دروس خارج اصول / درس 31: كلا در اينكه اراده معنى شرط الوضع هم نيست. اقسام دلالت

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
کلام ما تا اینجا رسید که مستعمل و متکلم لفظ اینکه قصد میکند و اراده میکند معنا را در ذهن سامع منتقل بکند این قصد قید در ناحیه مستعملفیه و موضوعله نیست به آن شواهدی که صاحب کفایه ذکر فرمود. کلام در این جهت بود که آیا این قصد و این اراده شرط است در وضع اللفظ للمعنی یا در ناحیه وضع هم شرط نیست؟ یعنی وضع را که ما تعیین گفتیم یا کسی که وضع را نحوه دیگری معنا کرد علی کل تقدیر این وضع امر اعتباری انشائی است. آیا این وضع اللفظ للمعنی مشروط است بر اینکه متکلم اراده کند و قصد کند آن معنا را یعنی قصد نقل به ذهن سامع این شرط الوضع هست یا شرط الوضع نیست. فرموده بودند که این شرط الوضع است.
عرض میکنیم که حق در مقام این است: این قصد معنا کما اینکه قید موضوعله و مستعملفیه نیست شرط الوضع للمعنی او هم نیست. تعیین شده است نفس اللفظ که مثلا لفظ رجل است، لفظ رجل که عبارت از راء و جیم و لام است رجل وضع شده است و تعیین شده است در مقابل ذات طبیعی که آن طبیعی در مقابل طبیعی المرأه است، نفس آن صورت او معنای لفظ رجل است. منتها در استعمالات قرینهای هست که مراد وجود آن صورت است مثل جائنی رجل یا جئنی برجل چونکه صورت بما هو معنی اثری بر او مترتب نمیشود و غرضی بر او متعلق نمیشود. و لکن آن چیزی که این لفظ در مقابل او تعیین شده است علی الاطلاق، علی الاطلاق یعنی قیدی ندارد شرطی ندارد این تعیین، او نفس طبیعی است که در مقابل طبیعی المرأه است.
چرا ما میگوییم شرط در ناحیه وضع نیست؟ درست توجه کنید. میگوییم که شما که میفرمایید لفظ وضع شده است به ذات معنا، لفظ رجل وضع شده است به آن ذات معنا، وضع مشروط است به قصد و اراده متکلم، مرادتان از قصد و اراده متکلم مطلق قصد تفهیم است و مطلق اراده نقل معنا به ذهن سامع است؟ که آن چیزی که شرط شده است در وضع این است که متکلم و مستعمل قاصد بوده باشد نقل معنا را به ذهن سامع. این شرط وضع است؟ این شرط است در وضع لفظ رجل به ذات آن معنا. اگر مرادتان این است این اشتراط لغو است. چرا؟
چون که آن شرطی که مستعمل آن شرط را باید رعایت بکند آن شرط خود استعمال است. خود استعمال اللفظ بدون قصد نقل معنا به ذهن سامع اصلا استعمال محقق نمیشود. آخه وضع لغایة الاستعمال است، استعمال لفظ در معنا غرض از وضع است، اما شرط وضع نمیتواند بشود. لفظ رجل وضع شده است به این معنا به شرط الاستعمال، یعنی استعمال نکنی وضع نشده است، این معنا ندارد. وضع شده است لیستعمل تا استعمال بشود، استعمال غایت است. و اگر متکلم خواست استعمال بکند، خب قهرا قصد انتقال معنا به ذهن سامع دارد چونکه استعمال بدون این قصد نمیشود. و به تعبیر آخر چیزی را واضع میتواند شرط قرار بدهد که استعمال موقوف به او نیست، ممکن است استعمال لفظ فی معنی بشود و آن چیز محقق نشود، او را میتواند شرط بکند. مثل اشاره خارجیه که در اسماء اشاره گفتیم. استعمال طبیعی اللفظ در طبیعی المعنی موقوف به اشاره خارجیه نیست. خیلی از الفاظ است که ما آنها را استعمال در معنا میکنیم هیچ اشاره خارجیه نیست، مثل این الفاظی که من الان دارم استعمال میکنم. این را اگر واضع شرط بکند که باید در استعمال این لفظ اشاره خارجیه هم بکنی این عیب ندارد. گفتیم و جای شرط هم هست، چونکه امری است که استعمال موقوف به او نیست. و اما چیزی که استعمال بدون او نمیشود، استعمال غیر معقول است بدون او تحقق پیدا کند مثل لحاظ معنا، تصور معنا که متکلم معنا را تصور کند، لفظ را تصور میکرد، معنا را تصور میکرد، این لحاظ را (طبیعی لحاظ را نه آلیا او استقلالیا، آن خصوصیتها را نمیگوییم) مطلق لحاظ معنا را شرط وضع لفظ در معنا قرار بدهد، این غیر معقول است. چونکه وضع به جهت استعمال است، استعمال بدون لحاظ نمیشود. یعنی اگر این را واضع نمیگفت شرط هم نمیکرد بود، این تصور بود، چونکه وضع به جهت استعمال است.
پس اگر مراد شما از قصد متکلم معنا را اشتراط مطلق قصد است، این اشتراطش لغو است چون استعمال بدون این نمیشود. و اگر نه، قصد خاص شرط بوده باشد، آن وقتی که قصد کرد متکلم این معنای بالخصوص را به ذهن سامع منتقل بکند، آن وقتی که قصد کرد این معنای خاص که عبارت از طبیعی است که در مقابل طبیعی المرأة است، هر وقت این معنا را قصد کرد به ذهن سامع ببرد آن وقت این لفظ رجل را به آن معنا وضع کرده است. این اگر شرط بوده باشد، دلالت الفاظ تعطیل میشود، چرا؟ چونکه باید سامع این شرط را از خارج احراز کند شرط وضع را. لفظی را از متکلم شنیده است، و انتقالش به معنا به واسطه وضع است دیگر، وضع هم مشروط است به اینکه لفظ رجل که وضع شده است به آن معنا شرطش این است که بداند که متکلمی که هست قصد کرده است این معنا را از این لفظ. قصد کرده است این معنا را نقل بدهد به ذهن سامع که همان معناست که طبیعی المرأة است. خب اگر این را خود سامع از خارج بداند احتیاج به لفظ نیست، اگر خود سامع بداند که متکلم اراده کرده است سامع ملتفت بشود به طبیعی که در مقابل طبیعی المرأة است، دیگر احتیاج به تکلم و تلفظ نیست.
پس اگر از شرط مطلق قصد تفهیم و انتقال معنا به ذهن بوده باشد، مطلق القصد، دیگر خصوصیت این معنا شرط نیست، فقط این شخصِ مستعمل اللفظ در مقام تفهیم است یعنی در مقام این است که قصد کرده معنا را به ذهن سامع ببرد، معنا هر معنایی باشد. این اگر شرط بشود این لغو است چونکه استعمال بدون این اراده محقق نمیشود. این مقوم استعمال است. اگر شرط به معنی المشروط قصد خاص بوده باشد که آن وقتی لفظ به این معنا وضع شده که متکلم قصد کند نقل همین معنا را به ذهن سامع. خب اگر سامع این را از خارج بداند که قصد کرده نقل این معنا را احتیاج به تلفظ ندارد، اصلا باب دلالت الفاظ لغو میشود، دلالت وضعیه تعطیل میشود، اصلا این را باید از خارج احراز کند.
پس بدان جهت در مانحنفیه کما اینکه این قصد در ناحیه موضوعله و مستعملفیه مدخلیتی ندارد در ناحیه وضع هم مدخلیتی ندارد. وضع همان تعیین لفظ است للمعنی، غرض از او استعمال است، غرض از او قصد تفهیم است. این قصد تفهیم این معنا به این لفظ غرض از وضع است. چگونه غرض از اوضاع در الفاظ استعمال است و استعمال شرط وضع نیست بلکه غایت وضع است، این اراده و قصد المعنی هم که متکلم و مستعمل دارد این غرض از وضع است، چونکه حقیقة الاستعمال است، مقوم استعمال است. استعمال این است که قصد کند این معنا را به ذهن ببرد، و این با گفتن این لفظ به نقل دادن این لفظ است به ذهن سامع. این حقیقت استعمال است. چگونه نمیشود گفت وضع مشروط به استعمال است، وضع مشروط به استعمال است، وضع مشروط به بعض آن چیزی که محقق استعمال است به بعض او هم نیست.
[سؤال: … جواب:] یعنی آن معنایی که منتقل به ذهن سامع میشود از سماع اللفظ بعد از علم به تعیین، او مدلول وضعی لفظ است.روی این اساسی که چیده شد برای کلام سه تا مدلول است.
یک مدلول است که از او تعبیر کردیم به مدلول خطوری و هکذا تعبیر میشود به مدلول تصوری و تعبیر میشود به مدلول وضعی. و آن این است: چونکه لفظ تعیین شده است به ازاء ذات المعنی و کسی که عالم به این تعیین است و این تعیین را میداند، وقتی که این لفظ منتقل به ذهن او شد به واسطه حس سامعه، او منتقل میشود به آن معنا، یعنی آن معنا هم خطور میکند و آن معنا هم در ذهنش میآید.
این یک مدلول است.
مدلول دیگر این است برای کلام، وقتی که کلام را از متکلم شنید بر اینکه جائنی رجل وقتی که این کلام منتقل شد به ذهن او مادتا و هیئتا، منتقل میشود به ذهن او که متکلم به این کلام اراده کرده است و قصد کرده است بر من بفهماند که آن طبیعی که در مقابل طبیعی المرأة هست، یک وجود او (چون همه که نمیآید) در خارج پیش او آمده است. این را میفهمد که متکلم قصد دارد این را بفهماند. این هم مدلول کلام است. در این هم شکی نیست. وقتی که مولا به عبدش گفت اکرم کل عالم عبد میتواند، وقتی که این کلام را شنید نسبت بدهد به مولا که مولا قصد کرده بود به من تفهیم کند که اکرام هر عالمی مطلوبش است، منتها وجوبا او استحبابا هنوز با او کاری نداریم. این هم مدلول کلام است.
این مدلول دومی را که هست مدلول تصدیقی گفته میشود، در عبارت کفایه مدلول تصدیقی گفته است، در کلام مرحوم نائینی تعبیر میشود از این مدلول به مدلول استعمالی و خواهیم گفت که این تعبیر صحیح است، مدلول استعمالی. این هم یک مدلول. دو تا مدلول شد بر متکلم.
یک مدلول دیگر کلام دارد. آن مدلول دیگرش چیه؟ آن مدلول دیگرش این است که آن چیزی که به من قصد تفهیم او را داشت که اکرام هر عالمی مطلوب من است، آنی که قصد داشت تفهیم او را به من او مراد جدی اش بود، واقعا در صفحه نفسش هم همان بود، این را لخوف او لرعایة التقیة او ضربا للقانون که در کفایه میفرماید نگفته است، آن چیزی که میخواست به من بفهماند واقعا مرادش هم همان بود. واقعا میخواست آن حکم واقعی را، آن چیزی که امام فرمایش فرمود امسح علی الجورب واقعا میخواست حکم الله را به من بفهماند که این مدلول چه چیز است؟ مدلول جدی و مراد جدی است. این مدلول جدی این داخل در موضوعله و مستعملفیه و وضع نیست. بلاشبهة الی یومنا هذا هم آنهایی که تکلم کردهاند در وضع الفاظ و وضع جمل من حیث المواد و الهیئات کسی نگفته است بر اینکه ثبوت مراد جدی دخیل است در موضوعله و مستعملفیه.
بدان جهت وقتی که امام علیه السلام به آن سائل گفت امسح علی الجورب نه استعمال مجازی هست، همان استعمال الفاظ در موضوعله خودش است و بر طبق وضع هم هست، از قانون وضع تخطی نکرده است. ثبوت مراد جدی بر طبق آن چیزی را که متکلم قصد کرده بود تفهیم او را، ثبوت مراد جدی در نفس متکلم و عدم ثبوت مراد جدی او دخل در وضع الفاظ ندارد. او را به چه چیز ما کشف میکنیم؟ بحث حجیت ظواهر همین است. این سیرة العقلاء است، وقتی که مستعملی کلامی را گفت و قصد کرد تفهیم معنایی را برای طرف به حیث آنکه صحیح است بر سامع نسبت بدهد که متکلم به من اینجور فهماند که هر عالمی اکرامش مطلوب است سیرة العقلاء بنا بر این است که او را حمل بر مراد جدی اش میکنند. چونکه آنی که لازم الرعایة هست آن مراد جدی است. و الا اگر یک جایی بداند این، مراد جدیش این نیست، این را از ترسش گفت، تقیتاً فرمود این را، حفظ لدماء الشیعة این را فرمود، این اثری ندارد. آن چیزی که لازم الرعایة است او مراد جدی است. و این عقلاء وقتی که ظاهر کلامی را از متکلمی شنیدند و احراز کردند مدلول استعمالی او را که متکلم قصد تفهیم این معنا را به ما داشت، احتجاج میکنند به متکلم کما اینکه متکلم هم احتجاج به همان ظهور کلامش میکند. اگر آن ظهور مطابق با مراد جدی بود، مراد استعمالی با مراد جدی مطابق بود عمل نکرد، اعتذار آورد که من احتمال دادم این را شما تقیتاً فرمودهاید، به یک جای دیگری به من اینجور گفتهاید. میگوید به تو چه، من گفته بودم تو وظیفه ات این است که عمل بکنی. تا مادامی که قرینه معتبرهای بر خلاف قائم نشده است سیرة العقلاء بر این جاری هست که میگویند آنی که متکلم او را قصد کرده بود به ما تفهیم کند او مطابق با مراد جدی است و معنای حجیت ظهور هم این است.
پس مراد جدی دخل در وضع الالفاظ ندارد او یک بنائی است بر بر آن کلام منضم میشود که آن بناءالعقلاء است و آن بناء العقلاء هم ممضی است عند الشرع.
انما الکلام در این است: غیر از این دلالت کلام بر مراد جدی، دلالتش هم به واسطه سیره بود که بنا میگذاشتند مراد جدی این است، غیر از این دلالت که این بود که متکلم اراده کرده است تفهیم این معنا را به ما، این مدلول که عبارت است از اینکه متکلم اراده تفهیم کرده، این را ما از کجا میفهمیم؟ ما حرف مان این است: اصل اینکه متکلم اراده کرده است به ما بفهماند، این از خود تلفظ استفاده نمیشود، این را باید از خارج فهمید. وقتی که از خارج فهمیدیم که این شخص قصد تفهیم دارد یعنی قصد استعمال دارد این را از خارج کشف کردیم آن متعلق ارادهاش چیست، قصد تفهیم کدام معنا را با لفظ دارد این بالوضع است. تعیین مقصود بالوضع است که متعلق قصد متکلم چیست و چه چیز را قصد کرده است که به ذهن ما نقل بدهد به این لفظ، این به واسطه وضع است. آن استعمال که گفتن لفظ و قصد تفهیم است این استعمالی که هست که متکلم قصد کرده است تفهیم را به لفظ گفتن، این باید از خارج احراز بشود، از خود سماع اللفظ این معنا استفاده نمیشود. انسان علم به وضع هم داشته باشد استفاده نمیکند.
ما از پشت دیوار شنیدیم که جائنی رجل، اما نمیدانیم متکلمش نائم است، سکران است، تب گرفته هذیان میگوید یا راست راستی در مقام إخبار و قصد تفهیم است. این را به مجرد سماع اللفظ ما نمیتوانیم کشف بکنیم. اینکه متکلم قصد نقل معنا به ذهن دارد، قصد استعمال دارد این باید از خارج احراز بشود. و اما وقتی که احراز شد که قصد احضار معنا دارد، اینکه کدام معنا را میخواهد احضار کند با احضار این لفظ این به واسطه لفظ است. این به واسطه قرارداد است، که وضع هم همین است، لفظ تعیین میشود بازاء المعنی که غایت وضع این است که در مقام استعمال یعنی آن وقتی که متکلم قصد تفهیم داشت، این معنا را که قصد کرد این لفظ را بگوید. این استعمالی که هست این استعمال غایة الوضع است. پس آن مدلول استعمالی یعنی مدلولی که به استعمال محقق میشود، استعمال همان قصد تفهیم معنا است باللفظ، این مدلول استعمالی بما هو مدلول استعمالی، این بالوضع است و لکن به ضمیمه احراز اینکه متکلم استعمال دارد میکند، این باید از خارج احراز بشود. این را ما باید از کجا خارج احراز کنیم؟ از خارج از کجا احراز کنیم؟ درست توجه کنید.
یک سیره دیگری در عقلاء هست، هر وقت متکلمی که عاقل و شاعر است کلامی را گفت، اصل اولی عند العقلاء این است که این قاصد استعمال است. اینکه نه، این کلام را میگفت دندان هایش را امتحان کند که دندانهای مصنوعی اش که ببیند خوب میتواند حرف بزند یا نه، قاصد معنا نبود، اینها نه، این نیست. وقتی از متکلم شاعر کلامی صادر شد که موقع تکلم عاقل است و شاعر است اصل اولی این است که این متکلم در مقام استعمال است.
بدان جهت هم ظهورات به اصل عقلائی احراز میشود، ظهورات استعمالیه، همین است دیگر، در جایی که شک میکنیم متکلم معنای حقیقی را اراده کرده یا معنای مجازی همان قصد استعمالی است دیگر، قصد تفهیم آن معنا را دارد یا ندارد، معنای موضوعله را، معنای اصالة الحقیقة همین است. با اصالة الحقیقة مراد جدی کشف نمیشود. با اصالة الحقیقة مراد استعمالی تعیین میشود. با اصالة عدم المجاز یا عدم القرینة و امثال ذلک، (قرینه متصله نه قرینه منفصلهای که قرینه بر مراد جدی است نه بر مراد استعمالی) با اصالة عدم القرینة یعنی عدم قرینه متصله اینجا اگر از متکلم عاقل در مراد استعمالی یک خطایی بشود که مراد استعمالی متکلم جوری باشد و ما جور دیگر فهمیدیم این است که منشأش یا غفلت متکلم میشود، که بنا بود که یک قرینهای هم بگوید چون آنی را که اراده کرده بود ببرد این مقتضای وضع نبود، باید قرینه بگذارد اشتباه کرد قرینه نگذاشت، یا غفلت از سامع بشود که او قرینه را نشنید. این ظهورات که مراد استعمالی را تعیین کردند این به واسطه وضع میشود به وضع تعیین میشود. اما بعد از اینکه اصل اینکه متکلم در مقام استعمال و اراده نقل معنا به ذهن است این را از خارج به دست میآوریم، خارج و لو اصل عقلایی. نفرمایید که ما دیگر گیر میکنیم. بله آنجایی که متکلم را احراز نکردیم، ما الان در این ور دیوار هستیم آن هم در آن دیوار، نمیدانیم آن ور دیوار تب کرده هذیان میگوید شعور دارد اصلا یا ندارد. اینجا اصل عقلایی نیست. آنجایی که محرز بشود که متکلم ما در حین تکلم عاقل و شاعر است این اصل عقلایی هست. آن وقتی که ما لفظ را از وراء جدار شنیدیم منتقل به معنایش میشویم. این مدلول، مدلول استعمالی نیست اما مدلول وضعی هست. مدلول وضعی، مدلول استعمالی، مدلول به مراد جدی. سه تا مدلول شد. مدلول وضعی هست، چونکه این لفظ به ذات این معنا تعیین شده است قهرا آن کسی که این را میداند، وقتی که لفظ را شنید آن معنا به ذهنش میدود و لو من وراء الجدار بشنود. پس مدلول وضعی چه شد؟ مدلول وضعی همان مدلول خطوری است. اما مدلول وضعی غیر از مدلول استعمالی است. آن مدلول استعمالی است که در آنجا باید از خارج احراز بشود بر اینکه آن متکلمی که هست مرید است یعنی اراده استعمال دارد، اراده این معنا را.
این هم که کلامی که از علمین حکایت شده است، او مربوط به مراد جدی علی الظاهر نیست، همان مراد استعمالی نیست. علمین که گفتهاند دلالت در الفاظ تابع اراده است، تابع اراده است یعنی تابع وضع نیست تابع اراده مستعمل است. این است دیگر. بدان جهت مرحوم آخوند میگوید که مراد آنها از مدلول کلام که مدلول کلام تابع اراده است، مدلول وضعی نیست. واقعا هم باید همینجور بشود، مدلول وضعی که عبارت از خطور معنا به ذهن است او تابع اراده نیست. باید مدلول استعمالی بشود که مرحوم آخوند از مدلول استعمالی در کفایه تعبیر به مدلول تصدیقی کرده است. اگر کسی از شما پرسید مدلول تصدیقی، مرحوم آخوند کاری با مراد جدی ندارد، با مراد تصدیقی که تعبیر در کفایه کرده است، همان مدلول استعمالی است که ما مدلول استعمالی تعبیر میکنیم و بر شما هم معلوم شد که مدلول استعمالی است این حقیقتا. چونکه استعمال به اراده قصد نقل معنا به ذهن میشود، و مرحوم آخوند هم در کفایه میگوید که این مدلول تصدیقی را باید از خارج احراز کرد، یعنی ارادهاش را، اراده متکلم که متکلم اراده کرده است معنا را نقل به ذهن سامع بدهد، این را باید از خارج احراز کرد.
[سؤال: … جواب:] آقا! این قصد کرده نقل بدهد معنا را به ذهن سامع به نقل دادن لفظ. … این محقق استعمال است، شما به این بعد از گفتن من این بیان را تصدیق چه مربوط است؟ استعمال حقیقتش این است که قصد بکند متکلم این معنا را نقل بدهد به ذهن سامع به تبع نقل دادن این لفظ…. باید از خارج احراز کند که در صدد استعمال است، در صدد یعنی اراده تفهیم دارد یعنی از خارج باید احراز بکند که این سکران نیست، تب نکرده است، تب و لرز نگرفته است. … آنجاها استعمال نیست. این شرط را مستعمل در مقام استعمال باید مراعات بکند شرط کرده است واضع، از اصطکاک حجر به حجر شرط نکرده. او مربوط به واضع نیست. اینی را که واضع شرط میکند این شرط را باید مستعمل رعایت بکند. گفتیم اگر مراد از این شرط قصد تفهیم است این اشتراطش لغو است چونکه استعمال بدون این نمیشود و شرط را هم باید مستعمل رعایت کند. اگر مراد این است که قصد خاص یعنی قصد داشته باشد تفهیم کند این معنا را، این را قصد کرده به ذهن سامع نقل بدهد، این را شرط بکند دلالت موقوف میشود به احراز این. چونکه باید سامع احراز کند این را. چونکه به برکت وضع میخواهد معنا را بفهمد، باید این شرط وضع را احراز کند. خب شرط وضع را احراز کند احتیاج به لفظ گفتن ندارد. … استعمال میکند با قرینه یا بدون قرینه؟ با قرینه؟ پس آن، وضع نیست، وضع این بود که تعیین شده بود هر وقت این را گفت، این معنا را قصد کرد، این لفظ را بگوید و اما اگر در یک جایی معنا دیگر قصد کرد، این لفظ را تنها نمیتواند بگوید باید قرینه بگذارد. او مربوط به وضع نیست. به وضع فقط مدلول استعمالی وضعی به دست میآید. … آقا وضع معنایش همین است که لفظ تعیین شده است به ذات معنا غرض از این استعمال است یعنی ذات معنا را خواست نقل بدهد این لفظ را بگوید. اما در جایی که معنای دیگری را قصد کرده است و به آن معنا لفظ وضع نشده است یا وضع شده است به لفظ آخر میخواهد نقل بکند، او به واسطه دال آخر او گفتیم بالتبع است مربوط به وضع نیست. … در جایی که مجرد بگویم یا با قرینه بگویم؟ بدون قرینه؟ تمام شد، وقتی که بدون قرینه شد، وضع معنایش این است که هر وقت این لفظ را بدون قرینه گفتم قاصد تفهیم این معنا هستم. … بله کافی است. یک مورد کو؟ … بدون دال؟ آنکه نمیشود آن استعمال غلط هست. قرینهای نباشد معنای مجازی را اراده کند او غلط است.[سؤال: … جواب:] آن همان لفظ است. مثل اصطکاک حجر به حجر. آنها قاصد تفهیم نیستند. اصلا اراده ندارد. کسی که در جنون است نه جنون خفیف، در کسی که فرض بفرمایید در حال اغماء است، شعوری ندارد او ارادهای ندارد، قصد حقیقتش اراده است، او اراده ندارد تا اراده تفهیم بکند. او همینجور است عادت است. یکی از علماء، خدا رحمتش کند، مریض شده بود این اواخر هذیان میگفت، عبارات کفایه را میگفت. نه شوخی عرض نمیکنم، به واسطه عادت است که یک زمان عادت کرده، اگر ملتفت بود که اینجا مریض است و در مریضخانه خوابیده که عبارت کفایه نمیخواند. اینها قاصد که نیستند. پس علی کل تقدیر وضع در کلام یک مدلول وضعی است، یک مدلول استعمالی است، یک مدلول به مراد جدی است. اینها باید از همدیگر تفکیک بشود. و مدلول استعمالی احراز میشود بالوضع به ضمیمه امر خارجی که متکلم در مقام استعمال است. بدان جهت در مقام استعمال که محرز شد مدلول استعمالی درست میشود. آن هم اگر اصل عقلائی دارد گفتیم دو تا اصل عقلائی شد. یکی حجیة الظهور که یک اصل است، یک بنا است. یکی هم اصل این است که متکلم شاعر در مقام بیان است.
این مسأله را هم عنوان کنم دیگر بگذارم بماند. [قطع نوار].