دروس خارج اصول / درس 29: ملاك استعمال اللفظ فى اللفظ

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
کلام در استعمال اللفظ فی اللفظ بود.
مرحوم آخوند و محقق کمپانی دو مورد را از موارد استعمال اللفظ فی اللفظ گرفتهاند و کانّ گفتهاند این دو از موارد استعمال لفظ در لفظ است:
مورد اول: در جایی است که لفظی گفته بشود و اراده مثلش بشود. مثل اینکه میگوییم زید فی ضرب زید فاعل و قصد ما هم شخص این ضرب زید است. زید فی ضرب زید فاعل، اینجا فرمودهاند دو تا لفظ زید است، یک لفظی که بعد از ضرب واقع میشود یک لفظی است که قبل از ضرب واقع شده است. لفظ اولی استعمال شده است، در آن زیدی که بعد از ضرب هست، استعمال اللفظ فی المثل است. چرا اینجا از قبیل استعمال اللفظ فی اللفظ است؟ فرمودهاند مثلیت اقتضاء میکند تعدد و اثنینیّت را. پس آن زید اولی مباین میشود با آن زید ثانی، بدان جهت آن یکی دال است و زید دومی مدلول و معناست. این از قبیل استعمال اللفظ فی اللفظ میشود.
مورد ثانی: جایی است که حکمی که در قضیه ذکر میشود، آن حکم شامل آن لفظ ملفوظ نشود، مثل اینکه میگوییم ضرب فعل ماض. این فعل ماض که محمول است این محمول شامل خود این ضرب که ملفوظ است نمیشود. چونکه این ضرب ملفوظ مبتداء است فعل ماضی نیست. ابتداء بودن از خواص اسماء است. ضرب فعل ماض اینجا مبتداء است ضرب ملفوظ. فعل ماض نمیتواند حمل بشود بر خود این ملفوظ، بلکه باید آن فعل ماض حمل بشود بر معنای این ملفوظ. معنای ملفوظ طبیعی ضرب است که در کلام آن اشخاصی که میگویند ضرب زید، ضرب عمرو، ضرب بکر که در مقام اخبار استعمال میکنند، مراد از این ضرب ملفوظ آن طبیعی ضرب است که در آن کلامها هست، بتمامه شامل میشود. پس استعمال شده است لفظ و اراده شده است طبیعی ضرب، آن معناست و این لفظ است. این دو مورد را فرمودند از قبیل استعمال اللفظ فی اللفظ است.
اما در این مورد ثانی عرض کردیم اینکه انسان میگوید ضرب فعل ماض مراد چیست؟ یعنی ضرب مع استعماله فی معناه الفعلی، فعل ماضی است. این ضرب ملفوظ آن هم اینگونه است. طبیعی ضرب که یکی از آنها همین ملفوظ است مع استعماله فی معناه الفعلی فعل ماضی است لا مطلقا. خود این ملفوظ هم طبیعی ضرب که من لحاظ کردهام و لفظ به آن طبیعی میکنم خود این ملفوظ هم مع استعماله فی معناه الفعلی فعل ماضی است. و اینکه میگویند فعل ماضی لایقع مبتدأً نه صیغه فعل ماضی است، بلکه یعنی آنی که در معنای فعل ماضی استعمال شده است بالفعل او لایقع مبتدأً. این ملفوظ من بما اینکه در معنای فعلی استعمال نشده است و اراده کردم خود ملفوظ را این یقع مبتدأً. صیغه فعل ماضی مبتدا میشود. در صورتی که مراد خود صیغه فعل ماضی بوده باشد نه معناه الفعلی.
بدان جهت این دلیل نمیشود که این استعمال اللفظ فی اللفظ است. میدانید استعمال اللفظ فی اللفظ ملاکش چیست؟ و مدعای ما این است که آن ملاک استعمال در هیچ یک از این اقسام نیست حتی در ذکر اللفظ و ارادة المثل. این از قبیل استعمال نیست، چون ملاک استعمال این است: ما لفظی را بگوییم که این لفظ ابتدائا به ذهن سامع بیاید بعد همان لفظ، لفظ دیگر را به ذهن سامع بالتبع بکشاند که آن لفظ دیگر بالتبع بیاید به ذهن سامع که آنوقت لفظ ثانی که بالتبع آمده معنا میشود و آن لفظ اولی که ابتدائا آمده است او میشود لفظ. این حقیقة استعمال است. چونکه حقیقیة الاستعمال را که ما بیان کردیم گفتیم حقیقة الاستعمال این است: لفظ را متکلم ابتدائا میگوید و این لفظ منتقل به ذهن سامع میشود ببرکة العلم بالوضع یا ببرکة العلم بالقرینة این لفظ آن معنا را بالتبع به ذهن سامع میکشد که این را میگویند استعمال. میگوییم در اطلاق اللفظ و ارادة الشخص او النوع او المثل او الصنف این استعمال نیست.
ذکر اللفظ و ارادة الصنف او المثل، اینگونه میشود: آن لفظی را که متکلم به او تکلم میکند، آن لفظ را اراده میکند، چون فعل اختیاری است تلفظ، اراده است. آن ارادهای که هست مقدماتش لحاظ آن لفظ است. من لحاظ کردم طبیعی لفظ ضرب را، طبیعی ضرب را، وقتی که من لحاظ کردم حکمی بر طبیعی اللفظ در ذهنم کردهام که طبیعی لفظ ضرب فعل ماضی است، یعنی صیغه فعل ماضی است. وقتی که اینگونه شد، یعنی وقتی که همان طبیعی را تکلم میکنم میگویم ضرب فعل ماض، به این تکلم طبیعی ضرب، شخص میشود، چونکه تکلم ایجاد لفظ است. به خود ایجاد این، شخص میشود. من در مانحنفیه که اراده کردم طبیعی را، یعنی آن طبیعی لفظی که اراده کرده بودم همان را میخواهم تکلم کنم. نه اینکه من میخواهم دالی به ذهن شما اول بکشم بعد به تبع او معنایی به ذهن شما کشیده بشود. چونکه غرض من تکلم به لفظ آن طبیعی ضرب است. چونکه محمول مال خود لفظ است، لفظ است که صیغه فعل ماضی است.
پس وقتی که من میگویم ضرب فعل ماض این به تکلم من شخص میشود. و الا این در حاق لحاظ و در وعاء اللحاظ طبیعی است. در موارد ذکر اللفظ و ارادة النوع خود آن نوعی که لحاظ شده است و لفظ است تلفظ به عین او میشود. منتها او به تلفظ کردن شخص میشود. در موارد ذکر اللفظ و ارادة الصنف او المثل باز من همان طبیعی لفظ را اراده کردهام. طبیعی زیدی که بعد از طبیعی ضرب واقع است من همان زید را لحاظ کردم، طبیعی زیدی که واقع بعد از طبیعی ضرب هست. طبیعی لفظ زید که الواقع بعد طبیعی ضرب. من میگویم طبیعی لفظ زید در عالم ذهن است، طبیعی لفظ زیدی که صفتش این است که واقع بعد از ضرب است، این الواقع بعد ضرب قید طبیعی لفظ زید است. این طبیعی را که من لحاظ کردم که مقید است به الواقع بعد ضرب به این طبیعی زید یک حکمی میکنم. حکمم این است که این فاعل است یعنی به اصطلاح نحویین به این فاعل میگویند، من آن طبیعی زیدی که واقع بعد ضرب است او را میخواهم در خارج تلفظ بکنم. این دو گونه تلفظ میشود، یک وقت میگویم الزید الواقع بعد ضرب فاعل، فاعلٌ را من حمل کردم به زید که موصوف است و وصفش الواقع بعد از ضرب است، به او حکم کردم. این استعمال اللفظ فی المعنی نیست. همان لفظ طبیعی را که مقید به قیدی بود که الواقع بعد ضرب بود، من همان طبیعی را تلفظ کردهام. همان طبیعی که در ذهنم تصور کردهام به او تلفظ کردم. من وقتی که میگویم زید الواقع بعد ضرب این تقیید کلی است، آن کلی را من تقیید کردهام.
و این را شما میدانید به فرد دو طور میشود حکم کرد: تارة به فرد میشود حکم کرد به اشاره، انسان میگوید قلّد هذا المجتهد، اشاره میکند به مجتهد جالس میگوید قلّد هذا المجتهد. آن حکم را به فرد میکند به شخص میکند. تارة حکم را میبرد روی عنوان، عنوان را مقید به قیودی میکند که فقط منطبق به این شخص میشود. وقتی که میگوید قلّد عالما موجودا فی البلد الفلانی اکبر سنّاً من جمیع العلماء الذی یکون سیدا، منطبق میشود به این شخصی که ابتداء میگفتند قلّد هذا المجتهد. حکم بر شخص تارة ابتدائا به عنوان شخص میشود و اخری به عنوان کلی میشود که کلی بعد از اینکه مقید شد منحصر در شخص میشود و انطباق به شخص پیدا میکند. من که در عالم ذهنم تصور کردم زید الواقع بعد ضرب، این عنوان همان ضرب است که شما میگویید ضرب زید. این عنوان است در ذهن من. این عنوان را من لحاظ کردهام، منتها آن زیدی که شما ضرب زید میگویید آن زید مصداق این عنوان است. چگونه حکم بر خود عنوان میشود من اینجا هم حکم بر عنوان کردهام، منتها حکم بر عنوان به اعتبار وجودش میشود، و الا مفهوم مجتهد اکبر را نمیگفتم تقلید بکن، وجودش را میگفتم. اینجا هم میگویم آن وجود طبیعی لفظ زید که واقع بعد از ضرب است آن وجود فاعل است.
و لذا وقتی که گفتم زید فی ضرب زید آن طبیعی به این زید گفتن، شخص میشود، به این تکلم من شخص میشود. در حاق ذهن او طبیعی است و مقید و محکوم به وصفی شده است، آن طبیعی دال نمیخواهد، چونکه خودش لفظ است خودش قابل ایجاد است، آن طبیعی را که من ایجاد میکنم به ایجاد شخص میشود، چونکه طبیعی وقتی که ایجاد شد لامحالة شخص میشود. زید الواقع فی ضرب زید در عالم ذهن این زید همان عنوان زید ثانوی است، عنوان است بر او. به تکلم کردن لفظ آخر و شخص آخر میشود، و الا در حاق ذهن و در حاق نفس که عالم لحاظ است همان عنوان زیدی است که بعد از ضرب است، و من هم که به عنوان حکم کردم به اعتبار وجودش حکم کردهام. این عنوان را که تلفظ میکنم به تلفظ شخص میشود.و الا همین شخص را آن عالم ذهنش را ملاحظه بکنی خودش نفس آن عنوانی است که منطبق بر زید ثانی است و محکوم است این عنوان به آن حکم، منتها به اعتبار وجودش سرایت به او میکند؛ به اعتبار وجودش است. پس آنی که من میگویم او دال نیست، آن دال بر مقصود من نیست. آن چیزی که من تلفظ میکنم نفس مقصود من است، نفس آن چیزی است که من قصد کردهام که او را به ذهن شما ببرم، دیگر به تبع او نمیخواهم چیزی را به ذهن شما ببرم، من میخواهم همین طبیعی مقید را ببرم به ذهن شما.
[سؤال: … جواب:] مگر گفتیم جزئی میشود عنوان؟ میگفتیم این عنوانی که هست منطبق بر این جزئی میشود. … دلالت نیست. رجل متکلم الان معنایش به شما منطبق شد، معنای لفظ رجل متکلم منطبق بر شما است یا نه؟ هست یا نیست؟ بگویید نیست یا هست؟ دیگر یکی را بگویید. هست؟ معنایش ها نه لفظ. معنای لفظ رجل عالم دال است شما مدلول هستی؟ یا خود لفظ رجل عالم دال است؟ گفتیم ملاک دلالت الفاظ این است: اولا و ابتدائا دال در ذهن میآید، مستقلا دال به ذهن منتقل میشود. و متکلم وقتی که به آن لفظ منتقل شد بعد به تبع این علم به وضع یا به برکت قرینه مدلول و مقصود در ذهن میآید. ما استعمال اینجوری را میخواهیم. میگوییم در باب الفاظ این نیست، من طبیعی لفظ زید که واقع بعد از ضرب است بر آن طبیعیِ مقید حکم کردهام در نفس، به او گفتهام که طبیعی لفظ زید که الواقع بعد طبیعی ضرب است این طبیعی لفظ خاص، آخه لفظ زید طبیعی اش مطلق است هم واقع بعد ضرب را شامل میشود هم واقع در کلامی که اصلا فعل نیست، مثل زید قائم، همهاش را شامل است. قید میزنم در ذهنم به طبیعی لفظ زید، آن طبیعی لفظ زیدی که بعد از ضرب است من به خود این طبیعی حکم میکنم به اعتبار وجودش. چونکه حکم به اعتبار وجود میشود به کلی دیگر. میگویم این طبیعی لفظ زید الواقع بعد ضرب این طبیعی به حسب تکلم خارجی فاعل است. آن طبیعی لفظ خاص را من لحاظ کرده بودم، من میخواهم همان لفظ را که گفتیم عند الاستعمال لفظ لحاظ میشود، همان طبیعی که من لحاظ کردم در صقع نفسم همان طبیعی را میخواهم تلفظ کنم، خود لفظ را، نه اینکه میخواهم چیز دیگر را به ذهن شما ببرم به تبع او. فقط غرضم این است که آن طبیعی لفظی که مقیدا من لحاظ کردم آن طبیعی لفظ را بگویم شما بشنوید. آن به گفتن، شخص میشود. کما اینکه گفتند در موارد اطلاق اللفظ و ارادة النوع باز همان طبیعی به گفتن، شخص میشود. و لکن در عالم لحاظ من آن طبیعی را لحاظ کردم و مقید کردم به الواقع بعد ضرب، همین لفظ را من میخواهم ایجاد کنم که زید الواقع، چونکه زید لفظ است دیگر، الواقع بعد ضرب، یک قیدی دارد، من میخواهم این لفظی را که یک قیدی دارد در خارج موجود کنم. [سؤال: … جواب:] بله؟ … همیشه همینجور است. من اگر بگویم رجل عالم جائنا. یعنی لفظ رجل عالم جائنی؟ اینکه نیست. این لفظ را گفتهام خواستم معنایش به ذهن شما بیاید. اما این لفظ را که گفتهام تصور کردهام این لفظ را بعد اراده کردم تکلم به او را یا نه؟ وقتی که شما تصور کردید لفظ رجل عالم که میگویید جائنی، لفظ رجل یعنی طبیعی لفظ را تصور کردهاید یا شخص لفظ را؟ کدام یکی؟ طبیعی لفظ رجل را لحاظ کردید. طبیعی لفظ عالم را لحاظ کردید. منتها میگویید جائنی رجال عالم همان طبیعی به گفتن، شخص میشود. و لکن اینجا لفظ را شما اراده نکردهاید تنها. شما اراده کردهاید که لفظ بیاید در ذهن او. بعد از آمدن این لفظ، این لفظ رجل عالم وقتی که در خارج موجود شد معنایش را بکشد به ذهن شما. این لفظ را اراده کردید به ذهن طرف بیاید، و لکن به تبع او یک چیز دیگر هم به ذهن کشیده بشود که معنا است.ما حرف مان این است: در این موارد به تبع این یک چیز دیگر به ذهن کشیده بشود نیست. فقط خودش است. خودش به ذهن کشیده بشود. من میخواهم طبیعی لفظ زید که واقع بعد از ضرب هست خود این طبیعی اللفظ در ذهن شما بیاید به تکلم من. این را چه میگویم؟ میگویم زید فی ضرب زید. فی ضرب زید تقیید طبیعی لفظ زید است که در ذهن من بود و طبیعی لفظ زید را مقید کرده بودم و او را مقید کرده بودم که بعد از ضرب باشد، این طبیعی، عنوان زید دومی است. این طبیعی مقید در ذهن من عنوان زید دومی است. منتها این عنوان چونکه خودش از قبیل لفظ است، بنفسه قابل ایجاد است. من بنفسه آن عنوان را موجود میکنم منتها به ایجاد، شخص میشود. نه اینکه من با زید اول، درست توجه کنید! نه اینکه با زید اولی زید دومی را به ذهن شما میآورم. من که میگویم زید فی ضرب زید فاعل، اگر استعمال باشد باید زید اول را در ذهن شما بیاورم، بعد به زید اول زید دومی را به ذهن شما بکشم که بشود استعمال. اینجور نیست. این زید فی ضرب زید عنوان زید ثانوی است در عالم نفس و لحاظ. چونکه ملحوظ در عالم نفس خودش لفظ است، خودش بلاواسطة قابل احضار و قابل ایجاد است در خارج، ایجاد طبعی نمیخواهد سایر معانی، همان طبیعی مقید را من تکلم میکنم، به تکلم کردن شخص میشود. و الا در عالم ذهن همان طبیعی اللفظ است، مقید به قید است و آن قید در موارد ارادة المثل قید طوری میکند که منطبق به شخص میشود آن عنوان، در موارد ارادة الصنف نه، منطبق بر صنف میشود، بر شخص تنها نمیشود. این از قبیل استعمال اللفظ فی المعنی نیست. لمّ مطلب این است: حقیقة الاستعمال این است که دال را ابتدائا بشنود، به سماع دال این کیف مسموع وقتی که موجود شد به تبع او معنا که مراد متکلم است به ذهن سامع حاضر بشود، در اینجاها من به لفظ زید چیزی را احضار نمیکنم فقط خودش را احضار میکنم. تارة خودش را احضار میکنم بالعنوان و اخری احضار میکنم بنفسه. در جایی که بگویم زید لفظٌ آن زید را که در ذهن شما احضار کردهام بنفسه حاضر کردهام لابعنوانه. و لکن در موارد ارادة المثل و الصنف من آن لفظ را بعنوانه در ذهن شما حاضر میکنم، چونکه عنوان را لحاظ کردهام، عنوان را مقید کردهام که کوچک بشود لفظ. آن عنوان کوچک را بنفسه در خارج موجود میکنم. او به تکلم میشود زید فی ضرب زید.
[سؤال: … جواب:]به ایجاد، شخص میشود. … یعنی اگر من فعلا در ذهن شما شخصم ملحوظ است یا نه؟ ملحوظ است؟ … چه حکایتی؟ حکایت لفظ است؟ صورتی که در ذهن شما است او حاکی است. ما این را منکر نیستیم. آقا! احضار بالتبع میگوییم، و الا هر صورتی که در نفس بیاید حاکی از خارج است. … دلالت غیر از حکایت است. هر معنایی که ( معنا همان صور است دیگر) در نفس موجود است، تمام این معانیها حاکی از خارج است اما لفظ میشوند؟ ما کلاممان در لفظ و معنا است عزیز من. [قطع نوار].