دروس خارج اصول /درس 46: كلام مرحوم كمپانى در تفسير جامع على القول الصحيحى …

أعوذ الله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

متحصل از ما ذکرنا این شد در باب الصلاة ما یک اثری نداریم که آن اثر معلول بوده باشد بر صلاة تامة در مقام التسمیة. و آنی که در مقام ذکر شده است الصلاة تنهی عن الفحشاء و المنکر این اثر صلاة است در مقام الامتثال به بعض مراتب امتثال کما بیناه، و آنی که در مقام تسمیه هست اهلیت است به این نهی از فحشاءِ در مقام الامتثال که در آن مسمّی اهلیت هست که اگر امر به او متعلق شد و مکلف آن امر را به بعض مراتب الامتثال امتثال کرد نهی از فحشاء به آن معنایی که گفتیم حاصل می‌شود. و آن اهلیت و آن نهی از فحشاء اختصاص به صلاة تام ندارد، حتی آنی که فاقد بعض الاجزاء و الشرائط است اگر در او هم امر متعلق بشود یا امر متعلق نشود و ملاک در او هم موجود بشود (چونکه در صحت عبادت و تقرب بالعمل بودن ملاک محبوبیت کافی است)، اگر در او هم که ناقص است او هم اهلیت دارد، اگر شارع به او هم امر بکند یا ملاک در او موجود بشود و مکلف او را به بعض مراتب الامتثال، امتثال بکند، آن نهی از فحشاء‌ حاصل می‌شود.

پس آنی که در کفایه فرموده بود که در مانحن‌فیه تصویر جامع بین افراد صحیحه این اشکالی در او نیست چونکه به قاعده سنخیت ما بین معلول و علته و صلاة نهی از فحشاء معلول او است کشف می‌کنیم که یک جامع ذاتی ما بین افراد صحیحه هست منتها آن جامع ذاتی، بسیط است و بوجوده مؤثر در این اثر است، کلها از ما ذکرنا معلوم شد موردی ندارد.

می‌ماند در مقام مطلبی را که مرحوم کمپانی فرموده است که مطرح می‌کنم که نتیجه مطلب ایشان(ره) این می‌شود که: تصویر الجامع علی الصحیحی و علی الاعمی علی نسق واحد است. اگر ما توانستیم ما بین افراد صحیحه جامعی تصویر بکنیم، کسی که قائل به اعم است او می‌تواند مثل صحیحی تصویر جامع بکند که آن جامع شامل بشود هم به افراد صحیحه و هم افراد فاسده. اینگونه نیست که در کفایه فرموده است که در تصویر جامع علی الاعمی اشکال است ولکن تصویر جامع علی الصحیح مما لااشکال فیه. نخیر، تصویر جامع علی نسق واحد است و هر دو به یک نحو است.

در اثبات این مدعا که تصویر علی کلا القولین به نحو واحد است اینگونه ایشان فرموده است، ماهیت با وجود حقیقی اینها متعاکسان هستند در سعه و اطلاق. شما اگر ماهیت را ملاحظه بفرمایید، هر قدر ماهیت در او نقص و ابهام بوده باشد، سعه و اطلاقش اوفر می‌شود، اکثر شمولا و اکثر سعة می‌شود. مثلا اگر شما فرض بفرمایید حیوان را، در آن حیوان دیگر فصل خاصی اخذ نکنید، حیوان را اخذ بکنید فقط، او شامل می‌شود به انسان و غیر انسان، چونکه نقص و ابهام در حیوان زیاد شد، وقتی که نقص و ابهام در او زیاد شد، آن وقت اطلاقش و شمولش هم زیاد می‌شود هم انسان را می‌گیرد هم غیر الانسان را می‌گیرد. و هر ماهیتی را شما ملاحظه بفرمایید اینگونه است. هر وقت در آن ماهیت نقصی و ابهامی شد اطلاق و شمول او اوفر می‌شود. و اما در وجود حقیقی عکس ماهیت است، آن وجود حقیقی که ذاتش طرد العدم است، هر وقت در این وجود سعه و فعلیت اوفر شد، آن وقت هر مقداری که این وجود قوت داشت اقوی و اشد بود، چونکه وجود حقیقی ذا مراتب است، هر وقت که آن وجود حقیقی مرتبه قویه و اشد بود، سعه و اطلاقش اوفر می‌شود. می‌بینید که وجود حقیقی وقتی که مرتبه‌اش قوی می‌شود و اشد می‌شود، آن سعه‌ای که فعلیت هست. آن سعه و آن اطلاق در او اوفر می‌شود. این فرق است ما بین ماهیت و ما بین الوجود. ماهیت لضعفه اوفر می‌شود و وجود لقوته، نه مفهوم وجود، بلکه واقع الوجود که ذاتش طرد العدم است و حقیقة الوجودی که هست او لقوته اوسع می‌شود و اطلاقش بیشتر می‌شود.

بعد از اینکه این معنا را فرموده، فرموده است آن معنایی که از ماهیات حقیقیه هست، ابهام و نقص در او من حیث الطواری و العوارض می‌شود. مثلا شما انسان را حساب بکنید معنای لفظ انسان ‌که از او تعبیر به نوعی از حیوان می‌شود، از حیث الجنس و از حیث الفصل که نوع به او حاصل می‌شود ابهامی نیست. و اما آن اموری که خارج از فصل و خارج از جنس هستند، بقیة‌ الامور، این ماهیت از حیث آنها ابهام دارد. فرض بفرمایید شکل الانسان یا فرض کنید این خصوصیت و عوارضی که بدن دارد و نفس الانسان دارد در خارج این عوارض و این قوایی که در انسان موجود است عوارض آنها، این انسان من حیث آنها ابهام دارد، خود نوع من حیث آنها ابهام دارد و لکن من حیث الجنس و الفصل ابهام ندارد.

پس معنا وقتی که ماهیت حقیقیه شد که از او تعبیر به ماهیات متأصله می‌شود، در ماهیات متأصله ابهام و ضعف به ماهیت از ناحیه عوارض می‌آید. و لکن اگر معنا از ماهیات متأصله نشد بلکه آن معنا از ماهیات مؤتلفه شد که ماهیت مرکب اعتباری است و عده من الامور است که آن را شیء واحد گرفته‌اند که آن وحدتش، وحدت اعتباری است، وحدت حقیقیه ندارد، مجموع این امور را فرض کرده‌اند معنایی و فرض کرده‌اند شیء واحدی که لفظی را می‌خواهند به او وضع بکنند. این در این ماهیات مؤتلفه ابهام از حیث عوارض نمی‌شود. لازم نیست مثل ماهیاتی که عرض کردیم ماهیات متأصله  وحقیقیه است ابهام در آنها و نقص آنها از حیث عوارض است و از حیث طواری است. و لکن در این ماهیات مؤتلفه این ابهام و نقص ممکن است من حیث الذات بوده باشد. این کلام معنی چیه؟ ایشان می‌فرماید: شما فرض بفرمایید این صلاتی که مرکب از اموری هست که اولها التکبیر و آخرها التسلیم است، این بر صلاة صبح صلاة صدق می‌کند، بر صلاة مغرب صلاة صدق می‌کند، بر صلاة عشاء صلاة صدق می‌کند، فرض کنید بر صلاة مسافر، بر صلاة الوتر که یک رکعت است، صلاة اطلاق می‌شود و هکذا مراتب اضطراریه هم دارد. این تکبیر و قراءة الحمد و قراءة السورة و رکوع و سجود مجموع اینها را که صلاة اطلاق کرده‌اید این مراتب صدق صلاة مختلف است، متعدد است، مختلف است من حیث الکیف و الکم. می‌بینید وجدانا مختلف است. در این مورد آن کسی که فرض کنید لفظ را می‌خواهد به این ماهیت مؤتلفه معنایی که حقیقتش ماهیت مؤتلفه است به این وضع بکند این شخص برایش ممکن است بر اینکه این اموری که هست تفصیل اینها را وِل بکند و این امور را تفصیلا اخذ نکند. بلکه لفظ را وضع کند به یک معنایی که آن معنا مبهم است از تمام الجهات، فقط معرفش آن عنوانی است یا آن اثری است که ملازم با اینها هستند. نهی از فحشاء معرِّف صلوات صحیحه است، چونکه نهی از فحشاء از صلوات صحیحه جدا نمی‌شود. می‌گوید من صلاة‌ را وضع کردم به آن اجزاء و به آن عملی که معرِّف آن عمل نهی از فحشاء و منکر است، یعنی این معرف او است. کانّ معرف بودنش هم به علت این است که ملازم با او است. از او جدا نمی‌شود به او وضع کردم.

