دروس خارج اصول / درس 17: دنباله كلام مرحوم نائينى ـ كلام مرحوم صاحب جواهر…

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
نهایتاً مرحوم نائینی(ره) میگوید: معانی اسماء اینها معانی اخطاریه هستند، یعنی اگر لفظی را که به او اسم اطلاق میشود، اگر آن لفظ را بگویند ولو در غیر ترکیب کلامی، به سماع آن لفظ معنایی در ذهن خطور میکند. و لکن بخلاف الحروف. حروف کلها معانی اخطاریه ندارند، یعنی اگر در غیر ضمن ترکیب کلامی حرفی اطلاق بشود مثل باء، از او معنایی در ذهن خطور نمیکند. حروف دو قسم هستند: یا حروف نسبیه هستند مثل لام، یا حروف غیر نسبیه هستند، مثل حرف نداء و حرف التشبیه و امثال آن، تمام اینها ایجادی هستند. مرحوم نائینی(ره) میفرماید: اسماء ولو در خارج معنای وجودش، وجود عرضی است مثل بیاض و سواد و حرکت و قیام و قعود، این اعراض در عالم مفهوم، مفهومشان مستقل است بالذات، یعنی وقتی که شما لفظ قیام را شنیدید معنایی که آن معنا در مقابل معنی حروف است به ذهن شما خطور میکند. آن عرض خارجی است که قائم به معروض است، و لکن معنای لفظ القیام مثل معنای لفظ الحجر در عالم مفهومیت مستقل هستند بالذات. یعنی چطور از مفهوم حجر در سماعش و لو در غیر ضمن ترکیب معنایی خطور میکند، همانطور اگر لفظ قیام را بشنوید و لو در غیر ضمن ترکیب کلامی معنا خطور میکند.
پس معنای قیام با معنای فرض کنید انسان در عالم مفهوم ربطی ندارند. و لو در خارج قیام خارجی که آن وجود خارجی قیام است او با انسان مرتبط است. انسان است که پا میشود، قیام خارجی قائم به انسان است، ارتباط دارد. ارتباطشان این است که یکی عرض است بر دیگری و آن دیگری معروض است. آن ارتباط خارجی حاصل است. و لکن در عالم مفهوم و معنا ارتباط نیست. چونکه ارتباط خارجی را وجود خارجی درست کرده است. و وجود خارجی نه در معنای لفظ الانسان ماخوذ است نه در معنای لفظ القیام ماخوذ است. نه وجود خارجی نه وجود ذهنی، نه وجود، نه عدم هیچکدام در معنا ماخوذ نیست. بلکه چه وقت در عالم مفهوم و معنی ارتباط حاصل میشود وقتی حرف بیاید. یأتی انشاء الله به همان طبیعی القیام است.
آنجا که حروف نسبی باشد مثل آنجا که میگوید زید فی الدار، آنجا حرف فی ربط ظرفیتی ایجاد میکند. بیان زید و دار ایجاد میکند و این یک وقت در خارج موجود میشود یک وقت در خارج موجود نمیشود این در حروف نسبِی.
ولکن به خلاف حروف غیر نسبیه. حروف غیر نسبیه هم ایجاد میکنند، فردی را از معنای اسمی ایجاد میکنند. مثل نداء، معنای اسمی است. وقتی که میگوید یا زید فرق ما بین معنای یا و معنای لفظ النداء این است، معنای لفظ النداء معنای خطوری است. اگر النداء را بشنوید لفظ النداء را، یک معنای خواندن به ذهنتان میآید، اما وجود و عدم باز ماخوذ نیست در او. به خلاف یاء. وقتی که یا زید گفتید اصل حقیقت النداء است، نداء حقیقتا موجود میشود. فردی از عنوان نداء در خارج تحقق پیدا میکند. در حروف غیر نسبیه حرفی که ایجاد میکند فردی را، آن ایجاد فرد موطنش خارج است نه در مدلول کلام. خارجا یک فردی از نداء موجود شد خصوصا که صدا هم خیلی بلند بوده باشد، یا زید که میگویید، یک فردی حقیقتا از نداء موجود میشود در خارج. موطنش خارج است. و لکن در آن حروف نسبیه موطن ایجاد مدلول کلام است. در خارج چیزی موجود نمیشود. در مدلول الکلام ما بین دو تا معنا که با همدیگر چسبندگی نداشتند آن دو تا معنا، ارتباط نداشتند در عالم مفهومیت، ما بین آنها چسبندگی موجود میشود و ارتباط بر قرار میشود. این حروف به این معنا وضع شدهاند.
