دروس خارج اصول / درس 36: بحث تعارض الاحوال ـ بحث حقيقة شرعيّة

حالات پنج‌گانه لفظ

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

[شروع از وسط]

آنجایی که معلوم است که لفظی در معنایی استعمال شده و هنگام اطلاق لفظ،  حمل می‌شود به آن معنایی که لفظ ظاهر در او هست، بمقتضی الوضع الاول، تا مادامی که یکی از آن حالات خمسه ثابت نشود حمل به آن معنا حقیقی می‌شود. و اما در جایی که مراد متکلم معلوم بشود که مقتضای وضع اول نیست، قطع داریم که متکلم در مانحن‌فیه مقتضای وضع اول را اراده نکرده است، اما مراد متکلم مردد است ما بین بعض از این احوال خمسه مع بعض الآخر. ایشان در کفایه می‌فرماید: و لو بعض از علماء ترجیح دادند بعض این وجوه بر وجوه دیگر، مرجحاتی را ذکر کرده‌اند، مثلا عند دوران الامر ما بین الاشتراک و المجاز گفته‌اند بر اینکه اصل اشتراک است، مجازیت خلاف الاصل است، یا در ترجیح نقل بر اشتراک اموری را گفته‌اند، الا اینکه هیچکدام از این مرجحات وجهی بر اعتبار اینها نیست، و به آنها اعتناء نمی‌شود در موارد دوران الامر ما بین التخصیص و النسخ که در آنجا تخصیص را ملتزم می‌شویم نسخ را طرح می‌کنیم، با وجود اینکه تخصیص و نسخ هر دو خلاف ظاهر هستند، در جایی که معلوم است که عام در آن حکم باقی نیست، یا ناسخ هست یا مخصص هست، در تمام این موارد بما اینکه کلام ظهور در خلاف نسخ دارد به آن بیانی که آنجا خواهیم گفت بر می‌گردد به حجیت ظواهر. این در حقیقت عند العقلاء ظهور کلام متکلم در معنایی او اعتبار دارد. آن ظهور، ظهور وضعی بوده باشد یا ظهور قرینه‌ای بوده باشد. قرینه هم قرینه، قرینه عامه بوده باشد مثل مقدمات الاطلاق یا قرینه عامه‌ای که در بعض موارد در موارد نسخ و تخصیص است، یا قرینه، قرینه خاص بوده باشد. و اما اگر در بین قرینه عامه‌ای و خاصه‌ای نشد و مراد متکلم هم معلوم شد که مقتضی الوضع الاول نیست آنجا کلام متکلم مجمل می‌شود و نمی‌شود به هیچکدام از اینها حمل کرد.

این مقدار که در مانحن‌فیه در کفایه می‌فرماید مطلبی است صحیح و تفصیلش موکول است به بحث حجیت ظواهر. آنجا خصوصیاتی دارد آن خصوصیات را متذکر خواهیم شد. البته آن خصوصیات تنبیه قاعده است، تنبیه قاعده حجیة الظهور است. نه اینکه در حجیة الظهور یک تخصیصی خواهیم زد.

[حقیقت شرعیه]

بعد ایشان در کفایه وارد می‌شود به بحث حقیقة الشرعیة که آیا ما حقیقت شرعیه‌ای داریم یا نداریم؟ این الفاظی که این الفاظ استعمال می‌شود فعلا فی زماننا هذا در معانی‌ای که آن معانی از مجعولات شرعیه است، شارع آنها را جعل کرده است، مثل عبادات. فرقی نمی‌کند عبادت، عبادت بدنی بوده باشد یا عبادت مالی بوده باشد، عبادت مالی مثل خمس و زکات، عبادت بدنی مثل الصلاة و الصیام. و فرقی هم نمی‌کند که هم عبادت بدنی باشد و هم عبادت عبادت مالی بوده باشد کما فی الحج به آن نحوی که در محلش ذکر شده است. یا مثل فرض کنید اغسال، اغسال از حدث که اینها عبادت هستند و آنها اموری هستند که شارع آنها را اختراع کرده است و جعل کرده است. این معانی شرعیه‌ای که شارع آنها را اختراع کرده است و الفاظی را در اینها استعمال کرده است، کلام این است که آیا شارع این الفاظی که در این معانی مخترعه استعمال کرده است، آیا در اینها وضع شده است که حقیقت، حقیقت شرعیه باشد، شارع وضع کرده است، یا نه استعمال اینها در این معانی بوضعٍ من الشارع نبوده است و در لسان شارع و در زمان شارع این الفاظ در این معانی مخترعه بطور العنایة و المجاز و العاریة استعمال می‌شد که بعد به حد ظهور رسیده‌اند؟ بحث حقیقت شرعیه این است.

صاحب الکفایة قبل از اینکه خوض بکند در این بحث، مقدمه‌ای را در مقام ذکر می‌فرماید، آن مقدمه‌ای که در مقام ذکر می‌فرماید آن مقدمه کانّ پیش صاحب الکفایة خیلی دخیل است در اینکه انسان علم پیدا بکند به ثبوت حقیقت شرعیه او بنفیها. آن مقدمه‌ای که در کفایه ذکر می‌فرماید این است:

می‌فرماید این وضع تعیینی که واضع لفظی را در مقابل معنایی تعیین می‌کند و وضع می‌کند، کما اینکه این حاصل می‌شود به تصریح الواضع تارة که واضع تارة به این وضع تصریح می‌کند، می‌گوید وضعتُ هذا اللفظ بازاء هذا المعنی، این وضع، وضع تعیینی می‌شود، این وضع تعیینی کما اینکه حاصل می‌شود به انشاء این وضع و تصریح به این وضع تارة، این وضع تعیینی کذالک حاصل می‌شود آنجایی که واضع لفظی را استعمال بکند در معنایی که این لفظ به این معنا سابقا وضع نشده بود و لکن این مستعمِل که این لفظ را در این معنا استعمال می‌کند استعمال می‌کند این لفظ را در این معنا کما هو موضوع‌له، یعنی اگر این لفظ به این معنا سابقا وضع شده بود، چگونه استعمال می‌کرد لفظ را در آن معنا، لفظ را در غیر معنا موضوع‌له اینگونه استعمال می‌کند و لکن این استعمالی که می‌کند داعی اش این است که با این، تعیین و وضع تحقق پیدا بکند.

مثل مَثَل معروفی که می‌گویند: کسی که خدا دیشب به او ولدی داده است، صبح به آن شخصی که هست به آن جاریه یا خادمه اش می‌گوید جئنی بولدی محمد، اینکه این لفظ محمد را می‌گوید استعمال می‌کند این لفظ را در آن مولودی که تازه بدنیا آمده است، در این معنا استعمال می‌کند، اما کما هو الموضوع‌له. چگونه لفظ اگر قبلا به این معنا وضع شده بود در او استعمال می‌شد، الان هم اینگونه لفظ را در آن معنا استعمال می‌کند. یعنی چه؟ یعنی یقصد الحکایة عنه بنفس اللفظ، متکلم قصد می‌کند حکایت بکند از این مولود به نفس این لفظ محمد، به خود این لفظ. نه اینکه لفظ با قرینه حکایت بکند کما فی المجاز که “رأیت اسدا یرمی” اسد با یرمی حکایت می‌کنند از مراد متکلم که رجل شجاع هستند، نه، این قصد کرده است که لفظ حکایت کند خودش از آن معنا بدون نصب قرینه‌ای، یعنی بدون اینکه قرینه‌ای بر دلالت بوده باشد، مثل آن قرینه مجاز که لفظ با آن قرینه حکایت از معنا بکند. و لکن می‌فرماید در کفایه و لکن لابد است این شخص مستعمِل قرینه‌ای نصب بکند، چونکه لفظ به این معنا سابقا وضع نشده است، الا اینکه این قرینه علی الوضع است نه بر حکایت لفظ از معنا. قرینه‌ای که در بین می‌گذارد قرینه را بر دلالت نمی‌گذارد، یعنی لفظ با آن قرینه حکایت از آن معنا بکند از آن مراد متکلم بکند، قرینه بر این نیست کما فی المجازات. بلکه قرینه بر خود وضع است، قرینه‌ می‌گذارد که من این لفظ را استعمال کردم در این معنا کما هو موضوع‌له، قرینه بر استعمال این نحوی می‌گذارد. اینکه می‌گوید بر اینکه ما یک مولودی که دیشب شده است باید یک اسم مبارکی پیدا کنیم بعد می‌گوید إیتینی بولدی محمد اینکه می‌گوید قرینه‌ای هم که سابقا نصب کرده است این استعمالش مقرون است به آن قرینه که آن قرینه، قرینه بر حکایت لفظ از معنا نیست، بلکه قرینه، قرینه بر خود وضع است. وضع یعنی استعمال، استعمال کرده است لفظ را در آن معنا کما هو موضوع‌له، قرینه بر این استعمال می‌گذارد که با این استعمال وضع محقق می‌شود.

تارة وضع حاصل می‌شود به اینکه واضع، لفظی را به ازای یک معنایی قرار می‌دهد و با این کار وضع را صریحاً انشاء می‌کند و می‌گوید: «وضعت هذا اللفظ بازاء ذلك المعنی» و تارة واضع لفظی را برای معنایی وضع نکرده است، آن لفظ را در معنایی که موضوع له نمی‌باشد استعمال می‌کند و با این استعمال دو کار می‌کند: 1- به واسطه لفظ قصد دارد وضع آن معنی را 2- به واسطه استعمال و حکایت قصد دارد وضع را بیان کند و قرینه هست برای اینکه بفهماند چنین وضعی هست لکن قرینه بر حکایت و دلالت نیست.

در استعمال اللفظ فی المعنی، مرحوم آخوند ملتزم است که استعمال اللفظ و ارادة اللفظ، نه استعمال حقیقی است نه استعمال مجازی است، می‌گوید در مانحن‌فیه که لفظ استعمال در معنا می‌شود کما هو الموضوع‌له که استعمال می‌شود بدون رعایت علاقه و لحاظ مناسبت، این استعمال نه استعمال حقیقی است نه استعمال مجازی. اما استعمال، استعمال مجازی نیست چونکه استعمال مجازی استعمال لفظ در معنایی است مع لحاظ المناسبة ما بین آن معنای مستعمل‌فیه و معنای اصلی این لفظ. آنجا که می‌گوید (جئنی بولدی محمد) لحاظ مناسبتی و علاقه‌ای نمی‌کند ما بین موضوع‌له این لفظ و ما بین این معنای جدید،‌ پس استعمال، استعمال مجازی نیست.

استعمال، استعمال حقیقی هم نیست. چرا؟ چونکه استعمال حقیقی این است که لفظ را در موضوع‌له اش استعمال بکند. مفروض این است که قبل تمام هذا الاستعمال آن معنا موضوع‌له که نیست. به تحقق این استعمال او موضوع‌له می‌شود، پس قبل از تحقق الاستعمال که حین استعمال اللفظ است آن معنا موضوع‌له نیست. وقتی که معنا، معنای موضوع‌له نشد، پس استعمال هم استعمال حقیقی نمی‌شود.

یک مقدمه‌ای را مرحوم آخوند ذکر می‌کند که در آن کانّ سه تا امر را ادعا کرد:

یک ادعا عبارت از این است که وضع تعیینی به استعمال اللفظ فی المعنی هم محقق می‌شود. چگونه که به تصریح به وضع و به انشاء وضع محقق می‌شود، به استعمال هم محقق می‌شود. این یک مدعایش است.

دعوی دیگری که در مانحن‌فیه فرموده، فرموده در مانحن‌فیه که لفظ استعمال می‌شود، این استعمال احتیاج به یک قرینه‌ای دارد، قرینه بر خود استعمال نیست. دعوی دومی اش این بود. قرینه بر چه چیز است؟ قرینه بر این است که اصل استعمال که متکلم لفظ را استعمال کرده است در این معنا کما هو الموضوع‌له، قرینه بر کیفیت استعمال است که استعمالش همین نحو است، کما هو الموضوع‌له استعمال کرده است. این هم دعوای دومی.

دعوی سومی که در مانحن‌فیه ذکر فرمود، فرمود این استعمال نه استعمال حقیقی است نه استعمال مجازی است بلکه مثل بعض استعمالات متعارفه این استعمال هم لیس بحقیقة و لا مجاز. و لکن استعمالی است که طبع او را تقبل می‌کند، و سابقا هم گفتیم که صحة الاستعمال و قبولیت استعمال به قبول طبع است، احتیاجی نه به آن ترخیص واضع داریم که وضع نوعی در مجازات تعبیر می‌شد، نه هم احتیاج داریم به امر آخری علی ما تقدم.

در این مقدمه این سه امر را ادعا کرده است.

ولکن نسبت به دعوی اول که وضع تعیینی حاصل می‌شود بالاستعمال، به استعمال اللفظ فی المعنی یعنی چگونه آن معنا قبلا لفظ به او وضع شده بود، استعمال می‌شد، الان هم لفظ را در او به همان نحو استعمال می‌کنم که وضع تعیینی تحقق پیدا می‌کند. گفته‌اند این درست نیست و این ممکن نیست. چرا؟ برای اینکه در استعمالات، لفظی که در معنایی استعمال می‌شود، آنجا لفظ همیشه آلیا لحاظ می‌شود نه استقلالیا، که در استعمال لفظ در اکثر از معنا انشاء الله آنجا خواهد آمد که گفته‌اند آن کسی که لفظ را در معنا استعمال می‌کند او معنا را می‌بیند، کانّ لفظ را که القاء به خارج می‌کند کانّ خود معنا را می‌اندازد در خارج. و در مقام استعمال لفظ را فانیا فی المعنی لحاظ می‌کند، می‌گوید آب بیاور اصلا کانّ آن مایعی که سیال بالطبع و بارد بالطبع است، آن صورت او را می‌اندازد به ذهن سامع بلفظ الماء، و وجود او را می‌خواهد از مخاطب، جئنی بماء. بدان جهت جئنی بماء که می‌گوید این لفظ ماء را که تکلم می‌کند کانّ آن صورتی که آن صورت، صورت آن مایعی است که بارد و سیال بالطبع است، صورت همان را در خارج به ذهن سامع حاضر کرده است، به همین القاء، همان صورت را به ذهن القاء می‌کند. ولکن در واقع اینطور نیست چرا؟ این لفظ را که القاء کرده است ابتدائا، آن معنا ثانیا به ذهن او منتقل شده است متکلم دارد مقام استعمال، لفظ را فانی در خود معنا قرار می‌دهد، ملحوظ بالاستقلالش معنا است و لفظ مغفول عنه است، یعنی التفات تفصیلی ندارد. مغفول عنه است، ملحوظ مستقل نیست.

استعمال لفظ در معنایی، اقتضاء می‌کند که آن لفظ فانیا لحاظ بشود در آن معنا، وقتی که استعمال لفظ در آن معنا اقتضاء این را کرد اما وضع آن لفظ للمعنی مقتضایش این است که لفظ را مستقلا لحاظ بکند، لفظ را لحاظ می‌کند، می‌گوید وضعت هذا اللفظ. منظور اصلی اش خود این لفظ است منتها لابشخصه بلکه می‌فرمایید. می‌گوید وضعت لفظ محمد، لهذا المولود آن لفظ محمد را که می‌گوید به لفظ نظر استقلالی دارد، چونکه محکوم علیه است. این لفظ محکوم علیه است بر اینکه معنا و مقصود از این لفظ این است، به او حکم می‌کند. وضع نحوه‌ای از حکم است. پس آن موضوع را مستقل، موضوع خود لفظ است، خود لفظ را می‌خواهد به او حکم بکند. پس در باب الوضع خود لفظ ملحوظ استقلالی است، خود لفظ موضوع است. اما در جایی که شخص می‌گوید، الماء طاهر، آنجا هم ماء موضوع است و لکن نه لفظش، آن چیزی که موضوع است معنای ماء موضوع است. آن جسم بارد بالطبع که سیال بالطبع است او طاهر است او مطهِر است او حلال است بوجوده. در موارد استعمال آن معنا ملحوظ استقلالی است در موارد استعمال. لفظ فانیا و آلیا لحاظ می‌شود. و اما به خلاف الوضع، در مقام الوضع آن چیزی که موضوع حکم است و حکم به او می‌شود خود لفظ است. بدان جهت ملحوظ، ملحوظ استقلالی است.

 اگر بخواهیم لفظی را وضع به یک معنایی بکنیم به وضع تعیینی نه وضع تعینی، باید لفظ ملحوظ بشود استقلالا چونکه موضوع است. پس اگر بخواهیم به استعمال اللفظ فی المعنی وضع به وضع تعیینی را محقق بکنیم، باید لفظ در آنجا باید ملحوظ بشود استقلالا حتی یتحقق الوضع، هم باید ملحوظ بشود فانیا حتی یتحقق الاستعمال که فرض این است که به ستعمال وضع محقق می‌شود. و نمی‌شود که این شیء واحد، لفظ واحد، در آنِ واحد هم لحاظ بشود استقلالا و هم لحاظ بشود آلیا، این ممکن نیست.

شاید آن اشکالی که محقق کمپانی هم در مانحن‌فیه ابتدائا ذکر کرده‌اند همین است که ایشان می‌فرماید: در موارد استعمال اللفظ فی المعنی حکایتاً، حکایت فعلی است، یعنی لفظ حاکی از معنا هست به حکایت فعلی. و لکن در موارد وضع انشاء الحکایة است، حکایت فعلی نیست. لفظ را قرار می‌دهد بطوری که قابل باشد حکایت کند از معنا، و این دو معنا تحققش به استعمال واحد کانّ نمی‌شود. شاید حرف ایشان هم برگشتش به همین باشد.

این اشکالی است که در مقام اول به حرف صاحب الکفایة شده است.

و لکن این اشکال جواب دارد، این اشکال درست نیست. اگر بنا بشود وضع تعیینی به استعمال محقق بشود اشکالش همین بوده باشد نه، این قابل جواب است. یک جوابی که ما داریم و لکن همه قبول ندارند این جواب را‌، آن جوابی است که در استعمال لفظ در اکثر از معنا خواهیم گفت، خواهیم گفت اینی که می‌گویند حضرات که در موارد استعمال اللفظ فی المعنی متکلم لفظ را فانیا فی المعنی می‌بیند کانّ لفظ را که می‌گوید خود معنا را می‌اندازد به خارج، اصلا لفظ مغفول عنه است، این از باب عدم الاقتضاء است از باب این است که چون متکلم در لفظ نظری ندارد این کار را می‌کند. چونکه مقصودش این است که آن شخص برود آب بیاورد، مقصودش همین است، به لفظ ماء نظری ندارد غیر از تفهیم، همینکه بگوید برو آب بیاور، چونکه به خود لفظ مقصودی ندارد و غرضی ندارد روی لااقتضاء و لاغرضا. بدان جهت اگر اقتضاء پیدا شد که به لفظ توجه پیدا کند آنجا به معنا چگونه ملتفت است شاید به لفظ بیشتر توجه دارد نسبت به معنی از او التفات داشته باشد، به همان لفظ در استعمال. فرض بفرمایید یک نفر عجم است و عرب نیست، این غرضش این است که یک حرف بزند به کلام عربی، عربی حرف بزند و بفهماند بر طرف ما که او را نداریم آن‌ شأن را، آن کسی این ‌شأن را دارد، بفهماند بر اینکه من فصیح هم حرف می‌زنم، بلیغ هم حرف می‌زنم کلام من یشبه الاعجاز، به اعجاز شبیه است با وجود اینکه غیر عربی هستم اینجور حرف می‌زنم. اینکه شروع می‌کند به خطبه را خواندن این به الفاظ مگر التفات ندارد؟ به تمام خصوصیات، حتی به نکات اعرابش التفات دارد، تمامش منظور نظرش است. می‌خواهد کانّ کلامش شبیه به اعجاز است، اینجور قدرتی دارد، قدرت تکلم به کلام بلیغ و فصیح دارد او را می‌خواهد اثبات بکند. می‌گوید با خطبه خواندن. در عین حالی که حکایت از معانی می‌کند این الفاظ، در عین حال این الفاظ خودش منظور نظرش هستند. کالمعنای منظور نظرش است.

پس در مواردی که متکلم نظری به الفاظ ندارد و الفاظ را آلیا لحاظ می‌کند، او روی عدم الاقتضاء فی الالفاظ است نه اقتضاء العدم فی الالفاظ. روی این اساس است که ما خواهیم گفت استعمال لفظ در اکثر از معنا از این ناحیه نمی‌شود باطل بشود. چونکه اگر این فنایی بوده باشد که مسلک مرحوم آخوند است خب علی هذا روی آن جواب مانحن‌فیه می‌گوییم به استعمال واحد لفظ را وضع در معنا می‌کند به لفظ کمال التفات را دارد. جئنی بولدی محمد، لفظ محمد ملحوظ مستقلش است در عین حالی که ملحوظ مستقلش است در عین حال علامت بر آن معنای دیگر هم قرار می‌دهد. این عیبی ندارد، با همدیگر تنافی ندارند.

این جواب بنا بر مسلک ما صحیح است. و اما مثل مسلک مرحوم آخوند و دیگران، که استعمال را فناء می‌دانند و می‌گویند لفظ همیشه ملحوظ آلی است، بنا بر او این حرف صحیح نیست. ما اساس آنها را قبول نداریم. اگر کسی گفت آنها این اساس را قبول دارند کما اینکه مرحوم آخوند خودش این اساس را قبول دارد، با وجود اینکه این اساس فناء و آلیت را قبول دارد می‌گوید الوضع التعیینی کما یحصل بالانشاء و بالتصریح کذلک یحصل بالاستعمال و می‌گوید ملحوظ استقلالی و اصلی همان معانی است.

و باز آن اشکال به صاحب کفایه جواب دارد. شما می‌گویید در باب الوضع باید لفظ ملحوظ استقلالی بشود این را حل بکنید که معنایش چیه؟ وضع تعیینی از امور اعتباریه است، وضع اللفظ للمعنی امر اعتباری انشائی است. در انشائیت چه گفتیم؟ در انشائیات گفتیم آن چیزی که اعتبار می‌شود او فعل النفس است، نفس قادر است که اعتبار می‌کند ملکیت این کتاب را برای زید. این ملکیتی را که این معتبِر، اعتبار کرده است، این فعل نفسش است، لفظ مدخلیتی ندارد در این اعتبار. بگوید یا نگوید، نفسش قادر است بر اینکه اعتبار کند این ملکیت این کتاب را برای زید. و لکن تا مادامی که این ملکیت معتبره به اعتبار النفس ابراز و اظهار نشود، به او هبه‌ نمی‌گویند. مجرد اینکه من در نفسم اعتبار بکنم بر اینکه فرض کنید این ثوب من ملک زید بوده باشد مجانا یعنی بلاعوض، به مجرد این اعتبار هبه نمی‌گویند. در فرق ما بین اذن و رضا اینگونه می‌گفتیم. آن وقتی که این را ابراز بکند اظهار بکند بگوید وهبتک المال، ملکتک المال. غرضش از این تکلم و اظهار این ملکیت این است که عنوان هبه تحقق پیدا کند عنوان بخشش محقق بشود. و الا تا مادامی که این ابراز نشود عنوان بخشش و عنوان هبه به او منطبق نمی‌شود. یکی از اعتباریات هم وضع است. وضع همان اعتبار می‌کند نفس که این لفظ محمد علامت این ذات با تشخص بوده باشد. چونکه علامتِ اعتباری است، نفس او را اعتبار می‌کند. اما به مجرد اعتبار النفس وضع محقق نمی‌شود آن وقتی محقق می‌شود که ابراز شود. آن وقتی نام گذاری و نام گذاشتن تمام می‌شود که اطلاق شود یعنی ابراز بشود. وقتی که ابراز شد ابرازش تارة به این می‌شود که وضعتُ هذا اللفظ لهذا المعنی، سمیتُ‌ ولدی محمد، یا به استعمال کلام می‌گوییم. باید به این نکته توجه کرد تا مشکل حل شود. اینی که در وضع گفته‌اند در لحاظ نفس باید لفظ ملحوظ استقلالی بشود، این را اگر بگویید این درست است ما هم قبول داریم. لکن در مواردی که وضع احراز بالاستعمال می‌شود، باز در وعاء نفس که اعتبار می‌کند لفظ را مستقلا لحاظ کند. این درست نیست ما در این مورد بیش از این چیز را نمی‌خواهیم فقط یک کاشفی می‌خواهیم و آن تا استعمال حاصل می‌شود مثل اینکه می‌گوید جئنی بولدی محمد که با این استعمال کاشفی وجود دارد که وضع محقق می‌شود.

قصدش این است که به این سمیت گفتن نام گذاری محقق بشود. چگونه که ابراز به این محقق می‌شود، با استعمال هم محقق می‌شود. وقتی که می‌گوید جئنی بولدی محمد، لفظ را استعمال در آن ذات با تشخص می‌کند کما هو موضوع‌له و غایت از این استعمال این است که ابراز کند من در نفسم نام این ذات با تشخص را محمد اعتبار کردم. این معنا کافی است، بیشتر از این ما نمی‌خواهیم.

لعل حرف مرحوم کمپانی هم اینجا بعینه بر می‌گردد به این که به استعمال لازمه وضع است، استعمال می‌کند و غرضش تفهیم آن ملزومش است که وضعش است که می‌خواهد وضع را ابراز بکند، این تعیین را ابراز بکند، اگر این بوده باشد این محذوری هم ندارد، در خارج هم واقع است و هیچ محذوری هم ندارد.

و اما بقیة الکلام بعد انشاء الله

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا