دروس خارج اصول / درس 32: وضع المركبات ـ بحث درباره وضع مواد و وضع هيئات

وضع در مرکبات

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

کلام در این جهت است که بعضی‌ها گفته‌اند للمرکبات وضعٌ غیر وضع مفرداتها. مرحوم آخوند در کفایه متعرض می‌شود به این مطلب که آیا در مرکبات در جمل ترکیبیه مثل زید قائم یا ضرب زید عمروا یا بکرا آیا در این جمل دو تا وضع است که برای مفردات وضعی هست و برای مرکب وضع آخری است، یا اینکه نه ‌این حرف که در السنة تداول دارد امری است لااساس له؟ مطلب کفایه را بیان می‌کنم.

ایشان می‌فرماید بعد از اینکه این جمل موادی دارد و این جمل یک هیئاتی دارد، ‌آن هیئات تارة طاری می‌شود بر مفردات مثل ضرب زید که زید را با رفع می‌خوانیم، یک هیئتی هست که طاری است بر این مرکب بما هو مرکب که ضرب مقدم است بر زید یا در زید قائم زید مقدم است بر قائم که هر دو مرفوع هستند. ایشان می‌فرماید در کفایه که در مرکبات که متضمن مواد و هیئاتی هست غیر از وضع المواد که مواد وضع شده‌اند بوضعٍ شخصی، و غیر از وضع هیئات که آن هیئات خصوص اعرابش بوده باشد و از آن هیئات هیئت ترکیبیه هم هست، یعنی هیئت ترکیبیه هم داخل آن هیئات است، که این هیئات ترکیبیه هر کدام از این هیئت ترکیبیه وضع شده است به نسبت و اضافه خاصه مِن تأکیدٍ او حصر. انما زید قائم، این هیئت ترکیبیه که انما دارد این دلالت می‌کند بر نسبت حصری. یا ان زیدا قائم این دلالت می‌کند بر نسبت تأکیدی. غیر از اینکه این مواد وضع دارند به وضع شخصی و این هیئات که داخل در هیئات است هیئت ترکیبی موضوع هستند به وضع نوعی، این موضوع وصف هیئات است، ‌هیئاتی که موضوع شده‌اند آنها به وضع نوعی غیر از اینها وضع دیگری ندارد. یعنی بعبارة اخری: زید قائم غیر از اینکه زید وضعی دارد، قائم وضعی دارد، این اعرابی که در زید قائم است و این هیئت که یکی اول است و آن دیگری بعد است و هر دو مرفوع است یک وضعی دارد، ‌وضع در هیئت نوعی است و در مواد شخصی است، غیر از این وضع، ‌واضع مرکب را ‌زید قائم را بما هو مرکب با هیئت و ماده دوباره وضع کند به معنایی، این وضع دیگری ندارد و دوباره وضع نشده است. تارة کانّ ‌لفظ با هیئت وضع می‌شود، مثل اینکه فرض کنید رجل وضع شده است با این هیئت به آن طبیعی ای که در مقابل طبیعی المرأة است. اینجور وضعی ندارد که این زید قائم که مرکب از هیئت و ماده است دوباره وضع شده باشد به آن صورت ثبوتیه قیام بر زید، دوباره یک وضع آخری داشته باشد. اینجور نیست.

چرا اینجور نیست؟ صاحب الکفایة استدلال می‌کند در کفایه، می‌فرماید: ‌اگر بنا بوده باشد این مرکبات غیر از اینکه موادش به وضع شخصی وضع شد و هیئاتش به وضع نوعی وضع شد، ‌مرکب بما هو مرکب یک وضعی داشته باشد دوباره وضع بشود به آن معنا، این با وجود اینکه کاری می‌شود بلافایده چونکه وضع به جهت افاده است، ‌خب غرض از وضع کما اینکه گفتیم تفهیم است، ‌تلفظ می‌کند به آن لفظ در مقام تفهیم آن معنا، ‌وقتی که این مرکب بموادها وضعی داشت شخصیا، ‌بهیئاتها وضع داشت نوعیا، وقتی که متکلمِ عاقل شاعر او را تکلم کرد، آن معنا منتقل می‌شود به ذهن سامع به واسطه اینکه علم به وضع دارد دیگر. وقتی که اینجور شد پس دوباره این مرکب را با هیئت و ماده مجموعش را وضع کند به آن معنا، ‌این وضع دومی بلافایده و ‌لغو می‌شود. پس بما اینکه غرض از وضع تفهیم و تفهّم است، ‌بخواهد به آن معنا وضع بکند این لغو می‌شود.