ایشان می‌فرماید: می‌خواهید مطلب واضح‌تر شود نگاه بکنید لفظ الخمر را. لفظ الخمر که معنایی دارد، او صدق می‌کند به آن مایعی که آن مایع مسکر بوده باشد. آن مایع تارة از عنب اخذ می‌شود و اخری از خمر اخذ می‌شود و ثالثة از عسل اخذ می‌شود و هکذا و هکذا. و این مایعها با هم اختلاف دارند در لون و طعم و رایحه. و لکن به تمام اینها خمر گفته می‌شود. گفته می‌شود که اینها همه‌شان خمر است. سر این امر چیست؟ سرش این است که لفظ خمر را که وضع کرده‌اند به آن معنایی، لفظ را وضع کرده‌اند به مایع، به مایع خاصی که معرّفش در مقام وضع و معرّفش در مقام تسمیه فقط مسکریت است که این عنوان مسکریتی که هست که ملازم است با آن مایع خاص، معرّفش این است. بدان جهت اگر لفظ خمر را پیش ما هم گفتند به ذهن ما خطور می‌کند یک مایعی که مسکریت دارد. این غیر از این معنایی دیگر خطور نمی‌کند. می‌بینید این لازمه‌اش، عنوان لازم که عبارت از مسکریت است این را در مقام تسمیه معرف قرار داده‌اند. می‌گوییم در صلاة هم همینجور است. وقتی که صلاة‌ را هم در عرف ما گفته‌اند، صلاة‌ در عرف ما عمل مخصوصی هست، او به ذهن می‌خورد که از تمام الجهات مبهم است الا از این جهت معلوم است که وظیفه در اوقات خاصه است. این فرقی نمی‌کند این وظیفه بودن در اوقات خاصه این هم عنوان ملازم است، نهی از فحشاء هم معرّف است یا غیر ذلک الصلاة معراج المؤمن و غیر ذلک، هر چه پیدا بشود.

پس شارع در مقام تسمیه که می‌خواست لفظ صلاة را وضع بکند، وضع کرده است به آن مرکب مؤتلفه که واحد، واحد اعتباری است، وحدت حقیقی ندارد که او از تمام الجهات ابهام در او هست و نقص در او هست الا از ناحیه فحشاء بودن. و من هنا هم گفتیم معنا هر قدر در او ابهام بیشتر باشد شمولش اکثر می‌شود.‌ این کلام لازمه‌اش این است که چونکه ابهامِ در معنای صلاة اکثر است، فقط از ناحیه معرفیت که نهی از فحشاء بودن است معلوم است، به صلاة صبح هم صدق می‌کند، به صلاة مغرب هم صدق می‌کند، به صلاة عاجزی که روی تشک خوابیده است، مستلقیا نماز می‌خواند به او هم صادق است. چونکه در آن معنا ابهام است و نقص است. این امور تفصیلا اخذ نشده‌اند، ابهاما اخذ شده‌اند. و معلولیتی ندارد، مبهم است الا از حیث معرفیت که ملازم با نهی از فحشاء است یا وظیفه اوقات الخمسة است.

مرحوم کمپانی فرموده است که ما مناطی نداریم که اینگونه جامع باید فرض کنیم. چرا؟ چونکه جامع ذاتی ما بین افراد صحیحه ممکن نیست که دیروز بیان کردیم جامع ذاتی ممکن نیست. و جامع عنوانی هم صحیح نیست کسی ملتزم بشود بر اینکه او موضوع‌له است. پس وقتی که جامع ذاتی نشد، جامع عنوانی هم موضوع‌له باشد این را هم که ممکن نیست ملتزم شدن و ممکن هم نیست که ملتزم بشویم که صلاة مشترک لفظی است، این هم که ممکن نیست، برای اینکه صلاة در معنای شرعی حقیقت است و لو اینکه حقیقتش تعین پیدا کرده است، وضع تعیّنی پیدا کرده است. اولش مجاز بود و لکن الان تعین پیدا کرده است.

و کسی توهم نکند که ماذکرنا بر می‌گردد به نکره. چگونه که معنای نکره عبارت است از یک مرد، دیگر تعیینی ندارد بلکه به تمام مردها علی البدل شامل می‌شود، معنای صلاة هم علی ما ذکرنا نکره شد، هر یکی از اینها را می‌گیرد از صلاة صبح و مغرب و عشاء و صلاة عاجز و قادر، نه، ایشان می‌فرماید ماخوذ در نکره بدلیت است. ما او را نمی‌گوییم، ما می‌گوییم معنا ابهام دارد، چونکه معنا ابهام دارد شمولش اکثر می‌شود و اطلاقش اوسع و اوفر می‌شود.

