دروس خارج اصول / درس 33: علامات الحقيقه والمجاز ـ تبادر

علامت اول وضع: تبادر
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
معروف بود در کتب قدماء علائمی را بر حقیقت و مجاز ذکر میکردند. یعنی کانّ اینها علامت هستند بر ثبوت الوضع ما بین اللفظ و المعنی المفروض و عدم ثبوت الوضع بینهما. معروف از آنها اینها علامتی هستند کانّ علامت جعلی نیست اینها، اینها علامت قهری است که موجب هست که کانّ علم به این علامات موجب علم به وجدانی به وضع اللفظ است علی المعنی او عدم وضع اللفظ للمعنی است. یکی از اینها تبادر است. که سه تا را در کفایه متعرض شده است. تبادر اول آن سه تا است.
[سؤال: … جواب:] عرض میکنم علم حجیتش ذاتی است جعلی نیست. یعنی این علائم مفید علم به وضع هستند علم وجدانی. بدان جهت احتیاج به اعتبار نیست، مثل اعتبار قول لغوی نیست که اگر قول لغوی اعتبار پیدا کند او به جعل است و الا مفید علم به وضع نیست. و لکن به خلاف این علائمی که در مانحنفیه بحث میشود کان این علائم موجب علم وجدانی به وضع و عدم الوضع است. و علم هم که حجیتش و اعتبارش ذاتی است.یکی از این علائم تبادر المعنی است. گفتهاند وقتی که لفظی اطلاق میشود و از حاقّ آن لفظ معنایی به اذهان منسبق میشود، از حاقّ اللفظ نه از آن قرینهای که محفوف به آن لفظ است، قرینه حالیه او مقالیه، از نفس لفظ و از حاق اللفظ معنایی که به ذهن و به اذهان انسباق میکند، این علامت این است و اثر این است که این لفظ وضع شده است به این معنا که منسبق الی الاذهان میشود. برای اینکه اگر این علامت وضع نبوده باشد این انسباق یا مستند به قرینه میشود، که مفروض خلاف اوست قرینهای در بین نیست، یا باید ملتزم بشویم به ثبوت دلالت ذاتیه در الفاظ، و او هم که ظاهر البطلان است. یعنی الفاظی که هست وقتی که اینها از آن شخص لافظ صادر شد که این الفاظ وقتی که به ذهن سامع رسید به تبع این الفاظ این معانی که به ذهن خطور میکند، خطور این معانی به سبب سماع این الفاظ ابتدائا، بگوییم این خطور این معانی از الفاظ ذاتی الفاظ است یعنی احتیاج به جعل و قرار و وضعی ندارد، ذاتا چگونه که انسان اگر دخان را دید منتقل میشود به وجود النار، و این دلالت دخان بر وجود النار این دلالت، دلالت جعلی نیست، بلکه بما انه در مانحنفیه دخان اثر نار است، از اثر مؤثّر کشف میشود، نمیشود در الفاظ ملتزم شد که این الفاظ دلالتشان بر معانی ذاتی است یعنی احتیاج به وضع ندارد کما اینکه احتیاج به قرینه هم ندارد، این را نمیشود ملتزم شد. و الا اگر بنا بوده باشد دلالت در الفاظ ذاتی باشد احدی به لغات جاهل نمیشود، چونکه الفاظ انگلیسی را کسی بگوید به ذهن ما که چیزی خطور نمیکند. اگر دلالت این الفاظ ذاتی بود مثل دلالت دخان بر وجود النار بود، این دیگر مخفی بر ما نمیشد، منحصر به اهل اللسان نمیشد. پس معلوم میشود دلالت لفظ بر معنا این ذاتی لفظ نیست، باید امر آخری موجود بشود غیر اللفظ که او موجب بشود خطور معنا الی الذهن را عند سماع اللفظ. او هم همین است وضع است که میگوییم.
