سلسله دروس حدود – جلسه نود
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم. عرض کردیم بعد از اینکه معتبر است در تعلق الحد علی السارق مالی را که اخذ کرده است از حرز اخذ کند، محقق عرض کردیم متعرض میشود به مواردی که کانه در اینها ربما یقال حرز هستند یا نیستند. دو موردی را ذکر میکند، یعنی دو مورد باقی مانده است. یک مورد این است که شتری است صاحب شتر همراه شتر است، و آن صاحبش رعایت میکند نظر دارد به او، ایشان میفرماید به رعایت صاحب شتر، شتر در حرز نمیشود. بیابان است شتر آنجا فرض کنید میچرد این صاحبش هم که میبیند او را، کسی آمد یکیاش را زد برد، ایشان میفرماید آن صاحب الجمال آنها حرز نمیشود برای آن شترهایی که از آنها دزدیده شده است. چوپان هم همینجور است در غنم، در بیابان غنم میچرد، چوپان هم است، ایشان میفرماید اگر دزدیده شد از این غنمها در این صورت قطع الید به سارق متعلق نمیشود. ولکن در ذیل میفرماید که و قال الشیخ در ما نحن فیه نه به اینها حرز میشود منتها تفصیلی داده شیخ، فرموده است بر اینکه در صورتی که تفصیلی که شیخ فرموده است فرموده است اگر شتر در بیابان در مکانی بوده باشد که راعیاش مسلط به آن مکان است، مشرف بر این مکان است، مثل اینکه در چوپانها میشود، غنم را میاندازند به دره، خودشان بالای تپه مینشینند نگاه میکنند. اینجور اگر در بیابانی است در درهای است که صاحبش مشرف به آنهاست، فرموده این حرز است، چون که حرز ابل که میچرد بالاتر از این نمیشود. یا اینکه نمیچرند ولکن اینها بارکه هستند یعنی شترهایی است که نشسته است، صدرشان را به زمین گذاشتهاند که نشسته است شتر، راعیاش هم آ«جا نگاه میکند، این حرز است. بعد فرموده است اگر اینهایی که است، اینها مقطر بوده باشد یعنی شترها با قطار دارند میرود، فرموده اگر در ما نحن فیه آن صاحب شتر و راعی در پشت سر است، اینها در حرزند و اما در جلو است قاعد است، آن کثیرا برمیگردد نگاه میکند که یکی را باز نکنند از بندش ببرند، کثیرا ما نگاه میکند در حرز است، چون که حرز بیشتر از این نمیشود. اینها را ایشان میگوید شیخ اینجور فرموده ولکن حرز نیستند اینها. بعد محقق متعرض میشود مطلب دیگر را و آن مطلب دیگر این است که شخصی در بیت خودش بوده باشد و در خانه باز بوده باشد، و صاحب خانه یا آنکه مثل صاحب خانه است در خانه هستند، میفرماید این متاع در حرز است ولو خانه در باز است. و اما اگر آنها خوابیده باشند آن راعی و نحو ذلک خوابیده باشد، حرز حساب نمیشود و فیه تردد، اینکه در ما نحن فیه در حرز هستند بخوابد حرز نمیشود، بخوابد حرز نمیشود، در او تردد است. وجه اینکه فرق میگذارد ما بین مسئله و مسئله شتر و غنم این بیت مملوک است لا یجوز الدخول فیه بلا اذن، بدان جهت آن صاحبش آنجا بیدار باشد بلا اشکال اموال در حرز است، و اما در جایی که فرض کنید صاحبش بیدار نیست خوابیده است آن هم در حرز است، در بیت است دیگر، بیت را اتفاقا فرض کنید در خانه باز مانده است دزد آمده است این صدق میکند سرقت و صدق میکند که مال محرز بود، آمده است برده است، رو این اساس فرق میگذارد، ولکن این فرق بلا فارق است ما نمیتوانیم ملتزم بشویم. در خانه همینجور است ولکن در بیابان شتر را یا غنم را چوپان میاندازد اتفاقا سر تپه هم مشرف است خوابش برد، کسی آمد دزدید الکلام الکلام، مال در حرز بود. چرا؟ چون که اگر یادتان بوده باشد در آن صحیحه امام علیه السلام اینجور فرمود در صحیحه حلبی که وارد شده بود در باب نصاب حد السرقه، در باب دوم از ابواب حد السرقه روایت دوازدهمی بود شیخ قدس الله نفسه الشریف نقل میکند عن حسین بن سعید روایت دوازدهمی است، و باسناده عنه یعنی عن حسین بن سعید عن ابن ابی عمیر عن حماد حماد بن عثمان عن الحلبی عن ابی عبدالله علیه السلام یقطع السارق فی کل شئ بلغ قیمته خمس دینار ان سرق من سوق أو زرع، در زرع حرز چه میشود؟ خصوصا قدر متیقنش آن زرعی است که آن زرع محصود است حصاد شده است و جمع شده است حرز او چیه؟ حرز او عبارت از این است که هنوز نکوبیدهاند زرع است، یک شخصی آنجا میخوابد شب، آنجا میماند، ربما خوابش هم میآید، میخوابد دیگر، آن تا صبح که بیدار، یک وقت چرتش میبرد یا یک ربع میخوابد، آن اگر حرز است که امام علیه السلام فرمود سارقش قطع میشود، فرق ما بین او و این غنمی که در یبابان است و صاحبش راعی است، فرق چه چیز است ما بین اینها. فی کل شئ بلغ قیمته خمس دینار ان سرق من سوق أو زرع حتی این چیزی که است من زرع از زراعت سرقت بکند، ربما زرع را سرقت میکند که قدر متیقنش اوست، ممکن است یک چیز دیگری از زراعت سرقت بکند، آن اثاثش لحاف تشکش را دزدید برد. اگر آنها حرز حساب بشود، زرع در بیابان میشود، اگر بیابان با اشراف مالک حرز حساب بشود، فرق نمیکند ما بین ابل و غنم، کما اینکه گفتیم بخوابد یا نخوابد، خوابش ببرد یا نبرد. و من هنا یک مطلب دیگر هم که سابقا گفتیم اگر شک بکنیم که اینها حرز هستند یا نه، نوبت به شک هم برسد، مقتضای تمسک به اطلاقات چون که شبهه شبهه مفهومی است، به اینها حرز شک در خارج نداریم، از بیابان برده که چوپانش خوابیده بود، یا نگاه میکرد ولکن آن حیوان یک خرده رده شده بود جلو چوپان نمیدید او را، شک کنیم در اینکه این در این موارد حرز صدق میکند یا نه، شبهه مفهومی است یعنی در خارج شک نداریم که در خارج گوسفند اینجور بوده و گرفته شده است، به این عنوان حرز صدق میکند یا نه، اگر شک کنیم چون که مقید منفصل است و مفهومش مردد است بین الاقل و الاکثر، اقل قدر متیقن است آنجا مطلقات را رفع ید میکنیم و اما در آن مورد الشک تمسک به مطلقات میکنیم میگوییم السارق و السارق فاقطعوا ایدیهما یا السارق یقطع، این دلیلی بر تقییدش نداریم، در این مورد اخذ به او میکنیم. بعد ایشان یک چیزی را هم حرز ذکر میکند، انسان فرض کنید انسان در خانه داشت، در قیمتی بود، اصلا شب دزد آمده است آن در را کنده است برده است، کاری با تو خانه ندارد، میداند که مفلس هستند یا نیامده که بیدار میشوند آنها، فعلا این در را برداریم بکنیم ببریم، اتفاق میافتد در آن خانههایی که سابقا بود وسیع بود از در خانه تا آن اتاقهایی که آنجا میخوابیدند و مینشستند یک مسافت راه بود، درختکاریها و حوض و اینها، این اینجا مشغول شده است در را کنده برده، ایشان میفرماید یقطع. این در حرزی که منصوب است، نصبش حرز حساب میشود. چون که در را چه جور نگه میدارند در خانه را، نگه میدارند به بناء دیگر بنایی میکنند دورش را که وایسد نتوانند بردارند، بدان جهت در حرز بود، بدان جهت این قطع میشود. در ماشین هم همینجور است، فعلا در خانه این نباشد، در ماشین هم همینجور است، در ماشین را باز کرده دیده چیزی نیست، اما در ماشین خوب است گفته است این را بکنیم ببریم، این کنده است برده است، همینجور است. در ماشین را باز بکند از تویش چیزی بردارد از حرز برداشته است در ماشین را بردارد ببرد اصلا در باز مال در حرزش است مال در حرزش بود.
سوال:
جواب: درش حرز است دیگر، درش حرز بر ماشین است، نصبش هم حرز بر خود در است. بدان جهت در ما نحن فیه که است، در ما نحن فیه این ایشان اینجور میفرماید. بعد میرسیم به یک مسئلهای که این مسئلهای که عنوان شده است در کلمات الاصحاب کلام در آن نباش است که نبش قبر کرده است و بعد از نبش قبر کردن از قبر چیزی را که کفن میت بود، چیز قیمتی یا انگشتری که مدفون با میت بود و امثال ذلک اینها را برده است چیزی که مدفون با میت بود، آیا این نباشی که هست، حکمش چیست؟ مشهور ما بین اصحاب ما به نحوی که جماعتی دعوای اجماع کردهاند بل لن ینصب الخلاف الا الی الصدوق قدس الله نفسه الشریف آن هم تفصیل داده است در مسئله کما سیأتی کسی که نبش کند قبر را و کفن را یا غیر کفن را از قبر بردارد یقطع یده، یدش قطع میشود، سارق حساب میشود و تعلق پیدا میکند به او حد سرقت. ولکن در مقابل این قول، قولی است که نسبتش را به صدوق دادهاند، صدوق و جماعتی و بعض دیگری هم ملتزم شدهاند شاید آنها این است که اگر این سرقت کفن به نبش القبر مکرر بشود صادر بشود از این شخص، یقطع یده و الا مکرر نباشد یعزر، تعزیر میشود، قطع ید نمیشود. این یک تفصیل است. یک خلاف در اینکه یقطع یده أو لا، یک خلاف دیگری هم است، و آن خلاف دیگر ان این است که آیا اینکه قطع ید سارق کفن و نباش میشود، آیا باید مال مسروق به حد نصاب برسد نصابی که در سرقت معتبر است در تعلق الحد، یا ولو کفنی که خیلی ارزشی ندارد خصوصا هم لکه افتاده است خون میت به او اصابت کرده است، بشورند هم چیزی نمیخرند این را، نصاب معتبر است یا نه؟ مشهور ما بین الاصحاب این است که نصاب معتبر است کما فی السرقه سایر الاموال ولکن ابن ادریس ملتزم شده است در اول کلامش بر اینکه تفصیل است در اول مرحله سرقت نصاب معتبر است ولکن در دفعه دوم نبش قبر و سرقت نصاب معتبر نیست. یعنی دفعه دوم وقتی که گرفتند به حد نصاب برسد یا نرسد، پای چپش را قطع میکنند. در دفعه سوم هم میکشند به حد نصاب باشد یا نباشد. ولکن در آخر کلامش ملتزم شده است به آنکه نسبت داده است به شیخ قدس الله نفسه الشریف و نسبت داده شده است به ابن جنید ملتزم شدهاند که اصلا نصاب معتبر نیست، کسی که نبش قبر کند و کفن را بدزدد یا غیر کفن را، قیمتش به هر مقدار برسد، نصاب برسد یا نرسد یقطع الید، پس بدان جهت کلام در مسئله در دو مرحله واقع میشود مرحله اولی این است که آیا اصل نباشی که نبش قبر بکند و کفن یا غیر کفن را بدزدد، اصل تعلق الحد یعنی قطع الید به او متعلق میشود یا حکمش تعزیر است؟ یا حد آن وقتی متعلق میشود که این عمل تکرار از او شده باشد. منشأ خلاف در اینکه اشاره کردیم، منشأ خلاف اختلاف الاخبار است و بما انه اختلاف الاخبار است، ملاحظه اخبار میشود، ببینیم از اخبار کدام یک از اینها استفاده میشود. اخباری که در ما نحن فیه وارد است، این اخبار چند طائفه هستند، طائفه اولی دلالت میکند نباش یقطع یده، کما اینکه سارق احیاء کسی از حی مالی را بدزدد یقطع یده، سارق از اموات از موتی هم مثل سارق از احیاء است، به این معنا دلالت میکند روایاتی که از آن روایات یکی از آن روایات موثقه اسحاق بن عمار است، روایت دوازدهمی است در باب نوزده از ابواب حد السرقه، و باسناده عن الصفار شیخ قدس الله نفسه الشریف از محمد بن حسن صفار نقل میکند صفار نقل میکند از حسن بن موسی الخشاب عن غیاث الکلوب عن اسحاق بن عمار، به واسطه اسحاق بن عمار و غیاث روایت من حیث السند موثقه است. غیاث بن کلوب که همینجور است مذهبش فاسد است، اسحاق بن عمار هم علی کلام. ان علیا علیه السلام آنجا دارد قطع نباش القبر قطع کرد نباش قبر را فقیل له أتقطع فی الموتی قطع ید میکنی در موتی در چیزی که از موتی دزدیده شده است؟ فقال انا نقطع لامواتنا کما نقطع لاحیائنا. کما اینکه از حی مالی دزدیده بشود و قطع ید میشود آن سارقش، در اموات هم چیزی را بدزدد، همینجور است. این روایت اصرحهما فی الباب است علی ما سیأتی. وجهاش هم معلوم میشود که چرا اصرحهما فی الباب است، یعنی اظهرهما فی الباب است، اصرح که میگویم یعنی اظهر. روایت دیگری صحیحه حفص بن البختری است روایت اولی است در باب نوزده محمد بن یعقوب عن علی بن ابراهیم عن ابیه و عن محمد بن اسماعیل عن الفضل بن شاذان عن ابن ابی عمیر عن حفص البختری روایت من حیث السند صحیحه است قال سالته اباعبدالله علیه السلام یقول حد النباشه حد السارق، حد نباش حد سارق است. خب مقتضایش این است که بر نباش جاری میشود آنکه بر سارق جاری میشود. باز دلالت میکند بر همین حکم دلالت میکند بر این معنا، دلالت میکند صحیحه عیسی بن صبیح روایت دهمی است در باب نوزده، و باسناده عن الحسین بن سعید شیخ قدس الله نفسه الشریف به سندش از کتاب حسین بن سعید نقل میکند عن ابن محبوب عن عیسی بن صبیح از اجلاء است، قال سالت اباعبدالله علیه السلام عن الطرار که جیب بر است و نباش، نباش است و المختلس آنکه لخت میکند انسان را در کوچه، قال یقطع فی الطرار و النباش، در طرار و نباش قطع میشود و لا یقطع المختلس، مختلس چون که از حرز نبرده علنی برده است، او گفتیم که قطع ید نمیشود. این هم دلالت میکند. این را یک کلمهای بگویم یادتان بوده باشد، نباش نه معنایش این است که کارش قبر کندن است و کفن بردن است، که در معنای خود نباش تکرر خوابیده باشد. نه، نباش آن است که قبر کنده است او را میگویند نباش که اینکه میگویند بر اینکه ظهور نباش در این است مجرد کندن قبر است، میتی که آنجا دفن شده، او را بکند نباش میگویند، فعلش را نبش میگویند، به این معنا خود روایات باب دلالت میکند. یکی از آن روایات بابی که دلالت بر این پیدا میکند، یکی از آنهایی که دلالت بر این معنا میکند، همین معنایی است که روایت عیسی بن سعید است روایت یازدهمی است در این باب. شیخ باسناده عن الحسین بن سعید عن فضاله بن ایوب عن موسی بن بکر عن علی بن سعید این روایت است چون که علی بن سعید توثیق ندارد، عن ابی عبدالله علیه السلام قال سالته عن رجل اخذ و هو ینبش، مردی را اخذ کردم بر اینکه نبش قبر میکند، قال لا اری علیه قطعا الا أن یاخذ و قد نبش مرارا که مکررا قطع کند، این دلالت میکند، دلیل آن کسانی است که دلالت میکنند که نبش مکرر باید صادر بشود. اما اینکه نباش دلالت بر تکرار نمیکند، روایت دیگری مال علی بن سعید است، که روایت سیزدهمی است، و باسناد الشیخ عن احمد بن محمد بن عیسی عن الحسین بن سعید عن ابن ابی عمیر عن محمد بن ابی حمزه عن علی بن سعید قال سالت اباعبدالله علیه السلام عن النباش قال اذا لم یکن النبش له بعاده لم یقطع، عادت نداشته باشد یعنی مکرر نشود، نباش میگویند ولکن لم یقطع و یعزر، مفهومش این است که عادت داشته باشد، قطع میشود. دلیل آن کسانی که مذهب صدوق را تکرار را توجیه کردهاند، یکی این دو روایت است که در اینها نباشی باید عادتش باشد یا نبش مکرر بوده باشد. یکی هم از آنهایی که توجیه کردهاند صحیحه فضیل است، سندش هم صحیحه فضیل است که مذهب صدوق را توجیه کردهاند که مکرر بشود. و باسناد الشیخ عن محمد روایت پانزدهمی است و باسناد الشیخ عن محمد بن علی بن محبوب عن احمد بن محمد عن الحسن بن محبوب، احمد بن محمد بن عیسی عن الحسن بن محبوب عن ابی ایوب الخزاز عن الفضیل فضیل بن یسار است، این فضیل بن یسار، آنجا دارد عن ابی عبدالله علیه السلام عن الطرار و النباش و المختلس لا یقطع، اینها قطع نمیشوند طرار نباش، مختلس در این صحیحه فرموده قطع نمیشوند ولکن صحیحه بعدیاش این است که روایت پانزدهمی است و بالاسناد عن الفضیل عن ابی عبدالله علیه السلام قال النباش اذا کان معروفا بذلک قطع، اگر معروف بوده باشد قطع میشود. این روایات الباب است، خب این روایات را چه کار کنیم، یکی میگوید قطع کنید یکی میگوید نکن. اولا عرض میکنم جمع ما بین الروایات این است در این موثقه اسحاق بن عمار فرمود انا نقطع لامواتنا کما نقطع احیائنا، او شاهد قطعی است که فرض شده بود در موثقه اسحاق بن عمار نباش بعد النبش مال دزدیده کفن دزدیده یا غیر الکفن، که فرمود انا نقطع امواتنا کما نقطع احیائنا، معلوم است در احیاء کسی آمد خانه کسی را دیوارش را سوراخ کرد، اما نرفت چیزی نبرد، لا یقطع دیگر، سابقا گفتیم دیگر. در ما نحن فیه هم لامواتنا معنایش این است مال برده باشد. خب این روایاتی که میگوید روایاتی که دلالت میکرد حد السارق حد النباش آنها حمل میشود به آن صورتی که مال دزدیده باشد. و اما آن روایتی که میگوید مثل آن صحیحه فضیل که روایت چهاردمی بود و باسناده عن محمد بن علی بن محبوب عن احمد بن محمد عن الحسن بن محبوب عن ابی ایوب عن الفضیل عن ابی عبدالله عن الطرار و النباش و المختلس قال لا یقطع، این قطع نمیشود. خب این را حمل میکنیم به آن نباشی که چیزی نبرده است، چیزی ندزدیده، باز کرده دیده به درد نمیخورد خیس است کفن از خون و چرک، نباش است این تقیید میشود، چون که موثقه اسحاق بن عمار آن نباشی را گفت که سرق المال، ولکن این صحیحه میگوید نباش لا یقطع، مطلق است مال سرق أو لم یسرق، حمل میشود به آن صورتی که لم یسرق المال، کما اینکه در طرار هم همینجور است، طرار لا یقطع، طرار اگر از جیب اندرونی ببرد گفتیم یقطع، این الطرار لا یقطع، یعنی در صورتی که از جیب بالا ببرد که حرز حساب نمیشود، چه جوری که در طرار تقیید میشود، در این یکی هم تقیید میشود. و باسناده عن محمد بن علی بن محبوب عن احمد بن محمد عن الحسن بن محبوب عن ابی ایوب عن الفضیل، یک کلمهای بگویم این فضیل که میگوید فضیل بن یسار است، ولکن این اشتباه از صاحب وسائل است، این روایت را حسن بن محبوب عن عیسی بن صبیح نقل میکند، این روایت عیسی بن صبیح است که صحیحه است لا یقطع است، و یک صحیحه دیگر دارد همان عیسی بن صبیح او یقطع بود، که روایت دهمی بود، عیسی بن صبیح قال سالت اباعبدالله علیه السلام عن الطرار و النباش و المختلس قال یقطع الطرار و النباش و لا یقطع المختلس، آن مختلسی که است در ما نحن فیه لا یقطع. بدان جهت جماعتی احتمال دادهاند که در نقل این روایت اشتباه شده است. اصل روایت اینجور بود که عن الطرار و النباش و المختلس قال یقطع الطرار و النباش و لا یقطع المختلس بعد این یقطع الطرار و النباش کلمه یقطع از این روایت دومی که سند ثانی افتاده است، اینجور شده است که الطرار و النباش و المختلس لا یقطع، نه این یک روایت است چون که سندش یکی است، امامی که سوال شده است از او، آن سائل شخص واحد است، رو این حساب اصلا این روایت اینجور نبود، ما حمل بکنیم، روایت همینجور بود که عن الطرار و النباش و المختلس قال یقطع الطرار و النباش و لا یقطع المختلس، یقطع هم در صورتی که مال را بدزدد که موثقه اسحاق بن عمار دلالت کرد. و اما روایاتی که میگوید تکرر، حکم در آنها معلوم شد. کسی مکررا نبش قبر کرده، مال که نمیدانیم برده یا نه، ثابت هم شده است که این مکررا نبش قبر کرده، شاید نبش کرده بازی دیگری درآورده است یا مثلا دیده که یک غرض دیگری داشته است در نبش القبر، ولکن اگر عادتش بوده باشد، یقین میشود که مال برده است کفن چیزی برده است یک وقتی، مکرر بشود. بدان جهت این تکرر را به جهت اینکه در تکرر علم پیدا میشود که اقلا یک دفعه برده کفن را یک چیزی برده است، رو این حساب است. و این صحیحه فضیلی که در آخر برد و بالاسناد عن الفضیل عن ابی عبدالله علیه السلام عن نباش اذا کان معروفا بذلک قطع، صحیحه است آخه، آن روایات تکرر سندشان ضعیف بود، علی بن سعید بود در آنها، بدان جهت آن روایات فی نفسه معتبر نبودند. مع الغمض عن السند گفتیم که این تکرر به جهت علم اجمالی است به بردن مال، اما این صحیحه فضیل که عن النباش اذا کان معروفا بذلک قطع، این دلالت نمیکند که اذا کان معروفا یعنی مکررا دزدیده باشد، یا مکررا نبش قبر کرده باشد. اگر اذا کان معروفا یعنی معروفا مکررا نبش قبر کرده باشد حمل میکنیم به همان که روایت علی بن سعید را حمل کردیم، گفتیم مکرر نبش کرده باشد علم اجمالی پیدا میشود که اقلا یک دفعه برده است کفن همیشه آنجور در نمیآید. علاوه بر این در این روایت اذا کان معروفا، معروف یعنی معلوم بشود، تکرر نمیخواهد. یک وقت این است که شخصی نباش است یعنی نبش قبر کرده است، ثابت نشده است یا یک وقت معروف است همه میدانند که نبش قبر کرده، نه اینکه چند دفعه کرده، نه آن یک دفعه اتفاقا شب آنجا این نبش را میکرد، مردهای را بردند اتفاقا آن شب، تشییع هم خیلی بود، همه دیدند که زید نشست آنجا، قبر که مرده توش است، میکند. اذا کان معروفا بذلک یعنی معلوم بشود نه اینکه مکرر بشود. بدان جهت در این روایات معارضهای معلوم بشود موثقه