بعد ایشان می‌فرماید که شما خیلی از این حرف ما وحشت نکنید که گفتیم معنا و ماهیت مبهم می‌شود. ما از حیث عوارض گفتیم مبهم می‌شود، می‌گوید بعض اهل معقول اصلا از غیر ناحیه عارض هم گفته‌اند ماهیت مبهم می‌شود. ایشان فرموده است: ما ذکرنا مرکب اعتباری بود، واحد اعتباری بود، ماهیت مؤتلفه بود.

بعضی‌ها از اهل معقول حتی در آن ماهیاتی که حقیقیه هست، آنها گفته‌اند که ابهام داخل می‌شود در نفس آن ماهیت. این را کجا گفته‌اند؟ در جواب کسی که گفته است که ماهیت نمی‌تواند تشکیک پیدا بکند، چرا؟ برای اینکه گفته‌اند بر اینکه ماهیت واحده دیگر معنا ندارد هم صدق کند بر مرتبه ضعیفه، هم بر مرتبه متوسطه، هم بر مرتبه قویه. وقتی که فرض کنید شیء تشکیک در او بود و گفتیم بر اینکه ماهیت در او تشکیک است، باید این ماهیت صدق کند هم بر مرتبه ضعیفه، هم متوسطه، هم کثیره. این چگونه می‌تواند ماهیت واحده هم به مرتبه قویه صدق کند که این مرتبه ضعیفه او را ندارد؟ آنی که او دارد این ندارد. و آنی که مرتبه متوسطه دارد مرتبه قویه ندارد. و آنی که مرتبه قویه دارد مرتبه متوسطه او را ندارد. چگونه تشکیک در ماهیت می‌شود؟

در جواب این چنین گفته‌اند؟ ماهیت از حیث تام بودن و از حیث نقص بودن اهمال دارد. در ماهیت مؤتلفه شیء از حیث اجزائش که شیء واحد فرض شده است، اهمال در او فرض بشود این هیچ اشکالی ندارد.

بعد ایشان فرمود که ما ذکرنا می‌دانید حاصلش چیه؟ ما ذکرنا حاصلش این است که تصویر جامع علی الصحیحی و علی الاعمی علی حد سواء‌ است، برای اینکه اگر آن معرّف، آن مسمی معرفش (صلاة را نهی از فحشاء) فعلی بگیریم، این می‌شود افراد صحیح. این نهی از فحشاء فعلی ملازم است با آن معنایی که منطبق است بر افراد صحیحه. این ملازم با افراد صحیحه است. و اگر فرض بفرمایید نهی از فحشاء را، نهی از فحشاء شأنی بگیرید، شاید همان اهلیتی که ما می‌گفتیم، این ملازم است با آن معنای اوسع که هم منطبق است بر افراد صحیحه فعلیه، هم به آن افرادی فاسده. پس همه‌اش علی حد سواء است. تصویر علی الصحیحی و علی الاعمی علی حد واحد است، علی نسق واحد است، هیچ اختلافی نیست.

گفتیم نهی از فحشاء این اثر آن صلوات صحیحه است در بعض مراحل امتثال، اینها نهی از فحشاء را اثر تمام صلوات صحیحه گرفته‌اند. بدان جهت می‌فرماید معرّف آن معنا اگر نهی از فحشاء فعلی بشود آن معنا می‌شود همان معنای اضیق که منطبق بر افراد صحیحه است. اگر فرض بفرمایید آن معنا، معنا اوسع بوده باشد، نهی از فحشاء شأنی بشود آن معنای اوسع می‌شود.

این حاصل فرمایش مرحوم کمپانی(ره) که خدمتتان عرض شد.

ایشان در کلامش فرمود، بعد از اینکه جامع ذاتی ممکن نیست و به جامع عنوانی صحیح نیست یعنی به او هم التزام ممکن نیست. ما تعبیر کردیم معنا کردیم کلام ایشان را که یعنی به جامع عنوانی صحیح نیست انسان ملتزم بشود که لفظ صلاة موضوع است. اینگونه معنا کردیم. ایشان این جامعی که فرمودند جامع عنوانی مگر نیست؟ جامع عنوانی مگر غیر از این است؟ این یک جامع شق ثالثی بوده باشد که قسیم بشود با جامع ذاتی و با جامع عنوانی اینکه نمی‌شود. مثل عنوان ما یسکر. ما یسکر منطبق به تمام افراد خمر است. ما یسکر که معنای المسکر است، این جامع، جامع عنوانی است. ما که می‌گوییم العالِم آنی که می‌داند علم دارد این عنوان جامع عنوانی است. جامع عنوانی یعنی چه؟ یعنی انتزاع کرده‌ایم این جامع را از شیء به اعتبار و ملاحظه امر خارج از آن شیء. آن عالِم انتزاع می‌شود در خارج غیر از علم و غیر از شخص کسی دیگر نیست، این وجود ثالثی نیست. این دو تا وجود را با هم ملاحظه می‌کنیم که از این دو تا وجود، انتزاع می‌شود عنوان عالم. جامع عنوانی غیر از این چیز دیگر نیست، همان جامع اعتباری است. جامع اعتباری که اصلا تحت قاعده الواحد لایصدر الا عن الواحد گفتیم مربوط نیست، اصلا آن قاعده به واحد عنوانی مربوط نیست.

پس آنی که ایشان در صدد این است که در مانحن‌فیه یک جامعی بفرماید که این جامع، جامع عنوانی نیست که در کلام‌شان داشت ما این را که نمی‌فهمیم. جامع عنوانی نباشد چه می‌شود؟ جامع یا ذاتی است یا عنوانی.

وانگهی ایشان فرمود: صلاة را وضع کرده‌اند به یک معنایی که هیچکدام از آن عدة الامور تفصیلا اخذ نشده است، مبهم است از تمام الجهات الا اینکه معرّفیتش اوقات خمسه است که فرد است، او آن عمل خاص در اوقات خمسه است. این را باید تصدیق کرد. لفظ صلاة وقتی که پیش ما گفته شده است، ما یجب فی الاوقات الخمسة او به ذهن تبادر می‌کند که معنای مبهم است که از تمام الجهات مبهم است. مثل معنایی که در مشتق ذکر خواهیم کرد، فرض بفرمایید که برای مشتق خواهیم گفت که آن ذاتی که فقط معلوم است او از جهت تلبس به مبدأ از این جهت فقط معلوم است. العالم خصوصیت مأخوذ نیست، فقط آنی که تلبس به مبدأ علم دارد او هر چه بوده باشد حتی بر ذات باریتعالی که تلبسش ارقىٰ انحاء تلبس است او هم صدق می‌کند. چونکه ذات مبهم است از تمام الجهات فقط حیثیت تلبس به مبدأ‌ در او مأخوذ است که آن تلبس هم ارقی مراتبش همان تلبس ذاتی است که در ذات باری جل و علیٰ است. در مانحن‌فیه وقتی که صلاة‌ را اطلاق کردند در عرف، آن عملی که مبهم است از تمام الجهات الا فریضه‌ در اوقات خاصه بودن، این تبادر می‌کند؟ به صلاة المستحبی دیگر شامل نمی‌شود متبادر از صلاة؟ اگر کسی گفت الصلاة خیر موضوع من شاء استکثر و من شاء استقل، چه تبادر می‌کند به ذهن؟ جامع ذاتی و جامع عنوانی درست نیست، اصلا صلاة وضع شده باشد به معنایی که مبهم بوده باشد از جمیع الجهات، عملی باشد که مبهم از جمیع الجهات است، فقط از جهت همین معرّفش معلوم است، بالقطع و الوجدان اینگونه نیست. صلاة‌ وضع شده است به این عمل خاصی که نه عنوان عمل خاص، واقع عمل خاص که تکبیر است و قرائت است و حمد است و سوره است و آنی که وقتی گفتند صلاة همین‌ ها به ذهن خطور می‌کند. اما اینها که خطور می‌کند خواهیم گفت که محدود نیست. چونکه ما اعمی خواهیم شد به آن حرفی که گفتیم نتیجه‌اش اعمی شدن است. برای اینکه وقتی که صلاة افراد مختلفه‌ای دارد، افراد مختلفه‌ای که صحیح در حالی، فاسد در حال دیگری است و صلاة هم که نمی‌تواند مشترک لفظی بشود، قهرا وضع می‌شود به جامعی که آن جامع منطبق می‌شود هم بر صحیح هم بر فاسد. چونکه جامع در مقام تسمیه می‌گوییم، در مقام امتثال که نمی‌گوییم. جامع در مقام تسمیه می‌گوییم باید اینگونه معنایی بوده باشد، به آن معنا وضع شده باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا