دروس خارج اصول / درس 23: كلام آقاى خوئى در انشاء و ردّ كلام ايشان

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

[شروع از وسط]

اما در خصوص جمله انشائیه مشهور می‌گویند: با جمله انشائیه مدلول خارجی، یعنی وقتی گفتیم این خانه را فروختم به کذا و مشتری قبول کرد و با این ملکیت حاصل می‌شود و می‌فرماید این حرف درست نیست به خاطر اینکه بعد از اینکه من بیع را انشاء کردم شارع ربما امضاء می‌کند، ‌احل الله البیع و همچنین عقلاء امضاء می‌کنند یا عقلاء ‌این بیع من را اعتبار نمی‌کنند، من نمی‌توانم آن ملکیت را ایجاد کنم. پس یا مشهور که شما می‌گویید در انشاء ‌ایجاد می‌شود مدلول خارجا، این حرف درست نیست، این وجود که با جمله انشائیه حاصل می‌شود وجود اعتباری است نه حقیقی لذا من که می‌گویم بعت هذا المال بکذا، و آن مشتری می‌گوید قبلت، من بخواهم به این بعت گفتن، ایجاد بکنم (فرض بکنید) ملکیت مال را برای طرف، که لفظ موجود بکنم و با استعمال موجود بشود ملکیت، این حرفی است غلط و این قبول ثمره نزاع دارد. بنابر ثمره آنجا است که: مسلک مشهور دیگر در انشائیت قصد ایجاد نمی‌خواهد که آن چیزی که قصد می‌کنم، نیت بکن به این لفظ گفتنِ (مَلَّکَتْ) ملکیت را موجود می‌کنم، یا به این (أنْکَحْتُ) گفتن، زوجیت را موجود می‌کنم، لکن به نظر ما مثل زوجیت در نفس اعتبار شده با این جمله انشائیه ابراز و اظهار می‌شود. این مبرِز است و آن ملکیت مُبْرَز است، که کلام انشائی وضع شده است برای ابراز امر اعتباری، انشاء ‌ابراز امر اعتباری است. امر اعتباری را ابراز بکند، که قبلا لم تُبْرَز، این امر اعتباری آن را ابراز می‌کند. انسان اعتبار می‌کند که این خانه من بعد از موت من مال زید بوده باشد، این را اعتبار می‌کند، می‌گوید اوصیت بداری لزید یا ملکت داری زیدا بعد وفاتی، آنی را که اعتبار کرده بود او را اظهار می‌کند و ابراز می‌کند. این می‌شود انشاء یا انشاء حقیقتش ابراز امر نفسانی است، آن اعتباری را که نفس کرده است، آن اعتبار نفسانی را ابراز می‌کند. بعد از اینکه ابراز کرد عرض کردم عقلاء و شرع ربما امضاء می‌کنند، ربما نه، امضاء نمی‌کنند. یا عقلاء ‌امضاء می‌کنند، شارع امضاء ‌نمی‌کند. پس حقیقت استاد و اخبار این است اخبار قصد الحکایه ثبوت شیء بود ولکن جمله انشاء ابراز الشیء است شیء را به ظهور رساندن است.

حقیقت انشاء با حقیقت إخبار این است: ‌در موارد الإخبار قصد الحکایة‌ عن ثبوت الشیء بود و لکن در موارد انشاء ابراز الشیء است. شیء را به معرض ظهور رساندن است. پس علی هذا، جمله انشائیه وضع شده است به ابراز. مثلا در موارد اضرب که مولا به عبدش اضرب می‌گوید، ضرب را در عهده عبد اعتبار می‌کند که این ضرب در عهده تو ای عبد است. او را مولا ابراز می‌کند به چه چیز؟ به اینکه می‌گوید: اضرب زیدا. و روی این اصل است که در روایات وارده شده است (الصلاة دِینٌ). چونکه حقیقت طلب یعنی استعمال صیغه افعل (که عبارت است از یا ایها الذین آمنوا اقیموا الصلاة) حقیقتش این است که مولا فعل را اعتبار می‌کند در عهده عبد، عینا، و او را اظهار می‌کند به صیغه افعل یا به غیر صیغه افعل؛ هر چه بوده باشد.

پس متحصل این می‌شود که انشاء حقیقتش ابراز الشیء است، یعنی آن شیئی که شیء ‌اعتباری است، و لکن إخبار قصد الحکایة عن ثبوت شیء است، و با این گفتار جمله انشائیه از جمله خبریه جدا می‌شود. پس متحصل از فرمایش مرحوم کمپانی این است که در مواردی که انشاء محقق می‌شود آنجا فقط ابراز است؛ ایجاد باللفظ نیست، ما هو معتبرٌ و ما هو متحققٌ به حسب اعتبار النفس او را ابراز می‌کند. این می‌شود امر انشائی.

روی این بیانی که عرض می‌کنم، مرحوم نائینی در عباراتش تعبیر داده که فرموده بود: لفظ کالآلة ‌است، سبب نیست، مثل نار موجد حرارت است، لفظ نمی‌تواند معنای اعتباری را موجود بکند، این معنای غیر معقول است. بدان جهت ایشان فرموده است که این لفظ را گفتن، مثل کلید آن قفل می‌ماند. چگونه با کلید قفل را باز می‌کنند، این کلید آلت است، کأنّ ‌این لفظ هم آلت آن تحقق ملکیت است، آلت است، نه اینکه این لفظ موجد آن ملکیت است و الا معنا ندارد. سؤال می‌کنم از مرحوم نائینی(ره) وقتی که لفظ آلت شد، این هم معنای معقولی نیست، این لفظ چه آلتی است؟ شارع باید ملکیت را اعتبار و اگر ملکیت را اعتبار کرد، ملکیت شرعی است، اعتبار نکرده، ملکیت اصلاً نیست. ولو لفظ فعل نفس من است و من هم اعتبار کردم ولکن با لفظ ملکیت حاصل نمی‌شود.

اینکه مرحوم آخوند هم در بعضی کلماتش در حاشیه رسائل دارد که لفظ  کالآلة است لفظ نه کالآلة است نه آلت است، نه سبب است، هیچکدام نیست. اینها امور اعتباریه هستند که به اعتبار نفس تحقق پیدا می‌کنند. منتها ابرازش بالاستعمال و الاتیان باللفظ می‌شود.

من دو مثال در مورد جمله انشائیه ذکر می‌کنم، این دو تا مثال اگر فرق‌شان معلوم بشود که فرق‌شان چیست، معلوم می‌شود که کلام مرحوم نائینی را می‌توانیم قبول کنیم یا نمی‌توانیم قبول کنیم.

در بعض امور اذن معتبر است. تا مادامی که اذن نبوده باشد آن امری که در خارج موجود می‌شود آن امر صحیح نیست. مثل چه چیز؟ شما بردارید فرش من را به ثمنی بفروشید. من تا مادامی که اذن در بیع ندادم به شما، بیع شما بیع فضولی است. اگر فروختید بیع ‌تان بیع فضولی است، اگر اذن داده باشم که بله، شما ماذون هستید که این فرش من را بفروشید شما بعد فروختید این توکیل در بیع است، ‌بیع شما بیع من حساب می‌شود. اگر فروختید می‌گویند فلان کسی فرشش را فروخت. اینکه اذن معتبر است عنوان اذن با عنوان رضا چه فرقی دارد؟ أُفرض این فرشی که قیمت سوقیه‌اش بیست تومان بیشتر نیست، آن فرش مال من است او را فروختید به چهل هزار تومان. اگر من بشونم این بیع شما را، کلاهم را به آسمان می‌اندازم که به به عجب فروخته است عجب پولی گیرمان آمد. رضا دارم در نفس، اما نه با من صحبتی قبلا کرده‌اید نه الان کرده‌اید، بدون خبر فرش را برداشتید فروختید. از شما می‌پرسیم این بیع، فضولی است یا بیع فضولی نیست؟ این شخص این فرش را فروخته به چهل هزار تومان خودش هم می‌داند که مالک فرش راضی است قلبا، ‌مالک فرش هم می‌داند قلبا راضی است. این بیع، ‌بیع فضولی است یا نه؟‌ گفتیم در بحث بیع، به این بیع، بیع فضولی است. چرا؟ چونکه این بیع مستند به مالک نیست، می‌گوید تو فروختی بیخود فروختی من کی گفته بودم به تو بفروش؟ عرفا صدق نمی‌کند که باع فلانٌ آن فراشش را، متاعش را، صدق نمی‌کند، می‌گویند کی او فروخته است؟ آن کس از پیش خودش برداشته فروخته. راضی است، راضی باشد اما آن شخص نفروخته.  

فرق است ما بین رضا و اذن. رضا آن طیب نفس باطنی و ابتهاج النفس است به شیئی. رضا اوست، و لکن اذن به مجرد الرضا گفته نمی‌شود، به مجرد رضا باطنی و ابتهاج النفس به شیئی به او اذن گفته نمی‌شود. اذن باید اظهار بشود. اگر آن رضای باطنی اظهار شد، ‌آن وقت عنوان اذن بر او منطبق می‌شود. خب اگر آن شخص آمد به من گفت بر اینکه، شما راضی هستی این فرش شما را من بفروشم به چهل هزار تومان؟ گفتم بله أنا راضٍ. وقتی که گفتم این را او رفت فروخت، وقتی که فروخت آمد گفت فرش را فروختم، من نمی‌توانم اباء بکنم. می‌گوید که خودت به من اذان دادی، ‌خودت گفتی راضی هستم. رضای باطنی اگر اظهار شد اسمش اذن است. انسان اظهار که کرد این اذن معنای انشائی دارد. معنایش این است که اگر آن رضا اظهار شد و ابراز شد اذن است و لو ابتهاج هم نبوده باشد در باطن، همین که این اظهار کرد که من راضی هستم به همان اظهار عنوان اذن اطلاق می‌شود.

فرق ما بین رضا و اذن این است که رضا امر واقعی است. بدان جهت شما اگر در مال کسی علم پیدا کردید که آن شخص راضی است به تصرف شما، می‌توانید تصرف کنید. چرا؟‌ چونکه در موضوع جواز التصرف در مال الغیر آن طیب نفس واقعی معتبر است، لایحل مال امرأء مسلم الا بطیبة نفسه. خودش چیزی نگفته و لکن می‌دانید طیب نفس دارد، می‌توانید تصرف کنید، اما اگر می‌دانید که او راضی نیست، و لکن خجالتا و از روی خجالت گفت که راضی هستم، اگر می‌دانید که راضی نیست ‌نمی‌توانید تصرف کنید. چرا؟ چونکه موضوع جواز تصرف در مال الغیر طیب نفس است و حکم دائر مدار طیب نفس است، اذن مدخیلتی ندارد. و اما به خلاف معاملات که انسان مال کسی را بفروشد، او دائر مدار اذن است. وقتی که اذن داد بیع صحیح می‌شود. وقتی که اذن داد، ‌اذن همان ابراز الرضا است. حضرات همه می‌گویند، می‌گویند، اذن از امور انشائیه است. معنایش چیست؟ معنایش این است که این ابراز و اظهار مدخلیت دارد در صدق عنوان اذن. هر جا که عنوان اذن معتبر بوده باشد در هر موردی آنجا رضا بدرد نمی‌خورد، ‌باید اذن باشد.

این اذن، امر انشائی است، بگویم اذنتُ، بگویم رضیتُ این امر انشائی است. و اما بعتُ بگویم که مال را به تو فرختم او هم انشاء‌ است، مال را به تو فرختم او هم امر انشائی است. این دو تا فرقش با همدیگر چیست؟ اذنتُ که اذن دادم او هم انشاء ‌است، بعتُ آن هم انشاء ‌است. اینها فرق‌شان کجاست؟ فرق‌شان این است: در بعتُ آن چیزی که طرف نسبت است که بیع است آن ملکیت است، (بیع همان ملکیت شیئی برای شخصی در مقابل ثمن است)، ‌این ملکیت که ماخوذ در معنای بیع است، خود ملکیت امر اعتباری است، یعنی امر حقیقی نیست. به خلاف در باب رضا و اذن. در باب اذن آن چیزی که معتبر بود او عبارت از امر حقیقی بود که طیب نفس است، او موجود حقیقی است. آن موجود حقیقی وقتی که اظهار و ابراز شد اسمش را می‌گویند اذن. و لکن به خلاف در باب بعتُ ‌انشائی. خود آن ملکیت خودش امر اعتباری است، بدون اعتبار، ‌ملکیت نمی‌شود. وجود حقیقی ملکیت ندارد. این یک چیز واضحی است. این ملکیت امر اعتباری است و لکن این ملکیتی را که انسان اعتبار کرد که ‌فرش من ملک فلانی بوده باشد در مقابل ثمن، به این ملکیت کی عنوان بیع منطبق می‌شود؟ عنوان بیع به این ملکیتی که خود عاقد اعتبار کرده این ملکیت، به لفظ موجود نشده کما اینکه گفتیم، این خود اعتبار عاقد است، این ملکیتی که عاقد اعتبار کرد برای طرف در مقابل ثمن، کی به این ملکیت عنوان بیع منطبق می‌شود؟ تا مادامی که اظهار نکند عنوان بیع منطبق نمی‌شود. من در نفسم اعتبار کردم که این فرش من ملک فلانی باشد در مقابل ثمن، اتفاقا ‌اتفاق است، آن دیگری هم که رفیق من است او هم در نفسش اعتبار کرده بود که من مالک بشوم ‌فرش فلانی در مقابل فلان ثمن، بیع محقق می‌شود؟ عنوان بیع منطبق نمی‌شود. به مجرد اعتبار نفسانی بیع نمی‌شود، بیع مثل عنوان الاذن است، باید اظهار بشود. وقتی که گفتم ملّکتک المال، ابراز کردم، ‌یا وقتی که گفتم بعتُک المال، عنوان بیع منطبق می‌شود. آن وقت می‌گویند که باع فلان ماله، به مجرد اعتبار نفسانی نمی‌گویند.

پس در بیع دو تا امرِ اعتباری است: یک امر اعتباری همان ملکیت است، یکی هم انطباق عنوان بیع که بیع بر چه چیز عند العرف اسم است، ‌عند العقلاء بیع اسم چیست؟ ‌مجرد اعتبار نفسانی است یا اعتبار نفسانی مع الابراز؟ بلااشکال اسم است بر اعتبار نفسانی مع الابراز. چگونه اذن اسم بود بر آن طیب نفس مع الابراز یا به ابراز طیب نفس، بیع هم اینگونه اسم است به آن ملکیت اعتباریه که مع الابراز است و ابراز شده است.

عرض می‌کنیم اینکه مشهور گفته‌اند در انشائیات ایجاد می‌شود، ‌مرادشان ملکیت نیست، مرادشان آن عنوانی است که آن عنوان بدون ابراز محقق نمی‌شود. بدون ابراز یعنی به مجرد اعتبار نفسانی منطبق نمی‌شود. شما ببینید کسی می‌خواهد خبر بدهد از رضای باطنی اش، سؤال می‌کند رفیقش از او تو طیب نفس داری که من این غذای شما را بخورم یا نه؟ ‌شخص می‌گوید من طیب نفس و الله دارم. غرضش إخبار از طیب نفس است، رضیتُ می‌گوید در مقام إخبار. یک کسی هم می‌گوید رضیتُ در مقام انشاء (که اذن معتبر است) مثل اینکه در بیع مال من، اذن معتبر است، ‌کسی به من می‌گوید که رضا داری این فرش تو را من بفروشم؟ می‌گوید رضیتُ. یا گفت فرش تو را فروخته‌ام به فلان قیمت، تو راضی هستی یا نه؟ می‌گویم رضیتُ، ‌قصدم اجازه است، اجازه و اذن اینها امور انشائیه هستند. در استعمال رضیتُ إخباری و رضیتُ انشائی چه فرقی وجود دارد؟ در رضیتُ إخباری چیزی که قبلا موجود هست ‌غرض من این است که او را برای سامعم ارائه بدهم، آن طیب نفسی که در نفس من معتبر است او را بر آن سامع من ارائه بدهم. چرا ارائه می‌دهم؟ به جهت این است که قصد دارم او کشف بشود برایش. این می‌شود إخبار. و اما در جایی که رضیتُ انشائی می‌گویم طیب نفسم را ارائه می‌دهم، اما قصدم این است که عنوان اذن محقق بشود. قصدم این است که این اذنی که معتبر است در بیع مال من، این وکالتی که معتبر است در بیع مال من، آن وکالت موجود بشود. عنوان وکالت، به لفظ موجود می‌شود، چونکه تا مادامی که ابراز نشود وکالت صدق نمی‌کند. مادامی که ابراز نشود اذن صدق نمی‌کند.