از اینجا معلوم شد فرق است ما بین ایجاد در مثل معاملات و هکذا امور انشائیه مثل امر و نهی. در موارد امر و نهی هم شما یک فردی از امر را موجود میکنید. میگویید اضرب زیدا. در موارد بیع هم یک فرد از ملکیت را ایجاد میکنید، بعت هذا المال منک بکذا، ملکیت این مال را برای طرف ایجاد میکنید. فرق ما بین آن امور انشائیه و معانی حروف این است: در آن معانی انشائیه وعاء وجود، خارج است، در خارج شما ملکیت را موجود میکنید، در خارج مال ملک زید میشود. وعاء معتبر خارج است، منتها وجودش وجود اعتباری است، حقیقی نیست. و لکن بخلاف الحروف یعنی حروف نسبیه، آنجا وعاءِ وجود عالم معناست و عالم مدلول اللفظ است، کاری با خارج ندارد. ما بین این دو تا معنایی که هست ربطی موجود کردیم. منتها یک وقت ربط ظرفیتی یک وقت ربط استعلائی یک وقت ربطیت اختصاصی. ربط ها هم مختلف هست انحائی دارند. هر حرفی وضع شده است به ایجاد ربط خاصی که ما بین دو تا معنا تا آن ربط موجود بشود.
میبینید معنای حرفی همیشه متدلی به معنای اسمی است، یعنی به معنای اسمی چسبیده است. ربط، مرتبطین میخواهد، دو طرف میخواهد که به همدیگر حرف ربطش بدهد. بدان جهت همیشه معنای حرفی چسبیده به معنای اسمی است. بدان جهت است که اگر حرف را مستقلا شما گفتید بدون اینکه دو تا معنای اسمی یا دو تا معنایی که کالاسمی است بیان کنید آن حرف معنا ندارد. چونکه معنای حرفی باید متدلی به معنای اسمی باشد. وقتی که طرفین گفته نشد فقط حرف گفته شد آن حرف معنا ندارد. پس از اینجاست که اسماء معانیشان خطوری است و لکن حروف معانیشان اینها ایجادی هستند. کل ما لم یکن المعنی ایجادیا یعنی ایجاد ربط بین دو تا معنا و ایجاد فردی از عنوان در خارج مثل یا زید که هر فردی از نداء موجود میشود فردی از خطاب موجود میشود، اگر ایجاد نشد و خطوری میشود معنا میشود اسمی. اگر ایجادی شد میشود معنای حرفی. یک وقت نه، معنای لفظ خطوری است یک جهت ایجادی هم دارد اینها اسمائی است که مشبهة بالحروف است، که مبنی میشوند که علماء ادب گفتند.
پس علی ذلک معانی حروف از معانی اسماء ذاتا دو تا هستند. نه اینکه یکی هستند به اعتبار و لحاظ و تصور فرق میکنند. دو سنخ هستند با همدیگر قاطی نمیشوند. اسماء معنایش، خطوری است وجود و عدم در او ماخوذ نیست. معنایش معنای ایجادی است. ایجادی است، منتها ایجاد در خارج در حروف غیر نسبیه، ایجاد در عالم مفهوم در حروف نسبیه.
مرحوم نائینی(ره) خداوند متعال رحمتش کند، یک چیزی هم در کلامش فرموده است اگر او را نمیفرمود مثل اینکه بهتر بود. آن مطلبی که فرموده است این است که فرموده است همیشه نظر متکلم به حروف آلی میشود. یعنی قصد که دارد افاده معانی حروف را، قصدش به آنها آلی میشود. یعنی منظور نظرش و نظر استقلالی اش تفهیم معانی اسمیه است که معانی اسمیه را تفهیم بکند، همیشه قصد استقلالی و داعی اش او است. نظرش به آن تفهیم معانی حروف، نظرش نیست به حروف نظر آلی میشود، چونکه میخواهد آن وجود خارجی قیام را که با وجود زید در خارج است را، بفهماند. این حرف فقط ربط ما بین دو معنا ایجاد میکند. نظرش به این، کأنّ آلی میشود.
اگر این را نمیفرمود بهتر بود. چرا؟ چونکه ما بالوجدان میبینیم که کسی میتواند دعوای وجدان بکند که کثیرما متکلم غرض اصلی اش تفهیم معنای حرفی است، و الا معنای اسمی را نمیخواهد تفهیم کند. چونکه شما میدانید در خارج قتل واقع شده است کسی کشته شده است، و میدانید آنی که کشته شده است او هم انسان است، و میدانید زید است ولکن نمیدانید در خارج در چه جایی کشته شده است؟ در مسجد شهیدش کردند یا در بیایان؟ میگویید قُتل زید فی المسجد. این غرض تفهیم شما چیست؟ به همان معنای (فی) است. آن سائل ظرفیت را نمیفهمید، آن سائلی که هست آن مخاطب شما همان معنای حرفی که ظرفیت است او را نمیدانست. و الا دار را هم میدانست قتل را هم میدانست زید را هم میدانست که مقتول است و لکن آن معنای حرفی را نمیدانست. اینکه همیشه قصد متکلم قصد استقلالی و غرض استقلالی به تفهیم معانی اسمیه است نه تفهیم معانی حرفیه، اینگونه نیست. کثیراما مطلب عکسش است.
بعد از نقل قول مرحوم نائینی(ره) سؤال میکنم: جناب مرحوم نائینی(ره) شما که میگویید حروف ربط را ایجاد میکنند ما بین دو تا معنا اسمی، این کلام درست است. حروف ربط ایجاد میکنند ما بین دو تا معنای اسمی. اما سؤال میکنم حروف معنایشان چیست؟ در چه چیز استعمال میشوند؟ که به واسطه استعمال آنها ربط حاصل میشود. کلام عبارت از این است که حروف وضع شده است به ایجاد الربط، با حروف، ربط ما بین دو تا معنا موجود میشود. اما آن مستعملفیه حروف چیست آن معنا که به واسطه آمدن و پا گذاشتن آن معنا در مفهوم کلام، ما بین دو تا معنا ربط موجود میشود؟ آن مستعملفیه چیست؟ اشکال این است به مسلک ایشان که ربط ما بین دو تا معنا موجود میشود به حروف، این جای شبهه نیست. کلام در مستعملفیه حروف است، که حروف در چه چیز استعمال شده است که ربط موجود شده است، ما بین دو تا معنا، آن معنا را ما میخواهیم پیدا کنیم. و به تعبیر آخر به مرحوم نائینی(ره) اشکال کردهاند که اینکه شما میگویید دو تا معنای اسمی مابینشان ایجاد ربط شده است و حروف معانیشان معانی ایجادی است، ما این را از شما قبول نداریم. راست است که حروف معانیشان اخطاری نیستند. اما اینکه حروف ایجادی هست معانیشان، این را باید اثبات کنید، اثبات بکنید که معنای حرف ایجادی است. ما بین دو تا معنا ایجاد کردیم ربط را، حرف ایجاد ربط کرد. اشکال این است که معنای حرف ایجادی نیست. معنای حرف چیزی است که به آن چیز ربط تحقق پیدا میکند. کلام پی آن چیز بر میگردد که معنای آن «فی» چیست؟ معنای «لام» چیست؟ بدان جهت حرف به جهت ایجاد ربط وضع شده است این حرف کأنّ صحیح نیست. اشکالی که به ایشان شده است این است مستعملفیه حروف چیست ما کلاممان در اوست که او معنای مستعملفیه لفظ (فی)، لفظ (لام)، لفظ (علی) مستعملفیه اش چیست؟
باید معلوم شود معنی حروف چیست که ربط به واسطه او حاصل میشود (کأنّ این مسلک ثالث در مسأله میشود): بر اینکه معانی اسماء کما اینکه گفتیم معانی اسماء اینها کلیات هستند یعنی کلی طبیعی هستند و اینها مفاهیم وسیعه هستند. مثلا رجل وضع شده است در مقابل مرأه، رجل صغیر باشد، کبیر باشد، در دار باشد، در صحرا بوده باشد، مریض بوده باشد، یا سالم باشد. تمامی اینها را میگیرد. رجل شامل میشود به مطلق مرد، هیچ خصوصیتی هم در معنای رجل ماخوذ نیست. در اعلام شخصیه هم همین گونه است. ما که میگوییم زید، زید وضع شده است به آن ذات با تشخص، ذات با تشخص حالاتی دارد، در تمام آن حالات زید است. زید به هیچ یک از آن حالات دلالت نمیکند، رجل هم به هیچ یک از آن خصوصیات مرد دلالت نمیکند. و لکن در تمامی موارد رجل هست آنی که به او میگوییم هذا رجلٌ. شامل میشود. گفتهاند وضع به جهت چه چیز است؟ وضع به جهت تفهیم و تفهم است. کما اینکه انسان در مقام تفهیم و تفهم حاجت پیدا میکند که معنای اوسع را بفهماند، ربما غرضش متعلق میشود که حصهای از آن طبیعی را بفهماند. چونکه حکم را که میگوید حکم خبری یا انشائی، این حکم مال حصهای از آن طبیعت است، مال تمامی طبیعت نیست. مثلا شارع میگوید: (الصلاة خیرُ مَوْضُوعٍ مَنْ شَاءَ إسْتقَلَ وَ مَنْ شَاءَ إِسْتَکْثَرْ، نماز بهترین حکم از جانب خدای متعال است، پس هر کس میخواهد کم بجای آورد و هر کسی میخواهد زیاد به جای آورد). این غرضش متعلق شده است که از طبیعی الصلاة خبر بدهد، هیچ خصوصیتی منظور نظر نیست. یک وقت شارع میخواهد حصهای از صلاة حکمش را بیان کند، بفرماید: (الصلاة فی المسجد خیر من الصلاة فی خارجها). اینجا که شارع میخواهد تفهیم کند میخواهد حصهای از صلاة را تفهیم کند که صلاة فی المسجد یک حصهای از صلاة است. به این حِصَصْ اسماء وضع نشده است. غالبا شما اگر ملاحظه بفرمایید این کلیات حصصش اسم خاص ندارد، لفظ خاص ندارد. اگر ما بخواهیم این حِصّه را تفهیم کنیم باید تقیید کنیم آن کلی را و قید بیاوریم برایش. برای الصلاة یک قیدی بیاوریم.
این قائل فرموده است حروف وضع شده است لتقیید معانی الاسماء. البته مراد از حروف، حروفی که داخل در مفردات میشود نه در جمل. حروف وضع شده است لتقیید معانی الاسماء. آن اسماء که کلی هستند کلی طبیعی هستند و شامل تمام حصص هستند، حرف وضع شده است به تقیید آن کلی که حصص بشود. منتها یک وقت تقیید به مکان میشود به او «فی» وضع شده است، واضع گفته است هر وقت خواستی شیئی را تقیید بکنی به مکان «فی» بگو. الصلاة فی المسجد. (فی) فقط برای تقیید است. فی آن است که قید میآورد برای مکان صلاة. مسجد که معنای خطوری دارد، مسجد یعنی همان بنائی که از او لفظ مسجد حکایت میکند، بنائی که جعل للعبادة فیه. این (فی) وضع شده است که آن صلاة که معنای اوسعی دارد او را تقیید به مکان بکند. یا کتابت، نوشتن. یک وقت خودش قلم را به جوهر میزند مینویسد. یک وقت نه، خودش بالمباشرة نمینویسد به آن غلامش میگوید به آن شخصی که در اطاعتش است به او امر میکند بنوسید. در تمامی این صور میگویند کتب فلانٌ. و لکن باء وضع شده است که این کتابت هر وقت خواست کسی حصه او را بفهماند که حصهاش کتابت با آلت خاصه است، کتب بالقلم این باء وضع شده است به جهت تقیید کتابت است. کتابت بالقلم حصهای از کتابت است که ربما غرض متکلم متعلق میشود به تفهیم او. میبینید تقیید معنای اسمی را به اسم آخر تقیید میکند. تقیید به نحو ظرفیتی با (فی) است و تقیید به نحو آلیتی با باء است، یا تقیید به نحو اختصاصی با لام است و امثال ذلک.
این قائل سوم اینگونه میگفت که: حروف وضع شده است که معانی اسماء (که ذاتا شمول دارند اینها را اگر غرض مستعمل و متکلم متعلق شد) را بر اینکه حصهای از او را بفهماند، چونکه بر اسم حصه خاصی وضع نشده است، حروف وضع شده است که آن معانی کلیات تضییق بشود. این حروف آلت تقیید هستند، حروف به جهت تقیید وضع شدهاند که معنای اسمی را به معنای اسمی آخر تقیید کنند. تقیید به نحو ظرفیتی به نحو اختصاصی و غیر ذلک. وقتی که تقیید شد آنوقت ارتباط حاصل میشود. اینکه میگفتیم الصلاة فی المسجد خیر من الصلاة فی خارجه، ما بین معنای صلاة و معنای مسجد ارتباطی نبود. وقتی که (فی) تقیید کرد صلاة را، به مکان، حصه حاصل شد و این تقیید حاصل شد، ارتباط هم حاصل میشود. حروف برای ارتباط وضع نشدهاند، بلکه ارتباط لازمه معانی حروف است. حروف وضع بر تقیید شده است، وقتی که با حروف معانی اسماء تقیید شد آن وقت قهرا ارتباط حاصل میشود. فرمایشی است که صاحب جواهر فرمود، ما از این قائل میپرسیم اگر کسی گفت بر اینکه فی المسجد سارق، میخواهد داخل مسجد میشود میگوید وارد نشو در مسجد سارق است. اینکه میگوید فی المسجد سارق، (فی) در اینجا در چه معنایی استعمال شده است؟ چه چیزی را تفهیم کرده است؟ سارقٌ مبتدا فی المسجد خبرش است. مبتدا و خبر است. تقیید در آن ترکیب ناقص میشود، اما این ترکیب، ترکیب تام است. فی المسجد سارق یا زید فی المسجد، مسجد را که تقیید نکردیم زید را باید تقیید کنیم. یا فرض بفرمایید اینکه میگوییم فی المسجد سارق، سارق را تقیید نکردیم نمیخواهیم از سارق فی المسجد یک خبری بدهیم یک حکمی برایش ذکر کنیم. اصلا میخواهیم از مسجد حکم بدهیم که در مسجد سارق است. اینجا چه تقییدی هست؟ یا میگوییم زید کالاسد. زید کالاسد که میگوییم چه چیزی را تقیید میکنیم؟ زید قابل التقیید نیست؛ معنایش معنای علمی است، اسد را هم که تقیید نمیکنیم. اسد به معنای مطلق شیر است، آن شیری که در جنگل دلیری میکند و شجاعت دارد. چه چیزی را تقیید کردهاید؟ ما که یک معنایی بر معانی حروف میکنیم باید یک معنایی بکنیم که آن معنا شامل بشود در همه. بله این در حروف است که در بعض موارد تقیید میشود به آن نحوی که خواهیم گفت. و لکن چگونه؟ حروف به جهت ایجاد وضع نشدهاند، ایجاد ربط، کذلک برای تقیید هم وضع نشدند. تقیید لازمه معانی حروف است در بعض موارد. وقتی که مدخول حرف در آن کلامی که حرف ذکر شده است، آنجا کلی شد که قابل تقیید شد، بله آنجا حرف افاده تقیید را میکند. اما تقیید لازمه معنای حرف است؟ ما کلاممان در معنای حرف است.
زید کالاسد درست نیست؟ زید کالاسد زید مثل شیر است، این حرف کاف چه چیز را تقیید کرده است؟ حرف به جهت تضییق است. زید قائم، زید فی المسجد، این مبتدا خبر، است از او فهمیده میشود هیئت ترکیبیه است، و الا در مانحنفیه کائن نیست. یا حروف نافیه که فرض بفرمایید حروف نافیه خودش هم به مفرد داخل بشود لاء نافیة الجنس که خبر هم نمیخواهد. … ظرف متعلق میخواهد، متعلق لازم نیست معنایی بوده باشد قابل تضییق. نه، زید کالاسد. … اسمی که معنای خاصی را دارد از او خبر میدهید که زید کالاسد این ترکیب درست است یا غلط؟ …آقا فی المسجد آنجا فی به کائن مقدر است. زید کالاسد یعنی چه؟ … مثل اسد است یعنی چه؟ آن مثل خود معنای کاف است.
بگذار یک چیزی بگویم شاید حل بشود مطلب، ما در وضع الفاظ چه گفتیم؟ گفتیم الفاظ وضع شده است معنای، وضع یعنی لفظ را واضع علامت قرار میدهد بر معنا. گفتیم در وضع الفاظ تعیین لفظ است، علامة للمعنی. وقتی که علامت شد شما اعراب را اول حساب بفرمایید. زید قائمٌ، زید دلالت میکند بر ذات با تشخص. قائمٌ هم دلالت میکند بر اینکه ذاتی که ثبت له القیام. این ذات ثبت له القیام بر زید منطبق است این چه چیز میفهماند؟ این هیئت ترکیبیه که هیئت مبتدا و خبر است. زید همان قائم است باید به چه چیز وضع شده باشد؟ باید وضع شده باشد علامت بوده باشد به اتحاد وجودی. یعنی هر وقت خواستی ما بین زید و ما بین قائم بگویی اتحاد وجودی هست آنجا زید و قائم را مرفوع بخوان، زیدٌ قائمٌ بخوان. در لغت فارس هم میگویند زید ایستاده است، آنجا دیگر اعراب نیست، آن است را بیاور، آن است دلالت میکند که ایستاده با زید اتحاد دارند. اتحاد چه میشود؟ اتحاد عرض و معروض میشود، که معروض و عرض اتحاد دارند یعنی عرض قائم به آن معروض است. زید ایستاده است.
[سؤال: … جواب:] اگر نیاورد این را، طوری است که او مثل آوردن قرینه است که اعراب چیست، میفهمیم او را، وقف کرده است. وقف عیب ندارد. میگوید بر اینکه زید ایستاده. معلوم است را نمیخواهد. در عرب هم میگوید زید قائمْ که موقع تکلم اینگونه تکلم میکنند. وقف عیب ندارد. قرینه است که چیست اعرابش. عیب ندارد. اما در مواردی که اگر اعراب را نیاورد معلوم نمیشود معنا، مثل اینکه بگوید ضرب زید عمرو، نه برای زید رفع بگوید نه برای عمرو نصب را بگوید. ضرب زیدٌ عمروا نگوید، بگوید ضرب زید عمرو. شما چه میفهمید؟ میفهمید که فاعل کدام است مفعول کدام است؟ میفهمید؟ نمیفهمید. اعراب برای چه وضع شده است. ضرب زید عمروا آن نصب در مفعول و رفع در فاعل برای چه وضع شده است؟ … نه، گاهی فاعل از مفعول هم مؤخر میماند، آن قاعده نیست. بله؟ اینکه میگوییم بر اینکه ضرب زید عمروا دال بر اینکه زید فاعل است و عمرو مفعول است، عمرو زده شده زید زننده است، این رفع و نصب نیست؟ آخه اعراب دلالت میکند به فاعلیت و مفعولیت دیگر. این چیز تازهای که نیست.با نظر به اعراب کلمات مثلاً کلمهای که فاعل است، اینکه رفع نشانه فاعل است، یعنی چه؟ این رفع به چه چیز وضع شده است؟ چون اعراب هم وضع دارد، رفع (ٌ) بدون وضع و بدون قرارداد که نمیتواند دلالت کند. به چه چیز وضع شده است؟ شما که میگویید ضرب زید عمروا، زید حکایت از آن وجود خارجی میکند عمرو هم حکایت از آن وجود خارجی میکند، ضرب هم دلالت میکند که ضرب محقق شده است. اما اینکه کدامیک از اینها زننده است، یعنی عنوان فاعل و مفعول کدامیک از این دو تا وجود منطبق است و عنوان مفعول به کدامیک از اینها منطبق است؟ اعراب وضع شده است دلالت بکند به خصوصیتی که آن خصوصیت در معنای آخر است. آن خصوصیت نفسیت ندارد. در معنای زید که ما میگوییم ضرب زیدٌ، تنوین رفع وضع شده است دلالت بکند بر خصوصیتی که در معنای لفظ زید است. خصوصیتش چیست؟ فاعل بودن بر فعل است. نصب وضع شده است دلالت کند بر خصوصیتی که در معنای عمرو است. او چیست؟ عنوان مفعولیتش است که فعل به او واقع شده است. حرف وضع شده معنی فی غیره، حرف دلالت بر معنا میکند. و خواهیم گفت که حروف با اعراب فرقی ندارند در وضع. اعراب چونکه آنها واضح است ابتدائا آن را عرض کردم. خصوصیتی در معنای آخر است که آن خصوصیت، خصوصیت خارجیه است، خصوصیت در معنا نیست. آن خصوصیت، خصوصیت خارجیه است. زید در خارج فاعل است، منتها لفظ زید از آن خصوصیت حکایت نمیکند. وقتی ضرب زید میگوییم آن رفع برای آن معنای لفظ زید خصوصیت میدهد، بعد از دادن خصوصیت به آن معنای لفظ زید، زید با آن خصوصیت حکایت از خصوصیت خارجی میکند. معنای حرف هم حکایی است، معنای حرف هم حکایت از خارج میکند اما به توسیط چه؟ حرف وضع شده است مثل اعراب خصوصیتی را به معنای آخر بدهد که آن معنای آخر خصوصیتدار شود تا حکایت کند از آن خصوصیت خارجیه. ما که میگوییم الصلاة فی المسجد یا زید فی المسجد، مسجد این که ظرف است، زید مظروف است به اینها دلالتی ندارد خودش. مسجد نه دلالت میکند به اینکه ظرف است بر زید نه زید دلالت میکند که مظروف مسجد است. (فی) وضع شده است برای آن معنای مسجد یک معنای ظرفیتی که این مسجد ظرف است برای آن زید، این معنای ظرفیتی را به مسجد این خصوصیتی را میدهد. و وقتی که معنا خصوصیت پیدا کرد، آن خصوصیت را داشت، حکایت میکند از خصوصیت خارجی. زید فی المسجد یعنی زید در خارج ظرفش مسجد است.
میخواهیم بگوییم: حروفی که داخل میشود بر مفردات، حروفی که داخل میشود بر جمل، حرفی که داخل بر فعل میشود، حرفی که داخل بر اسم میشود، این حروف وضع شدهاند تا به آن معنای جمله یک خصوصیتی بدهند. کسی سؤال میکند؟ أ زید قائم ام لا؟ وقتی که شما گفتید: نعم، دلالت میکند که این زیدٌ قائمٌ جواب است. این خصوصیت جوابی این در زید قائم نبود، این را کلمه نعم به او داد. نعم خودش معنا ندارد، معنایش در معنای غیر است. الحرف ما دل علی معنی فی غیره، آخوند میگفت، فی با معنای لفظ الظرف مترادفین است. ما این حرف آخوند را نمیگوییم. ما میگوییم که عنوان لفظ الظرف معنایش معنای اسمی است خطوری است، معنای خطوری میشود مستقلا، و لو در ضمن معنای ترکیبی نباشد، (فی) به عنوان ظرف وضع نشده است. فی للظرفیة است، یعنی بر معنای دیگری خصوصیت ظرفیتی را میدهد. یعنی وقتی که به سر اسمی داخل شد، علامت میشود که آن معنای آخر، ظرف است. وقتی که به او معنای ظرفیت را داد، و حرف به زید خصوصیت مظروفیت را میدهد، قهرا این دو معنا چه میشوند؟ با همدیگر مرتبطین میشوند. این دو تا معنا اگر کلی بشود تضییق هم حاصل میشود. الصلاة فی المسجد خیرٌ. اما اگر این دو معنا کلی نشوند هر دو جزئی بشوند یا یکی جزئی حقیقی بشود مثل زید کالاسد، اینکه اسد مشبه به است، لفظ اسد دلالت میکند بر آن شیر که در بیابان است، مشبه به است این خصوصیت را ندارد. والحمد لله رب العالمین.