اسحاق بن عمار شاهد الجمع است، او گفت سرقت در جایی است که مال میت یعنی کفن برده بشود یا غیر کفن، آن روایاتی که میگفت النباش یقطع و آن روایاتی که میگفت النباش لا یقطع، بینشان تسالم شد، توافق شد، شاهد جمع بود، که آنکه میگوید یقطع، سرقت مال شده، کفن یا غیر کفن. آنکه میگوید لا یقطع یعنی سرقت نشده مجرد النبش است، و آنکه میگفت مکرر النبش بشود من حیث السند ضعیف بود، حمل میشود نبش مکرر است، نه اینکه سرقت مکرر است، سرقت وقتی که نبش مکرر شد، معلوم میشود اجمالا ولو یک دفعه کفن را برده، تنافی مرتفع میشود. صحیحه فضیل هم اذا کان معروفا علاوه بر اینکه تکرر از او استفاده نمیشود، تکرر هم استفاده بشود تکرر نبش است، نه تکرر سرقت. ثم لو فرض اینها را کسی قبول نکرد، گفت نه اینجور جمع را من قبول ندارم، صاحب جواهر قدس الله سره این جمع را به این نحو نقل کرده است نه به این تکمیلی، فی جمله نقل کرده است گفته است این نمیشود، چرا نمیشود؟ کجایش عیب دارد؟ بدان جهت در ما نحن فیه مجرد این شاهد اینکه جمع نمیشود که جمع را طرح نمیکنند که، چرا نمیشود ؟ جمع عرفی است، قرینه است شاهد جمع دارد، بدان جهت در ما نحن فیه به این نحو جمع میشود. اگر کسی گفت جمع نمیشود مثل صاحب جواهر نوبت به معارضه رسید، خب به معارضه رسید، روایاتی که مثل موثقه اسحاق بن عمار است، مال را دزدید، آنها مقدم است. چرا؟ برای اینکه موافق کتاب هستند، السارق و السارقه فاقطعوا ایدیهما. علاوه بر این آن روایاتی که میگوید لا یقطع، در آنها احتمال تقیه است، چون که از جماعتی از عامه نقل کردهاند که قبر حرز حساب نمیشود بر کفن، بدان جهت مالی را که از آن قبر برداشتند، قطع ید نباش نمیشود، چون که از حرز نبرده مال را، جماعتی از عامه ملتزم شدهاند به این معنا، خب این روایات به ملاحظه مذهب عامه در آن ذلک الزمان هم احتمال لا اقل احتمال است صادر شده است، اینها موافق با عامه ولکن روایاتی یقطع موافق با کتاب، اخذ به او میشود، بدان جهت مسئله از این جهت در ما نحن فیه صاف است، وقتی که دلیل ما عمده دلیل ما اظهر دلیل ما موثقه اسحاق بن عمار بود، میدانید که باید ملتزم بشویم که بلوغ المال نصبا معتبر است. چون که در موثقه اسحاق بن عمار امام علیه السلام فرمود فقیل له اتقطع فی الموتی قال انا نقطع لامواتنا کما نقطع لاحیائنا، در آن صحیحه حفص بن البختری هم فرمود بر اینکه حد النباش حد السارق، در روایتی دیگری هم است که الان نقل میکنم که آنجا هم دارد بر اینکه کما اینکه ما احیاءمان سرقت از احیاءمان قطع میکنیم، از اموات هم سرقت بشود قطع میکنیم. مقتضای اینکه سارق اذا بلغ المال خمس دینار یا ربع دینار، فرق نمیکند مال مسروق از قبر باشد یا مال مسروق از خانه باشد یا از زراعت باشد، اطلاق دارد، ادله تحدید مطلق است و نصاب معتبر است، اینکه در اول معتبر است در دفعه دوم و سوم معتبر نیست یا هیچ معتبر نیست، اینها وجهی ندارد. یقطع النباش گفتیم موثقه اسحاق میگوید لسرقه المال است این، بدان جهت مالی را که سرقت کرده است باید به حد نصاب برسد بدان جهت احتمال اینکه نبش خودش موجب قطع ید است ولو مال ندزدد، این احتمال را موثقه اسحاق بن عمار از بین میبرد، میگوید این احتمال را نده، احتمال اعتبار عدم نصاب را نده، انا نقطع لامواتنا کما نقطع لاحیائنا، یعنی این حد حد سرقه المال است. بدان جهت نبش فی نفسه حد ندارد، حکم اینجور میشود. ولکن در ما نحن فیه بعضیها یک وسوسهای کردهاند، آن وسوسه این است که سرقت آن وقتی میشود که مالی را که مالک دارد، ببرد، این کفن را کی مالک است؟ این نبش قبر کرده این کفن را برده کی مالک است این کفن را؟ ورثه، ورثه که ارثشان بعد از اداء الدین و مال الوصیه است که کفن مقدم بر دین هم است. بدان جهت کفن ملک ورثه نیست، بدان جهت بگوییم پس ملک کیست؟ بگوییم ملک میت است، میت که مالک نمیشود. مثل مالی را که شخصی مالک ندارد، برده. مثل اینکه فرض بفرمایید کسی فرض کنید مسجد را باز کرده است، درش را درآورده برده، خود مسجد که ملک کسی نیست. دزدیده، او قطع یدش نمیشود، چون مالی را از کسی نبرده، میگوید مال مال الله انا محتاج الی المال، برده است. به کسی مربوط نیست. بدان جهت تعزیر میشود ولکن قطع ید نمیشود چون مالکی را نبرده است، مسجد وقفش تحریری است ملک مسلمین هم نیست، ملک مصلین هم نیست، وقفش وقف تحریری است از شعائر الله است کسی او را مالک نمیشود، بیوت الله است، بدان جهت این هم میگوید این کفن را بردهام. خب جوابش عبارت از این است که این میگوییم ملک همین میت است، چون که میت مثل ثلثش است، میت اگر بگوید که بعد از من مردم، ای اولاد من و وارث من پسر بزرگم وصی است یا شخص دیگری وصی است، این باغی که در طرف شرقی دارم، این باغ از ثلث من است، این باغ بماند تا آخر هر سال میوهاش را بفروشید صرف کنید در عزای سید الشهداء یا به فقراء یا به علماء بلد، یا مثلا فرض کنید به علماء کذا بدهید. یا در فلان کار مصرف کنید. خب این مرد، این باغ مال کیست؟ این باغ تا مادامی که تا روز قیامت باغ بماند، ملک میت است. بدان جهت میگوید این وصیت اثر وقف را دارد. چه جور در وقف تحبیس العین است اگر وصیت به منافع عین بکند که بگوید این عین منافعش را وقف کردم و منافعش را وصیت کردم در فلان جهت صرف کنید، این مثل وقف میماند در ملک خود میت باقی میماند. فرقش با وقف این است اگر بگوید به علماء وقف کردم، آنجا جماعتی مشهور میگویند که داخل ملک علماء میشود، داخل ملک موقوف علیهم میشود، وقف تملیکی است، و اما اینجور وصیت بکند بر ملک خودش باقی میماند، چرا؟ چون که آیه میگوید من بعد وصیه أو دین، و مسلمان هم تا ثلث مالش به اندازه ثلث مالش که حین الموت آن مال را دارد، به اندازه ثلثش حق وصیت دارد، این باغ به اندازه ثلث کمتر از ثلث است، ادله نفوذ الوصیه اقتضاء میکند بر اینکه این عین در ملکش باقی میماند. خب میگوییم روایات گفته است که الکفن قبل اداء الدین، کفن یعنی از مال میت خارج میشود قبل اداء الدین، این مال میت است تمام دیون خارج شده است، این ملک میت است. مال میت را دزدیده، خود روایت همینجور فرمود دیگر، فرمود انا نقطع لامواتنا یعنی لاموال امواتنا، انا نقطع لامواتنا کما نقطع لاحیائنا، در احیاء که مال الحی بود، کما اینکه برای او قطع میکنیم، برای اموات هم قطع میکنیم، بدان جهت روایت اشکالی ندارد، وسوسه جایی ندارد بدان جهت کلام ان شاء الله واقع میشود در طرقی که اموری که به آنها اثبات سرقت میشود مثبتات السرقه ان شاء الله تعالی.