ببالی مرحوم ایروانی ایشان ملتزم شده است که بعید نیست بگوییم دلالت الفاظ بر معانی دلالتش ذاتی است احتیاج به وضع ندارد. منتها دلالتش بر اراده معنی مّا، دلالتش بر اراده معنی مّا آن دلالت ذاتی است، وضع به جهت تعیین آن معناست که آن معنا تعیین بشود. و الا کسی که دهانش را باز کرد یک لفظی گفت انسان میفهمد که این یک معنایی را قصد کرده است. آن دلالتش بر اینکه حتی در حیوانات وقتی که حیوان دهانش را باز میکند یک صدایی میکند، ما میفهمیم که یک چیزی هست که مثلا فرض بفرمایید این صدا را در میآورد اما او چیست تعیینش را نمیدانیم، آن را حضرت سلیمان میدانست که منطق الطیر را میدانست که منطق حیوانات را میدانست و لکن ما نمیدانیم و لکن این قدر میدانیم که یک چیزی اراده کرده است. اینجا هم هر انسانی دهانش را باز کند ما میفهمیم که او یک چیزی را اراده کرده است. این دلالت لفظ بر آن معنا که هست دلالتش ذاتی است. و اما کدام معنا را اراده کرده، تعیین آن مراد و تعیین آن معنا احتیاج به وضع دارد.
این هم درست نیست. چرا؟ دلالت الفاظ ذاتی نیست. آن شخص چونکه این لفظ را میگوید آدم عاقل شاعر هست و آدم عاقل شاعر فعلی را که موجود میکند غرضی دارد ما روی آن مقدمه میفهمیم که او هم یک غرضی دارد. و الا اگر عاقل و شاعر نبود، سکران بود یا فرض کنید در حال اغماء بود لفظی میگفت، ما هیچ چیز به ذهن مان منتقل نمیشد که وضعش را هم نمیدانیم.
پس این مسلک که دلالت در الفاظ ذاتی است این درست نیست. بلکه این دلالت در الفاظ بالجعل و بالقرار است که از او تعبیر به وضع میکردیم. وضع را هر چه معنا بکنید ما همینجور تعیین معنا میکردیم شما یک معنای دیگر بکنید. دلالت به معونه آن وضع است.
پس وقتی که لفظی گفته شد از حاق آن لفظ معنایی به ذهان خطور کرد، این خطور معنا مستند باید بشود یا به قرینة که مفروض این است که قرینهای در بین نیست، یا مستند باید بشود به ثبوت وضع ما بین آن لفظ و آن معنا و هو المطلوب مطلوب ما این است. چون دلالت ذاتیه را ابطال کردیم گفتیم دلالت ذاتیه غلط است و الا جهل به لغات حاصل نمیشد و آن انتقال اینکه این یک معنایی را اراده کرده است او هم مستند است به علم بر اینکه فاعل عاقل شاعر است و فعلی را لغو موجود نمیکند. بدان جهت پس انسباق معنا به اذهان از حاقّ اللفظ علامت میشود که این لفظ به این معنا وضع شده است.
خب این اشکالی که دیگر همه شنیدهاید همه دارند که مرحوم آخوند او را دارد گفتهاند علامت بودن این تبادر، علامت بودنش دوری است. چرا؟ چونکه انسباق معنا از حاق اللفظ به ذهن این موقوف است بر اینکه انسان عالم به وضع بوده باشد. کسی که عالم به وضع است از حاق لفظ وقتی که لفظ را شنید مثلا لفظ رجل را، آن معنایی که در مقابل لفظ الرجل است به ذهن تبادر میکند. پس تبادر موقوف به علم به وضع است، خب اگر علم به وضع را هم ما بخواهیم از تبادر کشف کنیم که مفروض این است تبادر علامت علم به وضع است، این دوری میشود. تبادر موقوف به علم به وضع، علم به وضع هم موقوف به تبادر است.
مرحوم صاحب کفایه در کفایه یک جوابی داده است این جواب هم از خود ایشان نیست قبل از ایشان این جواب را گفتهاند، گفتهاند بر اینکه الموقوف علیه یعنی آن علم به وضعی که موقوف علیه تبادر است، تبادر به او موقوف است، الموقوف علیه آنی که تبادر موقوف به او است او غیر الموقوف است غیر از آن علم به وضعی است که موقوف بر تبادر است. کانّ دو تا علم به وضع داریم: یک علم به وضع موقوف به تبادر است، خود تبادر هم موقوف به یک علم به وضع آخر است. دو سنخ علم به وضع داریم کانّ: یک سنخش موقوف علیه تبادر است، یک سنخش هم موقوف بر تبادر است، فلادور. آنی که موقوف به تبادر است آن علم تفصیلی است، یعنی یک وقت انسان خودش از اهل لسان است شما فرض کنید فارس هستید لغت فارس لسان شماست یا آن دیگری لغت ماست ما میدانیم آنها را، و لکن فعلا متذکر نیستم که آن لفظ معنایش چیه؟ فعلا تذکر ندارم، خطور به بال فعلا ندارم، ملتفت نیستم التفات فعلی ندارم. آن حضور در نفس که بالفعل حضور داشته باشد غیر از حضور در خزانه نفس است، یک چیزی ممکن است در خرانه نفس بوده باشد در نفس انسان، و لکن فعلا حضور نداشته باشد، حضور بالفعل نداشته باشد نفسش نسبت به او.
این خیلی اتفاق میافتد. انسان میبینید که وضوء میگیرد با کسی هم شیرین حرف میزند، یا نماز میخواند فکرش یک جایی هست، جاهایی هست یک وقت که السلام علیکم را میگوید که شیطان دیگر کارش تمام شده متذکر میشود بابا نماز تمام شد ما هنوز فکر فلان مطلب را میکردیم. بله این شخص که نماز میخواند یا وضوء میگیرد، این التفات دارد به اینکه نماز میخواند یا وضوء میگیرد، بدان جهت عملش باطل نیست. بدان جهت از او بپرسند که تو داری چه کار میکند، میگوید نماز میخوانم یا وضوء میگیرم. پس وضوء که عنوان قصدی است او را قصد کرده خودش هم لله دارد او را اتیان میکند، و لکن التفات فعلی که به او حضور در نفس میگویند حضور فعلی ندارد او را. که روح عمل است در عبادات این حضور فعلی، برای نفس روح العمل است کمال عمل است، در صحت عمل مدخلیت ندارد. و لو وضوء عنوان قصدی است عرض کردم، انسان صورتش کثیف بود، صورتش را شست به جهت اینکه کثافتش برود یا فرض کنید این ذراعینش هم دست هایش هم کثیف بود شست اتفاقا اول هم صورت شست بعد دست راست بعد دست چپش را. این وضوء حساب نمیشود. وضوء عنوان قصدی است، باید قصد کند. خب آن وقتی که انسان با کسی حرف میزند وضوء میگیرد میگوییم که وضوئش صحیح است این قصد وضوء دارد، بدان جهت از او بپرسی چه کار میکنی میگوید وضوء میگیرم، چه کار میکنی نماز میخوانم. الا انه آن حضور فعلی را ندارد. در علم هم کانّ همینجور است، یک علم ارتکازی مخزون عند النفس هست که او اگر نباشد تبادر نمیشود، همه اهل لسان او را دارند. آنهایی که اهل المحاورة هستند و اهل اللسان هستند آن علم ارتکازی را دارند، در بیان فرق ما بین معنای حرفی و اسمی و فرق ما بین اخبار و انشاء گفتیم این علم ارتکازی به اینکه انشاء چیه، خبر چیه، معنای حرفی چیه، معنای اسمی چیه، این را ارتکازا اهل محاوره میداند. و شاهد بر آن این است که استعمال میکنند این الفاظ را.
پس آنی که موقوف است خطور معنا به اذهان او موقوف علیهش علم اجمالی ارتکازی است. اجمالی یعنی فعلا توجه ندارد، مرتکز عند النفس است، مخزون عند النفس است. وقتی که به آن علم ارتکازی لفظ را شنید، معنا به ذهنش منتقل میشود. و لکن آن علمی که از تبادر از انسباق فعلی حاصل میشود علم تفصیلی است. بدان جهت وقتی که لفظ رجل را گفتند آن معنا به ذهن من خطور کرد، منتقل میشوم که این لفظ وضع شده است به این معنا که میخواستم تجربه کنم ببینم این لفظ رجل به چه چیز وضع شده است. وقتی که این معنا به ذهن من خطور کرد کانّ علم تفصیلی پیدا میکنم. پس علم تفصیلی به وضع موقوف به تبادر است، و تبادر هم موقوف است به علم اجمالی ارتکازی به وضع، علم اجمالی نه آن علم اجمالی که در اصول خواندید در مقابل علم تفصیلی. نه او نیست. علم اجمالی یعنی حضور در نفس فعلا حضور فعلی ندارد، مرتکز عند النفس است. پس تبادر هم موقوف به او است. فلا دور، دوری نیست. دور را جمع کردیم گذاشتیم کنار.
بعد مرحوم آخوند میگوید بر اینکه، کفایه را معنا میکنم، میفرماید اگر مراد از اینکه تبادر علامت وضع است و علامت حقیقت است، مراد این باشد که تبادر عند العالم بالوضع علامت است بر آن شخص، آن کسی که اهل محاوره است تبادر عند اهل المحاورة دلیل و علامت بر وضع است پیش همان شخص که تبادر میکند. اگر این باشد به اجمال و تفصیل دور دفع میشود.
یک جوابی هم میرزای قمی از این دور گفته است که گفته است التبادر عند العالم علامة للجاهل المستعلم. آن کسی که اهل محاوره نیست، فرض کنید یک نفر هست زبانش از سنخ زبان ما نیست، زبان دیگری است وارد این مجلس شده است، این دقت کرد که ببینیم این لفظی را که ما میگوییم از این لفظ شما چه میفهمید، او را فهمید، وقتی که من لفظ رجل گفتم یا لفظ ماء گفتم شما معنای معروف را میفهمید از حاق اللفظ. این علامت میشود انسباق معنا به ذهن شما به آن کسی که جاهل بالوضع است طرّا، مستعلم است که میخواهد وضع را یاد بگیرد، این لسان را یاد بگیرد.
اگر این را گفتیم پر واضح است که دوری نیست. علم به وضع آن کسی که جاهل است به لغت اصلا علم به وضع او موقوف است بر تبادر، تبادر هم موقوف است بر علم به وضع عالمین بالوضع. پس علم به وضعی که هست که موقوف به تبادر است او شیئی است و آنی که تبادر موقوف به آن علم به وضع است شیء آخر است.
بعد مرحوم صاحب کفایه در ذیل کلامش دارد: این تبادر آن وقتی علامت وضع میشود که معلوم بشود این تبادر مستند به نفس اللفظ است قرینهای در بین نیست. و الا اگر در جایی احتمال دادیم که این تبادر و انسباق این معنا به ذهن به واسطه قرینه است و لو قرینه، قرینه عامه بوده باشد مثل اطلاق در مقدمات الحکمة. مثل اینکه از صیغه افعل وجوب تبادر میکند به ذهن، احتمال دادیم این روی قرینه است، یعنی اطلاق مقامی است، در مقام طلب چونکه ترخیص در ترک نداده است، این تبادر وجوب مستند به این اطلاق است که قرینه عامه است. آن دیگر دلیل بر حقیقت نمیشود.
و مثل سید مرتضی هم که اینجا یک اصالة عدم القرینة بچسبانید به اینکه بگویید اصل این است که قرینه نیست اینجا، اصالة عدم القرینة هم اعتباری ندارد. چرا؟ چونکه ایشان این حرفی که میگوید این حرفش صحیح است، این میفرماید اصالة عدم القرینة اعتبارش به سیره عقلاء ثابت شده است و عقلاء آن وقتی به این اصالة عدم القرینة اعتماد میکنند که شک در مراد متکلم داشته باشند. فرض بکنید اگر مولایی به عبدش گفت بر اینکه برو یک خری بیاور اینجا او احتمال داد که مرادش آن رجل سفیه است، حمار نیست، آن حمار حقیقی نیست. آنجا که شک در مراد متکلم و مولایش کرد آنجا نه، به اصالة الحقیقة تمسک میکند میگوید میروی آن دوگوش بلند را میآورد. اصالة الحقیقة اینجا حجت است. و اما در جایی که معلوم بشود که این رجل احمق مرادش است و او را میخواهد، شک در مراد متکلم نیست، معلوم است مراد متکلم، و لکن شک در کیفیت اراده است که متکلم این را عنایتاً اراده کرده یا معنای موضوعله اش است؟ به اصالة عدم القرینة عند العقلاء وضع تعیین نمیشود. هکذا اصالة العموم، اصالة الاطلاق. هیچ اصل لفظی از اصول لفظیه را در صورتی که مراد متکلم محرز بشود و شک در کیفیت اراده بکند اصلا عقلاء اصل لفظی را آنجا معتبر نمیداند.
این حاصل کلامی است که در تبادر مرحوم آخوند گفته است.
این را میدانید من میخواستم بگذرم بحث را، در این بحثها، بحث کردن تضییع عمر است. ما از اینها میپرسیم ما این تبادر را چرا بحث میکنیم؟ بحث ما در تبادر به جهت چیه؟ به جهت این تشخیص ظهور کلام متکلم است دیگر. کلام متکلمی که هست، متکلم ما که عمدتاً شارع است، غرض ما فقه است دیگر، شارع است، ظهور کلام شارع را تشخیص بدهیم، یا متکلم شخص دیگر باشد در باب وصایا، اقاریر و امثال ذلک در معاملات، قبالات، اینها معانی شان را بفهمیم. ما آنی را که میخواهیم هم در استنباط احکام هم در تشخیص موضوعاتی که به اقاریر و به قبالات و امثال اینها میشود، همّ ما تشخیص ظهور است. ظهور هم موقوف به علم اجمالی ارتکازی است، علم تفصیلی را میخواهیم چکار کنیم؟ ما علم تفصیلی به وضع را میخواهیم چکار کنیم؟ ما آن چیزی که در صددش هستیم اگر از اهل لسان هم نبوده باشیم که نیستیم این در لغت عرب از حاق این لفظ چه فهمیده میشود؟ از لفظ صعیدی که تیمموا صعیدا طیبا، از لفظ صعید چه فهمیده میشود؟ آنها چه میفهمند. خب در این صورت ما علم اجمالی ارتکازی را نداریم به وضع. او را میخواهیم ما پیدا کنیم. خب اگر فرض کردیم خودمان این علم اجمالی ارتکازی را داریم، علم تفصیلی را میخواهیم چکار کنیم؟ علم تفصیلی تا الی یوم القیامة نباشد. ایشان میفرماید علم تفصیلی به وضع ما احتیاج به او نداریم.
