سلسله دروس حدود – جلسه پنجم
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم کلام در شرایطی بود که با آن شرایط حد متعلق می شود بر زانی أو الزانیه شرط دیگری که معتبر است در تعلق الحد علاوه بر آن علم به تحریمی که گذشت این است که آن زانی یا زانیه که اگر بخواهد به او حد متعلق بشود باید عاقل و عاقله بوده باشد اما اشتراط العقل در ناحیه مرأه که اگر زن مجنونه شد لا یتعلق بها الحد این کأنّ لا خلاف فیه است عند الاصحاب و اما اعتبار العقل در ناحیه آن زانی که مرد بوده باشد جماعتی ملتزم شده اند از قدما و بعض المتأخرین عقل در تعلق حد معتبر نیست به زانی از قدما نقل کرده اند شیخین را و صدوق علیه الرحمه و بعضی دیگر را که اینها گفته اند که زانی ولو مجنون بوده باشد حد بر او جاری می شود به خلاف مرأه که مرأه مجنونه لا یتعلق بها الحد و کأن اینها در این تفسیر مابین مرد و زن مستندشان روایتی است که آن روایت در باب وارد است می دانید قاعده اولیه این است که مجنون و مجنونه هردو مرفوع القلم است و حد عقوبت بر عصیان است حیث آنکه اینها عقوبت دنیوی بر عصیان است بما اینکه اینها عصیانی ندارند چون که تکلیف ندارند مرفوع القلم هستند قاعده اولی عدم تعلق الحد است بدان جهت اگر در آنکه دلالت می کند به ثبوت و تعلق الحد در او دلالت و دلیلیتش تمام بوده باشد لابد باید ملتزم بشویم و اگر تمام نبوده باشد ولو للمعارضه آنوقت همان قاعده اولیه عدم ثبوت الحد است به قول صاحب الجواهر علم به تحریم در تعلق الحد معتبر است فکیف بالمجنونی که و المجنونه اصل حرمتی در حقشان نیست اما اینکه زن اگر مجنونه بوده باشد بر او حد متعلق نمی شود علاوه بر آن قواعد اولیه که مرفوع القلم است دلالت می کند بر این معنا که حد متعلق نمی شود دلالت می کند بر این معنا این روایاتی که در باب 21 از ابواب حد الزنا و غیر باب 21 وارد شده است باب 21 را می خوانیم از ابواب حد الزنا روایت روایت اولی است صحیحه محمد بن مسلم محمد بن یعقوب عن محمد بن یحیی عن احمد بن محمد عن علی بن حکم عن علاء بن رضین عن محمد بن مسلم سند اجلاء هستند عن أحدهما علیه السلام فی امرأه مجنونه زنه زن مجنونه ای زنا کرده است قال انّها لا تملک أمرها او که امر خودش را مالک نیست امری که مهار کننده امورش باشد ندارد انّها لا تملک علیها شیءٌ شیئی بر او نیست و روایات دیگری در بحث اینکه حد در صورت اکراه مرتفع می شود می خوانیم در آن روایات ذکر شده است که مجنونه حدی ندارد علاوه بر مستکرهه زن مستکرهه دلالت می کند که زن مجنونه هم حدی ندارد که در آن روایات ذکر می کنیم آن روایات را بدان جهت کلام در ناحیه زن که زن مجنونه بوده باشد حدی ندارد این ما لا اشکال فیه و خلاف فیه است و مقتضا القاعده هم هست این روایت هم نبود آن روایات دیگر هم نبود خود روایاتی که تکالیف و اجرای حدود مشروط به عقل است او کافی است که آن روایات را فی الجمله امروز می خوانیم و اما نسبت به اینکه مرد اگر مجنون بوده باشد در او حد به او حد جاری می شود که جماعتی ملتزم شده اند مستندش به این روایت است روایت دومی است در همین باب 21 و عن علی بن ابراهیم عن أبیه کلینی قدس الله نفسه الشریف روایت را نقل می کند از صاحب التفسیر عن علی بن ابراهیم عن أبیه عن عمر بن عثمان عن ابراهیم بن الفضل عن أبان بن تغلب این ابراهیم بن فضل توثیق ندارد بدان جهت روایت من حیث السند تمام نیست آنجا دارد أبان بن تغلب می گوید قال قال أبو عبدالله علیه السلام اذا زن المجنون أو المعترد مردی که دیوانه است یا مجنون و سفیه است اگر زنا بکند ظل در حد حد به او می زنند و ان کان محصنا رجم اگر این مجنون زن داشته باشد محصن بوده باشد آنوقت رجم می شود چون که زنا در جایی که زانی محصن بوده باشد حدش رجم است قلت و مع الفرق بین المجنون و المجنونه و المعتوه و المعتوهه یابن رسول الله چه فرقی هست مابین مرد دیوانه که حد جاری می شود و مابین زنی که جاری نمی شود مثل اینکه أبان بن تغلب می دانست که زن دیوانه حد به او جاری نمی شود یا زن سفیهه چه فرق است مابین مرد دیوانه و زن دیوانه و مرد سفینه و زن سفیهه قال انّ المرأه انّما تؤتی مرأه به او اتیان می شود یعنی ادخال می شود و الرجل یأتی رجل ادخال می کند و انّما یزنی اذا عقل کیف یأتی اللذته و انّما زنا می کند این مرد وقتی که بفهمد که این چطوری است چطور می آید چطور لذت دارد و اما زن اینطور نیست زن اگر دیوانه شد بفهمد یا نفهمد آن چیز می شود عرض می کنم بر اینکه این روایت من حیث السند ضعیف است کما ذکرناه و من حیث المدلول باطل است قطعا من حیث المدلول قطع داریم این مفادی که در این روایت هست خلاف واقع هست برای اینکه مراد این بوده باشد در این روایت که آن مردی که زنا می کند دیوانه است لذت را احساس می کند خوب حیوانات هم لذت را احساس می کند احساس کردن لذت که موجب حد نمی شود آن عبارت از عقلی و شعوری است که انسان درک کند چه اثری بر این عمل و به مخالفت نهی شارع مترتب می شود مجنون آن عقل را ندارد والا این را می فهمد که نان را بخورد سیر می شود بدان جهت می خورد این را می فهمد حیوانات هم می فهمند این اختصاص به انسان ندارد این مربوط به عقل نیست بدان جهت اینکه عقل اینطوری یعنی احساس کردن لذت این موجب جریان حد نمی شود والا اگر این بوده باشد این در حیوانات هم هست بدان جهت این روایت من حیث السند ضعیف و من حیث المدلول باطل و معارض هم دارد معارضی که من حیث السند و من حیث الدلالت تمام است معارض است با اینها آن معارضش کدام روایت بوده باشد معارضش این روایاتی است که در باب نوزده در ابواب مقدمات الحدود و احکامه العامه وارد شده است در باب نوزده روایت اولی است محمد بن یعقوب عن علی بن ابراهیم کلینی نقل می کند از صاحب التفسیر عن أبیه عن ابن محبوب حسن بن محبوب هم نقل می کند از ابی ایوب خزاز عن فضیل بن یصار همه اش اجلاء هستند جلیلٌ عن جلیل قال سمعت ابا عبدالله علیه السلام عن یقول سمعت أبا عبدالله علیه السلام یقول لا حد لمن لا حد علیک حدی نیست برای کسی که بر او حد نیست مثلا فرض کنید یک کسی یک دیوانه ای را دید گفت یا زانی دیگر این قذف است دیگر او حد القذف ندارد نمی تواند مطالبه حد القذف بکند چرا؟ چون که لا حد لمن لا حد علیک کسی که بر علیه او حد جاری نمی شود چون که دیوانه است حد جاری نمی شود توجه کردید او حد مطالبه حدی را هم ندارد در جایی که حد از حقوق بوده باشد که احتیاج به مطالبه داشته باشد یعنی لو انّ مجنونا قذف رجلا مجنوی است مردی را فرض کنید لو انّ مجنونا قذف رجلا لم علیه شیئا بر مجنون چیزی نیست ولو قذفه رجلٌ اگر مردی هم او را قذف کند فقال یا زانی لم یکن علی آن مرد حد حد به او متعلق نمی شود و مثل این روایت است موثقه اسحاق بن عمار که موثقه اسحاق بن عمار هم همینطور است لا حد علیک که حد زنایی بر این مجنون جاری نیست چون که حد قذف بر این جاری نیست و کسی که به این نسبت زنا را بدهد لا یجری به آن شخصی ناصب آن کسی که قاذف است حد القذف معنایش این است که این عملی که به این نسبت داده شده است این عمل بلا اثر است نسبت به این مستفاد از این روایت این است و خصوصیتی حدی دون حدی ندارد مناسبت حکم موضوع این است که لا حد لمن لا حد علیه الحد کالمجنون این مجنون بما انّه مجنون است لا یجری علیه الحد مانع از جریان حد خصوصیت حدی نیست بلکه این است که مجنون است و مورد اجرای حد نیست و هکذا آن روایت دیگر هم مدلولش این است و گفتیم آن روایت هم من حیث السند ضعیف است و مسئله صاف است بیشتر از این معطل شدن ندارد بعد می رسیم به شرط آخری که در ما نحن فیه ذکر کرده اند که شرط است در تعلق الحد بالزانیه أو الزانیه اکراهی در بین نبوده باشد والا اگر اکراهی بوده باشد به واسطه آن اکراه این حد برداشته می شود چون که به واسطه اکراه خود آن حرمت برداشته می شود وقتی که حرمت برداشته شد حرمت العمل پس عمل عصیانا واقع نشده است که بر او عقوبت بوده باشد رفع عن أمتی ماستکره علیه هم حدیث الرفع حرمت این عمل را برمی دارد در حال الاکراه هم آن عقوبتی که مترتب است عقوبت دنیوی در ارتکاب عمل که آن عبارت از اجرای حد بر اوست او را برمی دارد ولکن در ما نحن فیه هم در ناحیه زن خلافی نیست که اگر زن مستکرهه بوده باشد لا یجری علیه الحد به او حد جاری نمی شود به این روایات کثیره ای هست چون که آن روایات کثیره علاوه بر این خصوصیتی که عرض کردیم که اکراه رافع حرمت است یک خصوصیت دیگری دارند که آن خصوصیت دیگر از حدیث رفع و سایر ادله رفع الاکراه استفاده نمی شود و آن خصوصیت بعض آن روایات را می خوانیم که آنها یک خصوصیتی دارند به واسطه این خصوصیت در باب 18 از ابواب حد الزنا اینطور عنوان کرده است سقوط الحد باب سقوط الحد عن المستکرهه عن الزنا ولو بأن تمکن من نفسها خوفا من الهلاک عند العطش حتی این مقدار که اگر فلان عمل را حاضر نشوی آن شخص مکره گفته است آب نمی دهم نمی گذارم آب برداری تا بمیری از عطش و تصدق خصوصیتش این است که و تصدق اذا عدت اگر پیش قاضی گفت که این عمل واقع شده است ولکن من مکرهه بودم مجرد دعوا اگر ادعا کرد که من مکرهه بودم قولش مسموع می شود این هم از این روایات استفاده می شود در صورتی که احتمال داده بشود که راست می گوید چون که دعوایش مسموع است بما انّه طریق معتبر است قولش معتبر است طریقا در صورتی که احتمال صدق داده بشود قولش مقبول می افتد نه اگر فرض کنید معلوم شد که دروغ می گوید که هیچ اکراهی در بین نبود او قولش هیچ اثری ندارد و تصدق یعنی با احتمال صدق تصدیق می شود یعنی حد صادق می شود و در کلمات فقها هم همینطور است که اگر ادعای اکراه بکند و احتمال صدق داده بشود تدرع الحد حد ساقط می شود روایت اولی محمد بن الحسن بإسناده عن احمد بن محمد عن ابن محبوب عن ابی ایوب عن ابی عبیده عن ابی جعفر علیه السلام شیخ نقل می کند به سندش از احمد بن محمد بن عیسی از آن هم از ابن محبوب آن هم از ابو ایوب خزاز عن أبی عبیده الحزاع جلیل هست عن أبی جعفر علیه السلام قال انّ علی علیه السلام اعطی بامرأه مع رجل فجر بها پیش علی علیه السلام آورده شد زنی با یک مردی که فجور با آن زن کرده بود مرد فقال آن زن اینطور گفت استکرهنی و الله یا امیرالمؤمنین این مرا مجبور کرد یعنی اکراه کرد اکراه این است که این می گوید این کار را بکن اگر نکنی فلان ضرر را به تو می رسانم این معنای اکراه است اکراه امر به فعلی است مع الوعید علی مخالفته شخصی شخصی را امر بکند که فلان کار را بکن والا این ضرر را درباره خودت می کنم آن شخص اگر احتمال داد که نکند احتمال عقلایی احتمال داد که اگر نکند این ضرر را می رساند که از او تعبیر می شود در کلمات فقها به خوف الضرر که مکره از آن ضرر متوعد به بترسد این بوده باشد اکراه محقق می شود ولی او می ترساند ولکن این هیچ احتمال نمی دهد می گوید که فضولی بکند دهنش را خورد می کنم توجه کردید این اکراه محقق نمی شود اکراه در صورتی است که امر از آن آمر بوده باشد مع الوعید علی الترک و این شخص احتمال بدهد به احتمال عقلایی یقین معتبر نیست اطمینان معتبر نیست به احتمال عقلایی احتمال بدهد که آن ضرر به او متوجه می شود علی تقدیر ترک فعل و مخالفت امر او اسمش را می گویند خوف الضرر این هم گفت استکرهنی و الله یا امیرالمؤمنین فدرع عنه الحد مولانا امیرالمؤمنین حد را از این اسقاط کرد امام یک درد دل فرمود ولو سئل هؤلاء عن ذلک فقالوا لا تصدق امام صادق فرمود اگر از اینهایی که اسمشان فقیه است اگر از اینها بپرسید می گویند نه به مجرد اینکه من مکره نبودم قولش تصدیق نمی شود لقالوا لا تصدق اینطور فتوا می دهند والله و قد و الله فعله امیرالؤمنین علیه السلام امام قسم خورد که جد ما که تصدیق کرد این یک روایت است روایت دیگری که باز در ما نحن فیه هست روایت دومی است و بإسناد الشیخ عن الحسین بن سعید عن فضاله عن علاء عن محمد یعنی محمد بن مسلم است عن أحدهما علیه السلام فی امرأه زنه و هی مجنونه قال امام علیه السلام انّها لا تملک امرها و لیس علیها رجمٌ چیزی برای او نیست رجمی برای او نیست و لا نفی و لا تفی بلد است که حد زانی است نه اینها بر او نیست و قال فی امرأه اقرت علی نفسها انّه استکرها رجلٌ علی نفسها زن گفت بله این کار شده است من کرده ام ولکن مرد آن مرد مرا افتاء کرد بر این فعل قال هی مثل الساعبه این زن مستکرهه مثل ساعبه است لا تملک نفسها ولو شاء قتلها ساعبه آن حیوانی را می گویند که صاحبش ول بکند دیگر آن شتری که مثلا صاحبش ول کرده است به عبد هم ربما اطلب که مولایش عتق کند و بگوید بر اینکه نه بلا عتقت به من مربوط است نه ضماء جریره ات اینجا مناسب با آن صاعقه آن عبل است که صاحبش آن را ول می کند دیگر چیزی را مالک نیست به سرش چه بلایی می رسد خدا می داند این هم همینطور است مستکرهه همینطور است فلو شاء قتلها اگر آن مرد دلش می خواست آن را می کشت لیس علیها جلدٌ و لا نفیٌ و لا رجم هیچکدام بر این زن متعلق نمی شود باز فرض بفرمایید بر اینکه آن مجنونه را گفتم این روایت صحیحه محمد بن قیس در مجنونه است این مثل صاعبه بودن در مجنونه هم ذکر شده است در آن روایت اشتباه است امام علیه السلام آن هی مثل الصاعبه لا تملک نفسها ولو شاء قتلها در مجنونه فرموده بود ایشان محمد بن مسلم در ذیل به حسب این نقل در ذیل مستکرهه نقل کرد در روایت سومی نقل کرد و بإسناده عن علی بن ابراهیم عن أبیه عن عبدالرحمن بن أبی نجران عن قاسم بن حمید عن محمد بن قیس عن أبی جعفر علیه السلام قال امیرالمؤمنین علیه السلام فی امرأه مجنونه زنه و حملت بله این در این صورت حامله هم شد قال مثل الصاعبه لا تملک امرها و لیس علیها رجم و لا جلد و لا نفی این مال مجنون است از روایات مجنونه و از روایات دارد بدان جهت زن مستکرهه حد به او متعلق نمی شود هیچ حدی به او متعلق نمی شود و تصدق قولها فی دعواها انّه اکرهنی علی ذلک این معنا بلا اشکال است به حسب روایات انّما الکلام در ناحیه مرد است که در ناحیه مرد گفته اند بر اینکه این حرف این مطلب جماعتی ملتزم شده اند مسئله مسئله اختلافی است جماعتی حتی در ابن زهره در قنیه تصریح کرده است بر این معنا که اکراه در ناحیه مردی که هست مسقط حق نیست نه اینکه اکراه محقق می شود ولکن اکراه آنجا مسقط حق نیست اینها حرفشان در خود اکراه است می گویند در ناحیه مرد زنای اکراهی را یتصور در ناحیه مرد زنای اکراهی لا یتصور برای اینکه انسان مکره که می شود معنای اکراه این است فعلی که حاضر نیست و به حسب النفس از او منزجر است مجبور بشود به اتیان او خوفا و احترازا عن الضرر المتبعد به کما ذکرناه که انسان خوفا من الضرر المتوعد به فعلی را که منزجر از اوست او را مرتکب بشود خوب می گویند اگر این مرد انزجار از این عمل داشته باشد که ذکرش را ادخال بکند در فرج فلان امرأه اگر زجر داشته باشد لا ینتشر عضوٌ عضوش آن عضو خاص که ذکر است لا ینتشر او دیگر کارگر نمی شود بدان جهت اگر نه این خیلی کار کم کرد این معلوم می شود منزجر از آن فعل نبوده است اگر انتشار بشود و ادخال بشود و این عمل صورت بگیرد اکراه نبوده است منزجر از این فعل نبوده است منتها این فعل مقارن شد مثلا فرض کنید با آن امر آن شخص والا فعل منزجر نبوده است مقوم اکراه که انزجار از فعل است فی نفسه نبوده منتشر هم که نشد انزجار بوده است حقیقتا که زنا محقق نمی شود زنای مکرهی بله و منهنا بعضی ها که صاحب جواهر هم نقل می فرماید بعضی ها دیدند که این نمی شود ملتزم بشود مثلا می گوید اگر این کار را نکنید خواهم کشت تو را آن هم مجبور می شود چون که حفظ نفس است می کند این کار را در خارج هم منتشر می شود بعضی ها گفتند که نه اکراه در ما نحن فیه در باب الزنا غیر از اکراه در سایر موارد است آنکه گفته اند در سایر موارد اکراه از این است که انسان عملی که فی نفسه از او منزجر است مشمئظ از اوست آن عمل را مرتکب می شود خوفا للضرر بدان جهت مراد از اکراه در ما نحن فیه غیر آن معناست خوب این را می دانید که اگر اکراه معنایش او بوده باشد اینجا هم همان معنا باید بشود چون که دلیل ما همان رفع اکراه است رفع عن أمتی ماسکتره علیه است اگر اکراه معنایش این است در ما نحن فیه معنایش محقق نمی شود اگر نه او نیست در ما نحن فیه محقق می شود پس آنجا هم آن امر انزجار از آن عمل در معنای اکراه مأخوذ نیست مقوم به معنای اکراه نیست نمی شود تفصیل داد صاحب جواهر قدس الله نفسه الشریف سه تا جواب فرموده است که جواب سومی جواب عام و متینی است از او شروع می کنیم آن جواب یعنی اختصاص به ایشان ندارد هر کس از فقهای متبحرین در مسئله بحث کرده اند آن حرف را گفته اند این را گفته اند بر اینکه در اکراه این معتبر نیست که انسان آن فعلی را که به او امر شده است و توعید شده است در ترک او از آن فعل مشمئذ بوده باشد اشمئذاذ داشته باشد متنفر باشد از او این در معنای اکراه نخوابیده است معنای اکراه این است او مرا امر می کند به عملی که اگر من آن عمل را ترک بکنم می ترسم ضرر بر من متوجه بشود به نحوی که اگر امر نمی کرد این خوف و ضرر نبود این را مرتکب نمی شدم یا آن شخص این عمل را مرتکب نمی شد این فقط معتبر است در معنای اکراه که لولا این امر شخص و توعید این شخص این عمل را آن شخص در خارج انجام نمی داد این عمل را مرتکب نمی شد این مقوم به معنای اکراه است اما چرا مرتکب نمی شد در خارج؟ چرا مرتکب نمی شد اگر این امر نبود و توعید بر ترکش نبود چرا مرتکب نمی شد این دو جور متصور است یک وقت این است که از خود فعل مشمئذ است از این فعل اصلا خودش خوشش نمی آید مثل أکل ؟؟؟ اصلا تبعا متنفر از اوست یک وقت این است که نه خیلی دلش می تپد به آن فعل ولکن نهی شارع نمی گذارد هی نگاه می کند به آن فعل و به لذتش نفس هیجان پیدا می کند نگاه می کند به چند روز بعد به آن تاریکی قبر به آن عوالمی که به سرش خواهد آمد می گوید که من می گذرم از این لذت آنی به حساب آن روز توجه کردید آنکه حضرت حر می گفت أخیر نفسی بین النار و الجنت این در این صورت این شخصی که هست این شخص فعل را لولا الاکراه و لولا توعید الضرر مرتکب نمی شد مهار می کرد نفسش را به واسطه زجر شرعی و منع شرعی ولکن چون که این مسئله آمد حفظ نفس واجب است مثلا فرض بفرمایید حیاتش برایش لازم است بدان جهت در این صورت رفع عن أمتی ماستکره علیه اکراه صدق می کند و حرمت را برمی دارد در معنای اکراه همین خوابیده است و اینکه محقق بعد که مسئله را عنوان می کند می گوید اشبه این است که اکراه در ناحیه مرد محقق می شود برای اینکه در نفسش میل منقبح بشود به فعل در نفسش این منقبح بشود مثلا فرض کنید آن میل نفسانی و میل طبعی این با آن زجر شرعی تنافی ندارد بدان جهت میل نفس به آن لذت نفسی موجب می شود انتشار العضو را غایت الامر آنوقت هایی که محرم بود اکراه نبود فعل حرام بود غمزین می کرد و مهار می کرد نفسش را فرض بفرمایید در این صورتی که منع شرعی نیست برداشت است می گوید حلالی است که خدا رسانده است برای ما توجه کردید هم حلال است هم لذت هم دنیا است هم آخرت پس علی هذا این منافاتی ندارد به این اکراه محقق می شود و حرمت را هم برمی دارد کما ذکرناه معنای اکراه هم در تمام مواردی که جاری می شود همین است که معنای اکراه این است منتها صاحب جواهر قبل از اینکه این داستان را بفرماید که داستان صحیحی است که عرض کردم دیگران فرموده اند همه صاحب مسالک فرموده کشف اللسان فرموده هرکسی به یک عبارتی فرموده است اما مراد همین است که خدمت شما عرض کردم یک دو جواب دیگر می گویم تا آن جواب هایش را نمی دانم یکی اینکه می گوید اصلا قیقوبت حشفه احتیاج به انتشار العضو ندارد یک جواب اینطور می گوید آخه محقق زنا قیقوبت حشفه بود قیقوبت حشفه احتیاج به آن چیز انتشار العضو ندارد خوب این را اهل خبره می دانست که درست است یا نه و اما جواب دومی می گوید که فرض می کنیم در آن وقتی که عضو شخص منتشر بود اکراه را آنوقت کرد آنوقتی که عضو شخص فرض کنید منتشر بود ولو برای جماع با زنش در آنوقت شخصی این را اکراه کرد که اگر این کار را نکنی این طرف نروی کذا می کنم خوب در ما نحن فیه اکراه به زنا محقق شد و انتشار عضو هم می شود بعد از اینکه این دو جواب را می گوید آن جواب سومی که جواب صحیح است خدمتتان عرض کردیم همان را می فرماید پس متحصل این است که اکراه تحقق که ملاکش این است که اگر این امر این و توعید این نبود لا یرتکب آن عمل را مرتکب نمی شد این خوف الضرر از ترک فعل موجب شده است که این فعل را اتیان کرده است آن ضرر متوعد به عبارتی هم که در مسالک دارد یا در کشف اللسان است یکی از اینهاست که در ما نحن فیه خوف این شخص از ترک فعل است اما خود فعل که انتشار العضو می خواهد از او هیچ ترسی ندارد بلکه او میل نفسانی دارد روی میل نفسانی آن انتشار می شود وقتی که می شود بدان جهت آنکه از او می ترسد ترک الفعل است نه خود فعل خود فعل میل نفسانی دارد و انجام می دهد و بما اینکه حرمت در مقام مرفوع است این قسمت هم تمام شد
س: ؟؟؟
ج: اضطرار صحبت اضطرار نیست سیدنا در موارد اضطرار امر دیگری نیست خودش انسان ناچار می شود می بیند که تشنه است آبی نیست مجبور است اگر بخواهد تحفظ بر نفسش بکند این آب نجس را می خورد باید بخورد کسی به این نمی گوید بخور یا نخور اضطرار این است که خود شخص طوری شده است که می بیند که اگر این فعل را انجام ندهد یک ضرری متوجه می شود نه از ناحیه شخصی توجه کردید که این را امر کرده باشد کسی نگفته ضرری به او متوجه می شود او را می گویند اضطرار اما در موارد اکراه امر می شود غیر که ضرر از ناحیه همان آمر است علی فرض اینکه این فعل را ترک کند این را می گویند اکراه این در ناحیه مرد هم محقق می شود
س: ؟؟؟
ج: نه اکراه تازه فارغ شدیم شما که الحمدلله در حدیث رفع بودید و
س: ؟؟؟
ج: نه آقا اکراه معنایش عبارت از این است من این فعل را مکره کردم معنایش این است که اگر این امر نکرده بود نمی کردم این معنایش این است چرا نمی کردم؟ آن چرا نمی کردم مختلف است از خدا می ترسیدم که حرام کرده است همینطور است بدان جهت رسیدیم به شرط آخری که این را هم ذکر بکنیم و آن مسئله بلوغ است که باید آن زنا اگر زانی سبی بوده باشد یا زانیه سبیه بوده باشد بر آن سبی و سبیه حد تعلق نمی گیرد حد مال بلوغ است می دانید که رفع عن السبی مثل رفع القلم عن المجنون است تکلیفی ندارد بما اینکه تکلیفی ندارد بدان جهت حکم برایش بار نمی شود سبی تکلیفی ندارد روایات متعدده ای هم هست که از آن ها این معنا استفاده می شود خصوص حد ندارد یکی از آن روایات صحیحه یزید کناسی است در باب 6 از ابواب مقدمات الحدود محمد بن یعقوب عن محمد بن یحیی عن احمد بن محمد علی بن محبوب عن أبی ایوب الخزاز عن یزید الکناسی عن أبی جعفر علیه السلام الزانیه اذا بلغ تسع سنین ذهب عن الیط از او دیگر یط می رود و زوج تزویجش مانعی ندارد یعنی دخول کنایه از این است که دخول دیگر مانعی ندارد و اقیمت علیها الحدود التامه آن حدی که حد تام یعنی آنکه در اصطلاح به او حد می گویند مثل الرجم ثمانین جلده و اقیمت علیها الحدود التامه لها و علیها هم اگر بله اش در جایی که حد القذف باشد کسی او را قذف کرده باشد و علیها قلت الغلام قال اذا زوجه ابو هو دخل قلت الغلام اذا زوج ابوه و دخل علیه زن داد به زنش هم پیش عروسش هم برد این بچه را و حال آنکه و هو غیر مدرک مدرک نیست هنوز بالغ نشده است أتقام علیه الحدود تلک الحال قال لا تم الحدود الکامله التی یؤخذ بها الرجال فلا آن حدود به او جاری نمی شود فلا یجلد فی الحدود ولکن یجلد فی الحدود کلها علی مبلغ سنه این مسئله تأدیب السبی است که تأدیب السبی خواهد آمد که مربوط به الحدود نیست در هر عملی شرب خمر بکند سرقت بکند و امثال ذلک تأدیب می شود و هکذا روایات دیگری هم که از آن روایت که یکی اش را بخوانم که روایت حمران است در جلد اول وسائل باب 4 از ابواب مقدمات العبادات عن محمد بن یحیی عن احمد بن محمد عن ابن محبوب عن عبدالعزیز العبدی این عبدالعزیز العبدی توثیق ندارد حمزه بن حمران اگر توثیقش تمام بشود این عزیز العبدی ندارد آن عن حمران آن قال سئلت ابا جعفر علیه السلام قلت متی یجب علی الغلام عن یؤخذ بالحدود التامه و یقام علیه و یؤخذ بها قال خرج اذا عنه الیط و أدرک قلت فلذلک حدٌ برای درکش حدی هست یعرف به قال اذا احتلم أو بلغ خمسه عشره سنه أو اشعر أو انبط قبل ذلک که همان مسئله است بعد هم در جاریه فرمود که تسع سنین باشد یک نکته ای را فقط می گویم که متوجه باشید در زنا که قائم به شخصین است آنکه فاقد شرط است از او حد برداشته می شود نه از آن دیگری الا در مسئله واحد که آن مسئله واحده این است که زن محصنه ای که شوهرداری با بچه غیر بالغ زنا بکند که در این صورت آن بچه که حد ندارد چون که بچه است فقط تأدیب می شود و اما الزن چون که محصنه است باید رجم بشود رجم مرتفع شده است از او در جایی که فقط سبی باشد مجنون باشد لم یرتفع این دلیل خاص دارد والا اگر دلیل خاص در یک موردی نبوده باشد از آنکه شرط از او فاقد شرط است از او حد برداشته می شود نه از آن دیگری یا الله.