اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم مشهور مابین اصحاب ما این است که مردی که مرتد بشود ولو ارتدادش ارتداد ملی است استطابه می شود این شخص اگر بخواهد قبل از توبه و در حال ارتداد زنی را ازدواج بکند نمی تواند نه می تواند زن مسلمان را تزویج کند و نه می تواند زن کافره را تزویج کند حیث آنکه ذکرنا برای مرتد شارع احکام کفر را مطلقا بار نکرده است و منهنا اگر مرتد ارتدادش به قبول نصرانیت أو مجوسیت بشود از او شرایط ذمه قبول نمی شود معذلک که از کافری که اهل کتاب است یا ملحق به اهل کتاب است کالمجوسی شرایط ذمه قبول می شود روی علی هذا الاصل زن مسلمان را نه می تواند تزویج کند چون که برای زن مسلم مرد کافر کفر نیست هیچ کافری نمی تواند زن مسلمان را تزویج کند شوهر زن مسلمان باید مسلمان بشود کفاعت شرط است و اما مرتد نه می تواند زن کافر را تزویج کند ولو ارتدادش به نصرانیت است مسلمان بود نصرانی شد کما اینکه اتفاق می افتد در زمان حاضر هم اگر اینطور بوده باشد این زن کافره را هم نمی تواند تزویج کند چرا؟ لتحرمه بالاسلام چون که این احرام به اسلام داشت یعنی دخول در اسلام داشت این حکم آن کافر را ندارد این فرمایش را گفته اند که در صورتی که بخواهد زن مسلمان را هم بگیرد چون که تحرم به اسلام دارد کافره را نمی تواند تزویج کند ولکن در ما نحن فیه مسئله ای هست و آن این است که آیا مرد مسلمان می تواند کافره را تزویج کند یهودی باشد و نصرانی و مجوسی باشد کافری که اهل کتاب است یا ملحق به اهل کتاب است مثل مجوسی از این سه طایفه مرد مسلمان می تواند زن بگیرد یا نه ما بودیم و آیه شریفه لا تمسکوا بعصم الکوافر می گفتیم نکات صحیح نیست کافره را تزویج کردن برای مسلمان صحیح نیست الا انّه درست دقت کنید دلالت آیه بر اینکه هیچ زن کافره ای را نمی شود گرفت دلالتش بالاطلاق و العموم است و عموم عام کتابی و مطلق کتابی به دلیل خاص تخصیص می خورد آن دلیل خاص ولو روایت بوده باشد کما هو المقرن بالاصول اصل مخصصات و مبینات اطلاقات کتابی روایات است که در اخبار ائمه علیهم السلام از ائمه نقل شده است روی این اساس روایاتی از ائمه صلوات الله و صلاته علیهم وارد شده است که کافره کتابیه را یعنی نصرانیه را و یهودیه را و مجوسیه را مسلمان می تواند تزویج کند ولکن غیر اینها را نمی تواند که داخل عنوان عام مشرک هستند و این روایات را جمله ای از اصحاب ما و لعله المشهور حمل کرده اند به نکاح انقطاعی که مسلمان کافره را می تواند به نکاح متعه ای تزویج کند وقتی که کتابیه شد اخذا بالاحتیاط خروج است مسئله نکاح خروج است اخذا بالاحتیاط ولکن ظاهر و الله العالم این است که نه این دلیل نمی شود روایات مطلق هستند بدان جهت در ما نحن فیه می شود کما اینکه بعضی ها ملتزم شده اند از فقهای ما مسلمان کافره را که کتابیه است می تواند تزویج کند
س: ؟؟؟
ج: گوش کنید خیلی خوب من او را گفتم شهرت است اجماع که نیست تمام یک کلمه ای بگویم عزیز من یادت باشد اینکه در کلمات ما اجماع است این اجماع شهرت است کما ذکرناه مرارا چون که علمای ما که داشتیم همه کتابشان نرسیده کتب همه علما نرسیده بعضی ها اصلا کتاب نداشتند این مشهور چند کتاب رسیده است جواب ملفق و امثال ذلک چند کتابی که مشهور مابین العلما بود در عصرشان از اینها رسیده است این در مسئله دعوای شهرت می شود کرد ولکن در مقابل بعض دیگر هم هست که ملتزم شده اند که نه عیب ندارد روایات مطلق است اطلاق روایات موجب نمی شود رفعیت بشود و این شهرت هم مبنی بر احتیاط است کما ذکرناه خوب علی هذا اگر مسلمان می تواند کافره را تزویج کند مرتد چرا نتواند زن کافره کتابیه را تزویج کند چرا نتواند خوب مرتد شد از اسلام به نصرانیت مسلمان زن مسلمان نمی تواند بگیرد چون کافر کفر مسلم نیست کفر مسلمه نیست نمی تواند اما برود یک نصرانیه دیگر را بگیرد دیگر جناب مرتد از مسلمان که بالاتر نمی زند مسلمان می تواند نصرانیه را بگیرد او چرا نتواند بگیرد بدان جهت کما ذکر مرحوم صاحب جواهر قدس الله نفسه الشریف این حکم بنائا بر جواز تزویج مسلم کافره را اشکال دارد این درست نیست و هو الصحیح اگر ملتزم شدیم که کافره را می تواند تزویج کند اقلا متعه می کند به غیر ایشان که خلاف اجماع نشود دیگر بالاتر از این که نمی شود این یک مسئله ای بود که ذکر کردیم این اطلاق کلام محقق که لا یجوز للمرتد و لا تزویج المسلم و لا تزویج الکافر این اطلاقش درست نیست اما مسئله دیگری که بعد از این می فرماید می دانید در آنجایی که دختر باکره بوده باشد ولو بالغه بوده است دختر بالغه باکره او نمی تواند خودش را تزویج کند به مردی در صورتی که پدر داشته باشد یا پدر پدر که أبو الأب است جد داشته باشد این معنا که در روایات ما دختر باکره بالغه نمی تواند مستقل در ازدواج خودش بشود در صورتی که پدر دارد یا پدر الپدر جد دارد این معنا متسالم علیه است بین اصحاب ما آنکه محل خلاف است بین الاصحاب این است که ولایت تزویج مستقلا با پدر و جد است که دختر هیچ کاره هست ولکن مستحب است رضایش را تحصیل کردن در تزویج دختر باکره پدر یا جد یعنی أبو الأب بخواهد تزویج کند دختر باکره را مستقلا این نکاح نافذ است در حق دختر نمی تواند امتناع بکند نکاح تمام شده است ولکن مستحب است که تحصیل رضای او بشود این را که مشهور می گویند پدر و جد مستقل است در صورتی که نکاحش روی صلاح دختر بشود نه روی مصلحت خودش روی صلاح دختر چون که ولایت دارد الولی ما ینظر الی امر مولی علیه مصلحت مولی علیه را که رعایت می کند به نظرش و دید این مورد صلاح است نکاحش نافذ است یعنی اگر ولی گفت دخترم را تزویج کردم آن شخص شوهر آن پسر هم گفت که قبلت نکاح تمام است این جماعتی از علمای ما این را ملتزم شده اند و جماعت دیگری گفتند نه ولی بخواهد مستقل بشود اشکال دارد باید استقلال نداشته باشد ولی بدان جهت باید موافقت دختر هم بوده باشد در بین منشأ اختلاف اختلاف روایات است که در نکاح بنت باکره وارد است که روایات بعضی هایش به حسب ظاهر با این دومی می خواند بعضی ها با اولی می خواند منتها آن فقیه است که باید این روایات را جمع عرفی بکند وقتی که روایات گفت پدر می تواند مستقل بشود لیس لها مع أبیها امرٌ لسان روایات معتبره است لیس لها مع أبیها امرٌ آن روایتی که می گوید از دختر رضا تسهیل کند حمل به استحباب می شود بدان جهت جماعتی از فقهای سابق بلکه از متأخرین فی قریب به عصرنا ملتزم بودند که ولایت مستقله در دختر باکره با همان پدر است به همین معنا مرحوم سید حکیم در این منهاج تصریح کرده است که پدر مستقل است جد مستقل است مستحب است احتیاط مستحب است که از دختر استجازه بشود در مقابل اینها جماعتی عرض کردم این در صورتی است که پدر و جد روی مصلحت دختر این کار را بکنند که دختر حکمتش این است که چون دختر آن عشق گرفته شهوت گرفته دیگر آخر امر را حساب نمی کند کما اینکه می بینید که شارع رعایت به او که ضمان از دست نرود این ولایت را به پدر و جد داده است در صورتی که مصلحت را ملاحظه کند جماعتی از فقها قائل به این هستند محقق قدس الله نفسه الشریف به نظر قاصر ما هم مطلب صحیح این است که اینها گفتند حمل بر استحباب می شود منتها با شرط رعایت مصلحت و اما آنجایی که پدر ندارد جد ندارد دلیل نداریم که کسی ولایت دارد برادرش دایی اش عمویش اینها حتی جد مادری و اینها ولایتی ندارد مادرش ولایتی ندارد خودش مستقل است ولایت مال اینهاست وقتی که این نحو شد اگر آمدیم شخصی بود مرتد در حال ارتدادی که هست در حال ارتداد یا کافر بود ولکن دخترش مسلمه است آن مرتد یا کافر دختر مسلمه اش را تزویج کرد به مسلمانی به کافر هم تزویج نکرد چون که پدر ولایت دارد محقق می فرماید این نکاح باطل است اینکه ما گفته ایم پدر و جد ولایت دارد جد و پدری که مسلمان بوده باشد بر آن دختری که مسلمان است جد و پدر مسلمان بوده باشد آنوقت ولایت دارد لم یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا ولایت سبیل است دیگر چون حق حرف زدن ندارد این تزویج کرد تمام شد مسئله بدان جهت مقتضای آیه مبارکه این است که کافر ولایتی ندارد بر آن دختر خودش که مسلمه است بدان جهت نکاحش باطل می شود بدان جهت آنوقت و هکذا در صورتی که پدر و جد دارد این را متوجه باشید ولکن نمی تواند او استیذان از او بشود مثلا رفته پدر دارد ولکن معلوم نیست کجاست دسترسی نیست آن ولایت دیگر از بین می رود ولایت به جهت این است که بالا سر دختر باشد و مصلحتش را مراعات کند نه اینکه دو ماه چون شرط کرد که می آید در دو ماه خودش را تزویج کند این را نمی گوییم آنکه ولی مترقب است از او که مولی علیه را زیر پرش بگیرد و زیر نظرش بگیرد آنطور نیست ول کرده فرار کرده رفته معلوم نیست کجا هم هست مرده یا مانده می دانیم مانده ولکن کجاست معلوم نیست آن ساقط می شود بدان جهت در ما نحن فیه این فتوایی که محقق دارد مبتنی بر آن مسئله ولایت مستقله پدر است که اگر مسلمان بود صحیح بود نکاح بنتش ولکن بما انّه کافر است نکاح آن کافر بنت مسلمه اش را صحیح نیست این هم یکی این آخرین مسئله ای که در ما نحن فیه ذکر می فرماید مسئله مسئله کلمة الاسلام است این را می دانید محل ابتلاء عام است مرتد وقتی که برمی گردد توبه می کند توبه اش این نیست که آن توبه حقیقی که در دلش پشیمان بشود که خدایا چه کاری بود من کردم چه خاکی به سر ریختم ببخش مرا بیامرز تضرع کند این توبه معنایش این نیست توبه این نیست که برگردد بگوید هرچه شده شده اشهد ان لا اله الا الله اشهد انّ محمدا رسول الله صلی الله علیه و آله توبه اش اقرار و اعتراف و شهادت به شهادتین است این توبه مرتد است و اسلام هر کافری هم این است هر چیزی که هست توجه کردید هر کافری بخواهد مسلمان بشود دیگر در دلش چیست به چه حساب آمده مسلمان شده است بخواهد به نان و آبی برسد یا یک مقامی پیدا کند آنها را ما مکلف نیستیم اسلامش عبارت از این است که این شهادتین را که گفت مسلمان است بله مکلف است نگذاریم اینطور اشخاص به جایی برسند که علیه مسلمین یا کاری بر مسلمین نکند آنها تکلیف دیگر است اما اسلامش وقتی که گفت اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انّ محمدا رسول الله مطلب تمام می شود مسلمان می شود این کلمة الاسلام است عرض می کنم محقق می گوید بعد از این اگر بگوید که هر دین دیگر را غیر از این باطل است برائت می جویم از اینها اینها تأکید هست کلمة الاسلام همان است بدان جهت اگر این دومی را نگوید که از دین های دیگر بریء شدم فقط این دین را که گفتم قبول کردم گفتن این شرط نیست روی این حساب مرتد که سه روز استطابه می کند اگر برگشت گفت که اشهد ان لا اله الا الله بابا دیگر نزنید بس است اشهد ان لا اله الا الله اشهد انّ محمدا رسول الله توبه اش مسموع است این می شود توبه چرا این را می گوییم توبه اش این است و کلمة الاسلام این است حیث آنکه روایاتی علاوه بر اینکه سیره مسلمین از صدر الاسلام اینطور بوده است در جهادها و امثال ذلک به مجرد اینکه آن لشکر می دید که دارد غلبه می کند و چیزی جلوی اینها اینها کلمة الله با او حرب می کنند هیچ چیزی جلوی اینها نمی ایستد هیچ فکر خودشان نیست گفت بابا من مسلمان شده ام اشهد ان لا اله الا الله قبول می کردند علاوه بر اینکه سیره قطعیه مسلمین این بود که خصوصا در موارد جهاد سیره معلوم می شد به مجرد اینکه اعتراف بدان جهت دعوت در حق کردند به جهاد همان شهادتین است بدان جهت در ما نحن فیه آنها وقتی که شهادت دادند و اعتراف به شهادتین کردند مسموع می شود علاوه بر اینکه سیره قطعیه این است روایات معتبره ای داریم که در فرق مابین الایمان و الاسلام اسلامی که در آن روایات هست اسلامی که یحقن به الدم و یحقن به المال و یجری مع المناکه اینکه باید مسلمان را مسلمان یعنی زن مسلمان را مسلمان بگیرد یجری علیه المناکه که ملاک کفر بودن است در نکاح و یجری علیه المواریث از مسلمان غیر مسلمان ارث نمی برد آنکه ملاک است در نکاح و در ارث و در حقن الدماع و در حقن الاموال که مال احترام پیدا می کند آن اسلام شهادتین است در روایات در فرق مابین الایمان و مابین اسلامی که یحقن هست یکی اش را بخوانم برایتان معلوم بشود این روایات در جلد ثانی کافی است کلینی قدس الله نفسه الشریف این روایات را در کافی نقل کرده است جلد دوم کافی است باب انّ الاسلام یحقن به الدم در آن روایت صحیحه محمد بن مسلم است که حدیث دومی است علی بن ابراهیم عن ابیه این را ما صحیحه می دانیم پدر علی بن ابراهیم عن ابن ابی عمیر عن العلاء علاء بن رضین است از محمد بن مسلم قال الایمان اقرارٌ و عمل و الاسلام اقرارٌ بلا عمل یعنی عمل نمی خواهد نه اینکه عمل کردیم مسلمان نمی شود اقرار بلا عمل یعنی عمل شرطش نیست همان اقرار است بعد در روایت پنجمی که حدیث پنجمی در این باب است اینطور می فرماید الحسین بن محمد حسین بن محمد بن عامر که اشعری است قمی است شیخ کلینی قدس الله نفسه الشریف است شخص جلیلی است عن معل بن محمد معل بن محمد بصری است توثیق خاص ندارد از معاریف است ولکن کسی معاریف بودن را قبول نکند ضرری ندارد چون که دو سند دارد کلینی الحسین بن محمد عن معل بن محمد و عن عدة بن اصحابنا عن احمد بن محمد عن احمد بن محمد این دوتا سند شد جمیعا عن الوشاء حسن بن علی بن وشاء بنت الالیاس است از خزاز رضوان الله علیه که از ثقات است او نقل می کند عن أبان که أبان بن عثمان است أبان بن عثمان احمر هم نقل می کند عن أبی بصیر عن ابی جعفر علیه السلام قال سمعته یقول قالت الاعراب آمنّا توجه کردید قال سمعته یقول قالت الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا ولکن قولوا اسلمنا فقد زعم انّهم آمنوا فقد کذب و من زعم انّهم لم یسلموا فقد کذب مسلمان شده ام بعد از اینکه این کبراها معلوم شد تطبیقش را گوش کنید در همان باب انّ الایمان یشارک الاسلام و الاسلام لا یشارک الایمان حدیث اولی است محمد بن یعقوب عن احمد بن محمد عن الحسن بن محبوب عن جمیل بن صالح مثل جمیل بن دراج از ثقات است منتها به جلالت او نمی رسد عن سماعة سماعة بن مهران است سماعة بن مهران قال قلت لأبی عبدالله علیه السلام روایت موثقه می شود به واسطه سماعه قال قلت لأبی عبدالله علیه السلام یابن رسول الله اخبرنی عن الاسلام و الایمان اهما مختلفان فقال الایمان یشارک الاسلام و الاسلام لا یشارک الایمان فقلت فضعف مال یابن رسول الله این عبارت قلمبه شد واضح تر به من بگو امام علیه السلام فصح مالی که چطور مشارکت می کند و نمی کند قال الاسلام شهادت ان لا اله الا الله و التصدیق برسول الله و به حقنة الدماع و جرة المناطه و المواریث و علی ظاهره جماعة الناس همین که مسلمین را می بینید اسلامشان همین است و الایمان الهداء و ما ثبتة القبول توجه کردید که من صفة الاسلام حقیقة الاسلام که صفت اسلام آن مسلمان آن اوصاف را دارد اسلام آن صفات را برای شخص می آورد آنها را دارد و عمل را دارد این روایت مبارکه و دیگر دلالت می کند بر اینکه اسلام عبارت از این است استطابه برای این بود که مرتد مسلمان بشود دیگر وقتی که برگشت شهادتین را گفت این می شود مسلمان بدان جهت یک وقت کفرش از جهت این است که نبوت نبینا را منکر شده بود نصرانی شده بود یهودی شده بود و اما یا فرض کنید که خودش کافر اصلی بود بعد اصلا از آن دین هم برگشته بود بی دین بود برگشت فرض کنید به اسلام اسلامش همین است که عرض کردیم بدان جهت یک وقت کفر شخص به جهت این است که نه خدا را قبول دارم پیغمبر را قبول دارم من نماز را قبول ندارم این حکم می شود به کفر بابا روز قیامت خداوند متعال فرموده است و ضرب لنا مثلا و نسی خلقه قال من یحیی العظام و هی رمیم قل یحییها همان عظام را نه روح را قل یحیی الذی انشأها اول مرة می گفت که کفرش به جهت این بود که معاد جسمانی که انسان دوباره زنده می شود درست نیست معاد جسمانی نیست معاد فقط روحانی است حکم به کفرش می شود که چون از ضروریات اسلام است معاد جسمانی بدان جهت در ما نحن فیه که هست یک کلمه ای هم بگویم این که ما بین علمای یک وقتی همدیگر را تکفیر می کردند بعضی فلاسفه را روی شبهه این بود که می گفتند گفته اینها با معاد جسمانی نمی خواند که از ضروریات دین است که شیخ الرئیس هم تصریح کرده است بر اینکه ضرورت اسلام است و ما قبول داریم ولو عقل به او راه پیدا نکند می گفتند گفته اینها با این معاد جسمانی منافات دارد غرض این گفت معاد جسمانی هرچه که بگویید من قبول ندارم به هر شکل قبول ندارم حکم می شود به کفر این وقتی که توبه کرد برگشت گفت بر اینکه اشهد ان لا اله الا الله اشهد انّ محمدا رسول الله این مسلمان نمی شود باید به او اقرار کند که بگوید و اقررت بالمعاد الجسمانیه و اقررت بالصلاة فریضة
است در اسلام او به اعتراف به شهادتین اشکال کرده اند گفته اند آن کافر که یک قسمش زندیق است او بیاید بگوید اشهد لا اله الا الله اشهد انّ محمدا رسول الله حکم به اسلامش نمی شود چرا این زندیق چه کرده است که زندیق شده است و اسلامش همینطوری قبول نمی شود می گویند زندیق اصل دینش اخفاء کردن مذهبش است دینش این است که آن معتقد خودش را و به آنکه ایمان کرده است او را به کسی اظهار نکند زندیق دینش این است بدان جهت از دینش این است که پیش مسلمان ها مسلمان بشود اشهد ان لا اله الا الله بگوید مثل دیگران اصل دینش این است که قبل از اینکه زوری بکنند به او یا معلوم بشود او می آید شهادتین می گوید او مثل سایر کفار نیست او دینش اخفاء کردن است بدان جهت وقتی که آمد گفت ما فهمیدیم که زندیق است بعد آمد شهادتین را گفت فایده ای ندارد بعضی ها در زندیق اشکال کرده اند گفته اند او اینطور نیست عرض می کنم این حرفی که گفتند در بعضی روایات ضعیفه هست که لأنّ له دینا مخفیا ولکن آن روایت ضعیف است و به او مقتضای اطلاق روایت این است که این به این شهادتین حقنة الدماء کسی بگوید احتمال بدهیم بر اینکه یعنی خودش می گوید که من شهادتین را می گویم احتمال بدهیم که دروغ است در قلبش ندارد یا می دانیم در قلبا مسلمان نیست اقرارش به جهت دیگر است امر دیگری است معذلک حکم اسلام می شود اینطور نیست که ما بدانیم که این اقرارش با ته دلش است که ایمان دارد نه او ایمان است اسلام همان اقرار است شهادتین را تلفظ کردن است بدون اینکه شهادتینش را ابطال کند بگوید المسلمون یقولون اشهد ان لا اله الا الله محمدا رسول الله المسلمون یقولون شهادت را ابطال می کند اگر خودش اظهار خلاف نکرده است شهادتین را گفته است خودش چیزی قاطی نکرده است که شهادتینش را از شهادت بودن عنوان شهادت بودن خارج کند توجه کردید نه اسلامش قبول می شود منافقین همینطور بودند که می آمدند و شهادتین می دادند خدا می فرماید اینها کاذب هستند یعنی کاذب هستند به حسب اقراری که اعتقاد قلبی اینها اعتقاد قلبی ندارند آن شهادت حقیقیه نیست شهادت لسانی است بدان جهت در ما نحن فیه کسی بر ما ثابت شد خودش یک جایی اظهار کرده بود که من زندیق هستم روی این حرفها را که می کنم چون می خواهم قاطی بشوم به مردم می گویند اینکه قاطی می کند خودش را به مسلمان ها دینش را مخفی می کند اصل حکمت در اینکه اینها دینشان را اخفاء می کنند افساد مابین سایر المذاهب است غرضشان این است خوب اگر یک همینطور چیزی آمد شهادتین گفت بعد معلوم شد که نه این افساد می کنند آن جزای افسادش را می کشد یا معلوم شد که در جای دیگر گفته است که چه اسلام من کذا هستم مابین خودشان گفته است خوب حکمش همین است که آن اسلام نیست خلافش را اظهار کرده است و اما اگر خلافش را اظهار نکرد الکلام الکلام اطلاق را رفعیت نمی شود بله اگر شخصی مسلمان بشود بعد از اسلام که فرض بفرمایید ولد علی الاسلام بچه مسلمان بشود مسلمان زاده بشود بعد زندیق بشود دین زنادقه را اختیار بکند او یقتل او فایده ندارد ولو بگوید اشهد ان لا اله الا الله قلبا هم بگوید فایده ندارد چون او داخل در مرتد فطری است مرتد فطری توبه ندارد یقتل حد ساقط نمی شود کما ذکرناه بحث را در او تفصیلا بله این تمام کلام در حد مرتد بود تمامی این حرفها به اینجا رسانده بود محقق قدس الله نفسه الشریف بعد از این چند مسئله که سه مسئله است او را می گوید و باب این حد را تمام می کند داخل باب دیگر می شود آن سه تا مسئله مسئله مختصره است بیان کنیم آن مسئله اولی اصلا مربوط به باب مرتد نیست ایشان اینجا ذکر کرده است چه چیز در ذهنش آمده گفته مسئله خوبی است ذکر کنیم به این جهت ذکر کرده ربطی به باب مرتد ندارد مسئله اولی مسئله اولی عبارت از این است که یک شخصی کافر ذمی بود آمده بود بین مسلمین یا بلاد المسلمین یا بلادی که نیامده بود مسلمین رفته بودند آنجا را فتح کرده بودند و لاحق به بلادشان کرده بودند و سکنی بین المسلمین افتاده بود ولکن کافر بود شرایط ذمه را ملتزم شده بود که بله شرایط ذمه جزیه می دهد عن ید و هم صاغرون که زندگی کنم در این محل در بلاد مسلمین هرجا باشد بلاد مسلمین اصلی باید یا بلادی باشد که استجد المسلمین من بلاد الکفار فرقی نمی کند با آن شرایط ذمه ای که ملتزم به ذمه شده بود خوب یک خورده ماند اموال داشت اولاد داشت کذا داشت بعد حوصله اش سر رفت که این چی هست فرار کرد به پیش کفار حربی لاحق به آنها شد فرّ از دست مسلمان این به واسطه فرار کردن دیگر آن عقد ذمه که امان بود برای خودش آن امان باطل می شود بعد از این مهدور الدم است آن شخصی که کافر ذمی است محترم الدم است روی عقد ذمه وقتی که فرار کرد آنجا لاحق به آنها شد آن امان می رود خوب اموالش مانده است اینجا این اموال چطور؟ این اموال می گوید این اموال از امان خارج نمی شود آن عقد ذمه که امان بود بر خودش و بر اموالش نسبت به خودش عقد ذمه باطل است و اما نسبت به اموالش آن امان در حال خودش باقی است بدان جهت خودش فرار کرد رفت کذایی بود اموالش از ملکش خارج نمی شود در امان مسلمین است اموال می فرماید بله اگر آن کافری که فرار کرده بود ذمه امان از او رفت یک روز فهمیدیم که مرده است به جهنم واصل شده است یا کشتندش مسلمان ها یا خودش سکته کرده است مرده است این اموالش منتقل به ورثه می شود اگر ورثه اش کفار ذمی شد چون که ورثه اش که مسلمان نیست فرض این است مسلمان باشد که به مسلمان می رسد کافر ارث نمی برد اما اگر ورثه اش مسلمان نباشد که فرض این است به آن کافر ذمی که می رسد کافر ذمی بوده باشد از یک امانی رد شد به امان کسی دیگر داخل شد اموال و اما اگر وارث این کافر ذمی کافر حربی باشد که آنجا که این رفته آنجا وارث است پیش برادرش رفته و اینجا در بلاد مسلمین وارثی ندارد همان وارثش در همان بلاد کفار است این که شد مال از امان خارج می شود چون که بما هو مال او در امان بود وقتی که منتقل شد به ملک برادرش که کافر حربی است و در بلاد حرب است مال از امان خارج شد وقتی که از امان خارج شد داخل ملک امام علیه السلام می شود چرا؟ چون که در روایتی که در آیه انفال وارد است و در تفسیر آیه انفال وارد است در آن روایت همینطور است هر مالی که مسلمین به دست آوردند لم یوجف علیه بخیر و لا رکاب فهو الامام هر مالی که مسلمین به دست آوردند او با جهاد گرفته نشده است آن مال والا آن مال داخل در غنیمت می شود ملک مسلمین ولکن به غیر جهاد گرفته بشود از کفار او ملک امام است وقتی که انفال این شد این مالی است که بین مسلمین است وقتی که خودش فرار کرد وارث کافری در بلاد مسلم ندارد اهل ذمه مالی است که مسلمان ها مستولی شده است به غیر قتال چه می شود؟ فهو للامام علیه السلام ملک الامام علیه السلام می شود مال امام زیاد می شود آن مال اگر کم بود این هم ملحق به او می شود درست توجه کنید یک کلمه ای بگویم ملکی که داخل ملک الامام علیه السلام شد ولو از جهت اینکه مورث لا وارث له هست یا مثل این همان داخل می شود و حکم مال الامام علیه السلام را پیدا می کند منتها ما نحن فیه مال الامام بما هو انفال است بما هو الانفال است ولکن در ملک وارث له ملک الامام است بما هو الامام چون که الامام وارث من لا وارث له امام بما هو وارث ملکش است بدان جهت در ما نحن فیه در حکم ها بعضا مختلف می شود مال الامام با این انفال حکمش مختلف می شود این تفصیلش را در ما نحن فیه نمی خواهیم اشاره کردم که انفال شدن یک فرقی با او دارد ولو ملک الامام علیه السلام است این یک مسئله مسئله دیگری که ایشان می فرماید در مقام که مسئله مسئله دومی است آن مسئله دومی این است که اگر فرض کردیم یک کافر کافر ذمی اشتباه شد اگر فرض کردیم یک کافری که او مرتد است زد یک مسلمانی را کشت کشتنش مسلمان را دو جور می شود تارة مسلمان را کشتن عمدی می شود و اخری خطایی می شود نمی خواست بکشد خطایا کشته شد در جایی که مرتد عمدا مسلمان را بکشد آن مرتدی که محکوم به قتل است یا محکوم به غیر القتل است استطابه است هنوز فرق نمی کند یا استطابه شده است توبه نکرده است محکوم به قتل شده است که باید کشته بشود مرتد وقتی که مسلمان را کشت و من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا البته این تقید است که و من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا که آن قاتلش خود مقتول کافر و قاتلش مسلمان نباشد لم یجعل الله للکافرین و المؤمنین سبیلا آن کسی که کشته شد و من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا خوب این از مرتد حق قصاص دارد اولیاء مقتول اینطور است دیگر این مرتد هم باید قصاص ارتدادا حدا کشته بشود هم قصاصا کدام یکی مقدم است حق القصاص مقدم است لم استفضنا از روایات که وارد شده بود در حد المحارب حد محاربی که حدش قتل است اگر کسی را بکشد قصاص مقدم می شود حد الله تأخیر می افتد بدان جهت ولی الدم اگر کشت هیچ موردی برای حد نمی آورد موضوع تمام شد مثل میتی که دریا سیل برد رفت دیگر وجوب تجهیز ساقط می شود حد ساقط می شود موضوع ندارد مرده است کما آنکه خودش اگر می کرد قبل از کشتن دیگر حد ساقط می شد دیگر این مثل این می شود که قصاص گرفته شد دیگر حد ساقط می شود و اما اگر آنها عفو کردند اولیاء الدم یا مثاله بالدیه کردند که یک چیزی بده که ما پول لازم داریم نمی کشیم تو را در این صورت حد جاری می شود وقتی که قصاص از بین رفت ساقط شد حد قصاص را ساقط کردند موجود است کشته می شود سابقا این را در محارب بحث کردیم ما نحن فیه هم از صغریات آن قاعده است که قصاص مقدم بر حد می شود و اما در صورتی که قتلش خطایی بود بیچاره ملتفت نبود مثلا فرض کنید که سنگ بزرگی را بیچاره برداشته بود به گربه می انداخت دستش کج شد خورد به یک بچه ای کشته شد بچه مسلمانی کشته شد قتل قتل خطایی بود وقتی که قتل خطایی بود در این صورت باید دیه گرفته بشود این دیه گرفته می شود از این مرتد دیه گرفته می شود این دیه خودش باید این دیه را بدهد قتلش خطایی محض بشود یا شبه العمد بشود این دیه را باید خودش بدهد چرا؟ چون که مسلمان که ورثه مسلمان هستند مرتد است دیگر ورثه اش مسلمان است ورثه مسلمان عاقله نیستند آنوقتی وارث شخص عاقله می شود که آن شخصی که مورث است مسلمان بوده باشد آنوقت وارث او که مسلمان هست عاقله می شود والا عاقله نمی شود باید دیه اش را خودش بدهد اینکه ایشان در شرایع می گوید این دلیل ندارد که از شرایط وارث بودن بر قاتل این است در قتل خطایی از شرایط عاقله بودن این است که او کافر نشود او مسلمان بشود اگر اینطور شرطی نیست اگر وارث است مسلمان عاقله است باید متحمل کند دیه را این حرفشان درست نیست ولکن حرف بعدی این است که اگر دیه بر ذمه خود مرتد شد یا چون قتلش خطایی شبیه عمد است یا گفتیم که خطایی محض هم به گردن خودش است مثل محقق مرد خودش اینکه دیه از این گرفته می شود دیه که گرفته می شود دیه در عرض سه سال گرفته می شود خودش هم دیه مقلضه گرفته نمی شود شتر گرفته نمی شود آن دیه ای که کم است به حسب مالیت او گرفته می شود در عرض سه سال این قبل از اینکه سه سال تمام بشود پول را بدهد دیه را بدهد همین روز دوم سکته کرد آن دیه ای که به ذمه آمده است مثل سایر دیونش می شود حال می شود چطور سایر دیون میت که دیون معجله هستند و موتشان حال می شود این موتش هم دینش دیه دین بود چون مورد مورد دیه بود خطایی بود یا شبه خطا بود در هردو دیه است او در ذمه اش بود وقتی که در ذمه اش بود مرد دین معجل سه ساله بود حال می شود بدان جهت در دین بودن به موت مدیون فرق نمی کند که شرط کرده بود ده ساله این قسط را بدهد به مجرد اینکه مرد آن قسط حال می شود اقساط باطل می شود همه اش حال می شود تمامی دیون ولو معجل هستند حال می شوند مقتضای ادله است که دینی که اعم از اینکه معجل بشود اصل در خود معجل وارد است دینی معجل وقتی که مدیون مرد حال می شود یکی هم از صغریات اوست یک کلمه دیگر هم باقی مانده که آخرین مسئله است این یک کلمه را هم بگویم زحمتم را کم کنم عرض می کنم فرض کنید این مسئله خیلی محل ابتلاء است نه خودش امثالش کسی مرتد بود در مرتد هم اجازه دادند که همه چیز را بکند دیگر دمه مباحٌ لکل من سمعه منه کسی که نبوت را انکار بکند نبوت نبینا یا توحید را انکار بکند گفتیم حد المرتد حدی است گفتیم جوز شارع برای مرتد همه استیفاء آن حد را هرکسی که شنید می تواند استیفاء کند مثل حد السب است که هرکس می تواند استیفاء کند مثل حد الزنای و اللواط و السرقت و نحو ذلک سایر الحدود نیست که غیر از حاکم شرع کسی دیگر نمی تواند استیفاء کند من بیده الحکم اجرا می کند و من بیده الحکم ولایت اجرا را دارد بدان جهت این شخص مرتد بود وقتی که مرتد بود شخصی او را دید که دید همان کسی بود که شنیده بود از او که خدا و پیغمبر را منکر بود زن همانجا سرش را از بدن جدا کرد بعد معلوم شد که این بیچاره قبلا رفته بود اقرار به شهادتین کرده بود توبه کرده بود این هم کشت او را توجه کردید شیخ الطایفه قدس الله نفسه الشریف فتوا داده است که این کسی که قاتل این مرتد است خودش را می کشد یعنی قصاص گرفته می شود آن اولیاء مرتدی که مسلمان شده بود و کشته شد کسی او را کشت مسلمانا ولو اشتباها به اعتقاد اینکه هنوز مرتد است خود مسلمان را اولیاء این می کشد حد قصاص دارد چرا؟ چون که این مسلمان را عمدا کشته بود آنوقتی که زد سرش شمشیر را زد گردنش را جدا کرد به عمد می خواست گردن این را جدا کند بدان جهت حق قصاص متعلق می شود که نه
س: ؟؟؟
ج: گوش کنید من خیلی نمانده وقتم گذشته یک کلمه ای بگویم تعبیر کرده شیخ قدس الله نفسه الشریف روز قیامت از خود شیخ می پرسید که اینطور فرموده است تعلیل کرده است که این شخص موقع قتل ارتداد نداشت مسلمان را کشته است ولکن محقق می گوید فیه ترددٌ در اینکه قصاص بوده باشد تردد هست این می دانید چی هست؟ در ما نحن فیه قصاص نیست دیه است چرا؟ برای اینکه در جاهایی که انسان شخصی را بالقصد می کشد می خواهد همین را بکشد ولکن این قصد روی اشتباه آمده است مثل چه؟ مثل اینکه شب هرکسی بیرون می رفت هوا تاریک بود خودش هم زمستان بود نزدیک های بیرون شهر بود دید آن گوشه یک چیزی حرکت می کند یقین کرد که گرگ است باید حسابش را رسید والا او حساب این را می رسد زد کشت او را تیر داشت مسلسل را برداشت به او بست بعد رفت دید که یک بیچاره ای فلان کس بود می شناختم قبلا یک مسلمان بیچاره ای است خوب چه می شود این را؟ از این چه می گیرم؟ قصاص نمی گیرم این دیه است چون امام علیه السلام در صحیحه یونس بن عبدالرحمن اینطور فرمود که خطا این است که اعتمد شیئا فاصاب غیره این صدق می کند این ملاک اعتمد یعنی قصد کند شیئی را قصدش مرتد را بکشد حد را اجرا کند فاصاب غیره منتها به غیر مرتد رسید اینجا قتل قتل خطایی است بدان جهت منتقل به دیه می شود این است که مثلا محل ابتلاء هم هست خیال می کند که فلان شخص است فلان مفسد است می زند او را می کشد وقتی که رسید می بیند که این شخص آخر بوده است این جای قصاص نیست جا منتقل می شود به دیه کما ذکرناه و الله سبحانه هو العالم و الحمدلله رب العالمین.