بدان جهت آن تبادری را که میخواهیم، آن تبادر اگر تبادر عند العالم بوده باشد که این علامت به وضع بشود که مطلوب ما هم آن علم اجمالی است، میخواهیم علم اجمالی به وضع را داشته باشیم، این تبادر به درد نمیخورد و تکلم در او هم تضییع عمر است. اگر تبادر عند المستعلم که ظاهر بوده باشد تبادر عند العالم للمستعلم بوده باشد، او نه، عیب ندارد. آن عرب از این کلام چه میفهمد، البته آن هم یک داستانی دارد، و الا نه اینکه این آیه را بگذاریم پیش عرب، عرب از این آیه چی استفاده میکند آن بقال عرب.،یا کلام امام صادق که مجتهد از او میخواهد استنباط حکم بکند، آن عرب، بقال عرب، حمال عرب است چی میفهمد از این. او باید به ما رجوع کند، آن حمال، بقال عرب باید تقلید از ما بکند که حکم شرعیاش را بفهمد که از خطابات شرعیه شما چی استفاده کردید نه اینکه من به او رجوع کنم. ما که در آنجاها رجوع به عرف میکنیم، معنایش این است: الفاظ و مفرداتی که در این خطاب شارع هست، بحث میکنیم، این مفردات اگر آن عوام در موقعی که با همدیگر حرف میزنند، این مفردات را خودشان در کلامشان استعمال کردند، چی را اراده میکنند؟ چونکه شارع هم در مقام تبلیغ احکام وضع جدیدی در الفاظ ندارد به همان لسان القوم بیان احکام کرده است، این مفرد اگر در کلام شارع هم بود به همان معنا حمل میکنیم. معنای رجوع به اهل العرف این است. نه معنایش این است که از این خطاب شرعی چه استفاده میشود رجوع به عرف بکنیم. این غلط است، وهم فاسد است.
کلام این است: این مفرداتی که در کلام شارع است، چونکه این مفردات حقیقت شرعیه ندارند و همان معنای عرفی در کلام شارع ذکر شده است، بحث میکنیم که اگر این مفرد را خود آن اهل کلام در محاورات خودشان استعمال کردند، چه اراده میکنند؟ و هکذا این هیئتی که در این مفردات هست، اگر این هیئت را خود آنها در کلامشان وارد کردند، این هیئت را علامت چه میدانند؟ کدام خصوصیت میدانند؟ بعد از اینکه اینها معلوم شد، اینکه این خطاب مدلولش چه میشود، او وظیفه فقیه است، عامی در این شأنی ندارد. فقیه است که ملاحظه میکند خصوصیات خطاب را با خطابات دیگر میسنجد و اینها تا این حکم را استفاده میکند.
[سؤال: … جواب:] ما از عرف نمیپرسیم که تتیمموا صعیدا طیبا معنایش چیه؟ از صعید که آنها که در خود لسان خودشان استعمال میکنند، اقعد بالصعید، وقتی که عرب یکی با دیگری میگوید بر صعید بنشین، این چه چیز را اراده کرده است از صعید. او را که فهمیدیم این صعید در کلام شارع را به او حمل میکنیم. وقتی که فهمیدیم که آنجا قرینهای نیست، از خود لفظ صعید، یعنی روی خاک بنشین، روی زمین بنشین، این صعید را در کلام شارع هم به او حمل میکنیم. اما تیمم چه چیز است، این مربوط به او نیست، چونکه از عبادات است، حقیقت شرعیه دارد. … در مورد نزول آیه است. نمیدانم شما که تفسیر لابد دیدید دیگر، آنی که شنید رفت مثل خر خودش را به خاک مالید و آمد. رسول الله صلی الله علیه و آله، فرمود این تیمم، این نیست. این تیمم معنای حقیقت شرعیه دارد، مثل وضوء و غسل است، مثل صلاة و اینها ست. آن معنای شرعیاش مراد است نه معنای عرفی اش. آن را هم که فقیه از ادله استفاده کرد. صیغه افعل که معنایش چیه از استعمالات عرفی کشف کرد، اینها را روی هم ترکیب میکند فقیه، فتوی میدهد شما هم عمل میکنید، آن عرب هم عمل میکند و لو مفتی خودش عجم بوده باشد. … شیخنا! این چیزی نیست که من اینجا معطل بشوم. یعنی فقیه قرآن را میگذارد جلوی رویش که ببینم توی بقال چه فهمیدی من هم آنجور بفهمم؟ این نیست. معنای رجوع به فهم عرفی این است: الفاظی که در این کلام استعمال شده است، هیئاتی که در این کلام استعمال شده است، این الفاظ اگر الفاظی بوده باشد، هیئاتی بوده باشد که حقیقت شرعیه ندارند مثل تیمم و اینها نیست، این رجوع میکند که در استعمالات خودشان که این الفاظ را خودشان استعمال میکنند به چه معنا میگیرند. بعد از اینکه این را از آنجا فهمید روی هم میچیند و نتیجه میگیرد، فقیه فتوی میدهد، سایر خصوصیات را که معارض دارد، مقید دارد، مخصص دارد، این را هم ملاحظه میکند. نه اینکه معنایش این است که حدیث را به او میخواند میگوید که از این چه میفهمی؟ شاید در حدیث ترکیب طوری است که او اصلا نمیتواند معنا بکند، مفردات را معنا میکند دون الترکیب.
عرض میکنم این رجوع به عرفی که میشود در خطابات شرعی معنایش این است که این الفاظی که در خطابات شرعیه استعمال شده است، و این هیئتی که در خطاب شرعی هست، حساب میکند آن شخصی که فقیه هست که این الفاظ و این مفردات در کلام عرف که واقع میشود چی را اراده میکنند و در کدام معنا استعمال میکنند، این هیئتی که هست در کلام خودشان در استعمالات شان چی اراده میکنند، خطاب شارع را هم به همان معنا حمل میکند. نه اینکه از این خطاب چه نتیجه گرفته میشود که در نتیجه رجوع به عرف بشود. نه، نتیجه را باید آن عرف رجوع کند به فقیه. خصوصیاتی که تحلیل میکند فقیه کلام را تفکیک میکند به الفاظ هیئات در این الفاظ هیئات در تشخیص معانی اینها، رجوع به عرف میکند.
بدان جهت ما در فهم کلام شارع ما احتیاج داریم به همان علم اجمالی ارتکازی، علم تفصیلی را ما نمیخواهیم تا اینکه او را از تبادر به دست بیاوریم.
و یک نکتهای هم معلوم بشود. این تبادر را اگر ما احراز کردیم، احراز کردیم که از حاق این لفظ این معنا خطور میکند و قرینهای هم در بین نیست، این باز گفته شده است به ما فایده نمیدهد. در استنباطِ مرادات شارع و معانی ای که برای کلام شارع است این معنا برای ما فایدهای ندارد. چونکه باید ما احراز کنیم آن علم اجمالی آن وقتی که شارع تکلم به این کلام میکرد علم اجمالی ارتکازی در محاوره آن زمان این نحو بود، که شارع هم طبق لسان قومش تکلم کرده است. و اما در جایی که احتمال نقل بدهیم که سابقا در زمانی که این کلام از شارع صادر میشده است، در آن محاوره لفظ معنای دیگر داشت بعد نقل شده است به معنای جدید. یا نه، آن وقت اصلا معنا فهمیده نمیشد چونکه آن زمان این لفظ مشترک ما بین دو معنا بود، قرینه معیِّنه میخواست، در این زمان است که یکی از معانی محصور شده است و لفظ ظهور فعلی دارد در محاوره این زمان در این معنا. ربما یقال: اگر این احتمالات در بین بیاید اینجا اصل معتبر داریم که همان اصالة عدم النقل است که بعضیها از او تعبیر میکنند در کلمات به استصحاب قهقرایی، که از کلام معالم هم هست دیگر، وقتی که معنای فعلی صیغه افعل ثابت شد که فعلا وجوب است به ضمیمه اصالة عدم النقل اثبات میکنیم در زمان شارع هم همینجور بود. این اصالة عدم النقل که از او تعبیر به استصحاب قهقرایی میکنند یا به اصالة عدم الاشتراک. اصالة عدم الاشتراک هم باز بر میگردد به نقل که نقل به یک معنا محصور شده است. این اصالة عدم النقل، اصالة عدم الاشتراک و امثال ذلک اینها عند الشک فی الوضع و عند الشک فی النقل عند العقلاء اعتباری دارند، به اینها رجوع میشود و به اینها تطبیق میشود.
اینجا هم یک چیزی در ذهن ما هست بگویم تا اینجا را هم رد بشویم. آن این است که در ذهن ما این است که ظهور فعلی حجت است و تعیین ظهور فعلی که شد احتیاج به اصالة عدم النقل و اینها ندارد. چرا؟ چون وقتی که ظهور فعلی کلام متکلمی محرز شد مادامی که احراز نشده است ظهور فعلی در زمان تکلم بر خلاف این بود به ظهور فعلی اعتماد میکنند. وقتی که قباله ملکی فعلا در محضر خوانده شد و ظهور فعلی اش محرز شد، او را به همان معنایی که ظهور فعلی است حمل میکنند، مادامی که احراز نشده است ظهور موقع کتابت قباله بر خلاف این بود. این نه به جهت اعتبار اصالة عدم النقل است، بلکه اصل اعتبار ظهور فعلی است، ظهور فعلی خودش اعتبار دارد. این را از کجا میگوییم؟ از کجا میگوییم این است؟
این در مقام احتجاج معلوم میشود،یعنی وقتی که قبالهای ظهور فعلی اش محرز شد و آن کسی که صاحب محضر است یا آن کسی که مثلا این قباله را رسیدگی میکند، آنها گفتند از قباله این فهمیده میشود، آنجا دیگر کسی اگر گفت که از چه معلوم در زمانی که این قباله را نوشته بودند او هم همینجور بود؟ آنجا دیگه نمیگویند اصالة عدم النقل استصحاب میکنیم. میگویند اینجور؟ میگوید برو پی کارت، ظهورش این است، خلاف این هم محرز نیست. پس به خود ظهور فعلی اعتماد میکنند.
[سؤال: … جواب:] نمیدانم به چه بیان بگویم. آقا! حجت آنی است که به او اعتماد میشود در مقام احتجاج، به او تمسک میشود. اگر کسی از شما اذان گفته شد پا شدید نماز شروع کردید الله اکبر، کسی بعد از فراغ از نماز پرسید چگونه زود شروع کردید؟ میگویید نشنیدی اذان گفت؟ این معنایش که اعتماد میکنید به مؤذن این معنایش این است که قول مؤذن حجت است. اما اعتماد نمیکنید که بگوئید نمیبینید که پتو آورده انداخته آنجا، به او احتجاج میکنید؟ احتجاج به حجت میکنند در مقام مخاصمه. ما میگوییم در مقام مخاصمه که اگر بگویند چرا این قباله را به این معنا حمل میکنید، نمیگویند چونکه اصل این است که نقل نشده این لفظ از معنایش، بلکه میگوید چونکه ظهورش فعلا این است، تمسک میکند به ظهور فعلی. … پس معنایش این است که پس شما خودتان ابطال میکنید حرفتان را که اصالة عدم النقل حجت نیست من حیث لایشعر، حجیت عند العقلاء ظهور فعلی است.غرض این است که عقلاء اصلی ندارند که عقلاء عند الشک به آن اصل عمل بکنند. انشاء الله این را در باب حجیت ظهور هم خواهیم گفت که آنجا نه اینکه اصالة العموم و اینها بناء بر عموم میگذارند، نه، آن ظهور حجت است؛ ظهور اطلاقی حجت است، ظهور عمومی حجت است. اینجا میگوییم آن چیزی که عقلاء به او اعتماد میکنند ظهور فعلی است و ظهور فعلی وقتی که محرز شد برای لفظ، ظهور فعلی وضعی این است اخذ به او میکند مادامی که خلاف معلوم نشده است که متکلم غیر این را اراده کرده است. [قطع نوار].