در بعتُ انشائی، من ملکیت را اعتبار می‌کنم، ملکیت مالم بر طرف، در مقابل ثمن آن شخص. وقتی می‌گویم: ملّکتُک المال، غرضم از این، اظهار و ابراز، غرضم این است که عنوان بیع موجود بشود. منِ عاقد، اعتبار کردم که این زن، زن فلانی بوده باشد، فلان هم شوهر این بوده باشد مهر هم کذا بوده باشد، اینها را اعتبار کردم، ولکن وقتی که از طرف زن می‌گویم: مُوکلتی فاطمة، زوجتها من جعفر علی کذا، با این کلام قصد کرده‌ام اعتبار زوجیت را، و آن را با این کلام که ابراز می‌کنم و نهایةً قصدم این است که عنوان نکاح محقق بشود. چونکه عنوان نکاح مادامی که ابراز نشود عنوان نکاح به او منطبق نمی‌شود، عنوان بیع منطبق نمی‌شود، عنوان وصیت منطبق نمی‌شود. در مثل این مسأله شرعی، با گفتارم ابراز می‌کنم آن را، ‌من در نفسم اعتبار کردم که صد هزار تومان ‌که به من مدیون هستید شما بریء الذمة هستید. در نفسم اعتبار کردم.‌چیزی نه نوشتم، نه گفته‌ام، نه اشاره کردم، هیچ چیز، فقط مجرد در حاق نفس من است که شما بریء الذمة هستید. فردا اوضاع عوض شد تغییر پیدا کرد، ما بین من و شما دشمنی پیدا شد، می‌گویم فلانی دین را بده. می‌توانم یا نه؟ می‌توانم، چونکه من ابراز نکردم. مجرداً برأَت إخباری با ابرأت انشائی فرقش یک کلمه بیشتر نیست. در ابرأت إخباری خود ابراء در موطنش محقق شده است قطع نظر از گفتن من، من به گفتنم می‌خواهم او مکشوف بشود بر شما و او را بر شما ارائه بدهم. در موارد انشاء می‌خواهم ابراء به این گفتن محقق بشود، لفظ موجد است، چونکه عنوان، عنوان ابرازی است، ‌به مجرد الاعتبار عنوان صدق نمی‌کند، وقتی که ابراز شد بدان جهت اگر کسی از من پرسید در خانه‌ات نشسته بودی دیدم می‌خواندی ملّکت داری بعد وفاتی لزید، این را که می‌گفتی یا می‌نوشتی غرض از این گفتنت چه بود؟ هیچکس که نمی‌شنید، می‌گویم: من هم که می‌گفتم وصیت می‌کردم، انشاء وصیت می‌کردم. وصیت تا مادامی نوشته نشود و یا اشاره نشود، عنوان وصیت بر او منطبق نمی‌شود. مشهور که می‌گویند در انشائیات معنا ‌ایجادی است یعنی آن انشائات عناوینی است که غرض به آنها مترتب است، آن امر اعتباری که ربما در انشاء ‌می‌شود، آن موضوع اثر بر خود آن امر اعتباری مترتب نیست، بر انشاء او مترتب است، بر عنوان بیع مترتب است، بر عنوان نکاح مترتب است، بر عنوان وصیت مترتب است.

به این مثال توجه کنید، ملاک و روح إخبار و انشاء با این مثال معلوم می‌شود، کسی وکالتاً خانه مرا به شخصی می‌فروشد. من هم که صاحب خانه هستم این ور نشسته‌ام. آن وکیل با آن مشتری حرفی زد، خیلی چونه و اینها زدند، وکیل شروع کرد به او گفت که بعتُ الدار. من به مجرد اینکه کلمه بعتُ الدار از دهن او خارج شد و قبلتُ را مشتری گفت، من به اطرافیان می‌گویم بعتُ داری. این بعتُ من إخبار است، آن بعتُ وکیلم انشاء است. فرق این گفته من با گفته او در چیست؟ فرقش در این است که آن چیزی که قطع نظر از گفته من محقق است خارجا، من با گفتن بعتُ داری، می‌خواهم او بر شما کشف بشود. این بعتُ می‌خواهم بر شما منکشف بشود و او بر شما ارائه بشود، در إخبار، ثبوت شیء لشیء ‌صورتش آن ثبوت خارجی در ذهن سامع آورده می‌شود، لقصد الحکایة، ولکن آن وکیلِ من به آن مشتری کذا که می‌گوید بعتُ ‌الدار بکذا، او قصدش این است که به این گفتن بیع محقق بشود. چونکه به مجرد اعتبار و تراضی نفسانی که هر دو پیدا کردند محقق نمی‌شود. غرضش این است که آن موجودی که به این گفته من موجود می‌شود مولود می‌شود، او مولود بشود که او عبارت از بیع است. بدان جهت شخص عاقد نکاح بعد از اینکه صحبت‌ ها شد که مهر اینقدر است این هم شوهر است آن زوجه است، اینها همه‌اش صحبت شد به اینها اعتبار کردند، اینکه می‌گوید زوّجت می‌خواهد با این عنوان نکاح محقق بشود، چونکه عنوان نکاح عنوان ابرازی است. آن پدر دختر که آن ور نشسته بود پا می‌شود به آن زن‌های در بیرون خبر می‌دهد که انکحتُ بنتی، آن انکحت او با آن انکحت منِ عاقد چه فرق دارد؟ ‌او از آن نکاحی که قطع نظر از این ابراز و قطع نظر از این انکحت گفتن، آن نکاحی که در خارج تحقق پیدا کرده است، او به گفتن می‌خواهد آن چیزی که قطع نظر از گفتن او محقق است او را ارائه بدهد و لکن آن که من می‌گویم انکحت در مجلس آن عقد، ‌قصدم این است که به این گفتن عنوان نکاح محقق بشود چونکه عنوان نکاح عنوان ابرازی است عنوان انشائی است یعنی تا مادامی که انشاء و ابراز نشود به مجرد اعتبار نفسانی عنوان نکاح محقق نمی‌شود.

مرحوم کمپانی(ره) آن ملکیتی که اعتبار می‌شود، او را با عنوان بیع تفکیک نفرموده است. آن چیزی که مشهور می‌گویند قصد باید بشود ایجاد او باللفظ یا داعی ایجاد داشته باشد لافظ، آن عنوان قصدی است که مقوّمش ابراز است که عنوان بیع است، ‌عنوان نکاح است. و اما آن امر اعتباری که او اعتباری می‌شود او را نمی‌گویند. بدان جهت است عرض کردم در جایی که اصلا امر اعتباری نیست، امر، ‌امر تکوینی است و لکن اثر مترتب بر ابراز اوست نه بر خود امر تکوینی مثل عنوان الإذْن، آنجا هم که شخص می‌گوید اذنت قصد نمی‌کند که به این رضا طیب نفس موجود بشود طیب نفس هست هست، نیست نیست. این می‌خواهد به این اظهار عنوان اذن، عنوان توکیل، عنوان وکالت موجود بشود.

و للکلام تتمة.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا