلاق و 30 شلاق می زنند قال فان فعل یعنی اگر آن کار را هم کردند آنکه جمع شده بودند آن کار را هم کردند قال ان کان دون السقم غیر از وتی بوده باشد فالحد بله و ان کان هو ثقب اگر کار دیگری آن کار مخصوص را نکرده باشند حد می شود یعنی همان صد تازیانه می زنند و اگر آن کار دیگری هم کرده باشند که مسئله لواط می شود در این صورت فان هو ثقب عقیب قائما ثم ضرب ضربتا بالسیف اخذ السیف منه ما اخذ آن همان حد لواط را جاری می کنند که یک حدش است قال قلت فهو القتل یعنی می کشند فرمود بله همین که هو ذاکر قتل است می کشند قلت فامرأته نامت مع امرأته فی لحاف فقال ذواتا محرم قلت لا قال من ضرورته قلت لا قال تضربان ثلاثین صوتا که همان سی تازیانه ثلاثین صوتا قلت فانّها فعلت اینها هم که همان کار را که سحق است کرده اند فشق ذلک علیه این مشکل شد این حرف را که به امام عرض کردند کأنّ مشکل شد بر او فقال أف أف أف ثلاثه و قال الحد حد را می زنند همان صد تازیانه را که همان حد سحق بود همان گفتند این روایت می گوید 33 تا که اگر آن کار واقع نشود آن روایات دیگر هم گفته است بر اینکه صد تا الا صوت تا آن اکثر می شود این هم اقل می شود عرض کردیم این روایت من حیث السند ضعیف است و به این نمی شود اثبات کرد حد الاقر را و ظاهر آن روایات تعین 99 تازیانه بود بدان جهت 99 تازیانه متعین می شود لا اقل و لا اکثر کما ذکرناه هذا کلّه فی هذه المسئله بعد محقق قدس الله نفسه الشریف اینطور می فرماید می فرماید بر اینکه اگر اعتراف کرد شخصی به حدی اعتراف عند الحاکم اعتراف کرد به حدی أیّ حدی بعد بعد از اعتراف کردن به آن حد انکار کرد گفت من اشتباه کردم اگر گفتم حواسم جمع نبود اشتباه کردم من این کار را نکردم محقق می فرماید که اگر آن حدی که اعتراف کرده بود به او موجب رجم بشود اگر آن حد موجب رجم بشود مثل اینکه چهار دفعه اقرار کرده بود که زنای محصن کرده است و بعد از این زنا چهار دفعه اقرار کردن انکار کرد گفت من نکردم بابا این بیخود گفتم اینها را رجم ساقط می شود انکارش مسموع است و رجم ساقط می شود اینقدر می گوید محقق ولکن ظاهر روایات این است که حد جلد را به او جاری می کند که صد تازیانه است و اما اگر آن حدی که غیر الرجم بوده باشد سایر الحدود بوده باشد آنها را اعتراف بکند و آنها ثابت بشود بعد انکار بکند انکارش لا نسبت انکارش فایده ای ندارد حد به او جاری می شود خوب مدرک روایات است برای اینکه این در ما نحن فیه اجماع تعبدی اینها محتمل نیست مدرک روایات است روایات را ملاحظه می کنیم ببینیم بر اینکه مستفاد از این روایات چقدر است این روایات را صاحب وسائل در مقدمات الحدود باب 12 از ابواب مقدمات الحدود نقل کرده است یکی از این روایات صحیحه حلبی است محمد بن یعقوب روایت اولی است محمد بن یعقوب عن محمد بن یحیی العطار عن احمد بن محمد بن عیسی عن الحسن بن محبوب عن أبان بن عثمان عن الحلبی عن أبی عبدالله علیه السلام فی رجل اقرّ علی نفسه بحد مردی بر علیه نفس خودش اقرار به حدی کرد ثمّ جهد بعده بعد گفت بر اینکه من نکردم این کار را قال اذا أقرّ علی نفسه عند الامام نه اینکه مردم آن وقتی که مردم می گرفتند زیر کتک از ترسش گفت که بله من برداشتم یا من کردم توجه کردید اذا اقرّ علی نفسه عند الامام انّه سرق دزدی کرده است ثمّ جهد بعد از آن انکار کرد قطعت یده انکارش لا یسمع قبول نمی شود یدش قطع می شود ولو آنکه بینی اش به زمین مالیده بشود حرفش مسموع نشود حد جاری می شود و ان اقرّ علی نفسه انّه شرب خمرا عند الامام أو بفعله یا اینکه بر اینکه گفت من به فلانی نسبت زنا داده ام در این صورت فاجلدوه ثمانین جلده همین هشتاد تازیانه را که حد شرب الخمر و فدیه است به او می زنند قلت فان أقرّ علیه نفسه بحد یجد فیه الرجم عرض کردم به امام علیه السلام که اگر اقرار به نفس کرد دون الامام به حدی که او رجم دارد أکنت راجمه تو او را رجم می کنی؟ قال لا من رجم نمی کنم یعنی بعد از این انکار والا اگر انکار نکند که رجم می شود بعد از این انکار رجم می کنید فقال لا ولکن قلت ضاربه الحد حد را می زنند ظاهرش این است که همان صد تازیانه را می زنند این یک صحیحه حلبی است و صحیحه دیگری باز حلبی دارد روایت دومی است عن علی بن ابراهیم عن أبیه عن ابن ابی عمیر عن حماد بن عثمان عن الحلبی عن ابی عبدالله علیه السلام قال اذا اقرّ الرجل علی نفسه بحد أو فریه ثمّ جهد جلد همان تازیانه را می زند قلت أرایت ان اقرّ علی نفسه بحد یبلغ فیه الرجم أکنت ترجمه قال لا ولکن کنت ضاربه او را ضارب حد می زنند این ضاربه مطلق است تقید می شود به آن حدی که در صحیحه قلبی بود در صحیحه محمد بن مسلم که روایت سومی است دارد من أقرّ علی نفسه بحد أقمت علیه الا الرجم الا رجم را فانّه اذا اقرّ علی نفسه ثمّ جهد لم یرجم رجم نمی شود اطلاقش هم تقید می شود که ولکن یضرب الحد به همان روایات سابقه تقید می شود بله این روایاتی است که وارد در مقام شده است دلالتشان واضح است و این معنایی که فرض بفرمایید سایر امور انکارش در اقرار به سایر الحد اثری ندارد چون که اقرارش نافذ است اقرار نافذ است و بدان جهت ثابت می شود موجب الحد حد جاری می شود رجم را استثاء می کنیم به واسطه این روایات خوب آنوقت یک کلامی واقع می شود و آن کلام این است که اگر رجم نشد ولکن آن موجب الحد موجب قتل شد رجم نیست ولکن قتل است آن هم باز کشتن است می کشند مثل و ان کان ثقب مثل او در این صورت اگر این را اعتراف کرد خودش اعتراف به این معنا کرد اعترافی که مثلا مثبت است ثابت شد بعد از اعتراف و ثبوت انکار کرد قتل برداشته می شود قتل ملحق به رجم است آنکه لا یسمع لاقرار انکار بعد از اقرار در او سایر حدود است که قتل نبوده باشد و اما مسئله قتل فرقی مابین رجم و قتل نیست صاحب جواهر قدس الله نفسه الشریف می گوید که الالحاق لا یخلوا عن قوه یعنی حد القتل را و حد و رجم لاحق کردند خالی از قوت نیست بدان جهت می گوید بر اینکه چون مبنای حدود بر تخفیف است مبنای حدود بر تخفیف است چون که انکار که در سایر موارد لا یسمع بعد الاقرار در این موارد که در باب حدود شارع او را مسموع قرار داده است فی الجمله معلوم می شود این مبنی بر تخفیف است یک احتمالی در دماع اقتضا می کند بر اینکه لاحق بشود خوب صاحب جواهر قدس الله نفسه الشریف پرسیده می شود که از این عموم چطور رفعیت می کنید من اقرّ علی نفسه بحد اقمته علیه الا الرجم رجم را فقط استثناء کرده امام علیه السلام و اما آن حدی که گفت بله ثقب اقرار کرد اقرار نافذ اربع مرات الا انّه بعد گفت که نه من عند الامام معتبر است اقرار معتبر بعد گفت بر اینکه من اشتباه کردم بیخود اقرار کردم من نکردم این کار را این چطور از اطلاق این روایت رفعیت کنیم
س: ؟؟؟
ج: اولا آن روایت روایت مرسله نیست توجه کردید و اعتباری هم ندارد اصحاب گفتیم روایات دیگری هست اگر شما که بودید روایات صحیحه ای بود در جهل گفتیم که جهل را شارع در این موارد مسقط قرار داده است حد را و اما در ما نحن فیه مسئله جهل نیست می داند بر اینکه فلان کار حرام است و خودش هم اقرار معتبر کرده بعد انکار کرده صحبت جهل نیست بدان جهت در ما نحن فیه از اطلاق این روایت رفعیت کردند که ما جرئتش را نداریم چرا رفعیت کنیم الحاق چرا قلیل باشد بدان جهت هیچ قوتی ندارد در مقابل این اطلاق که صحیحه است و معتبر است رفعیت کردن از این اطلاق بلا وجه است بله در ما نحن فیه هم بعضی ها اینطور احتمال داده اند گفته اند که این حد الرجم هم که ساقط می شود این در صورتی است که به انکارش قسم بخورد بعد از انکار بگوید قسم بخورد به خدا که قسم به خداوند لاحق من این کار را نکرده ام احتیاج دارد سقوط الرجم به حرف که قسم بخورد می گویند که این روایاتش هم در جامع بزنطی است روایات متعدده ای است سندهای متعددی به این صادقین سلام الله علیهم دارد اما نه جامع بزنطی دست ماست و نه کس هم از آنجا به طریق معتبری نقل کرده است احتیاج به حلف هم ندارد کما اینکه صاحب جواهر هم می فرماید که روایات نفی احتیاج به حلف را می کند و دلالت می کند بر اینکه در ما نحن فیه مسموع است انکارش و در ما نحن فیه بعضی روایاتی است که از آن بعضی روایات ربما استفاده می شود که سایر الحدود هم همینطور است که اگر قتلی در مسئله بوده باشد رجم خصوصیتی ندارد اگر قتلی در بین بوده باشد آنوقت آن قتل در این کار از بین می رود این کار را که کرد کشته نمی شود یعنی قتل لاحق به رجم است آن روایت مرسله جمیل بن دراج است که صاحب جواهر می گوید روایتی که در سندش ابن ابی عمیر است آن روایت این است محمد بن یعقوب عن علی بن ابراهیم عن أبیه روایت چهارمی است در همین باب باب دوازدهم از ابواب مقدمات الحدود محمد بن یعقوب عن علی بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن جمیل بن دراج عن بعض اصحابه عن احدهما علیه السلام انّه قال اذا اقرّ الرجل علی نفسه بالقتل قتل کشته می شود اذا لم یکن علیه شهودٌ وقتی که به او شهود نبوده باشد خودش اقرار کرده مسموع است فان رجع اگر از اقرارش برگشت و قال لم افعل نکرده ام ترک و لم یقتل ترک می شود و کشته نمی شود عمده این روایت است خوب این روایت من حیث السند که ضعیف است مرسله است و وقوع ابن ابی عمیر هم در این سند این روایت فایده ای ندارد چون که ابن ابی عمیر توجه کردید لا یروی و لا یرسل الا عن ثقه که جمیل بن دراج ثقه است ولکن روایت ضعفش از ناحیه بعض اصحابه است از بعض اصحاب است که مرسله است نمی دانیم چیست این شخص معتبر است یا غیر معتبر بدان جهت با این روایت نمی شود از آن اطلاق رفعیت کرد مشهور هم که فتوا نداده اند اگر مشهور فتوا داده بودند که مطلق القتل هم همینطور است اگر انکار کرد انکارش قسم است عبارت محقق است دیگر انکارش رجم را استثناء کرده است مثل همان روایاتی که خواندیم که در موجب الرجم اگر انکار کرد بعد الاقرار رجم نمی شود یک روایت این جمیل بن دراج یک مرسله دیگری دارد او کأنّ ظاهرش این است که اختصاص به قتل هم ندارد ولو قطعیت بوده باشد حد دیگر بوده باشد انکار کرد انکارش تسمع آن روایت پنجمی است در این باب و عن محمد بن یحیی عن احمد بن محمد عن علی بن حدید این عوض ابن ابی عمیر در آن مرسله اش این علی بن حدید است که علی بن حدید اصلا توثیق ندارد عن جمیل بن دراج عن بعض اصحابه عن أحدهما علیه السلام فی رجل اقرّ علی نفسه بالزنا اربع مرات و هو محصنٌ رجم الی عن یموت أو یکذب نفسه یا خودش را تکذیب کند اگر انکار کند بله قبل عن یرجم فان اقل لم افعل بگوید که من اشتباه کردم من نکردم این را فان قال ذلک اگر انکار کرد ترک و لم یرجم و قال لا یقطع السارق حتی یقر فی السرقته مدتین فان رجع ضمن السرقه اگر انکار نکرد که من دزدی نکرده ام می گویند انکار را باید بدهی آن مال ثابت می شود ولکن و لم یقطع اذا لم یکن شهودٌ اگر رجوع کرد قطعیت نمی شود انکارش قطعیت را حد را ثابت می کند این روایت هم من حیث السند ضعیف است هم به صحیحه حلبی که اول خواندیم معارض است صحیحه حلبی گفت که اذا اقرّ عند الامام انّه سرق ثم جهل قطع ایدیه یدش قطع می شود این روایت علاوه بر اینکه من حیث السند ضعیف است عامل به او هم نیست معارض است با صحیحه حلبی بدان جهت سایر الحدود به واسطه انکار کردن بعد الاقرار لا یسقط و الحمدلله رب العالمین.