دروس خارج اصول / درس 24: فرق خبر و انشاء نزدما ـ كلام مرحوم آخوند در وضع …

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
ملخص ما ذکرنا در فرق ما بین الإخبار و الانشاء این شد که هر گاه متکلم ابراز بکند صورت حصولی شیئی را و قصدش این بوده باشد که آن عنوانی که لایتحقق الا بالابراز آن عنوان تحقق پیدا بکند، فذلک الکلام انشاءٌ. و اما اگر احراز بکند صورت حصول شیئی را که آن حصول آن شیء بدون این ابراز میشود در موطنش، این ابراز که میکند به حضور صورت وقوع الشیء، با وقوع الشیء فی موطنه منکشف بشود. اگر این بوده باشد فذلک الکلام إخبار. ملاک انشائیت و ملاک إخباریت در تمام موارد این است که خدمت شما عرض شد.
ربما نقض میشود ما ذکرنا به موارد التأکید، مثل اینکه خداوند متعال در کتاب مجید در آیات متعدده امر کرده است به اقامة الصلاة و ایجاب کرده است اقامة الصلاة را، و در این آیاتی که هست أُفرض در آن آیه اولی، وقتی که آن آیه نازل شده است، آنجا قصد این بوده باشد که به این اقیموا الصلاة گفتن عنوان طلب تحقق پیدا بکند یا بعث الی الصلاة تحقق پیدا بکند یا تحمیل الناس الی الفعل تحقق پیدا بکند، به هر نحوی که خواهد آمد که در موارد امر مولا قصدش چیست. در آیه ثانی وقتی که همان مطلب را تکرار میکند این ابراز میکند صورت شیئی را که آن صورت قبل از این ابراز محقق است، وجوب قبل از این محقق است، چونکه طلب و امر قبل ذلک محقق شده است به آن آیه اولی فرض بفرمایید، به آن انشاء اولی. مولایی که به عبدش میگوید اخرج الی السوق، بعد از چند ثانیه باز میگوید اخرج الی السوق اصلا، بعد از چند دقیقه میگوید لاتنس فاخرج الی السوق اصلا، تمام اینها امر است، تأکید است. مع ذلک در موارد اینها ابراز کرده است صورت طلبی را که آن صورت قبل ذلک محقق شده است.
جواب از نقض این است که ولو صورت ذی الصورتش قبل از این محقق شده است و لکن این تکلم دومی مع الاغماض عن الاول است. اغماض کرده است در این کلامش که وجوب و طلب به آن اولی محقق شده است، مع قطع نظر از، او آن کسی که ابتداء به عبدش میگوید: اخرج الی السوق، چگونه که قصد میکند طلب به این محقق بوده باشد او هم همین را قصد کرده است. این ملاک، ملاک الانشاء است. و بذلک اطلاق به او تأکید میشود که طلب، طلب مؤکدی است، تأکیدا خواست این را، کرات و مرات خواست. پس علی ذلک ملاک، این انشاء این میشود، که انسان صورتی را ابراز بکند و قصدش از این ابراز این بوده باشد که آن صورت به این ابراز تحقق پیدا کند ذی الصورتش. اگر فرض بفرمایید قبلا محقق نشده است پر واضح است در غیر موارد التأکید. در موارد تأکید اغماض شده است از آن حصول اولی و قصد شده است که به این ابراز حاصل بشود، ملاک انشاء این است.
و لکن ملاک الإخبار این است: صورتی که مفروض متکلم این است که ذی الصورتش قبل ذلک در موطنش تحقق پیدا کرده یا تحقق پیدا میکند مع قطع نظر از این ابراز، صورت او را بگوید تا ذی الصورة منکشف بشود، مات زید میشود خبر. انشائیات در این ملاکی که گفتیم فرقی ندارند حتی در موارد نداء و استفهام و امثال ذلک، انسان فرض بفرمایید در دلش میخواهد بر اینکه این مطلب را از زید بفهمد یا در دلش میخواهد که زید متوجه او بشود، مجرد این خواستن در دل به او عنوان نداء اطلاق نمیشود. به او عنوان استفهام اطلاق نمیشود و حمل نمیشود. و لکن وقتی که این را ابراز کرد، قصدش این است که این عنوان نداء، عنوان خواندن و هکذا یا عنوان پرسیدن محقق بشود میگوید غرضم پرسیدن است. خیال نکنید که من میخواهم علم شما را امتحان کنم. نه، غرضم پرسیدن است که تیمم با دو ضربت است یا به یک ضربت. اینکه میگوید غرضم پرسیدن است معنایش این است، اینکه اراده کردهام جواب شما را، غرضم از این، این است که عنوان استفهام محقق بشود، یا آن کسی که میگوید یا زید، قصدش عبارت از این است که عنوان نداء محقق بشود، چونکه یا زید نگوید که عنوان نداء محقق نمیشود، یا را من باب مثال میگویم، نداء امر اظهاری است، تا اظهار نشود این طلب متوجه طرف، به او نداء اطلاق نمیشود. اگر اظهار شد که این شخص مورد توجه اوست، این معنا اظهار شد به اظهارش نداء میگویند، و لو اصلا (یا) و مواردی از این قبیل هم نمیگوید. میگوید مش قنبر! با این صدای بلند، خود این، نداء است، خود این، خواندن است. منتها این حروف نداء وضع شدهاند که داخل به مدخول که میشوند اظهار متکلم بوده باشد، استفهام هم اینگونه است، ترجی هم اینگونه است.
در ذهن ما این است آن، حروف ترجی و هکذا حروف تمنی، و هکذا حروف الاستفهام، اینها فقط وضع شدهاند که متکلم به اینها قصدش این است که ابراز بکند ثبوت امری را، ابراز که میکند ثبوت امری را تا عنوان محقق بشود. به مجرد ابراز وضع شدهاند. لازم نیست که آن صورت ذی الصورتش هم تحقق پیدا کند. مثلا در موارد استفهام لازم نیست حقیقتا طلب فهم در نفس من بوده باشد، من اظهار میکنم که طلب الفهم هست، و این اظهارم به این داعی است که عنوان محقق بشود. اگر بگویم در نفس طلب، فهم است او اخبار میشود. نه، قصدم از اینکه اظهار میکنم طلب الفهم را تا عنوان استفهام تحقق پیدا بکند. به ابرازش این حروف وضع شده است. ابراز آن تمنی و ابراز ترجی و ابراز اراده و شوق که آن ابراز به داعی تحقق عناوین است، به داعی تحقق عنوان ترجی است، تمنی است، نداء است، استفهام است. و لازم نیست این ابراز مبرز داشته باشد چونکه این ابراز به داعی تحقق استفهام است، استفهام هم در او غرضهایی هست، یکی حقیقتا طلب فهم در نفس هست، غرضش اوست، یک وقت نه، طلب فهم در نفسش نیست، استفهام که میکند داعیش تعجیز طرف است، امتحان طرف است، داعی اش امر آخری است. بدان جهت ما ملتزم خواهیم شد در کلمات خداوندی «لعل» اظهار همان ترجی است که فعل نفسی است. و لکن این اظهار به جهت ثبوت او نیست که عنوان ترجی محقق بشود. بلکه این اظهار به داعی این است که تحمیل کند ناس را خداوند متعال به طرف آن عمل. غرض طلب است، که این طلب غرض است، تحمیل الناس علی الفعل غرض است و لکن ابراز کرده است به «لعل» ثبوت آن ترجی واقعی را، غرضش انکشاف آن ثبوت نیست که اخبار بوده باشد. غرضش تحقق عنوان ترجی است و عنوان ترجی را هم چرا موجود میکند؟ به جهت تحمیل الناس الی الفعل.
بحث در مورد تفاوت معنای جمله خبریه وانشائیه بود. آیا در موارد عنوان اذن، عنوان استفهام، عنوان ترجی، عنوان نداء به اظهار این امور، به داعی تحقق این عناوینکه وضع شده است، آیا آن امر باید تحقق داشته باشد یا ابراز متکلم کافی است در صدق معانی اینها حقیقتا و در استعمال اینها حقیقتا؟ این بحثی است که ان شاء الله در آن طلب و اراده متعرض این جهت خواهیم شد.
آن چیزی که در انشاء معتبر است و مقوم انشاء است، قصد تحقق عناوینی است که تحقق آن عناوین بدون الابراز نمیشود. حقیقت انشاء این است.
کسی که در نفس لحاظ میکند که خانه من به شما تعلق بگیرد و این اعتبار فعل نفس است. آیا با این ملکیت شخصی محقق میشود برای روشن شدن مطلب اگر از خود شخصی که مثلا بیع را فقط در نفس اعتبار کرده بپرسیم که این اعتبار شما بیع شد؟ خودش میگوید قسم به خدواند من چیزی نگفتم. یعنی بیع انجام ندادم، در انشائیات ابراز لازم است، و لذا اگر اصلا شخص سامعی نداشته باشد. کسی نصف شب اعتبار کرده است این فرش مال زید بوده باشد در مقابل صد تومان، از خود این معتبر، بپرسیم که این بیع شد؟ چی میگوید؟ میگوید نه. آن فقط با انشاء یعنی ابراز محقق میشود. فرض کنید من الان راضی هستم شما در کتابی که من دارم از او استفاده کنید و مطالعه کنید. لکن ابراز نکردم ولی راضی هستم. کسی از من پرسید که تو به فلانی اذن دادی در کتابت مطالعه کند؟ من باید چه بگویم؟ باید بگویم نه، من چیزی نگفتهام به فلانی، اگر بگویم اذن دادهام دروغ است.
پس محقق عنوان اذن ابراز است، که باید ابراز بشود آن طیب نفس. منتها اینکه طیب نفس میخواهد با ابراز یا اذن همان ابراز طیب نفس است. این طلب شما در بحث طلب و اراده. محقق عنوان اذن، ابراز است، تا ابراز نشود نمیشود. ما در بیع اینگونه میگوییم، در وصیت اینگونه میگوییم، در نکاح اینگونه میگوییم. میگوییم اینها عناوین انشائیه هستند، مثل اذن، میگوییم اگر فرض کنید این کتاب ملک شخصی بشود آیا فقط با اعتبار نفس ملکیت محقق میشود، از خود این معتبر که نه چیزی نوشته نه چیزی تکلم کرده، نه اشارهای کرده، بپرسیم که این اعتبار شما بیع شد؟ چی میگوید؟ میگوید نه، من هنوز چیزی نگفتم. پس اینکه میگوید بعتُ میخواهد آن عنوان بیع محقق بشود. این اعتبار، عنوان بیع داشته باشد. این اعتبار نفسی قبل ذلک فاقد عنوان بیع است، وقتی که میگوید بعتُ قصدش این است که این اعتبار عنوان بیعی پیدا کند، بعد از اینکه گفت بعتُ یا گفت ملّکتُ، ابراز کرد، او هم قبول کرد، گفتیم که تحقق آمر معلق به حصول قبول است، او هم قبول کرد، میگوییم بیع واقع شد. شارع امضاء کرده عقلاء این را امضاء کردند. در اعتبار این متکلم مادامی که آن اعتبار ابراز نشده است، عنوان بیع به او محقق نمیشود.
عنوان استفهام، عنوان نداء و امثال ذلک عناوینی است که مقوم اینها ابراز است. در موارد اخبار هم ابراز میشود، در موارد انشاء هم ابراز میشود. و لکن در موارد اخبار ابراز که میشود غرضش این نیست که عنوان محقق بشود، غرضش از احضار این صورت در ذهن سامع این است: آن امری که در موطنش حاصل شده یا حاصل خواهد شد مع قطع النظر عن هذا الابراز، او منکشف بشود بر طرف. این انکشافش لازم نیست انکشاف علمی و ظنی بشود. احتمال خودش کشف است. آن کسی که غافل است از واقع بالمرة و آن کسی که احتمال ثبوت واقع میدهد، این احتمال کشف است در مقابل آن غفلت که اصل واقع مستور است به او کلیتا، ما بین او و ما بین واقع حجاب است. این یک احتمالش را هم میدهد. غالبا آنهایی که خبر میدهند خودشان در مقام اثبات مظلومیت خودشان هم هست، خبر میدهند که با من اینگونه معامله شد اینگونه کردند، ربما خودش قطع دارد که طرفش قاطع به خلاف اینها است، و لکن اینها را میگوید تا آن قطعش را از ید او بگیرد، او را محتمِل کند و به شک بیندازد. تمام اخبار دروغ، تبلیغات دروغ که اخبارات دورغ است همهاش همین است. غرضش این است که به آن طرف احتمال اینکه واقع این نحو است او را در ذهنش بیندازد. که این احتمال هم خودش یک نحو از انکشاف است. هر وقت صورتی را در ذهن سامع آورد و غرضش هم این است که واقع شده و محقق شد فی ما قبل و خود امر محقق میشود فی ما بعد، مع قطع نظر از ابراز او منکشف بشود به طرف، انکشاف و لو احتمالش را طرف بدهد، او میشود اخبار. و در انشاء صورت را آورد که شیء در خارج واقع شده یا واقع خواهد شد، غرضش انکشاف واقع نیست، غرضش بعث طرف است نحو الفعل. اینکه میگوید یعید صلاته، از امام (علیه السلام) سؤال میکند من صلی بغیر طهور، امام علیه السلام میفرماید یعید صلاته، جمله، جمله خبریه است، معنایش این است که صلاتش را اعاده خواهد کرد، اخبار است، خود مرحوم آخوند هم گفته، و لکن غرض انکشاف واقع نیست، غرض از این تحمیل است که عنوان تحمیل و عنوان طلب الاعادة این محقق بشود. این میشود انشاء. منتها انشاء به جمله خبریه است. غرضش این نیست که واقع منکشف بشود. ملاک آنی که خبر را خبر میکند قصد متکلم است حکایت را. حکایت یعنی چه؟ یعنی آنی که در واقع ثبوت دارد یا ثبوت پیدا خواهد شد قطع نظر از این ابراز، او را منکشف کند، آن منکشف بشود. این میشود اخبار. و هر وقت غرضش این بود که آن عنوانی که قبل ذلک محقق نیست به این ابراز آن عنوان محقق بشود، او میشود انشاء. عنوان بیع به این اعتبار قبل ذلک منطبق نیست. عنوان نداء به آن چیزی که در نفس اشتیاق دارد به توجه فلانی هست، او، نداء نمیشود.
این فرقی نمیکند کسی بگوید ندائی فلانا یا بگوید یا فلان، فرقی نمیشود. اگر غرض این شخصی، این است که عنوان نداء محقق بشود به این ابراز، این، انشاء است. ما لی انادیک خودش نداء است. چه یا بگوید چه انادی که به آن جمله فعلیه بگوید. ملاک، آن غرض است. غرض و مقصد اگر انکشاف ذی الصورة بشود که میخواهد ذی الصورة به مخاطب و به سامع ابراز بشود، یا هر کسی که این کلام به او میرسد خود این کلام یا نقل این کلام فرقی نمیکند، منکشف بشود صورتش، آن ذی الصورتی که قطع نظر از این ابراز محقق است این مصحح اخبار است. و اونی که عنوان به این ابراز محقق بشود این انشاء است. شما برگردید اگر یک ملاکی غیر از این پیدا کردید ما هم از شما قبول میکنیم. این ملاک همین است.
اینکه مشهور هم میگویند که در انشاء ایجاد میشود، اگر مرادشان ایجاد عناوین است به آن بیانی که گفتیم، عناوینی که مقوم ابراز است، امر صحیحی هست. اگر بخواهند بگویند که آن ملکیت کما اینکه بعض کلام مشهور هم اینگونه است که عقد را سبب میدانند، ملکیت را مسبب میدانند به بعت گفتن آن ملکیت که امر اعتباری است، او موجود میشود که مسبب است او باشد، آن حرف غلطی است، چونکه آن ملکیت اگر مال عقلاء و شرع است مربوط به این شخص عاقد نیست. اگر ملکیت مال اعتبار این است که این قبل از این ابراز، آن را اعتبار کرده است، او را ابراز میکند میگوید ملکتک کتابی هذا بکذا، منتها قصدش از ابراز تحقق عنوان بیع است. آنی که ما میخواستیم عرض بکنیم حاصلش این است.
یک نکته است غافل نباشید. ما نمیخواهیم بگوییم دو کلام هر دو، مدلولش همین است. یعنی کسی بگوید بر اینکه اضرب زیدا و کس دیگر بگوید اطلب منک ضرب زید انشائا، هر دو مدلول استعمالی شان از تمام جهات یکی است، ما اینگونه ادعایی نداشتیم و نداریم. ما میگوییم اینها در یک چیز شریک هم هستند، و آن این است: آن کسی که میگوید اطلب منک ضرب زید و آن کسی که میگوید اضرب هر دو غرض شان از این ابراز تحمیل طرف نحو الفعل است. ربنا لاتحمّلنا ما لاطاقة لنا، یعنی امر نکن، امر شارع تحمیل است، بعث است، طلب است. این عنوان طلبی که هست هر دو قصدشان از ابراز، عنوان تحقق امر و فرمان است، عنوان بعث است، عنوان تحمیل است. هر دو قصدشان این است. در این جهت شریک هستند. و اما اینکه در سائر مدلولات با همدیگر یکسان هستند که مترادفین بشوند ما این را ادعا نکردیم. چرا؟ چونکه در یکی هیئت داخل شده است به ضرب، گفته إضرب، آنجا هیئت داخل به ضرب شده است، هیئت گفتیم سابقا معنای حرفی دارد. معنایش این است که اضرب یعنی ضرب منتسب به توی مخاطب است به آن انتساب تحمیلی. و اما وقتی که گفت اطلب منک الضرب، آنجا هیئت داخل عنوان طلب شده است، طلب عنوان اسمی است، مدلول هیئت این است که آن عنوان طلب الضرب منتسب به من است، منتها این انتساب به داعی تحقق الطلب است. آنجا هم آن انتساب که ضرب به تو منتسب است به انتساب بعثی، تحمیلی، غرض عنوان تحقق الطلب بود. در این جهت شریک هستند، نه اینکه مدلولها در تمام جهات یکی هستند تا کسی نقض بفرماید که آنجا فرق است بین این انشاء با آن انشاء. بله ما میگوییم در انشائیت فرقی ندارند، در ملاک انشائیت فرقی ندارند در مورد سائر مدلولها با همدیگر فرقی دارند.
هذا تمام کلامنا بود در اخبار و انشاء. علی الظاهر چیزی باقی نگذاشتیم که ملاک شبهه بوده باشد.
بعد باز میرسیم به کلام صاحب کفایه. صاحب کفایه آن حربهای که در معنای اسمی و حرفی گفتند که: فرمود بر اینکه معنای اسمی و حرفی یکی است، تفاوت اینها در موضوعله و مستعملفیه نیست، فقط تفاوت اینها در کیفیة الوضع و در نحوه وضع است، میفرماید این فرضد شد بعید نیست، در إخبار و انشاء هم بگوییم: یک جهت را هم بگویم: جملی که آنها هیئات دارند، آنها وضع شدهاند به آنجایی که صورت شیئی را احضار بکند و شیئی را ابراز بکند به قصد تحقق العنوان، بعضی از هیئتها اصلا به این وضع شده است، او در وضعش دخیل است و در وضعش اخذ شده است. مثل إضرب. إضرب وضع شده است آنجایی که نفس الضرب را نسبت میدهد به طرف به قصد تحقق عنوان الطلب، طلبِ مطلق کما فی موارد الامر یا طلب بشرط رضای طرف که در موارد التماس و سؤال اینجور است. همان اضرب که در موارد سؤال گفته میشود و التماس گفته میشود، همان اضرب را در موارد امر هم در همان معنا استعمال میکند، منتها یکی مشروط است، در موارد التماس و سؤال مشروط است به رضای طرف که طرف متعهد بشود قبول بکند این فعل را، و لکن در موارد امر اینطور نیست. طلب، طلب مطلق است، طلب که میکند مشروط به قبول طرف نیست، میگوید که اگر نیاوری پدرت را در میآورم یا در اینجا یا در آخرت. او میشود امر.
بدان جهت اگر شخصی بود و لو رتبتاً هم عالی نیست، دانی است و لکن از دستش شرش میآید که برساند به انسان، اگر از کسی چیزی خواست، اطلاق امر به طلبش میکند میگوید آمرک بکذا. این خصوصیات بماند برای بعد.
بعض از جمل هست که هیئت آنها وضع بر إخبار شده است، یعنی احضار صورت در جایی که غرض متکلم انکشاف ذی الصورة است قطع نظر از ابراز، به او وضع شده است. بعید نیست جمله خبریه اینجور بوده باشد، جمله خبریه اسمی بوده باشد یا فرض بفرمایید فعلی باشد. منتها در این موارد که طلب استعمال میشود این نوعی از عنایت است. این استعمال حقیقی لازم نیست ما ملتزم بشویم. اینکه اینها قصد انشائیت یعنی قصد تحقق عنوان و هکذا قصد ابراز آن چیزی که واقعا ثابت است او منکشف بشود اینها در وضعش مدخلیت دارد بعید نیست، این را ما ملتزم میشویم.
[وضع در مبهمات: اسم اشاره]
ایشان بعد از اینکه این حرف را در معنای اسمی و حرفی فرمود که اینها در معنای یکی هستند، مستعملفیهشان یکی است موضوعلهشان یکی است، فرق در ناحیه وضع هست. و در جمله خبریه و هکذا جمله انشائیه فرمود مستعملفیه و موضوعله یکی است به آن بیانی که گفتیم، اختلاف در ناحیه وضع است، میفرماید بعید نیست که مبهمات هم از این قبیل بوده باشد اسماء اشاره، موصولات، ضمائر اینها هم همینجور بوده باشد. یعنی در این مبهمات هم وضع عام است و موضوعله عام است و فقط اختلاف در ناحیه شرط الاستعمال است. مثلا میگویند هذا موضوع است للمفرد المذکر. ایشان میگوید لفظ المفرد المذکر که معنای اسمی است غیر مبهم، اینجور است دیگر، المفرد المذکر، و لفظ هذا اینها مترادفین هستند، اینها هیچ در معنا با همدیگر فرقی ندارند، اختلاف فقط در ناحیه شرط الوضع است. آنجایی که لفظ المفرد را وضع کرده است به ذاتی که، المفرد مشتق است دیگر، کما اینکه خواهیم آمد در مشتق، مشتق وضع شده است به آن ذاتی که مبهم است از تمام الجهات غیر از قیام المبدأ به، که میگویند که المفرد ذاتی که با او فردیت قائم است، اما سائر جهات خصوصیت آن ذات چیست از تمام جهات مبهم است. ضارب آن ذاتی که این ضرب به او قیام صدوری دارد، آن ذات از تمام جهات مبهم است غیر از این جهت قیام مبدأی بر او. مفرد هم آن ذاتی است که قائم است به او فردیت، متصف به فردیت است و متصف به ذکوریت است و از سائر الجهات مبهم است. که به این معنا وضع شده باشد که مفرد مذکر به این معناست، هذا هم به همین معنا است.
هذا یعنی آن ذاتی که مفرد است و مذکر است، به همان معناست. شما چه بگویید هذا چه بگویید المفرد المذکر لفظین مترادفین گفتهاید. صاحب کفایه اینجور میگوید. پس اینها در چه چیز اختلاف دارند یا مرحوم کفایه؟ ایشان میفرماید در ناحیه شرط الوضع اختلاف دارند. وقتی که واضع لفظ المفرد المذکر را یعنی المفرد را وضع میکرد، المذکر را وضع میکرد، شرطی نداشت، وضع کرده است المفرد المذکر را. و اما وقتی که هذا را وضع میکرد واضع یک امری به ذهنش آمد. و او چه بود؟ گفت بر اینکه من هذا را وضع کردم که در مفرد مذکر استعمال بکنید و با این استعمال اشاره بشود به او. منتها یک وقت اشاره خارجیه در هذا، هذا الرجل هذا در مفرد مذکر استعمال شده منتها در آن استعمال اشاره خارجیه شده است. یا اشاره معنویه، در ضمائر همینجور است، در ضمیر غائب. در خود هذا هم همینجور است، ربما اشاره، اشاره معنوی میشود نه اشاره خارجی. یا فرض کنید انت با المخاطب اینها لفظین متردافین هستند، انت ضمیر است المخاطب ضمیر نیست، لفظین مترادفین هستند. المخاطب به هر چه وضع شده انت هم به او وضع شده است فرقی ندارند، اینها مترادفین هستند. هیچ فرقی ندارند. هذا با المفرد المذکر فرض بفرمایید کاف خطاب، انت، منتها شرط شده است که تخاطب بشود. المفرد المذکر با انت هیچ فرقی ندارد. انت فقط در وضع او شرط شده است که به آن مفرد مذکر یک تخاطب بشود با او که دلش نرلرزد انسان. ایشان میفرماید که فقط فرقشان در ناحیه شرط الوضع است. این کلام صاحب کفایه است.
این را میشود از او قبول کرد یا نه؟ دو تا اشکال به این حرف شده است. که یکی را مرحوم کمپانی دارد در حاشیهاش، و اشکال دیگری هم شده است.
اما اونی که محقق کمپانی هم دارد و او عبارت از این است که یا مرحوم آخوند و لو ما حرف شما را در معنای اسمی و حرفی قبول کردیم، گفتیم آنجا فرض بفرمایید مِن وضع شده است به نفس آن معنایی که از او تعبیر به الابتداء میشود، لحاظ آلی و لحاظ استقلالی اصلا مأخوذ در موضوعله و مستعملفیه نیست، اگر او را قبول کردیم، آن حرف به المفرد المذکر و هذا ربطی ندارد. و ذلک برای اینکه در آن من و هکذا لفظ الابتداء کسی که لفظ مِن را استعمال میکند یا لفظ الابتداء را استعمال میکند باید معنا را لحاظ بکند، هم لحاظ لفظ بشود هم لحاظ معنا، تا لفظ را بگوید غرضش این است که آن معنا را در ذهن سامع حاضر کند. بدون لحاظ این معنا نمیشود، چونکه این لحاظ معنا لامحالة باید عند الاستعمال بشود، دیگر واضع داعی ندارد موجب ندارد که این را در موضوعله و مستعملفیه اخذ کند. بدان جهت خود مرحوم آخوند هم دارد در کفایه که لحاظ مقوّم استعمال است. یعنی استعمال بدون لحاظ نمیشود. اما در مستعملفیه و در موضوعله مأخوذ بوده باشد نه، لحاظ آلی و لحاظ استقلالی نه در موضوعله ماخوذ أست نه در مستعملفیه. این را قبول کردیم، مستعملفیهها یکی است. و اما اینجا نیست، اینجا در هذا اشاره خارجیه است، اشاره خارجیه لازمه استعمال نیست. ما ممکن است لفظی را در یک معنا استعمال بکنیم، اصلا اشاره خارجیه و معنویه هیچکدام نباشد. میگویم الانسان اشرف المخلوقات، لفظ انسان را استعمال در معنایش میکنم بدون اینکه اشارهای بشود، اینجور است دیگر. پس استعمال لازم نیست که با او اشارهای بشود و تخاطبی بشود. خب اگر واضع بخواهد با این استعمال این لفظ اشاره بشود و تخاطب بشود، باید این را در موضوعله و مستعملفیه اخذ کند، بگوید به آن مفرد مذکری که یشار الیه خارجا، هذا را به او وضع کردم. باید اینجور قید بیاورد.
[سؤال: … جواب:] بله؟ … قهرا ضیق میآورد سیدنا. … همین را میگویم. بگذارید بگویم جایش آمد: ما این را در واجب مشروط خواهیم گفت که اگر قید به هیئت خورد لامحاله ماده هم مقید میشود. خود مرحوم آخوند هم دارد. اگر شارع گفت بر اینکه صلاة واجب است وجوبش را مقید کرد به زوال شمس از دائره نصف النهار، به هیئتی که هست قید زد، قهرا متعلق وجوب کوچک میشود صلاة بعد از زوال میشود. اینجور است یا شما قبول ندارید؟ اینجا هم وضع نحو از حکم است. این را سابقا نگفته بودیم گذاشته بودیم به همین موردش. وضع نحوهای از حکم است، اگر شما به وضع یک قید زدید و لو قید حین ظرفی، همان حینیت، قهرا متعلق کوچک میشود، به هر مفرد مذکری وضع نشده است هذا، یا شده؟ قهرا باید هر چه فکر بکنید باید قبول بکنید قلبا که این مفرد مذکر کوچک شده است. این مفرد مذکر، خاص است.بدان جهت ایشان و غیر ایشان، این اشکال منحصر به مرحوم کمپانی نیست، ایشان فرمودهاند بر اینکه در استعمال لفظ در معنا لازم نیست در استعمال اللفظ در معنا که اشاره خارجیه بشود و تخاطب بشود، اینها مقوم استعمال نیست. در آن لحاظ استقلالی و آلی میگفتیم اینها در موضوعله و مستعملفیه مأخوذ نیست چونکه أخذ و عدم أخذشان یکسان است استعمال بدون او نمیشود. و لکن به خلاف بر اینکه اشاره و تخاطب چونکه استعمال لفظ در معنا بدون اینها هم میشود اگر واضع بخواهد در استعمال اینها بشود، باید اینها را لامحالة قید قرار بدهد بر مستعملفیه بر موضوعله و لو به اینکه وضع را مقید کند، وضع را هم مقید کند باز موضوعله مقید است. همان حرفی است که مرحوم آخوند فرموده است در بحث واجب مشروط و معلق، که اگر اطلاق هیئت مقید بشود در وجوب، اگر اطلاق وجوب قید بخورد لامحالة ماده هم مقید است، یعنی متعلق آن وجوب هم که عبارت از فعل است او هم مقید میشود. پس اینکه در حروف آنجور شد در اسماء اشاره هم باید مثل آنها بشود، یا مرحوم آخوند اینها با همدیگر فرقی دارند.
این اشکال اول.
تا برسیم