ایشان یک دلیل دیگری هم ذکر می‌کند، می‌گوید: ‌اگر شما بخواهید قطع کنید که این وضع دیگر در مرکبات نیست، ‌اگر این وضع بوده باشد لازمه‌اش تعدد الدلالة است، باید مرکب دو دلالت داشته باشد. ایشان در کفایه آن چیزی که مرحوم کمپانی هم ابتدائا فرموده است غرضش این نیست که تعدد دلالت محال است، غرضش این نیست که محقق کمپانی اینجور فهمیده است. ایشان استدلال می‌کند که تعدد الدلالة نیست در مرکب، یعنی مرکب دو تا دلالت داشته باشد نیست، چونکه نیست پس معلوم می‌شود دو تا وضع نیست. درست توجه کنید. تارة‌ متکلم کلامی را می‌گوید دلالت آن کلام بر معنا دلالت اجمالی است، یعنی جزء آن کلام به جزء آن معنا و جزء آخر آن کلام به جزء آخر معنا دلالتی ندارد، این دلالت را دلالت اجمالی می‌گویند. مثل اینکه وقتی که ما لفظ الدار گفتیم لفظ الدار دلالت می‌کند بر عرصه‌ای که آن عرصه اتاق ‌ها دارد، ‌مطبخ دارد، مستراح دارد، وقتی که ما لفظ دار گفتیم لفظ دار به مجموع اینها دلالت می‌کند یعنی به عرصه با جدرانی که در آن عرصه ‌اتاق‌ها هست، مرحاض هست، مطبخ هست، دلالت می‌کند لفظ دار به تمام اینها. اما دلالتش اجمالی است، یعنی لفظ دار دلالت بر عرصه بکند، الفش دلالت بر اتاقش بکند، ‌راء هم دلالت بکند به مرافق، ای‌جور نیست. از مجموع این لفظ که لفظ الدار است آن مجموع آن صورتی که هست که از او تعبیر به دار می‌شود، به ذهن خطور می‌کند. بدان جهت می‌گویند بر اینکه لفظ الدار دلالتش بر اجزاء‌ دلالت اجمالی است، یعنی بعض لفظ به بعض معنا دلالت نمی‌کند. اما به خلاف اینکه ما بگوییم العرصة مع الجدران و فیها القباب و المرحاض و المطبخ، این را که گفتیم همان معنایی که لفظ دار دلالت می‌کرد اینها هم به همان معنا دلالت می‌کنند اما دلالت اینها تفصیلی است، عرصه به آن زمینش دلالت می‌کند، قباب به آن اتاق‌ها دلالت می‌کند، مرحاض به آن بعض المرافق دلالت می‌کند، ‌مطبخ هم به آن بعض مرافق دیگر. این دلالت، دلالت تفصیلی است.

مرحوم آخوند در کفایه مرادش این است. اگر مرکب بما هو مرکب یک وضع دیگری داشت، علاوه بر وضع مفرداتش و موادش هیئتا و مادتا یک وضع دیگری داشت لازم می‌آمد وقتی که ما زید قائم بگوییم در او دو دلالت بوده باشد، ‌یک دلالت تفصیلی که زید به زیدش دلالت می‌کند، قائم هم به قیام زید دلالت می‌کند، آن هیئتی که هست آن هیئت هم دلالت می‌کند که آن ذاتی که با او قیام است همان زید است. این دلالت، دلالت تفصیلی است. یکی هم از زید قائم مثل لفظ دار ‌منتقل به این معنا بشویم اجمالا. چگونه از لفظ الدار منتقل می‌شویم به آن عرصه و جدران و قباب اجمالا منتقل می‌شویم باید آن انتقال اجمالی هم بوده باشد. باید در هر مرکبی دو تا انتقال بوده باشد یک انتقال تفصیلی و یک انتقال اجمالی. و حال آنکه وجدان هر شخصی شاهد است که در مرکبات فقط انتقال تفصیلی هست، انتقال اجمالی نیست. و این انتقال تفصیلی شاهد قطعی است که وضع مستقلی مرکب بما هو مرکبٌ مادتا و هیئتا ندارد.

مرحوم آخوند مرادش از اینکه در کلامش دارد و یستلزم تعدد الدلالة مرادش این است، یعنی تعدد الانتقال، چون دلالت همان انتقال معنا به ذهن بود به شنیدن لفظ. انتقال دو جور بوده باشد.

پس از این حرف‌ ها نتیجه می‌گیرد که اینکه در بعض السنة متداول است للمرکب وضع غیر مفرداتها لعلّ ‌مراد اینها هیئت ترکیبیه است، یعنی غیر از اینکه واضع زید را که اولش فتحه دارد، ‌یائش ساکن است، ‌دالش قابل هست برای اعراب، ‌وضع کرده است، بعد هم علامت رفع را برای فاعلیت جعل کرده است، این هیئت را که زید بعد از ضرب واقع بشود یا قبل از ضرب واقع بشود مرفوع بوده باشد، در یک جایی منصوب بوده باشد مثل ان زیدا قائم، ‌در یک جایی کلمه حصر داشته باشد، انما زید قائم، ‌این هیئات را هم وضع کرده است. شاید مراد اینها این است و این اگر باشد صحیح است. چونکه هیئت ترکیبیه وضع شده است هر کدام از آنها به نسبت خاصه‌ای و به اضافه مخصوصه‌ای کما بیّنا.

در این بحث کلامی نیست که آن چیزی که مرحوم آخوند می‌گوید مطلب همینجور است.

انما الکلام در این است که مرحوم آخوند کما اینکه علماء ادب هم می‌گویند تفکیک ما بین المواد و الهیئات است که فرمود وضع در ناحیه موادّ شخصی است و لکن در ناحیه هیئت ‌نوعی است.

خب این مراد از وضع شخصی و نوعی چیست؟ چه فرقی دارد هیئت با ماده که وضع نوعی بشود در ناحیه هیئت و در ناحیه ماده شخصی بشود؟‌ این را بدانید سابقا هم اشاره کرده‌ام، اینکه تقسیم کرده‌اند وضع را به وضع نوعی و شخصی، این تقسیم به اعتبار موضوع است نه به اعتبار معنا. وضع را که تقسیم می‌کردند وضع عام موضوع‌له عام، ‌وضع عام موضوع‌له خاص، وضع خاص موضوع‌له خاص، این تقسیم وضع به اعتبار معنا بود، و این وضع را هم که تقسیم کرده‌اند که وضع نوعی است یا شخصی این تقسیم وضع هم به اعتبار موضوع است، آن لفظی که وضع می‌شود و تعیین می‌شود در مقابل معنا، معنا ‌معنایی بوده باشد اسمی یا معنا ‌معنایی بوده باشد حرفی، حرفی هم که شد نسبی باشد یا غیر نسبی بوده باشد که هیئات هم داخل هستند، ‌گفتیم حروف با هیئات فرق ندارند در اینکه معانی‌ شان متدلی است ‌به معانی دیگر. خب وضع در ناحیه اینها فرض کنید در ناحیه هیئت نوعی است.

توجیهاتی کرده‌اند، درست توجه کنید! ‌تقریب کرده‌اند که وضع چگونه در ناحیه مواد، اولین تقریبی که به ذهن بخورد شاید به ذهن شما هم آمده باشد، ‌گفته‌اند واضع وقتی که ماده‌ای را وضع می‌کرد که مثلا ماده ضرب، ‌یضرب، ضارب، مضروب را که ضاد، راء و باء است وقتی که این ماده را وضع می‌کرد این ماده‌ای که به او هیئات وارد می‌شود، ‌کلام در آن موادی است که وضع آنها غیر از وضع هیئت‌ شان است، چونکه در اسماء‌ جامده آن اسم با هیئته وضع می‌شود برای شخصی، که جعفر وضع شده است با همان جیم و عین و فاء و راء با آن ثلاث فتحات اول مجموع وضع شده است، ‌علم شده است، ‌اسم شده است بر آن شخص. و لکن الفاظی هست که مواد آنها یک وضع دارد و هیئت آنها وضع آخر دارد. کلام در این الفاظ است. این جاهایی که ماده را واضع وضع می‌کرد، ‌ماده‌ای که در ضرب یضرب ضارب مضروب اضرب و امثال ذلک است واضع لحاظ کرده است آن حروف مخصوصه را که ضاد، راء و باء است، این ضاد و راء‌ و باء‌ را لحاظ کرده است و این را وضع کرده است در مقابل آن معنایی که از آن معنا ما تعبیر به زدن می‌کنیم که آن مسأله زدن که در مقابل کشتن و در مقابل زخمی کردن، زدن یک معنایی است، این ماده را در مقابل او وضع کرده است. بما اینکه این ماده‌ای که لحاظ کرده است این لفظی را که لحاظ کرده است این صدق بر غیر خودش نمی‌کند، دیگر به ماده قیام صدق نمی‌کند، به ماده قتل صدق نمی‌کند. پس بدان جهت شخص می‌شود و صدق بر مواد دیگر ندارد. این، شخص است. شخصیت بالاضافة الی المواد است نه بالاضافة الی افراد خودش. یعنی وقتی که ضاد و راء و باء را واضع وضع کرد، ‌ضرب را شما بگویید یضرب را آن یکی بگوید ضارب را آن یکی بگوید مضروب را آن یکی بگوید، هر کس الی یوم القیامة‌ تکلم بکند این ماده را واضع وضع کرد، چونکه این ماده در تمامی آنها هست. ماده نسبت به آن افراد خودش شخص نیست کلی است موضوع. شخص این ضاد و راء و باء که فعلا در ذهنش ملحوظ است شخص این را وضع نکرده است به نحوی که اگر ثانیا لحاظ کرد این را کس دیگر لحاظ کرد او غیر می‌شود. شخص را وضع نکرده. طبیعی ضاد و راء و باء را وضع کرده است. و لکن این طبیعی بما اینکه دیگر به مواد دیگر ‌صدق نمی‌کند و به آنها شامل نمی‌شود، به آن اعتبار شخصی است. و الا نسبت به افراد خودش شخص نمی‌تواند بشود.

خب اگر این معنا بوده باشد این در ناحیه هیئت هم هست. وقتی که واضع هیئت فاعل را وضع می‌کرد، هیئت فاعل خودش یک افرادی دارد، یکی می‌گوید ضارب یکی می‌گوید قاتل یکی می‌گوید ناصر. این هیئت نسبت به آن افراد خودش طبیعی است، مثل ماده. و اما نسبت به هیئات دیگر شخص است، شامل هیئت مفعول نمی‌شود، شامل هیئت فرض کنید صیغه افعل نمی‌شود هیئت فاعل. پس چگونه شد وضع در ناحیه هیئت نوعی شد و در ناحیه ماده ‌شخصی شد؟ ‌این جهت امتیازش چیست؟‌ این فرقی با هم ندارد.

بدان جهت این توجیه درست نیست.

یک توجیه دیگری هم که توجیه ثانی است این را هم بگویم رد بشویم.

این‌که گفته‌اند وضع در ناحیه ماده شخصی است و در ناحیه هیئت نوعی است چونکه ماده‌ای که هست ماده غیر از افراد خودش به چیز دیگر شامل نیست، ماده به مواد دیگر شامل نیست، اما هیئت اینجور نیست، هیئت به مواد مختلفه شامل است. وقتی که هیئت فاعل را وضع می‌کرد به این هیئت فاعل در ضمن ماده‌ نصر بوده باشد قتل بوده باشد چونکه این هیئت شامل می‌شود آن مواد مختلفه را بدان جهت وضع، وضع نوعی است.

این اگر توجیه باشد این مثل اولی است. چرا؟ چونکه چگونه که هیئت شامل می‌شود مواد مختلفه را، ماده را هم که وضع می‌کند او هم شامل می‌شود هیئات مختلفه را. وقتی که ماده ضاد و راء و باء را وضع کرد این ضاد و راء و باء در ضمن هیئت ضارب باشد مضروب باشد اضرب باشد یضرب بوده باشد هر چه بوده باشد تمام اینها را شامل می‌شود.

این‌ها درست نیست.

توجیهی به این حرف که وضع در ناحیه مواد ‌شخصی است و در ناحیه هیئت نوعی است توجیهی را محقق کمپانی دارد، که می‌فرماید این توجیه، ‌توجیه صحیح است و فرق است ما بین وضع هیئت و وضع ماده.

حاصل کلام ایشان این است، ایشان فرموده است: چگونه عرَض در خارج وجود مستقلی ندارد، وجود عرض به وجود معروضش است، ‌عرض در خارج وجودی ندارد و لو در عالم ذهن معنایش مستقل است، معنای اسمی است، و لکن عرض به حسب خارج وجود مستقلی ندارد، در خارج قائم به جوهر است. ایشان فرموده است هیئات هم در عالم نفس که واضع آنها را لحاظ می‌کند وجود مستقلی ندارد یعنی نمی‌تواند هیئت را مستقلا تصور کند. خب ضرب یک هیئتی دارد که ثلاث فتحات، هیئت فعلَ است ‌هیئت فعل ماضی است. آن ثلاثة فتحات را مستقلا تصور کند این نمی‌شود، ‌این هیئت نمی‌شود. و لکن ماده اینجور نیست، ماده خودش قابل تصور است مستقلا. انسان تصور می‌کند ضاد و راء و باء را بدون اینکه ضاد و راء و باء آخرش فتحه داشته باشد، کسره داشته باشد، ضمه داشته باشد، اصلا اینها را لحاظ نمی‌کند، خود ماده را که ضاد و راء و باء است لحاظ می‌کند، اصلا هیئت را لحاظ نمی‌کند. ماده خودش مستقل است در لحاظ و می‌شود او را لحاظ کرد و لکن هیئت اینجور نیست. هیئت را نمی‌شود لحاظ کرد.

پس وقتی که این‌گونه شد واضع در وضع هیئات باید چه کار بکند؟ ‌یکی از دو کار را باید واضع بکند؟

یکی این است که یک عنوان جعلی درست کند یک ماده جعلی درست کند که به آن ماده جعلی اشاره کند به مواد مختلفه. مثل اینکه می‌گویند هیئت فعلَ این فاء و عین و لامی که هست ‌ماده، این ‌ماده جعلی است. فعلَ را علماء ادب که می‌گویند فعلَ یفعلُ فِعلا یا فَعلا یا فُعلا این اشاره است فاء به فاء الفعل مواد، ‌عینش اشاره است به عین الفعل مواد، ‌لامش هم اشاره است به لام الفعل مواد. نه اینکه فعل به معنا کار کردن باشد، به آن معنا نیست. این عنوان، ‌عنوان مشیر است. خب عنوان مشیر را که درست کرد آن هیئتی را که می‌خواهد وضع بکند در ضمن این عنوان مشیر لحاظ می‌کند، ‌طاریا علی عنوان المشیر لحاظ می‌کند که هیئت فاعل از او تعبیر می‌شود که هیئت عارض شده است به فاء‌ الفعل و عین الفعل و لام الفعل. این ماده، ماده عنوانی است. ماده عنوانی مشیر به تمام المواد است. خب بدان جهت وضع هیئت نوعی می‌شود، یعنی عنوان مشیری را لحاظ کرده است و اشاره به تمام المواد کرده است. و لکن در وضع ماده اینجور نیست. در وضع ماده، ماده را مستقلا لحاظ می‌کند ‌ضاد و راء و باء‌ را و وضع می‌کند.

این یک کار.

کار دومی که از دست واضع بیچاره می‌‌آید این است که هیئت را در ضمن ماده مخصوصه‌ای تصور کند، مثل هیئت ضرب را لحاظ بکند، بگوید بر اینکه این هیئتی که در ضرب هست من این هیئت را و آنی که مشابه این هیئت است اینها را وضع کردم به نسبت تحققی، ‌هر وقت این هیئت طاری بر ضاد و راء و باء شد یا طاری بر ماده‌ای شد که مثل ضاد و راء و باء معنایی دارد ‌حدثی، دلالت بکند به نسبت تحققی، تحققی آن ماده که آن ماده در خارج نسبت تحققی دارد. پس می‌بینید هیئت را در ضمن ماده‌ای لحاظ کرده است و آن هیئتِ در آن ماده و مشابهش را وضع کرده است، نه اینکه یک دفعه هیئت ضرب را وضع کرده یک دفعه هیئت نصر را، ‌یک دفعه هیئت قتل را. اینجور نیست، واضع عاقل هم بوده باشد که فرض این است که لااقل عاقل است اینجور وضع لغوی نمی‌کند بلکه این نحو وضع می‌کند. پس یصبح بر اینکه وضع در ناحیه هیئات اختلاف پیدا می‌کند با وضع در ناحیه مواد. این توجیهی است که ایشان فرموده است.

و لکن شما می‌دانید این توجیه درست نیست. چرا؟ درست توجه کنید. خب می‌گوییم که شما خودتان بعد از اینکه مرحوم آخوند در بحث مشتق عنوان خواهد کرد، ‌خود ایشان هم متعرض است، ‌مرحوم آخوند می‌فرماید که علماء ادب گفته‌اند اصل در مشتقات مصدر است، اصل در کلام مصدر است یا اصل در کلام فعل ماضی است؟ کلام به معنا مشتق است، ‌مشتقات است، اصطلاح، اصطلاح صرفیین است. اصل در کلام مصدر است، کلام یعنی مشتقات. اصل در مشتقات مصدر است یا فعل است. آن اص را مرحوم آخوند معنا کرده است خود ایشان هم دارد. آن اصل در مشتقات مصدر است یعنی چه؟ ‌خود مرحوم آخوند معنا کرده است خود ایشان هم دارد، اصل در کلام مصدر است یعنی آن وقتی که واضع ماده را وضع می‌کرد، ماده را در ضمن هیئت مصدری لحاظ کرده است. ضرْب اولش مفتوح، عین الفعلش ساکن، آخرش هم ساکن است قابل حرکات است. ضرب را که مصدر است، ‌ماده را که می‌خواست وضع بکند آن مصدر را لحاظ کرده است و بعد گفته است آن ماده‌ای که در ضمن این هیئت است این ماده در ضمن این هیئت باشد و در ضمن هر هیئتی برود من این را وضع کردم به آن معنایی که آن معنا در مقابل کشتن و جراحت زدن و زخم زدن و امثال اینهاست. می‌گوید بعضی‌ها این‌گونه گفته‌اند. و بعضی‌ها هم گفته‌اند نه، اصل در کلام فعل ماضی است، یعنی آن وقتی که ماده را وضع می‌کرد در ضمن هیئت فعل ماضی واضع لحاظ کرده است. بعد گفته است این ماده‌ای که در ضمن این هیئت است من این ماده را به هر هیئتی برود به این معنا وضع کردم. چونکه آن وقتی که شما معنا کردید توجیه کردید هیئت ضربَ را وضع می‌کرد در ضمن ضربَ تصور کرد گفت این هیئتی که ضاد و راء و باء‌دارد و هر کجا که مشابه این هیئت است به این معنا وضع کردم. این شد عین وضع هیئتی شد که شما می‌گویید. پس چگونه شد که وضع در ناحیه هیئت نوعی شد وضع در ناحیه ماده شخصی شد؟ شما که خودتان ملتزم به این هستید. این اولا.

و ثانیا: این هیئت خودش قابل تصور نیست چگونه قابل تصور نیست؟ سه تا فتحه پشت سر هم وارد بر یک ماده‌ای بشود، سه تا فتحه را نمی‌شود تصور کرد؟ واضع بگوید این سه تا فتحه را من وضع کردم که پشت سر هم است، به هر سه فتحه را ملاحظه کرده است بدون اینکه ماده‌ای را ملاحظه کند، بدون اینکه لحاظ ضاد و راء و باء بکند بدون اینکه لحاظ کند جامع عنوانی را. می‌گوید آن سه فتحه‌ای که پشت سر هم هستند، ما بین‌شان هم حرکت دیگری متخلل نیست، این را وضع کردم که اگر به ماده‌ای وارد شد نسبت تحققی را برساند. می‌گوید من رفع را که رفع علامت دارد علامتش ضمه است، این ضمه را من وضع کردم اگر به آخر هر کلمه‌ای هر اسمی وارد شد، دلالت بکند بر اینکه او فاعل است یا مبتدا. اگر بعد از فعل بشود دلالت بر فاعل بکند، اگر قبل الفعل بوده باشد یا فعل نبوده باشد دلالت بکند که او مخبر عنه است. خب چه اشکالی دارد؟

این‌که می‌گویید حرکات قابل لحاظ نیستند، هیئت قابل لحاظ نیستند الا و لابد در ضمن ماده‌ای بوده باشد اولا درست نیست. و ثانیا اگر درست بوده باشد تازه می‌شود مثل موادی که گفته‌اند اصل در کلام مصدر است یا فعل ماضی است.

[سؤال: هیئت اگر بخواهد معنی بدهد حتما باید در ضن یک ماده‌ای باشد والا سه تا حرکت که معنا ندارد؟ جواب:] ماده هم اگر بخواهد معنا بدهد باید در ضمن هیئتی باشد. شما فقط بگویید ضاد و راء و باء شما می‌گویید الفباء درست می‌گویید؟ اینجور می‌گویند دیگر. باید در ضمن هیئتی باشد تا معنا بدهد. این هیئت را وضع کرده است که داخل بر ماده بشود دلالت به این معنا بکند. ماده را هم وضع کرده است که هیئت دلالت به او دلالت بکند. دلالت به این معنا بکند، منتها هر هیئتی. در هیئت هم هر ماده‌ای.

بدان جهت الی یومنا هذا ما یک وجه معقولی که امتیاز بدهد وضع هیئات را از ماده، وضع در ناحیه هیئات نوعی بشود در ناحیه ماده شخصی بشود این را نفهمیدیم. هر ماده‌ای نسبت به مواد دیگر، ‌هر هیئتی نسبت به هیئت دیگر شخص است، یعنی به آنها دیگر صدق نمی‌کند. وقتی که هیئت فاعل را وضع می‌کند به هیئت مفعول صدق نمی‌کند. ماده ضاد و راء و باء وضع می‌کند به ماده قتل دیگر شامل نمی‌شود. و اما نسبت به افراد خودشان هر دو تا نوع است، نوع یعنی افرادی دارد. شما بگویید ضارب آن یکی بگوید قاتل آن یکی بگوید ناصر، هر کس بگوید آنی که وضع شده است شامل او می‌شود. در مواد هم شما بگویید ضربَ، ‌آن دیگری بگوید یضرب، آن ماده بتمامه شامل می‌شود. نسبت به افراد خودش کلی است نوع است نسبت به مواد دیگر یا هیئات دیگر شامل نمی‌شود. اگر شخصیت به این بوده باشد هر دو شخصی است. نوعیت اگر به آن بوده باشد هر دو نوعی است. دیگر فرقی ما بین اینها نیست.

و الحمد لله رب العالمین.

عرض می‌کنم یک نامه‌ای به من نوشته‌اند که مدرسه فیضیه روز جمعه طرف صبح یک مجلسی هست آقایان شرکت کنند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا